آرشیو داستان

مهربان نکویی

نمایش مشخصات مهربان نکویی فرد یکی از شب هایی بود که بوی مرگ را به خوبی می شد استشمام کرد .اهریمن مرگ در یکی از جاده های متروکه اطراف شهر فانوس به دست قدم می زد. امتداد نگاهش به خانه ای کاه گلی حوالی دریاچه ارومیه بود. در آن خانه پیر زنی گوژپشت با چارقدی مشکی ،پیرهنی گشاد و تار و پود در رفته و بندی در زیر پستانهایش

بهار تا بهار

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غیژ ترمز تندش عابران را میخکوب کرد. از شیشه پایین آمده سمت راست، نگاهش چراخاند درون شلوغی پیاده رو. از قد بلندش مطمئن بود که می بیندش. ده قدم قبل دیده بودش، چشمش درست می دید، شاسی بوق ماشین رو فشار داد. خودش بود. با دست اشاره کرد بیا. پرید پایین و رفتند توی آغوش هم، معلوم است دیداری کهنه داشته اند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند

آوای ماه وحشی _17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین : از این به بعد ، هوا همش بارونی و مه گرفته و طوفانیه. گفتم : آره ، موضوع گرگینه ها رو نمی دونم چطوری با مردم در میون بذارم ، نگم یه مشکله ، بگم یه مشکل دیگه درست می شه . - تا وقتی که واقعا لازم نیست ، نگو ، البته اگه تِرنِر این کارو نکنه ! : باید کنترلش کنیم ، اگه پاشو فراتر از انتظارات ما گذاشت ، یه درس خوب بهش می دیم جولین : موافقم

ساعت4بامداد

نمایش مشخصات مسعود رضایی من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به

هذیان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی در اوج یاس و ناامیدی، چنان روزنه‌ای از امید به روی انسان باز می‌شود که همه کابوس‌های دهشتناک آدمی را به رویایی شیرین و خاطره‌انگیز مبدل می‌سازد. اینجا بدون شک همان بزنگاه وجود است. ساعت دقیقاً سه بامداد و تاریکی همه‌جا را فراگرفته است. صدای زوزه روباه و شاید هم گرگ، به‌خوبی شنیده می‌شود

برداشتی از کتاب دلقک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره هوا بارونی بود از خونه به برون اومدم سوار ماشین خود شدم و تصمیم گرفتم به سالن برم قبل رفتن به سالن مثل همیشه به کافیشاپ همیشگی ماندانا رفتم و گارسون: مثل همیشه بله اگه لطف کنی بد از چند دقیقه گارسون با قهوه شیر و شکر و تکیه ای از کیک مخصوص پای سیب خود به پیش من اومد و بر روی میز گذاشت و به کلمه همیشگی؛ امید وارم از قهوه خود لذت ببری

توی هم

از خواب بیدار می شوم و هنوز نمی توانم بفهمم بیدارم یا نه، این حالت اغلب اوقات سراغم می آید و می پندارم که هنوز در خواب هستم و اولین درد مرا از خواب بیدار می کند. نور اتاق آنقدری نیست که آن را روشن کند و رب دوشامبر مسخره را که فقط برای ایجاد توهم زندگی در پاریس می پوشم را گره می زنم و با خمیازه به سمت آینه ی دستشویی می رم

ببر در زنجیر - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شام را به دور از بحث سیاسی و مارکوس خوردیم . میرنه و هِریس ، دو نفری بودند که هرگز نمی توانستم خودم را بدون آنها تصور کنم . هر دو من را با تمام خوبی ها و بدیهایم پذیرفته بودند . یکبار به هردوی آنها گفتم : اگه من دستور بدم : شخصی یا اشخاصی رو بکشین ، بدون هیچ دلیلی و شما دو نفر متوجه بشین

کمتر از چند نفر

-کمتر از چند نفر فرهاد فرخ زاده نیم ساعت پیش صدای کرکره¬ها پیچید، درست وقتی play کردم و بعد از تشویق¬ها، گفت: «ای به داد من رسیده)». گاهی به عمق ترانه می¬رفتم و با تمام وجود گوش می¬دادم، وقتی می¬گفت «تو باشی یا نباشی برام تکیه¬گاهی». نیشخند زدم، به¬خصوص جایی که می¬گفت: «ناجی عاطفه من

تمثیل 5 - 10

5 باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد. همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند

سلنا -17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

دوست کشاورز

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند جوجوئک بال‌های کوچکش را به هم زد. کنار مرغابی نشست و گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، غذایی در خانه داری؟» مرغابی که کنار رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را توی آب گذاشته بود گفت: «اگه غذا داشتم که اینجوری بی‌حال نبودم». جوجوئک پرواز کرد و زنبورعسل را دید که کنار کندو نشسته است و پاهایش را تمیز می‌کند

یه عالم دیوونه دوروبرم

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وای کجا گذاشتش ؟ تو این کابینت نیست ، اه لعتتی ،حتما قایمش کرده ، پیداش می کنم ،پیداش می کنم ، هی پسر پیداش می کنی نا امید نشو . آها یادم اومد ،تو کشویی که قاب دستمالارو میذاره ،گذاشته . آره باید اینجا باشه ، یه دفعه دیدم می خواست یه چیزی رو قایم کنه اینجا گذاشته بود . اه کجا است پس ؟ اینجا هم نیست

یا مرگ یا "لیدی گاگا"!

نمایش مشخصات حسین شعیبی روی کاناپه دراز کشید و ماهنامه اجتماعی را ورق زد. خبر مربوط به درگیری بین عربستان و یمن و گزارش یونیسف در ارتباط با کشته شدن پنج هزار کودک را رد کرد. نگاهی سرسری به مقاله بحران آب و غذا در قاره آفریقا انداخت. از اینکه پانزده صفحه به این مسئله اختصاص داده بودند او را ناراحت می‌کرد،

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل

شبی از شب های زمستان

از کودکی من در خانه مان کار می کرد، خجالت می کشم از اینکه هر روز می آمد در خانه مان و با جثه ی کوچکش کارهای ما را انجام می داد؟ جوابش سخت است، خیلی سخت. اسمش معصومه خانوم بود و ما معصومه خانوم کوچولو صدایش می زدیم. شوهرش بی کار بود و معتاد، مرد شریفی که کارگاه نجاری اش را بخاطر بدهی فروخت، افسرده شد، معتاد شد و خوابید

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل

مرگ برای زندگی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی باربارا یک فنجان نسکافه سفارش داد ، پس از مدتی مردی به سمتش آمد ، او اشاره کرد که بنشیند . مرد پرسید : تس نبود که رفت؟ باربارا سر تکان داد . - به هری تحویلش می دادی ، پاداش خوبی گیرت می اومد . : الان نه ! بهش احتیاج دارم ، می خوام یه محموله رو تا سیاتل ببره. -آها!خبری از لارا و آنیسا نیست ، بعضیا می گن گیر هری یا امیل افتادن

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم . صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛

حریم

در بسته نمی شد. هر چه تلاش کردم بسته نشد که نشد. دیگر خسته شده بودم. در سکوت مطلق بودم که ناگهان صدایی سوت کشیدن گوش هایم را متوقف کرد: _چرا میخواهی مرا ببندی؟ _خوب معلوم است برای امنیت اموالم. _نعمت عقل ازرشمند تر است یا ثروت خانه؟ کمی تامل کردم: _فکر می کنم عقل حرفی زد. بی حرکت ایستاده بودم

ذهن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پري‌خواب ذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين مي‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگين‌ترين وزنه‌ي زمين را حمل مي‌كردند و تمام اندامم در آستانه‌ي سقوطي بي‌اختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلك‌هاي افتاده‌ام، پنهان شده بود

تعاونی هفت گانه

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من

از تعقل تا واقعیت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جمعی گرفته بودند

پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم . پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود . چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم . موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه . با متانت

یک درخواست تلخ از خدا......

وقتی تلویزیون اعلام کرد که یک جسد مربوط به سرنشینان یک نفت کش حادثه دیده پیدا شده ،همه خانواده های سرنشینان مفقود شده نفت کش دست به دعا شدن ، که خداوندا این جنازه فرزند ما نباشه و حالا که بعد از چندروز کشتی غرق شده و همه سرنشینانش را با خود به عمق دریا برده باز همان خانواده ها دست به دعا شدن که خدایا اون جسد پیداشده مال بچه ما باشه

اینک عشق

از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم: ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود. آسمان

نفر سوم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی راجع به حافظه یا ناخودآگاه جمعی بشر چیزی شنیده اید؟ صحبت های زیادی راجع به این حافظه ی اسرار آمیز شده است. حافظه ای که خاطرات تمام انسان ها و شاید تمام موجودات جهان که چه در گذشته زیسته اند و چه حالا در حال زندگی کردن هستند، در آن انباشته می شود. مخزنی پر از اطلاعات و تجربیات که محققان برای دسترسی به آن سر و دست می شکنند

من اومدم

نمایش مشخصات شازده معتمد sداستان نیست ، شروعه. مثه زندگی مثه بدنیا اومدن ، اقاجونم خدا رحمتش کنه میگفت ادمام که بدنیا میان تازه داستانِ زندگیشون شروع میشه ... چمیدونم شاید داستانِ منم از اینجا شروع میشه .. مثه داستانی که شما از اینجا شروع کردین .

نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان - بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم! محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >