آرشیو داستان

ببر در زنجیر-5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی چرخی به دور خانه مارکوس زد . خانه ایی بسیار بزرگ که درقسمت شمالی و جنوبی به خیابان اصلی و در شرق و غربش به کوچه های فرعی ختم می شد . روز را انتخاب کرده بود ، چون در صورت شکست می توانست به سرعت درمیان مردم و مغازه ها گم شود و روی کمک کسانی که کسی را در زندان داشتند و یا برده ها حساب کند

اسکیزوفرنی دو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

خاکستر-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی پرسید : متعلق به کجایی؟ پایگاتون همین نزدیکیاست؟ کاترینا جوابی نداد . آنی از داخل آینه نگاهی کرد و گفت : کاترینا ؟! فرانک . فرانک تکانش داد ، و سپس دستش را مقابل صورت او به حرکت در آورد . کاترینا عکس العملی نشان نداد . فرانک : باید از کار افتاده باشه ، اصلا با انسانها مو نمی زنه ! اگه دستش قطع نشده بود ، هرگز نمی فهمیدیم یه رباته

رانده شده-38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آزونا نگاهی به آنی کرد و لبخند زد.خون از گوشه لبش بیرون زده بود. تریش صاعقه هایش را قطع کرد . با دیدن این کار او، من هم عقب نشینی کردم . آنی به طرف آزونا آمد و دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد . او هنوز از درد به خودش می پیچید و به سختی روی پاهای پر از زخمش ایستاد ، گفتم : جونتو به آنی و بخشش تریش مدیونی ، دفعه بعد سر راهم قرار بگیری ، تیکه تیکت می کنم

حس خوب زن بودن

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای بار آخر نگاهی به چهره‌ام در آینه انداختم تا جایی که می‌شد شالم را پایین کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از در آرایشگاه خارج شدم. پایم که به خیابان رسید، ضربان قلبم بالا رفت! احساس کردم همه به من و موها و ابروهای رنگ‌شده‌ام نگاه می‌کنند. خیس عرق شدم. آرام از کنار پیاده‌رو حرکت کردم

انعکاس صدا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد: ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: ((كه هستي؟)) پاسخ شنيد: ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد: ((ترسو!)) باز پاسخ شنيد: ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد: ((چه خبر

در تاریکی شب

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در تاریکی شب راه روستا را در پیش گرفتیم و از مسیر جاده ی کنار نیزار به راهمان ادامه دادیم . هوا خیلی سرد شده بود و در تاریکی هوا پیدا کردن جاده خیلی مشکل بود ولی با هر زحمتی که بود آرام آرام حرکت می کردیم و امیدوارانه به پیش می رفتیم . در حالی که حرکت می کردیم "آرش" صدایم کرد و گفت که دیگر خیلی خسته شده ام و نمی توانم ادامه دهم

نو شدن را آغاز می کنم

نمایش مشخصات کوثر علیزاده تابستان امسال با تمام شادی های بسیار و تفریحات فراوان برایم خسته کننده و سرد و بی روح بود واین من بودم که روزهای متفاوتی بر ای آن نساختم و تنها دلیل مهم آن افکاری بودند که ذهن مرا رها نمی کردند و من مدام درگیر آنها بودم.من نمی توانستم اتفاقات و روزهای بسیار بد و غم انگیز را فراموش

سِلنا-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به سمت ماشین رفتم ، تا وسایلم را بردارم که لیندا هم به ما اضافه شد. بلافاصله گفتم : این سِلناست ، و از امروز برای ما کار می کنه. لیندا رو به من گفت : باهاش کجا آشنا شدی؟! - از فرودگاه ، منو آورد تا خونه ! : سوارش شدی؟! با لبخند گفتم : نه ! یه کالاسکه به شکل تاکسی داره ، سوار اون شدم. لیندا : منو بهش معرفی کن

رانده شده-37

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای آژیر و تیراندازی در تمام شهر شنیده می شد . میلر در کنار یکی از ماشینهای پلیس ایستاده بود . سروان به طرفش آمد و گفت : فکر نمی کردم دچار چنین کابوسی بشیم ، مردم به زندان پناه بردن و خلافکارها تو شهر حکمفرمایی می کنن ، وقتی ، اتفاقی رو که تو اون خیابون افتاد رو از زبان کسانی که توسط

کاش دستهایت را گرفته بودم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سیزده سال و هفت ماه و دوازده روز؛ انگار همین دیروز بود فاطمه، اما نه، هر لحظه‌ای از لحظه‌های بی‌تو بودن برایم قدّ یک عمر گذشت نه یک روز... درست می‌گویم دیگر، می‌بینی، حتی یک روزش را هم جا نینداخته‌ام. همه‌ی این سالها، این ماه‌ها یک طرف، این یک ساعت هم یک طرف... پس چرا به تو نمی‌رسم؟

آوای ماه وحشی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به جولین کردم و گفتم : خب ! حالشون چطور بود ؟ جولین : چیزهایی که بهت یاد داده بودم رو خوب اجرا کرده بودی ، زخمشون رو بخیه زدم ،خوبه که تیراندازیت اینقدر خوبه ، با اون اسلحه ، به جای دیگه ایی می زدی ، یا می مردن و یا فلج می شدن . - واسه همه چی ممنون ، اونا آدمای خوبین . : ولی یه چیزی به نظرم عجیب بود ، چیزی رو پنهان می کردن

كنار در ايستاده بودي...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی كنار در ايستاده بودي و چشمانت، طنابي بر گردن قلبم انداخته بود و آن را به سمت خود مي كشيد. اما همچنان زورش نمي رسيد و قدم از قدم بر نمي داشتم. كنار در ايستاده بودي و جنگي از روي روي اجبار را نظاره ميكردي. درحالي كه چشمانمان به هم قفل بود و دستان مشت شده مان آغوش دستان يكديگر را طلب مي كرد، ميانمان ديوار برلين را ذره ذره بالا مي بردند

سِلنا-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از کلاس همراه هنرجوهایم بیرون آمدم . سلنا کنار خیابان منتظرم بود . آنها با دیدن او به سمتش رفتند . و سلنا با گرمی آنها پذیرفت . گفتم : این سلناست و اینها هنرجویان کلاسم هستن . یکی از بچه ها گفت : اگه شما اجازه بدین و سلنا قبول کنه ، مدل طراحیمون بشه و باهاش عکس بندازیم . - خوبه ، سلنا : باشه

دختر چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی امروز دختر چهارم مرا كشتند. شك ندارم. چون به خانه بازنگشت. و اين يعني: مرگ. مي‌دانست، مرگش چه ميزان براي ما گران تمام مي‌شود؟ پس: دختر چهارم مرا كشته‌اند. چون بازنگشت. او سالم بود. تندرست. او را كشته‌اند. ولي مهم نيست، چگونه؟ يا كجا؟ امروز درنگاهش ماجرايي غيرمعمول موج مي‌زد. و چقدر احمق بودم، نفهميدم

سکوت

نمایش مشخصات شهرام شیبانی سكوت ميكنم... براي تمام چيزهايي كه دلم رو شكست! آنچه ناگفته ماند و پردرد آنچه آشوبم كرد و بي قرار سكوت ميكنم... سكوتي به رنگ چشمان روشن ات آه باز ياد رنگ چشمانت افتادم اين چه جادوگريست كه جادويي با من ميكند و باز هم سكوت ميكنم سكوتي به عمق فرياد قلبم كه تا زبان به شكوه باز كردم نه ديگران توانستند حالم را بفهمند و نه تو

بریم؟کجا؟

نمایش مشخصات محمد رضا بادره محمد بریم من:کجا؟ بریم پیش بچه هات من:نفس ول کن میگم بریم امروز مگه روز آخرمون نیست نمیخوای آرزوی من براورده کنی؟بریم اول تئاتر پیش دوستات و بعد بریم پیش بچهات میخوام بچه های آقامونو ببینم من:خانمی باشه اما امروز روز خوبی پیش بچها رفتن نیست نمیخوام اونا رو هم ناراحت کنم باهم

وقت ِ عزا

وقتِ عزا باد همراه من می پیچد توی کوچه و می رود جلوتر شاخه های تکیده ی درختان را می لرزاند کوچه شبیه کوره راهی خاموش مرا می بلعد دوسه گنجشک با صدا می پرند و حضور مرا جیک می زنند کسی نیست کوچه را باید تا انتها بروم و بازگردم کار هر روزه ام است ، می آیم می روم بازمی گردم می آیم می روم

ببر در زنجیر - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هِریس ،ساخت اردوگاه را با استفاده از برده ها و زندانیها ادامه می داد. نگهبانان همگی از افرادی بودند که همراه من به سینستا آمده بودند. تا هیچکس از این موضوع با خبر نشود. به هِریس دستور داده بودم که با برده ها و زندانیها خشن برخورد نکند ، و افراد مسن و ضعیف را هم به کار نگیرد ، تجربه

خاکستر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترینا نگاهی به اطرافش انداخت . نمی دانست چه مدت در پناه دیوار مانده ؟ صدایی از پرواز اشیاء پرنده به گوشش نمی رسید . بدنش را به دیوار تکیه داد و به پاهایش فشار آورد ، تا توانست روی پاهایش بایستد . دست جدا شده اش را به وسیله طنابی به ران پایش بسته بود . به نمایشگر اسلحه نگاه کرد . 40 گلوله در خشابش داشت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گرگ ها میش رو کرد به قاضی و گفت : من از دست گرگ ها شکایت دارم .قاضی گفت : مگر آنها چکار کرده اند.میش گفت : آنها کاری می کنند که باعث بدنامی ما می شوند.قاضی خندید و گفت : چگونه ! میش گفت : با لباس های ما؛ که گرگ ها می پوشند. روباه مرغ در جایگاه شاکی قرار گرفت و گفت : آقای قاضی ! من روباه را می بخشم

نبرد واترلو

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نبرد واترلو ضربه‌ای از پشت به کمرش خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. گرما و زبری آسفالت سوزش عجیبی در بدنش ایجاد کرد. نفسش بالا نمی‌آمد. در یک‌لحظه کوتاه، یک جفت پای لاغر و سیاه را دید که از کنارش گذشت. فکر اینکه این پسرک نحیف برود و کتاب‌ها را بردارد باعث شد درد و سوزش را فراموش کند

بگذر تا بگذرم!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) من و ماهان هر دو از پرسنل تاسیسات یک شرکت خصوصی در بیرون شهر هستیم. هر روز راس ساعت 7:30 صبح کار ما شروع می شود و راس ساعت 15:30 کار تمام می شود. البته به خاطر اینکه هر روز 2 ساعت بیشتر می مانیم، پنج شنبه ها تعطیل است. وقتی کار تمام می شود هر دو سوار موتور سیکلت های مان می شویم و به سمت منزل به راه می افتیم

ببر در زنجیر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با توضیح یکی از فرماندهان از روی نقشه ، تا حدود زیادی با موقعیت خانه و محل استقرار مارکوس ، آشنا شدم . او یکی از بهترین تربیت کنندگان گلادیاتور به شمار میرفت و زمانی خودش جزو فرماندهان رده بالا در امپراطوری بود ، تا اینکه استعفا داد و به سینِستا برگشت . حالا من باید پنجه در پنجه او می انداختم

آرزو_قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) - از چی باید متاسف باشم، ممکنه طعنه زدن رو تمومش کنی! از معما خوشم نمییاد! - سپهر بر افروخته و نسبتا عصبانی گفت: هیچ معمایی وجود نداره، تو یا واقعا نمی بینی یا نمی خواهی که ببینی! آرزو به دیوار تکیه داد و گفت: باور کن دلم نمی خواد به روزهایی فکر کنم که با مریم خونمون درس می خووندیم

آهنگ زندگی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" تارش را برداشت و در حالی که چیزی به مسابقه ی موسیقی نمانده ، بود از خانه بیرون زد و به سمت رودخانه رفت . سوار قایق شد و در حالی که شروع به حرکت کرده بود ، سیگاری در آورد و شروع به پک زدن کرد . نگاهش را به آسمان برد و به تماشای کوچ دسته دسته جمعی پرنده ها ایستاد . همیشه از دیدن این صحنه

ببر در زنجیر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اسب را به جلو راندم . به چهره های آنها که یا به سمت آسمان و یا به زمین دوخته شده بود ، کردم . بعضی از آنها هم از بالای صلیب نگا هی به من می کردند و دوباره سرشان روی سینه شان می افتاد . چهره هایی بی تفاوت و یا پر نفرت . به آخرین ردیف رسیدم . مدتی صبر کردم و سپس به کنار محافظین و فرمانده نگهبانان برگشتم

آه آناستازیا دخترم 13

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (13) اگر قرار باشد در عربستان بنویسیم بایستی با شکل ها و آنچه که مانع پویایی می شود در بیفتیم، مردم مانند کتاب صحبت نمی کنندو دستور زبان را ونیز شکل قراردادی ، واژگان را بفراخور دستگاه گفتاریشان بیان می کنند زبانشناسان که بیشتر با مقوله های پویای زبانی درگیرند

آوای ماه وحشی - 3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین را از بچگی می شناختم . از من 3 سال بزرگتر بود. و برام مثل یه خواهر و دوست خیلی خوب و نزدیک به شمار می آمد. هیچ وقت به فکر ازدواج باهاش نبودم ، یه بار رُک و صریح بهش گفتم : که خیلی دوسِت دارم ، اما می خوام ،خواهر یا بهترین دوست من برای همیشه باشی ، عشق من به تو برای ازدواج یا دوست

همان گریه که آشناست

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی صدای گریه ی زنی میآید به گوشم آشناست همان گریه که بالای جسم بی جان پدرم بلند شد و بعد از پس همان گریه که لباس نو برای عید نداشتیم بلند میشد همان گریه که از دستان لت و پار شده از سوزن های فرو رفته در دستش که صاحب پیراهن با اکراه تحویلشان میگرفتند بلند میشد همان گریه که شب ها از تاول


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >