آرشیو داستان

دیوارها فرو میپاشند

نمایش مشخصات سارینامعالی ... از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش ! مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،... زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است. ........................ در خانه را که باز کرد کاغذ تا خورده ای از لای در زیر پایش افتاد؛ خم شد و نامه را گرفت

چرا نمی نویسم؟!

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي یک فایل باز آماده برای تایپ؛ یک فنجان چای خوشرنگ در ماگ قرمز با آرم نسکافه و یک سکوت دلپذیر مهیاست. اما نمیدانم چرا ترجیح می دهم کنترل تلویزیون را در دست بگیرم و ساعتها و بی وقفه کانالها را بالا و پایین کنم؟! نمیدانم چرا انگشتم روی صفحه موبایل روی تلگرام مدام میلغزد؟! چه خوب است

زندگی

لبِ پنجره نشستم و به اندازه چهار انگشت پنجره را باز کردم که هم صدای باران را واضح تر بشنوم و هم بوی خاک تازه را حس کنم. خدا را شکر، خانه از خیابان اصلی دور افتاده وگرنه الان به جای صدای باران، صدای بوق و سر خوردن چرخ های ماشین و گهگاه دشنام راننده ها را می بایست می شنیدم و احتمالا بوی

روشن-خاموش

نمایش مشخصات حسین شعیبی ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد

دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی خفه شدم! خفه شدم،هيچي نگفتم نگاهمو انداختم پايين اشكامو با پشت دستم پاك كردم رومو برگردوندم دستامو تو جيبم كردم نفس عميق كشيدم راهمو گرفتمو رفتم خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست تو تلگرام هم يه پي ام دادم گفتم پسر بدي به نظر نميومد خوشبخت بشي بعدش بلاكش كردم از اون

هدیه تولد

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قدمهایش را آهسته برمی داشت و گاهی به اطرافش نگاه می کرد ، مرغان دریایی ، صدای برخورد امواج با اسکله ، نگاهی به پولهایی که بابت کارش داده بودند کرد ، برای خرید هدیه ، کم بود . مدتی بعد صدای نواختن سازی توجهش راجلب کرد ، دنبال مکانش گشت . مردی در گوشه ساحل روی نیمکتی نشسته بود و آکاردئون می نواخت ، می دانست که می تواند هم به او و هم خودش کمک کند

"علی جوبی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده سر و کله علی جوبی وقتی پیدا می شد که بهش خبر می دادن یه سکه 5 زاری یا یه تومنی افتاده توی جوی آب و صاحبش یا ازدست کردن تو لجن عقش می گیره و یا اینکه از خیر اون سکه گذشته.اسم سکه و جوب که کنار هم قرار می گرفت مثل اجنه ای که موشو آتیش زده باشن پیداش می شد.یه چهره آفتاب سوخته که کمتر ردپایی از لبخند می شد توش پیدا کرد

مترسک

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sهیچ کس او را دوست نداشت ، خیلی ها از چهره و هیکل ترسناک او می ترسیدند؛ حتی تمامی پرندگان آسمان ، ولی فقط کودکان کشاورز او را از صمیم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او ، سر گرسنه بر بالین نمی گذاشتند . به خاطر اینکه مترسک همیشه در مزرعه شان ایستاده بود .

آوای ماه وحشی - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

مصائب ارواح

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای آگوست کار خود را کرده بود. ادگار و ریموند؛ ارواحی که توفیق اجباری همسایگی در قبرستان قدیمی شهر آنها را تبدیل به دو یار جدانشدنی کرده بود، به وضوح احساس می‌کردند که دوازده تا پانزده درصد* به ابعادشان اضافه شده بود. آنها پس از تفریحی چند ساعته در سواحل پرازدحام شهر که تفرج‌گاه

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت دوم دلا تا نخندی مو نخندوم آی گُلُم که مو نخندُم دگر عهد و وفا با کس نبندُم، آی گُلُم با کس نبندُم دگر عهد و وفا با یارِ جونی، ای گُلُم با یار جونی نه چشمم سورمه کنم نه سر ببندم ای گلم نه سرببندم نه چشمم سورمه کنم نه سرببندم ای گلم نه سر ببندم به این فکر افتاد که زودتر وارد

دیوارها فرو میپاشند.

نمایش مشخصات سارینامعالی یک روز ،هنگام اذان صبح، وقتی که وفا از خواب عجیبی پرید، دنیایش عوض شده بود! خواب دیده بود دنبال یک قاصدک ،دورِ اتاقش راه میرفت. قاصدک تند و تند در خانه میچرخید و وفا، با حالِ بد و چشمان ملتمس ،پشت سرش می دوید. نهایتا قاصدک از پنجره به بیرون خزید و وفا لب پنجره مردد و ملتمس ایستاد.

ببر در زنجیر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرمانده : تعدادی از برده ها مدت مجازاتشون تموم شده ، طبق دستورتون ، هر کس به درخواستتون جواب مثبت بده ، آزاد می شه ، با اونها چیکار کنیم ؟ گفتم : بیاریدشون پایین ، یه گزارش در مورد جرم ، اسم و مشخصات کامل برده و مدت محکومیتشو می نویسین ، یکی رو به مرکز و دومی رو در اینجا بایگانی می کنین

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت اول پیش نوشت!! : 1. داستان چندان طولانی نخواهد بود . پس مطمئن باشید ، نویسنده در محاسبه زمان و روحیه بخشی شما محاسباتی را اعمال نموده است . 2.داستان فی البداهه نوشته شده است، پس عاری از اشکالات نگارشی نخواهد بود!! 3. عبارت "پیش نوشت" رو ازتو جیب خودم به جای پی نوشت آوردم و کسی شاکی نشه

سلنا - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی : حالا که قراره بریم ، اگه پدرت و جسیکا تو دردسر افتاده باشن ، باید با حتیاط و آمادگی ، اونجا بریم. اگه خودمون هم تو دردسر بیافتیم ، رفتنمون هیچ فایده ایی نداره ! سارا : چی باید ببریم ؟ سلنا : یه چادر مسافرتی ، چراغ قوه ، مواد غذایی ، کیسه خواب ، طناب ، جعبه کمکهای اولیه ، دارو و این جور چیزا

خاکستر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جک : رابطه اش با آدم ها خیلی خوبه، هرچند عقیده خیلی ها نسبت به اونها منفیه . لئونا : عده ایی موافق موندنشن و بعضی ها مخالفن ، یه عده هم واسشون فرق نمی کنه . آنی : دوستاش دارن می یان دنبالش ، خودشم نمی دونسن کی می یان ! جک : نگفت : چطوری ، سر از اونجا در آورده ؟ دنی : فرار کرده و قبل از دیدن شما ها ، از یه جنگ جون سالم بدر برده

"مسئله ریاضی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده یه مسئله ریاضی بود که کلافم کرده بود و آخرش هم نتونستم حلش کنم.بچه زرنگ های کلاس هم توش مونده بودن.یکی از دوستام کسیو از کلاس دیگه ای معرفی کرد و گفت احتمال قوی اون می تونه حلش کنه.برو پیشش ولی خیلی از رفتارش تعجب نکن.پسر خوبیه.گفتم مگه رفتارش چطوریه.گفت خودت می فهمی.پیدا کردنش خیلی سخت نبود چون بعدا معلوم شد مثل گاو پیشونی سفیده

ببر در زنجیر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پزشکی که همراه آنها آمده بود ، به سراغ آنجی و لیا رفت تا زخمهایشان را معاینه کند . گاری دارو و غذا هم در گوشه دیگری توقف کرد . هِریس با صدای بلند گفت : پایان مهلت جایزه نزدیکه و این 3 روز آخر مبلغ به 10000 سکه افزایش پیدا کرده ، ما تا 3 روز دیگه منتظر می مونیم ، همگی عاقبت کار رو دیدین ،

چشم_تو

نمایش مشخصات رها تمیمی تقدیم به تمام بچه های جنگ. تو نمی دانی بعد تو بر من چه گذشت، لبخند از لبانم پرکشید و جای آن غصه نشست. برداشت آزادی از سرگذشت #بنثیه دختر پنج ساله ی یمنی. همه جا پر از دود بود، چشم چشم را نمی دید. صداها مبهم بودند، تنها صدا فریاد یا الله مادر بود که طنین انداز شد. زیر تخت پنهان شده بودم، چشم چرخاندم تا ببینمش اما چیزی که دیدم قابل باور نبود

مثل خیانت ،کثیف یا مثل عشق ،پاک

نمایش مشخصات سارا یاسمینی احسان کارمند بانک بود. درست بود که کارمند بود اما با وام های با سود کم و دراز مدتی که بانک برایش داده بود ،ماشین‌ نسبتا مدل بالایی خریده بود و به وضع خانه اش رسیده بود،خلاصه از ان زمان‌که پول شیرینی تولد بچه اش را از برادر زنش قرض گرفته بود حسابی زندگیش سرو سامان گرفته بود. او داماد

«حقیقت مبتذل»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید صبح شده بود و وزش باد سرد پاییزی از لای در نیمه باز تراس خانه با نور آفتاب صبح هم پیمان شده بودند تا از خواب بیدارش کنند. با اینکه به غیر از لباس زیرش چیزی به تن نداشت تمام وجودش سنگین شده بود. انگار که کاناپه به رویش افتاده بود و نه او روی کاناپه. به سختی از جا بلند شد، در حالی که گیره

پانزده ساله من

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز باورم نمی شود بعد از سالها می خواهم او را ببینم ،چقدر خوشحالم که ازدواج نکردم ،حالا وقتی او را ببینم می توانم از او بخواهم که برای همیشه مال من شود ،دیگر هرگز نمی گذارم که از کنارم برود ،صد افسوس جدایی ما از روی اجبار بوده ،متاسفانه ۳۰سال پیش من یک پسر بچه محسوب می شدم ،زمان زیادی

اعتقاد قلبی

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ «این گردی را می‌بینی؟ بزودی ثروت بسیار زیادی بدست میاری! یک پرنده این گوشه‌ست، یک جهش بزرگ در زندگیت اتفاق می‌افته! معنی این خط کوتاه هم اینه که نزدیک‌ترین دشمنت از بین میره! یه صورت می‌بینم. به وصال یک عشق ماندگار می‌رسی!» تفنگ را از روی شقیقه زن فال‌بین برمی‌دارد. _ «به بقیه

شخصیت تنهای نرگس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی sاجازه دهید قبل از ورود به داستان مربوط به شخصیت تنهای نرگس، کمی از محیط خانه ی مجلل و فوق العاده زیبایش برایتان بگویم: در را که باز می کنی..... .....مثل اینکه دیر رسیده ایم دوستان! اگرچه پیانو و بطری خالی روی آن بی تاثیر نبوده، اما انگار "تنهایی" کار خودش را کرده است!

قطار

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ قطار انتظار ریل دیر کرد قطار و عجله اش برای گذر ناله های التماس ریل و جیغ فرار قطار قطاری که آمدنش همراه با رفتن است دریغ از یک لحظه درنگ اشتیاق ریل و بیزاری قطار اصلا باهم جور در نمی آیند « اینجا پر از اتفاقات ناجور است! » بیچاره ریل و در این میان آفتابی سوزان عرض اندام

سه زن در پرده ی انتظار

نمایش مشخصات م.ماندگار پرده ی اول روبروی آینه می روی، موهای پریشانت را پشت سرت جمع می کنی و به این می اندیشی که چقدر زود برف روزگار میان تار موهایت نشست! سر می چرخانی و اتاق را از نظر می گذرانی. عروسکی را بر می داری و در آغوشت می گیری. سرش را روی شانه ات می گذاری و نوازشش می کنی. آرام می گویی: بخواب مادر جان! بخواب عزیز دل! عروسک اما ساکت و بیجان روی شانه ات افتاده

دوست صمیمی

با صورت زمین خوردم و چنان دادی کشیدم که صدایم تا عرش هفتم رفت و برگشت و در مغزم پیچید..شانس که نداشتم نمی افتادم نمی افتادم ..همان موقعی می افتادم که عجله دارم. جور پله های استاندارد نشده را هم من باید میدادم.. زیر لب غرولند میکردم و زمینو زمان را لعنت میکردم.مادرم تند لباس هایم را

یلدایم

نمایش مشخصات فروغ قاری دزفولی وقتی بعد از مدت ها وَ با تکیه بر یک حس ناشناخته ی متلاطم شروع به نوشتنِ متنی میکنی که نمیدانی قرارست با چه حرفی آغاز شودُ با چه حرفی به پایان برسد ، سردرگم تر از همیشه میشوی... دیگر نه آهنگِ کی اشکاتو پاک میکنه ی ابی فایده داردُ نه پاییزِ شادمهرعقیلی...حتی فریاد زدن های شجریان هم کار ساز نیست

سوژه اصل است

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی چلق چلق چلق چندتا عکس انداخت، سوژه برگشت با نگاه معنی داری زل زد توی چشمای عکاس. علی که سمت راست من و مجید حرکت می کرد، با حالتی شگفت زده درجا زد و نگاهش روی عکاس و سوژه اش متوقف شد. عکاس هاج و واج مانده بود که چرا سوژه سر و صدا راه انداخته. هی می گفت: بابا من عکس انداختم قتل که نکردم که! کم کم عکاس و سوژه و علی و من و مجید بین حلقه ای از مردم بودیم

سلنا - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اینبار سوژه نقاشی سلنا بود . هنرجو ها شروع به طراحی و سپس عکس گرفتن با او کردند . هنگام برگشتن ، سارا پرسید : سلنا ، پدرم در مورد کلبه جنگلی با تو صحبت کرد ؟ سلنا : آره ، چطور مگه ؟! سارا : نگفت ، چرا یهو تصمیم گرفته ، تنهایی با جسیکا بره ؟ - به خاطر شرایطی که کلبه و اطرافش داره ، جسیکا


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >