آرشیو داستان

پله برقی

نمایش مشخصات ماریه آزاد ترس از پله برقی از کودکی آزارش می داد.متاسفانه هرروز این ترس تکرار می شد. یک روز پله برقی از کار افتاده بود و خانم پیری که می خواست به طبقه بالا برود آنجا ایستاده بود نوشته ی روی پله برقی را که به زبان بیگانه بود نمی توانست بخواند.شاید منتظر مانده که راه بیاندازند. اما از بس منتظر ماند خسته شد و گوشه ی نیمکتی آن طرف سالن نشست و آهی کشید

زمین و زمان

نمایش مشخصات فرشید طریقی بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد

زندگی!!

نمایش مشخصات نگین پارسا ازخانه بیرون می ایم وشروع میکنم به قدم زدن به سمت مقصدم به خیابان زندگی میرسم کافه ای که قراراست بروم اخراین خیابان است ..به خیابان نگاهی میکنم تاکسی های فراوانی به اخر ان میروند و بی مسافربرمیگردند بعضی هاهم پرازمسافر!!بی توجه به انها راهم راادامه میدهم وخوشحال ازاینکه خودم دارم این مسیرراطی میکنم

کافه بن بست، قسمت اول

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــام آنــرا بــا ولــع داخــل ریه هایــت میفرســتی و بــه آســمان آبــی تــر از آبــی زل میزنــی

سکان ها و کشاله های خون

نمایش مشخصات مرتضی خبازیان زاده هیچ کدام از بچه‌ها، رفتارها و حرف‌ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره‌ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره‌ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره‌ای خواهد بود. بچه‌ها به هم نگاه می‌کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد

غبار نبودنت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

داستان " خانم نبوی" اثر پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم ، حتی یک ثانیه هم نمی تونستم قیافه شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره ی درهم و برهمش باعث می شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می آورد...با بی حوصلگی مسواکی

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

هیولا

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا باید به چیزی که دوستش ندارم فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم می‌آید که مثل چیزهایی که دوستشان دارم همیشه همراه من است. خسته کننده، ملال آور و اتفاقا همیشگی. مثل این می‌ماند بگوییم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است

زندگی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی زندگی ****** یادمه هر وقت به قبرستان میرفتم با کنجکاوی تاریخ تولد و وفات را میخواندم و گاه ناراحت میشدم که جوان بوده و طفلک چند دهه بیشتر عمر نکرده، وچند تا سیزده سبزه بیشتر گره نزده ، و میدانم روزی خواهد امد که یکنفر تعداد گره های من را خواهد شمرد ، مهم تعداد گره ها نیست ، مهم کیفیت

آنائیل

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان

صاف و صیقلی

نمایش مشخصات امیر قراچه من میگم زندگی مثل یه لوله ی صاف و صیقلی میمونه که عمودیه، همونقدر یکنواخت و سُر! دیروز که سوار اتوبوس شدم یه مرد سیبیلوی بانمک رو دیدم که سیبیلاش یه چیزی بین سیبیل دالی و بهنامِ بانی بود، کلاه سرش بود و دستش رو گرفته بود به میله ی صیقلی اتوبوس، یه لبخند از روی ترحم روی لباش نقش بسته

آزیر قرمز

نمایش مشخصات نادر آقازاده انگار نمیدانیم کدام گره را کورتر زدیم که سرنوشت ِآن ، قیچی بود. چه سخت است قیچی بودن ، جانکاه تر از بریدنو دوختن ، بریدنو ریختن ِ موهای دختری شش ساله ست که آیینه سالها تصویر ِ زیبایی هایش را به او بدهکارست. مگردردناک تر از بغض چیزی هست؟؟؟ چه میشود گفت اما چگونه بی تفاوت بود

من فرزندپاییز

نمایش مشخصات نگین پارسا زندگی کردن من مردن تدریجی بود انچه جان کندتنم عمرحسابش کردم من قربانی دنیاشدم.من دخترپاییز بودم اما زمستان مرابه فرزند خواندگی گرفت سردشدم_سنگ شدم اتش درونم به یکباره خاکسترشد وتوچه میدانی ازمن!!ازموهایی که به جای گیس شدن چیده شدندوتوحس نمیکنی سرمایی که تامغزاستخوانم

اندر عجایب دنیای مجازی

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز سرم درد می کرد. پرده قهوه ای سوخته رنگ پنجره را محکم کشیدم تا از سوزش بی امان نور خورشید در امان باشم. چشم هایم را باز کرده و پیرامونم را نگاه کردم . اتاق خواب شلوغ را از نظر گذرانده و بعد نگاهم را به داخل هال پذیرایی سراندم . استکان و لیوان ها ی کثیف روی اپن آشپزخانه ، ملتمسانه نگاهم می کردند

راه نرفته

نمایش مشخصات مبینا صادقی در تمام مدت زندگی ام شاید دانستن یک چیز برایم سخت است دانستن اینکه چرا خداوند انسان ها را به وجود آورد هدف خلقت ان چه بود خلقتی گنگ که تمام مدت فکرم را مشغول می کرد هدفش چه بود ؟؟؟ پیچیده ترین سوال دنیا در تمام مدت فکر کنید ولی هیچ جوابی برای ان پیدا نمی کنید هدفی که مانند وجود

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

ویرایش

نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد

سوال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار پسرک روز اول مدرسه اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد ، حیاط دبستان تازه اش بود که خط کشی نداشت ؛ خوشحال شد که دیگر درصف نمی ایستد . و اولین حرف ناظم مدرسه هم که گفت : بچه ها مدرسه خانه دوم شماست ! خوش آمدید !! درحالیکه صدای قهقه مدیر دبستان با دهان پرازشیرینی درفضای کوچک حیاط پیچیده بود،

امروز

هنوز هم خیره به کتاب در دستش بود.کی زمانش میرسید تا خواندن این کتاب به پایان برسد.هر زمان بهانه ای برای نخواندنش داشت اما امروز باید بیخیال بهانه ها میشد و تمرکزش را برای به پایان رساندن کتاب میگذاشت.صفحه لول کتاب را بازکرد تا شروع به مطالعه بکند اما ناگهان سر و صدای بچه های محله که مشغول فوتبال بازی کردن بودند بلند و بلندتر بگوش رسید

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت ششم وقتی به خانه برگشتم از حیاط آمدم خواهرم دید به مادرم گفت: چرا از حیاط میاید باز هم دسته گل آب داده مادرم پرسید تو که هیچ وقت از حیاط نمی رفتی حالا چی شده دو روزی هست که کار های عجیبی می کنی؛ خودت بگو چی شده کمی نگاه کردم به مادرم جواب نداده رفتم تو خونه دیدم پدرم

بد شانس - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی باز سوار اتوبوس شدم البته با این تفاوت که بلیط نداشتم و باید پول میدادم تنها دارایی م 5 تومن رو دادم به شاگرده از جیبش پول خرد در اورد -که بده بهم ، بعد یه نگاه کرد و گفت هارالی سان ؟؟ گفتم تبریز با یه نگاه که انگار گنج پیدا کرده گفت برو بشین پیاده شدنی بیا بقیشو بگیر. از داخل اتوبوس

توت تلخ

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه

سرخ 2 پایان

نمایش مشخصات کامران غفوری سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچه‌ی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و

خیابان کرم ها

نمایش مشخصات همراز محمدی امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >