آرشیو داستان

تصمیم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی sپدرم عراقی ست و مادرم ایرانی... گلوله ها یکی پس از دیگری از کنارم رد می‌شوند، من اما هنوز تفنگ به دست و مردد ایستاده‌ام!!!

« غیرمترقبه»

از نادره اتفاقاتی که می توانست از هر ده میلیون نفر برای یک نفر بیفتد؛ این بود که چند چیز غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی نا خوشایند؛ همه با هم و یکدفعه و در یک زمان باهم رخ دهد. آن روزهم که این اتفاق افتاد ؛ از کو تاهترین روز های سال بود. یعنی هنوز قرار بود شب که شد ؛با عمه ها و خا

دوهفته مانده به عید

نمایش مشخصات سانازرضایی تا رسیدم خانه سریع بخاری را روشن کردم برای اینکه زودتر گرم شوم بهش تکیه دادم واز پنجره خیره شدم به سفیدی برف توی حیاط که انگار قصد آب شدن نداشت، داشتم به حرف های احمقانه امروز مهرداد فکر می کردم که به بهانه کارهای عقب افتاده پایان نامه مشتری ها صبح جمعه ای مرا به مغازه کشاند وشروع

صدایی که خاموش شد

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سنگینی بار خسته‌اش کرده بود. با یک دست کیسه بزرگ گل‌کلم و هویج را گرفته بود و با دست دیگر چادرش را. نگاهی به انتهای خیابان کرد و با خودش گفت: فقط دو تا چهارراه مانده! در ذهنش نگاه شاد شوهرش را تصور کرد که با دیدن دبه‌های ترشی خوشحال می‌شود. امیر عاشق‌ترشی بود و او هرسال شهریور و

کتابِ گردشگر

نمایش مشخصات حیدر شجاعی به وجود آورندة من، زمانی مرا پدید آورد که مردم وقت هنوز به من و امثال من وابسته بودند! من پانزده سال پیش به دنیا آمدم. دو سال قبل خانمی که عازم لندن بود مرا خریداری کرد. یک روز پیش از بازگشت او به ایران، وارد کافی شاپ ایرانیان شد و پشت میزی نشست و مشغول نوشیدن قهوه گردید. آنگاه مرا از جیب پالتویش درآورد

زلزله و خالق ان

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی حالا که بیشتر دقت می کنم تازه می فهمم چقدر ما از خدایمان دور شده ایم به حدی که برای رفع بلا، برای رفع زلزله به هر نحوی التماس زمین و زمان را می کنیم. ولی... ولی نیم نگاهی به خدا نمی اندازیم. خدایی که خالق این جهان است... خدایی که قدرتش به حدی از این زلزله بیشتر است که نمی توان به زبان اورد

سِلنا - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم . در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد . سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته . ما نگاهی به هم کردیم . با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه . سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه

مادر

نمایش مشخصات ماریه آزاد مادر نویسنده : مریم سرگزی کدپرسنلی82970831 دستم را در دستان سرد و بی جان مادربزرگم گذاشتم.تمام رنجهایی که کشیده ،در خطهای پیشانی اش هویدا بود.هنوز سنش به چهارده نرسیده بود که به زور شوهرش دادند.چندی از ازدواجش نگذشته بودکه فرزند اولش احمد به دنیا امد.حالا احمد برای خود کسی شده بود و برو بیایی داشت

آه آناستازیا دخترم (15)

نمایش مشخصات بهروزعامری یک شاهد خوب در واژه شناسی کلاسیک گفته ی آولوس جنیوس محقق ادبی است. او می گوید: نویسندگان دو گونه اند : کلاسیک و عامه . نویسنده ی کلاسیک نویسنده ایست که آثارش مورد علاقه ی طبقات بالا است. دخترم :این گفته اساس صحبتهای من در آینده خواهد بود. اما علاوه برآن کلاسیک به اصولی گفته می شد که می شود در مکتب خانه به دانش آموزان آموزش داد

رسم

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار .. مات و مبهوت به آسمان و ستاره هایش خیره مانده بود ! و نمی دانست با رسمی که خود گذاشته بود ، چه کند ؛ چوپان ده هر بار که بره ی بدنیا می آمد ، خبرش را با نشان دادن ستاره ی در آسمان به صاحبش می داد . حالا هر کسی در آبادی صاحب چند ستاره بود. و اکنون حیران مانده بود که فردا شب در

رهیدن

نمایش مشخصات محمد قبادی کلبه‌ی سیاه...  فراسوی مادّیّات، مکانِ تلاقی خیر و شر، مکانی تاریک، مکانی که جسم و  روح درآن شانه به شانه قدم برمیدارند، هزار تویی بزرگ، بدون نقشه راه، بدون راهنما، تهی از هرگونه دروغ، راهرو‌هایی تنگ و طولانی،  پیاده‌روی های بی‌وقفه تنها برای یک هدف یافتن راه خروج... درب ورودی محکم پشت سرش بسته شد

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري همين ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

بچه هاي زلزله

نمایش مشخصات سما قراگوزلو به نام خدا بچه هاي زلزله تقديم به بچه هاي در خاك رفته شهر عزيزمان كرمانشاه سلام زلزله؛ ديشب كه آمدي من و ليلا و حميد را در خواب بردي،‌ نمي دانم دفتر مشقم را از زير آوار پيدا مي كنند يا نه؟ تو به خانوم معلم بگو كه تكليفم را نوشته بودم. ديشب حميد هم كه قول داده بود كمتر شلوغ كند ديگر ساكت شد

مرگ برای زندگی-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در اتاق و پشت میزم ، به عکسهایی که در دستم بود ، نگاه کردم ، یک مرد به اسم جوئل و حدودا 45 ساله، و زنی جوان تر و 35 ساله به اسم تِس . افرادم را به خاطر دزدی که از من کرده بودند ،به دنبالشان فرستادم ، ولی آنها توانسته بودند فرار کنند . با صدای در ،عکسها را روی میز پرت کردم . گفتم : بیا تو

رادیو ورشو

دلم میخواست وقتی از کافه میزنم بیرون سال لعنتی دوهزار نباشه سال۱۹۴۲ باشه، هوا ابری و مه زنها با کفش های پاشنه بلند و‌پالتو‌های خز دار دامنی ، مرد ها با کلاه های ادواردی و ‌کت های بلند مشکی عرض خیابون رو طی کنن و با دیدن زنی اشنا کلاهشونو بردارن و به نشانه احترام بهم روز بخیر بگن

کیهان

نمایش مشخصات سارا یاسمینی زری نگاهی به آسمان میندازد چشمانش برق میزند نگاه ذوق زده اش را به کیهان میندازد،میگوید حیرت انگیز نیست کیهان؟ به گمانم هست .کیهان دستانش را دور بازوی زری حلقه میکند ،زری متفکرانه به آسمان خیره میشود ،کیهان نگاهش میکند به زری میگوید، زری من چه میگذره توی ذهنت ؟ زری سرش را به سوی

یلدای ما

مردبا شور و شوق وسائل پذیرائی شب یلدا را خریداری کرد آجیل گرفت با انار وهندوانه آورد منزل وگوشه ای گذاشت به امید اینکه شب هنگام دو دختر ونوهایش با پسرش وهمسرش بیایند برای مراسم شب یلدا او فکرهائی در سر داشت وبرنامه ریزی هائی کرده بود میخواست به هر کدام یکحرفی بزند چون علاقه به

ستاره‌ی دنباله دار

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دو مرد به اصطلاح فیلسوف که هرگز تحمّل دیدن یکدیگر را نداشتند، سرنوشتشان به گونه‌ای رقم خورد که پس از مرگشان کنار یکدیگر دفن شوند! از آن موقع به بعد هر دو مجبور شدند هر روز هنگام غروب آفتاب، ساعتی بر روی قبر ظاهر شوند و روبروی هم بنشینند. از تاریخ مرگشان یک قرن گذشت و همچنان آن

«با قر بزن به برق» قسمت 2

به این ترتیب نام اجباری « زلفعلی »روی او گذاشته شده بود.چون بهتر از آن توی ذهن کد خدای ده پیدا نمی شد. معلمی به تیپش نمی خورد ؛ وقتی هم که معلم ده شد همه تعجب کردند که چه کسی این شغل را برایش پیدا کرده ؛مدیرها و معاون ها یکی پس از دیگری می آ مدند و می رفتند.ولی او همچنان معلم مدرسه راهنمایی رازی بود

از یاد رفته

بسم الله الرحمن الرحیم صبح، پشت چراغ قرمز، شیشه های ماشین ما با ضرباهنگ ترانه ی محبوب من می‌لرزید. ترانه تکرار مکرر یک تمنا بود : تو رو می‌خوام ... تو رو ... تو رو... این ترانه پوچ ترین مضمون تاریخ بشریت را داشت، البته به عقیده ی نورا. و برای من هزار معنا داشت. شیشه ها با ضرباهنگ " تو رو" می لرزید

یک اشتباه کوچک

تو یک شرکت کارمی کردم شرکت قدری بود هم خوب حقوق می داد و به کارمندانش خوب رسیدگی می کرد ولی در قبال این همه لطف کار هم می خواست کار خوب نه بزن دررو...اون روز اصلا حاله خوبی نداشتم بچه شهرستان بودم و تک و تنها تو تهران درن دشت تو یک اتاق اجاره ای زندگی می کردم نمی دونم چرا آنروز اینقدر

ببر در زنجیر -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با دیدن آنها لبخند زد و گفت : عالیجناب بهتون تبریک می گم . گفتم : تو هم کارت رو خوب انجام دادی . میرداس نگاهی به آنها کرد و گفت : دو نفر از اعضای خونوادش نیستن ، ماریا ، دخترش و آتنا ، همسرش ! رو به میرنه گفتم : اون دو نفر کجان ؟ از دستتون فرار کردن ؟ میرنه : خیر کسی رو پیدا نکردیم ! میرداس : فراری شون دادی ، آره ، گیرشون می یارم

روان درمانی اگزیستانسیال

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شب بود و شیخ بر تاقچه احساس خود لمیده بود و به اندرون خویش خزیده و سر به گریبان در افکار خویش بودکه فردی هراسان درحجره شیخ را بکوفت و سراسیمه وارد بشد. چون به اندرون آمد شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی بود و تا از راه برسید و داد سخن در داد که یا شیخ "دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است" مرا عجب است ازانجام این کار آن هم توسط تو که هم کیش منی

بازگشت به صفحه اول

نمایش مشخصات حسین شعیبی مورفی با چهره‌ای گرفته کنار پنجره ایستاده بود. تا خرخره در قرض فرورفته بود. برگشت و نگاهی به روزنامه پراکنده روی میز انداخت. احساس می‌کرد به آخر خط رسیده است. سی‌وهفت سال در قامت یک آدمکش اجاره‌ای زندگی را گذرانده بود. عادت منحصربه‌فردی داشت؛ بعد از هر قتل، روزنامه فردای آن روز را می‌خرید تا خبر مربوط به کشته شدن قربانی خود را بخواند

یار

نمایش مشخصات محمد میرزاده خیلی ساده شروع شد... با یک نگاه... میدونی خیلی خوبه ک ادم یکیو داشته باشه ک مثلا وقتی میبینه توهم رفتم، محکم بزنه بهم و بگه پاشو، پاشو لباساتو تنت کن بریم ی دوری بزنیم. منم خودمو لوس کنم و بگم بیخیال فردا باید بریم سر کار، الانم ک دیروقته، بعدشم الان تو این هوا کی بیرون میره اخه، بگیر بخاب

تلاطم

هر شب کمی غذا براش می بردم آخه نا بینا بود تو این دنیا فقط یک برادر داشت که اونم چند سالی می شد غیبش زده بود زمستان از راه رسیده بود و بارش برف امان همه را بریده بود سوز سرما تا مغز استخوان را می سوزاند هر وقت با ظرف غذا به سمت خانه گلی ودر حال خراب پیرمرد نابینا می رفتم نیم نگاهی هم

اثنا

نمایش مشخصات نازنین کریمی s_ میدونی چی از همه مسخره تره اینکه مجبورم تا آخر عمرم باهات بمونم.هیچ راه فراری از تو ندارم....دارم؟ روی پل ایستاده بود و به رفت و آمد ماشین ها خیره شده بود.....دارم؟ صدای برخورد و جیغ ترمز و کشیده شدن لاستیک چند خودرو او را به خود آورد. دختری در همین اثنای فکر او پریده بود.

آوای ماه وحشی - 15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترین با لبخند گفت : خیلی با حاله ، یه مادر و دختر صمیمی ! گلادیس : جولین ، واقعا مثل دخترم می مونه ، از بچگی به فروشگام می یاد و این نوع آبنبات وشکلات رو خیلی دوست داره . کاترین : آه ! متأسفم ! جولین : شما یه خبرنگاری درسته ؟ - آه ، ببخشید ، کاترین ترنر هستم ، بله خبرنگارم . : از آشناییت

«بیماری خود اشتغالی »

بیماری«خود اشتغالی» .ظهر تابستان است،گرمای هوا توی شهر ایستاده . «آقا اسماعیل تابان» درانتظار مسافراز شدت گرما به داخل ماشینش پناه برده؛ اگر لنگ روی فرمان را بردارد دستش تاول میزند. به سقف و در های ماشین هم نمی توان دست زد.لنگ خیسی دور تا دور کله آقای «تابان » پیچیده شده؛عرق همراه

خود من با خود من میزد حرف

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی +بگو ديگه از غمات بگو خودتو خالي كن -مگه تو خود من نيستي؟! +چرا بابا تو اين دوره زمونه مگه جز خودت كسي ميمونه؟ -پس چرا تو نميگي +اي بابا من كلي حرف دارم كوه دردم تمومي نداره كه تو بگو -منم مثل تو +پس بيا ساكت باشيم -حوصلمون سر نميره +چرا تازه همين نيست كه دلامونم تنگ ميشه -براي


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >