آرشیو داستان

آه آناستازیا دخترم (14)

نمایش مشخصات بهروزعامری آنچه نیروی ذخیره در زلزله را بالا می برد فشاری است که از طرف شبه جزیره عربستان بفلات ایران در جهت شمال وارد می شودو آنچه محافظت می کند لبه شمالی گسل هاست؛ این فشار دائماً اضافه می شود تا اینکه با مقاومت مقابل مساوی و پاکمی بیشتر شود و آنگاه است که متاسفانه زلزله رخ می دهد. همانطور که در گفتار قبلی گفتیم درست مانند تغییر در جامعه ی عربستان است

سندبادنامه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی این اثر را از می زیاده(1941 - 1886) نويسنده‏ لبنانى، يكى از فعّالان ‏جنبش نوين ادبى است ترجمه کردم و تقدیم خوانندگان عزیز میکنم. امیدوارم خوشتان بیاید. *** دومين سندباد كسى جز من نيست! مى‏توانيد مرا دومين سندباد يا نخستين سندباد زن بناميد. هر دو نام براى ‏من قابل قبول است. تنها فرقى

داستان توپ امیلیانو

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اسم من آلفردوست و دوازده سالمه، عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو می پرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون ولاسکز کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف هم مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان و

ممنوعه ای برای ما

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی «فاطمه نوروزی»: ممنوعه ای برای ما" جسمم خسته از کار روزانه،و ذهنم خسته تر از نگرانی آینده،تنم را آزاد کردم از بند لباس ها،و رها شدم بروی تخت خواب دو نفره ای که چند سال است فقط شاهد گریه ها و دلتنگی و خستگی زنی تنها است،چشمانم خمار خواب بود که صدای پیامک گوشی مرا از جا پراند،با تمام بی حوصلگی رمز گوشی را باز کردم

آوای ماه وحشی - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یکی از نگهبانها گفت : قربان ، با این کار تحریکشون کردیم ! والتر : ساکتشون کنین . نگهبانها با شوک دهنده ها به سمت ما آمدند. و با آن به ما حمله کردند . شدت درد و شوک ، مارو وحشی تر کرد . یکی از گرگینه ها از فرصت استفاده کرد و با پنجه روی صورت یکی از آنها خط انداخت . نگهبان ، شوکر را رها کرد و با دست صورتش را گرفت ، خون از لای انگشتانش بیرون زد

پرانتزی در انتهای زمان

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) می دانستم خواب می بینم اما نمی توانستم بیدار شوم ! شاید یک انفجار , یک سقوط , یک ضربه ی کوچک حتی در اندازه ی یک تلنگر می توانست مرا از کابوس جدا کند . هواپیما به آرامی پیش می رفت و او به نرمی , سرش را بر روی شانه هایم تکیه داده بود . او نمی دانست ! آرام بود و نمی دانست که هواپیما خواهد افتاد ! اما من به خوبی می دانستم ! آن را بارها در خواب دیده بودم

سلنا - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به نانسی کردم و گفتم : ممنون که جسیکا رو آوردی ، راستش در گیر حس چند گانه ام ، اون تصادف، رو ویلچر بودن جسیکا ، تنهایی سارا و اینکه پدر خوبی ام ، دنبال چیزی می گردم که آرومم کنه، آرزو دارم ، اونها باه دوستای خوبی باشن ، جسیکا رو پاش راه بره ، من با خودم کنار بیام ، همه چی ساده به نظر

خاکستر- 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی لیون و بقیه تصویر فضای پشت سرشان را تا حداکثر ممکن درشت نمایی کردند و به جستجویشان پرداختند. جیک : تو دید نیستن . آلیس : نباید آماده مقابله باهاشون بشیم ؟! به مسلسل سنگین پشت ماشین اشاره کرد . جف نگاهش کرد و با سر به او اجازه داد . آلیس به عقب ماشین رفت و شروع به مسلح کردن آن کرد. بقیه هم آماده مقابله شدند

آن سوی رود ........قسمت2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صبح زود ، قبل از آن که آفتاب بزند از خواب بیدار شدم . از خانه بیرون زدم و به سمت رودخانه رفتم . از دور نگاهی به قایق کردم و قبل از اینکه کسی مرا ببیند به سمت خانه حرکت کردم . موقعی که به خانه رسیدم اهل خانه بیدار شده بودند . صبحانه و چای خوردم و به نزد مادرم رفتم . با تعجب نگاهم کرد و گفت : خبری شده ؟ گفتم نه

کوچکترین پادشاه جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پدرم از دیروز به سلطنت رسید و پادشاه شد و من خیلی خیلی خوشحالم! اصلاً نمی‌توانید تصور کنید این قصری که در آن زندگی می‌کنیم چقدر خوب و راحت است. قصر ما برق دارد و دیشب خیلی راحت با فشار دادن یک کلید همه‌جا روشن شد! یک حمام تمیز و خوشگل با آب گرم دارد و مامان مجبور نیست تو قابلمه آب

طوبال

نمایش مشخصات حیدر شجاعی «اکثر ما انسان‌ها عادت داریم یا پرگویی کنیم، یا نصایح دیگران را تنها بشنویم و بدان عمل نکنیم. اکثر ما عادت داریم چیزهایی را بشنویم، ولی آنها را نمی‌آموزیم. برخی از انسان‌ها که تعدادشان کمتر است، آنچه را می‌شنوند می‌آموزند، اما باز هم بدان عمل نمی‌کنند. بعضی نیز آنچه را می‌شنوند می‌آموزند و بدان عمل می‌کنند، اما تعداد آنها کمتر و کمتر است

سلنا - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بالاخره جسیکا و نانسی را دیدم و برایشان دست تکان دادم . آنها هم من را دیدند . به طرفشان رفتم ، جسیکا روی ویلچر برقی نشسته بود و نانسی در کنارش حرکت می کرد . گفتم : سلام ، خیلی خوشحالم که قبول کردین ، به خصوص تو جیسکا ، این گلها برای توئه . نانسی: راضی کردنش خیلی سخت بود . ولی بالاخره موفق شدم

خاکستر- 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جف ، اطرافش را زیر نظر گرفت و ماشین را متوقف کرد. پس از پهن کردن پارچه بر روی زمین ، به سراغ جعبه های پشت ماشین رفت . و از داخلشان اشیایی بسته بندی و پنهان شده را بیرون آورد . بقیه با تعجب به او نگاه می کردند. با باز شدن اولین پارچه که قسمت از زانو به پایین یه پا در آن قرار داشت ، کنجکاوی شان بیشتر شد

داستان باغ بلور

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی

رانده شده-40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی : این رو تریش هم اثر می کنه ، با اینکه خیلی قدرتمنده ، با این حال این می تونه اذیتش کنه ، زیاد بهش نزدیک نشو . میلر : تریش ، یه شیطانه ، درسته ، مواقعی که باهاشم ، گردنبند رو گردنم نمیندازم . آنی : فکر خوبیه ، ولی همیشه همرات باشه ، البته خود تریش هم می دونه چکار کنه ، من تا اومدن

آهنگ زندگی ........ قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گوشی را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون زد و به حیات رفت . به گلها و گیاهان باغچه آب داد و بعد از چیدن چند شاخه گل ، به آشپزخانه رفت و بعد از خوردن صبحانه و چای ، گلها را به دست گرفت و راهی بیمارستان شد . قبل ازآنکه به نزد مادرش برود به اتاق پزشک معالج رفت و با او به گفتگو نشست . آقای دکتر

آوای ماه وحشی - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شروع به خوردن شام کردم . بعد از شام به پشت میزم رفتم . نقشه شهر و اطرافش را روی آن پهن کردم ، سلیک شهری در میان جنگل و کوهستان و دارای چندین رو دخانه بزرگ و کوچک بود . جنگل در شمال و جنوب شهر و کوهستان در شرق و تا پشت جنگل در قسمت شمال امتداد پیدا می کرد . قسمت غرب دشت هموار ، که با آزاد راهی به سایر شهر ها متصل می شد

ببر در زنجیر-6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی امیل یکی از چاقوها را از ریحان گرفت و گفت : دو نفرن ! ریحان : از اینجا خارج شین ، حتی ممکنه بیشتر از این باشن. مارکوس با کمک امیل و ریحان از ساختمان بیرون رفت . از ناراحتی لبانش را گاز گرفت . چاقوهایش نتوانسته بودند ، شکار را از پا در بیاورند . با خودش گفت : لعنتی ! باهوش تر از این حرفهاست

آن سوی رود ........قسمت1

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با پدر سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم و به آن سوی رود رسیدیم .جایی پشت یک تپه که بجز سنگ چیزی دیده نمی شد . هوا داشت تاریک می شد و من که خیلی ترسیده بودم به پدرم نگاهی کردم و از ترس به خودم می پیچیدم . پدر مرتب به این سمت و آن سمت می رفت و مرتب سیگار می کشید . چند دقیقه بعد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدا گفتم : شیخ هر روز در مسجد از خدا برای مردم می گوید.محمود گفت : او از خدای خویش می گوید.گفتم : مگر خدای شیخ با خدای ما فرق می کند. او گفت : آری ! قلم پسر قلم را از روی میز برداشت و با دقت آن را بررسی کرد و گفت : پدر! مگر داخل قلم غیراز جوهر چیز دیگری هم هست .پدر گفت : نه ! پسر گفت : پس چرا عده ای از آن می ترسند

آوای ماه وحشی - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی من را به مقابل قفس مرگ بردند . یکی از نگهبانها در قفسم را باز کرد و نگهبان دوم هم در قفس اصلی را ، وارد شدم . مردی که رویم شرط بسته بود را در میان کسانی که نزدیک قفس بودند ، دیدم. برگه اش را نشانم داد . سر تکان دادم و لبخند زدم . او هم خندید . اطرافیانش به او نگاه کردند . یکی

زن بدون سرنوشت

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی در تابلوی فیروزه ای رنگ نوشته شده «کمالیه» . اما تنها اداره پست می داند آنجا کمالیه است. قدیم در آن محل که این همه خانه نبود گوسفند سلاخی می کردند . به خاطر همین، اسم سلاخی ها روی آن محل باقی مانده است. تا نگویی سلاخی ها کسی نمی داند آنجا کجاست! عاطفه تازگی ها به محله ی سلاخی ها کوچ کرده یا پناه آورده بود تا کسی نداند او کجا زندگی می کند

چشمانت...و ديگر هيچ

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی sچشمانت خرابم كرد،رسوايم كرد،بي كسم كرد،بي اعتبارم كرد،بي حواسم كرد،بي همه چيزم كرد ولي آرزويم است،لحظه اي با تو چشم در چشم شدن تا بگيرد بازم همه چيزم را تنها تورا داشتن خوب است و ديگر هيچ هيچِ هيچِ هيچ

❤️قلب خانه ی عشق❤️

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️به نام خالق عشق❤️ گاهی متوجه صدایش نمی شوی، انگار از کار افتاده و گاهی آنقدر می تپد که نمی توانی آرامش کنی.نیاز به آرامش دارد،به محبت ،به عشق.قلبی را می گویم که خیلی ها آن را شکستند و تو........ . آیا آن زمان که اجابتم کردی،شکرگذاری ات را نکردم؟ امروز آنقدر درمانده و دلگیرم که نمی دانم چگونه آرام و قرار یابم

تقلب

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی  الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.  چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی. به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم. **** ما دخترها تا آخرین لحظه، برای آخرین امتحان این ترم، جزوه هایمان را می خواندیم. پسرها عین خیالشان نبود و راحت سر جایشان نشسته بودند.  این قسمت گرامر رو خوندی؟  ای وای نه

رانده شده-39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با احتیاط از ساختمان خارج شدند و به طرف ماشینها رفتند . به طرف گارد ملی به راه افتادند. تریش بالای سر آنها به دنبالشان حرکت کرد . ماشینها با تمام سرعت خیابانها را طی می کردند . افراد داخل آنها آماده شلیک به هر کسی که می خواست به آنها نزدیک شود ، بودند . وارد خیابان 52 شرقی شدند ، تعداد زیادی سگ و یه موجود بالدار راهشان را سد کرده بودند

آوای ماه وحشی - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی - یه گرگ ! اهلیه ؟ : نه ! وحشی وحشی ، اسم هم نداره ، خواستی یه اسم براش انتخاب کن ، چون باهاش همکار می شی ! البته هر اسمی به جز گرگی ، خیلی کلیشه اییه ! کیت خندید و گفت : آدم شوخی هم هستین . گفتم : با اخم و تخم و گرفتن خودت برای بقیه به جایی نمی رسی ، در عین قدرت باید با همه مهربون و صمیمی

آهنگ زندگی ........ قسمت 2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد . بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت . در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد . دکتر نگاهی به او کرد و گفت : سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم

یک شب بارانی

نمایش مشخصات میثم توسلی گوشی موبایلش زنگ خورد و بعد از مکثی طولانی و در آخرین لحظه جواب داد : ((بله؟)) ((سلام، نگارم )) ((سلام چطوری نگار؟)) (( خوبم، زنگ زدم حالت و بپرسم و سراغی ازت بگیرم)) (( من خوب نیستم ، دلم گرفته و دل و دماغ هیچ کاری ندارم )) (( دلت چرا گرفته ؟ میخواستم واسه فردا شب دعوتت کنم بیای خونم ، یه

فرار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود . از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم . پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم . برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >