آرشیو داستان

شبی از شب های زمستان

از کودکی من در خانه مان کار می کرد، خجالت می کشم از اینکه هر روز می آمد در خانه مان و با جثه ی کوچکش کارهای ما را انجام می داد؟ جوابش سخت است، خیلی سخت. اسمش معصومه خانوم بود و ما معصومه خانوم کوچولو صدایش می زدیم. شوهرش بی کار بود و معتاد، مرد شریفی که کارگاه نجاری اش را بخاطر بدهی فروخت، افسرده شد، معتاد شد و خوابید

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل

مرگ برای زندگی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی باربارا یک فنجان نسکافه سفارش داد ، پس از مدتی مردی به سمتش آمد ، او اشاره کرد که بنشیند . مرد پرسید : تس نبود که رفت؟ باربارا سر تکان داد . - به هری تحویلش می دادی ، پاداش خوبی گیرت می اومد . : الان نه ! بهش احتیاج دارم ، می خوام یه محموله رو تا سیاتل ببره. -آها!خبری از لارا و آنیسا نیست ، بعضیا می گن گیر هری یا امیل افتادن

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم . صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛

حریم

در بسته نمی شد. هر چه تلاش کردم بسته نشد که نشد. دیگر خسته شده بودم. در سکوت مطلق بودم که ناگهان صدایی سوت کشیدن گوش هایم را متوقف کرد: _چرا میخواهی مرا ببندی؟ _خوب معلوم است برای امنیت اموالم. _نعمت عقل ازرشمند تر است یا ثروت خانه؟ کمی تامل کردم: _فکر می کنم عقل حرفی زد. بی حرکت ایستاده بودم

ذهن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پري‌خواب ذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين مي‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگين‌ترين وزنه‌ي زمين را حمل مي‌كردند و تمام اندامم در آستانه‌ي سقوطي بي‌اختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلك‌هاي افتاده‌ام، پنهان شده بود

تعاونی هفت گانه

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من

از تعقل تا واقعیت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جمعی گرفته بودند

پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم . پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود . چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم . موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه . با متانت

یک درخواست تلخ از خدا......

وقتی تلویزیون اعلام کرد که یک جسد مربوط به سرنشینان یک نفت کش حادثه دیده پیدا شده ،همه خانواده های سرنشینان مفقود شده نفت کش دست به دعا شدن ، که خداوندا این جنازه فرزند ما نباشه و حالا که بعد از چندروز کشتی غرق شده و همه سرنشینانش را با خود به عمق دریا برده باز همان خانواده ها دست به دعا شدن که خدایا اون جسد پیداشده مال بچه ما باشه

اینک عشق

از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم: ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود. آسمان

نفر سوم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی راجع به حافظه یا ناخودآگاه جمعی بشر چیزی شنیده اید؟ صحبت های زیادی راجع به این حافظه ی اسرار آمیز شده است. حافظه ای که خاطرات تمام انسان ها و شاید تمام موجودات جهان که چه در گذشته زیسته اند و چه حالا در حال زندگی کردن هستند، در آن انباشته می شود. مخزنی پر از اطلاعات و تجربیات که محققان برای دسترسی به آن سر و دست می شکنند

من اومدم

نمایش مشخصات شازده معتمد sداستان نیست ، شروعه. مثه زندگی مثه بدنیا اومدن ، اقاجونم خدا رحمتش کنه میگفت ادمام که بدنیا میان تازه داستانِ زندگیشون شروع میشه ... چمیدونم شاید داستانِ منم از اینجا شروع میشه .. مثه داستانی که شما از اینجا شروع کردین .

نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان - بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم! محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی

سیم خاردار

#سیم خاردار چند قدم دورتر، آنطرف مرز، پشت سیم خاردار همیشگی،هر روز می دیدمت! با تفنگی بر دوش و کلاهی بر سر. از وقتی مرزها گشوده شد،تو را ندیدم. رفته بودی! قار قار کلاغ های آنطرف مرز،رفتن ت را برایم خبر آورده بودند. حالا من مانده ام و سیم های خاردار و جای خالی تو! برگرد کهنه سرباز

معصومه

تقديم به آنهايي كه با لبهايي بسته در كنارمان هستند و هرگز صدايشان رو نمي شنويم. اولين بار وقتي كه براي شستن دست صورت از پله ها پايين ميرفتم ديدمش ، از در زير پله اي كه صاحب خونه مون صفيه خانوم واسه ش در درست كرده بود و جاي انباري استفاده مي كرد بيرون اومد . از صداي مادرش كه مي گفت

آن سوی آینه

روی تختش درازکشیده بودوبه اتاقش نگاه میکرد،اتاقی که ماه هاست خودرادرآن زندانی کرده بود،اتاقی تاریک که فقط درگوشه ای ازآن ودرکنارآینه لامپی روشن بود،لامپ راآنجاگذاشته بودتابتواندسارا راببیند سارایی که زیبابودوخوشحال،سارایی که ازبیرون رفتن وگشتن همراه خانواده اش خوشش میامد،هرچقدرباخودش

مرگ برای زندگی -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی او در خیابان به راه افتاد ، اطرافش پر از خانه هایی ساخته از حلبی ، چوب ، چادر و بعضی جاها کانکس بود . بعضی ها که او را می شناختند ، برایش دست بلند می کردند . هنری با دیدنش گفت: بالاخره اومدی بیرون ، چیکار می کنی؟ - سلام ، هیچی ! کاری برام نداری ؟ یا کسی که بخواد ؟ : اگه پیدا کردی ، منم خبر کن ، همه چی برای از ما بهترونه

مسخ (نامه ای به: انسان کافکایی)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده‌ای! (ریچارد باخ) تماشاگران مرگ، فروریختن دیوار بازدارنده را دیدند؛ و روزگاری، تو را امپراطور بی‌اقلیم و جنگجویی بیمار نامیدند؛ تا از تو پیغامی بشنوند و آسان‌ترین راه را برای سینه‌ات؛ جایی که نشان خورشید می‌درخشد،

نکته های علی و فاطمه

نمایش مشخصات پریا چیت گر سلام بچه ها حتما همه شما اطلاع دارید که دخترها از سن 9 و پسرها از سن 15 سالگی به سن قانونی می رسند من الان 9 سال دارم و برادرم 15 سال دارد راستی اسم من فاطمه است و اسم برادرم علی ما به سن قانونی رسیده ایم من امروز چند نکته را از معلم خود آموزش دیده ام و می خواهم به شما آموزش دهم من دو

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

یک اشتباه بزرگ

تازه پشت لبم سبز شده بود... غرور نوجوانی از من یک پادشاه ساخته بود همه را یک درجه پایئن تر از خودم می دیدم چون باشگاه بدنسازی می رفتم و یک بدن خوب هم به کمک آمپول و پودر برای خودم ساخته بودم همه مردم و حتی دوستای نزدیکم را ریز می دیدم حس خیلی خوبی بود قد بلند و یک بدن پر از ماهیچه و یک

صداي عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد

معرفی می کنم دوست خوب من مهتاب

نمایش مشخصات سانازرضایی امشب مهتاب پشت پنجره ی سیاه خانه ی ما مهمان شده است؛ اول فکرکردم قصد آزارم را دارد نگاه خشمناکی بهش کردم و محکم چشمهایم را بستم، اما فایده ای نداشت او باز با نور حیرت انگیزش اذیتم می کرد. بیشتر از این حرصم میگرفت که هروقت باتمام خشم به او نگاه میکردم که چرا مزاحم خواب شیرین شبم شده او فقط یک نگاه نورانی با لبخندی بر لب به من زل میزد

رویا

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی زندگی رو که خلاصه کنیم میشود محبت تست روانشناسی میگوید من انقدر ارامم که گاهی شاید به نحوی نگرانی را حس میکنم سالمم ولی دلو هوای مولا کرده ... قاطی کردم نه ولی دلم تنگه دکتر توی صندلی جابه جا میشود و میگوید دفترچه بیمه تو اوردی ..؟ -من دفتر چه بیمه ندارم ... -پس برات ازاد مینویسم

آوای ماه وحشی - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد. گفتم : سلام ، از این طرفا جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم

فقط یازده ماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی استیک نیمه آماده! چه جالب باید خوشمزه باشه! این شرکت‌ها هرروز یک‌چیز جدید می‌سازند! خوبه دیگه! زود و سریع آماده میشه! دو تا بسته سوپ و ژله! این‌طوری بهتره! حالا شد یک سفره کامل! این چیه؟ چه خوشگله! وای جای دستمال کاغذیه! شکل گل آفتابگردان! خدایا! دلم ضعف رفت! فکر کن! این را بذارم روی

مرگ برای زندگی-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم . : این کیه ؟ او خندید و گفت : برو به جهنم هَری. - الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن

داستان های آصف

آصف پسری 14 ساله است و در خانواده ای زندگی می کند که پدرش جلیل در ارتش بعثی ها فرمانده است. آصف پسری مذهبی و پدرش اسرائیلی است. پدرش همیشه آصف را کتک می زند چون جلیل نمی خواست موقعیت شغلی اش به خطربیوفتد روزی از روزهاجلیل به خانه می آید ولی آصف متوجه نمیشود او به اتاق آصف می رود و

حقیقت تلخ است...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >