آرشیو داستان

کدخدا

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود

نیجریه مظلوم - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی من یک نیجریه ای هستم اهل اطراف شهر واری ، واری شهریست که بزرگ ترین شرکت های نفتی ، نفت اون منطقه رو مثل لقمه چرب در حال خوردنش هستند . کشور من پرجمیعت ترین کشور آفریقا محسوب میشه و خشن ترین تروریست ها رو هم داره یک روستا رو در جا میسوزونند. من مسلمان نیستم برای اینکه پدرم بازنشسته

در قابلمه

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ... واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه

حس غریب

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تاکسی به‌سختی از لابه‌لای ترافیک سنگین ماشین‌ها عبور می‌کند. صدای بوق‌های ممتد، گوشم را آزار می‌دهند. به پلاک نام خدا که از آینه وسط تاکسی آویزان است، خیره می‌شوم. لبخندی تمسخر آمیز می‌زنم. به راننده نگاه می‌کنم. مردی حدود چهل-پنجاه سال با سبیل‌های امیرارسلانی. به چهره او نمی‌آید که اهل این خرافات باشد

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی ذهن ادم که مشوش میشه یاد خاطرات قدیمی میوفته بعد از کند و کاوی وسواس گونه ،با توهماتی عمیق ذهنش برمیگرده برمیگرده برمیگرده بعد میفهمه شاید درست بوده شاید حتی کاراشم اشتباه نبوده بعد دو تا اسپریم میخوره و میگه اخه متوهم ،خیال واهی به چه دردت میخوره .بعد دلش میگره یاد خوشی ها میوفته میگه شایدم تقصیر من بود

شش داستانو

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری من کاوه هستم ! پیرمرد صدایش را بلند کرد و گفت : ما برای تغییر کاوه می خواهیم نه آدم هایی مثل شما ! حرف های پیرمرد که تمام شد پسری از میان جمع آمد و گفت : من کاوه هستم ! پیرمرد خندید و گفت : تو کاوه هستی ! پسر گفت : بله ! اگر باور نمی کنی ؛ شناسنامه ام را ببین .پیرمرد دستی بر شانه های پسر کشید

تنهاترین انار دنیا

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام " فریده هوی فریده دختر کجایی؟ زودی باش اَفتو غروب میکنه. تا خونه خیلی ره مُنده... " صدای ننه انار گل بود که هم گام با تش باد جنوب می پیچید توی همهمه آن ساعتهای مانده به غروب و گم می شد در هیاهوی فروشنده هایی که با صدای بلند هوار می کشیدند.... بوی تند ماهی و میگو و بوهای برخاسته از کف سیاه

آواز مرگ .........

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی شروع به وزیدن می کند و یکباره سکوت خلوت قبرستان دهکده غرق سر و صدا می گردد . آسمان روشن و پر ستاره ، تاریک می شود و لکه های ابر نمایان می شوند . باد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و گرد وغبار همه جا را فرا می گیرد . پنجره ی اتاق به صدا در می آید و در یک لحظه لکه ی سیاهی از جلوی آن عبور می کند

سرنوشت

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب است...هوا سرد شده...فکر کنم به خاطر باران باشد. باز تنهایم... فقط دو دوست قدیمی من در کنار من نشسته اند... خودکار و دفتر خاطراتم.... دوباره پس از سال ها آنها را پیدا کردم... اوه خدای من چه جالب ....فکر کنم یک جغد باشد... روبرویم نشسته.... چشمانش را به این طرف و آن طرف می برد... امشب دلم هوای گریه کرده

ازادی خرمشهر

نمایش مشخصات پریا چیت گر صدای تفنگ ها شنیده میشود, خانه ها را با تانک ویران می کنند, نفربر ها در کوچه ها حرکت میکنند و هر آدمی را که میبینند به قتل میرسانند,مردم دیگر جای خواب نداشتند, بیمارستانها دیگر جایی برای مجروحان نداشتند.مردها وزن ها با جان ودل از خاکشان دفاع میکردند وبرای میهن و شهرشان جانشان را فدا میکردند و پس از چند سال و چند ماه و چند روز خرمشهر آزاد شد

باید کم کم آماده می شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باید کم کم آماده می شدم برای یک سفر فوق اضطراری به منطقه ای ممنوعه که قدم اول این سفر یک خمیازه ی عمیق بود. وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی دهن پر کن از بیداری پریدم. چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر کمک می خواستند. مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم

تباهی

نمایش مشخصات مختار محمدیان اتفاقات باغ برایم خاطره ای بسیار تلخ شد . استخری با دیواره های سبزرنگ پر از برگهای زرد درختان اطراف که بروی آب شناور بودند ، ظهر بود از میان درختان بلند خورشید را می دیدم ، آنطرف استخر مشغول جمع آوری برگها بود ، پیرمردی کارگر ، فکر میکنم باغبان بود چون یک قیچی باغبانی که یک دسته

آتریسا2

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست

پیانو

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با ناراحتی وارد زیرزمین شد . نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود . پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام . نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند . مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم

صدا-تصویر-حرکت

نمایش مشخصات سروش جنتی نشسته است. حرکت را تماشا می کند. به سمت راست می نگرد. مردی میانسال به سختی درحال هل دادن جعبه ای است. دست مرد قوه‌ای کافی ندارد. شاید جعبه زیادی سنگین است. چه چیز درون آن است؟ شاید... صدای تصادف می آید. به سمت چپ می نگرد: -کدوم خری به تو گواهینامه داده گوساله -گوساله باباته توله سگ

فرمانده2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود . تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد . سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است . خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم

پشت آینه 5

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به اطرافم نگاه کردم مه داشت کم کم ناپدید میشد از روی زمین بلند شدم جاده را کمی آنظرف تر میدیدم ولی اثری از خرابه ها و خانه های متروکه نبود دشتی خالی از حتی یک بوته - به سمت جاده رفتم و در حال حرکت به خوابم فکر میکردم . فکر میکردم که خوابی که دیده بودم بسیار آرامبخش بود . حسی در وجودم

آتریسا

نمایش مشخصات همراز محمدی _سلام مهدی خجول و خجالت زده سلامی آهسته می دهد و می گوید خوبین شما؟؟ پوزخندی روی لبش می نشید . حجب و حیا ؟ ان هم برای پسر امکان نداشت . درست بود سال ها ایران نبود اما از بیتا شنیده بود پسر ها پرو نشده باشند با حیا هم نشده اند اصلا امروز ظهر خودش در دبیرستان پسرانه دید که چه حرف هایی به هم می زدند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دیکتاتور حسن از معلم تاریخ پرسید دیکتاتور یعنی چه ؟ معلم گفت : کسی که فقط حرف خودش را می زند. حسن خندید و گفت : شما که همین کار را می کنید.معلم که این حرف را شنیدعصبانی شد و فریاد زد ؛بفرما بیرون ! دیالوگ بازیگر این دیالوگ را خواند ( زمان با سرعت حرکت می کند ؛ ما در قرون وسطی مانده ایم و چرخ های گاری مان را تعمیر می کنیم

پشت آینه 4

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از بیرون آمدن از فروشگاه چیزی بسیار عجیبی را دیدم یک دستگاه عابر بانک -از روی کنجکاوی یک دکمه آن را فشار دادم ناگهان از دستگاه پول هایی بیرون ریخت همینطور پول بیرون میریخت ، جلوی عابر بانک پر از پول بود یکی از اسکناس ها را برداشتم . طرح اسکناس مثل دلار بود ولی وسط آن بجای عکس فرانکلین عکس دو اسلحه کلاشینکیف بود

شیطان، ابلیس، فرشته

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخی! چقدر حالم خوبه! مدت‌ها بود آبگوشت نخورده بودم! دلم بادکرده! الآن می‌ترکم! چقدر خونه تمییز و قشنگ شده! چقدر پیرهنم خوشگله! اصلاً همه‌چیز امروز قشنگ تره! مینا هم خوشگل‌تر شده! طفلک مینا خسته شد این مدت از بس این‌طرف اونطرف رفتیم! دوساله! من که خیلی خوب یادم نیست! ولی مامان‌بزرگ

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی علاقه مندی به هنر: به نام خدا قسمت سوم: از آن روز که باغچه ی خواهرم را خراب کرده بودم؛ عشق به بافت جاجیم رفته رفته برای من شده بود یک آرزو؛ یک هدف ؛برای خودم داستان سرایی میکردم . یک روزاین هنر رامیبافم و به بچه ها هم یاد خواهم داد؛به همه نشان میدهمکه بچه ها هم میتوانند جاجیم ببافند

دیگران

روزها از پی هم می آیند و من ماهها و سالهاست که خود را از «دیگران» جدا کرده ام تا بدون مزاحمت کسی، به قصد کشفی، تنها و تنها بیندیشم.چیزی همانند مکاشفه! این «دیگران» که می گویم خانواده ام هستند وگرنه دیگران که برایم موجودیت ندارند! با اینکه با «دیگران» زندگی می کنم ولی حصاری برای خود ساخته ام تا که کسی با من کاری نداشته باشد

رزیتا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد . بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد . چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد . سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود . نمی دانست چه کار کند

فاصله

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود ! با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد . مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله درست دیده بود ،شبیه پیتزا بود البته بسیار پرملات تر از آنچه خود تابحال دیده بود، را دردهان پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد

گرگ زشت‌رو

نمایش مشخصات حسین بازپور در زمان‌های قدیم، گرگ جوانی با صورتی نسبتا زشت، در جنگل‌های سرسبز و زیبای شمال زندگی می‌کرد. به خاطر اینکه صورتش زیبا نبود، هیچ دوستی هم نداشت و کسی به او توجهی نمی‌کرد. همین مسئله باعث شده بود که همیشه تک و تنها باشد و نتواند به شکار برود. می‌دانیم که گرگ‌ها گروهی شکار می‌کنند

باکو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی وی پله نشسته بودند و دایی عیسی متوجه نشد که کی سوزی سیگارش را روشن کرد. با نگرانی چشم دوخته بود به بچه ها که روی درخت، مشت مشت دهانشان را پر از توت می کردند. سوزی سیگارش را گذاشت روی لبه ی ایوان و در حالی که با سوراخ آستینش بازی می کرد گفت:" تو باکو را می شناختی؟ نمی دانم چرا امروز

یاسمینا

نمایش مشخصات فاطمه غفاری در فرودگاه در صف مخصوص تحویل بار منتظر ایستاده بودم ، صف کنارم مخصوص پرواز تهران- شیراز بود اما در واقع هیچ کس توی صف نبود تا این که یک دختر جوان با احوال پریشان و آشفته آمد جلوی مسئول تحویل بار ، حدودا بیست و دو سه ساله شاید کمی بیشتر، شال سرش کرده بود و یک مانتو مدل گشاد ، موهایش

"یک کمی دست بذارید رو دلتون"

"یک کمی دست بذارید رو دلتون" .......................................... مشغول نا هار خوردن بودند که : زنگ موبایل باجناق1 به صدا در آمد: -الو... ازبانک ملی مزاحمتان می شوم؛ آقای حسنی شما هستید؟! -بله بفرمایید.! -آقا ببخشید صداتون را ندارم؛ باجناق1 از پشت میز ناهار خوری بلند می شود و کنار پنجره می رود؛ -الو حالا صدای منو دارید؟ -بله

فرمانده

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم . هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد . این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد . و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >