آرشیو داستان

بدون شرح

نمایش مشخصات خسرو شهنازی قراره امروز رو مث ی مرد کار کنم و خرتو پرتای تو انباری خونمون رو بریزم تو حیاط تا راننده وانت بیاد ببرتشون سمساری آخه قراره خونه رو تخلیه کنیم واز این محله بریم. با ترفیع که بابام گرفته به قول خودش داره به زندگیمون سرو سامون میده.داریم می ریم یه محله بهترمن یکی که خیلی دلم واسه

سلنا - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فردای آنروز با صدای در اتاق بیدار شدم . لیندا به سمت تختم آمد و رویش نشست. لیندا : سلام ، سفر چطور بود ؟ - سلام ، خوب بود . البته آنطور ی که می خواستم نشد ، اما راضیم . قرار تصمیم بگیرن که بیان پیش ما یا نه . امیدوارم سارا هم خوشحال بشه . جسیکا بعد از اون تصادف ، ماهها روی تخت بیارستان

داستان گنجشک

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در کنار جنگلی سرسبز و زیبا مزرعه ای قرار داشت، کشاورز صاحب مزرعه که زمینهای زیاد و حاصلخیزی در اختیارش بود برای محافظت محصولاتش از گزند جانوران جنگل که بسیار زیاد بودند تلاش زیادی کرده و با ایجاد حصارهای محکم و بلند مزرعه را از گزند چهارپایان جنگل مصون و برای پرندگان که از هوا

آرزو_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) سپهر به همراه دوستش، همون که می گفت صاحب کافه است، روی یه ماکت نیمه کاره خم شده بودن. مدادی که سپهر روی گوشش گذاشته بود با لباس رنگ و وارنگش به اضافه ی شلختگی محیط اطرافش باعث شد آرزو به این فکر کنه که سپهر می توونه یک تنه، بهترین عامل برای بهم ریختن منظره ی آروم، ساکت و با کلاس کافه

دروغ لعنتی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعد ظهرِ یک روز تابستان است و هیچ ابری در آسمان نیست. جوانان و نوجوانان با لباس های رنگارنگ ورزشی در حال دویدن به دنبال توپ هستند. دروازه بان ها با دقت از دروازه های آهنی و کوچک شان مراقبت می کنند. اگر بخوبی مراقب دروازه ها نباشند، گُل می خورند مثل سپهر که بخوبی از دروازه اش مراقبت نمی کند و زیاد گُل می خورد

خاکستر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگان وارد اتاق شد ، او رباتی قد بلند و از نظر بدنی قوی تر از سایر رباتها و رئیس گارد حفاظتی و اطلاعاتی شرکت بود . گفتم : حتما معنی حضور مگان رو فهمیدین ، با کاترینا بر می گردین ، مگان مسئول پشتیبانی شما هم هست ، غیر مگان همتون مرخصید ، موفق باشین. همگی باهم : بله رئیس ، ممنون رئیس !

فرو ریختن یک زن

مدتهای زیادی گذشته بود روز و شب های سخت و عذاب دهنده یک روز تلفن زنگ میخوره اسم و تصویرش روی صفحه نمایش داده میشه بدون هیچ واکنشی تلفن و جواب میده بعد از گذشت تمام اون برزخ کشنده طولانی در دلش میگه "خودش برگشت." باید در این موقع چکار می کرد خوشحال باشه؟ عصبانی باشه؟ گریه

ببر در زنجیر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هنگامی که حکم ، حکمرانی سینستا را از امپراطور گرفتم ، غرق در شادی و غرور بودم. بین آن همه نامزد منطقه ، بالاخره توانستم سینستا را به چنگ بیاورم ، سرزمینی وسیع در انتهایی ترین نقطه امپراطوری ، با آبشارها ، دشت و در یاچه های زیبا ؛ رقابت شدید برای به دست آوردن این قسمت از سرزمین امپراطوری

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سی سال پدرم مدتی است که نه روزنامه ای را می خواند و نه جدولی را حل می کند.وقتی که دلیلش را پرسیدم.گفت : پسرم ! سی سال در اداره کارم همین بود ؛ حالا نیاز به استراحت دارم .این را گفت و به رختخوابش رفت. وصیت مرد راضی شد که ماشین ؛ خانه و باغ را به زن بدهد تا بله را بگوید اما او قبول نکرد و گفت : هرگز وصیت مادرم را فراموش نخواهم کرد

سِلنا

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هواپیما در حال نشستن در فرودگاه بود . به ساعت نگاه کردم ، 3 صبح را نشان می داد . وقتی از در خروجی هواپیما پایم را روی اولین پله گذاشتم ، باران شروع به باریدن کرد. قدمهایم را به سمت ترمینال تندتر کردم . کنار ریل بازرسی منتظر رسیدن چمدانم شدم . با دیدنش آنرا برداشتم و از ترمینال خارج شدم

زندگی در سایه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی احساس می‌کنم رفته! نه اینکه کامل رفته باشد ولی حداقل حضورش کمرنگ‌تر شده! مدتی بود که بدجوری سایه‌اش افتاده بود روی زندگی ما و دلم می‌خواست هر طوری شده از خودمان دورش کنم ولی موفق نشدم و فقط وقتی خودش خواست و اراده کرد کمی از ما دور شد. شاید هم همین نزدیکی‌ها باشد و دوباره بیاید و سایه‌اش را روی زندگی ما بیندازد

آقا معلم

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند آقا معلم وارد کلاس شد. مثل همیشه بدون آنکه نیمکت‌ها را نگاه کند، بدون آنکه به بچه‌هانگاه کند، پای تخته سیاه رفت و گچ را برداشت. شروع به نوشتن کلماتی برای موضوع انشاء کرد. جمله‌ای نوشت تا ما ادامه آن را بنویسم. امروز آقا معلم زودتر از همیشه به کلاس آمده بود. وقتی برگشت و فقط من را

رانده شده-36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مِری را احضار کردم ، تا میلر و نیروهایش را به اینجا بیاورد . بقیه افراد داخل قصر هم به ما ملحق شدند . نمی توانستیم بدون آسیب رساندن به مردم با شیاطین مقابله کنیم . باید آنها را از دیوارها دور نگه می داشتیم و دیواری محافظ به دورشان می کشیدیم . پس از مدتی سر و کله نیروهای پلیس به همراه تعداد زیادی اتوبوس پیدا شد

تنهایی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "دور که باشی ، سراغت را نمی گیرند . اصلا کسی نمی داند زنده ای یا مرده و مرده و زنده بودنت ، برای کسی فرق نمی کند . انگار قانون دور افتاده ها در هیچ کتابی نوشته نشده است و هر چه که هست به آدمهای دور و بر و نزدیک مربوط می شود . قانون نانوشته ی دور افتاده ها در هیچ کتابی ثبت نشده است و تمامی

قایقی در مِه

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی انگار عجله دارد دستم می¬گیرد و می¬برد گوشه¬ای خلوت، اطراف را می¬پاید و آهسته می¬گوید: حسن¬جان بعضی از روزها صبحِ بعد از طلوعِ آفتاب، مهِ غلیظی روی رودخانه می¬گیرد، بیا تا با قایق بریم اونور اروند! : قاسم جان بریم چیکار؟! : هم رأس¬البشه را از نزدیک ببینیم، موانع و خورشیدی¬هایی که

آرزو_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) دوباره بارون گرفته بود، از پنجره بیرون رو نگاه می کرد اما قطرات بارون رو نمی دید. خیلی عجیب بود اما، ابرای در هم گره خورده ی آسمون و رعدی که خبر از بارون بیش تر و بیش تر می داد، تغییری در چهره اش ایجاد نمی کرد! حتی متوجه ی گرمای کافه نبود، صدای رفت و آمد آدم های اطرافش نمی شنید و بوی

آوای ماه وحشی - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح آماده رفتن به کلانتری شدم . رو به میریام و جان گفتم : جولین امروز می یاد ، تا نگاهی به زخمتون بکنه ، من فقط در آوردن گلوله رو یاد گرفتم . یه موقع نترسونیدش و نذارین به هویت مخفی تون پی ببره ، فعلا زوده . جان : باشه . ادامه دادم : اینجا رو خونه خودتون بدونین ، من تا غروب برنمی گردم

نی لبک پسین دمان

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از دشت رو به دِه دارد. ابر مخلوطی از تیره و آبی رنگ. در هم پیچیده و آسمان را پوشیده. دخترک به بهانه بردن بادیه خاله جیران. که صبح دوغ تازه آورده. از خانه می¬زند بیرون. خانه خاله جیران نزدیک ورودیِ غربی دِه است. از بد حادثه. خاله جیران و عمه نازی و بی بی نوشی. درِ حیاط ایستاده¬اند، گرم حرف¬های زنانه و چشم¬شان مثل چشمان عقاب در اطراف می¬چرخد

همه میمیرند

نمایش مشخصات محمد رضا بادره گروسی: محمد ببین ماشین اون پسر رو چرا اون باید سوار اون ماشین بشه من با پای پیاده تو این شهر قدم بزنم من:بیخیال داداش چند روز بد محمد خونه ها رو ببین چی میشد خونه منم همچین جای بود من : بیخیال داداش چند روز بد محمد چی میشد پول داشتم و منم مثل سعید میرفتم اون ور آب من: بیخیال داداش

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

آوای ماه وحشی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود . با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم

خاکستر-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم . نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟! اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم . - یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

دلم می خواهد از آتنا دخترکی که غریبانه مرد بنویسم

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم

,تابلو

نمایش مشخصات داود عزیزی ساعقه بود ، رگ های دست و پایش ، محکم روی کاناپه کنار بوفه نشست ، وانگشتان بلندش را در هم گره زد و آرنجش را روی زانو هایش تکیه داد . مهری خاتون که موهای گندمی اش را شانه میکرد ، بهار روی پاهایش تاب میخورد. صدای جیر جیر از دشت جلو خانه ، هوای طاقت فرسای اتاق را گرم تر کرده بود ، قباد

میم ...مثل

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان میم ... مثل چی میتونه باشه؟؟ خیلی سخت پاسخ دادن به سوالی که حتی خودم جواب سوالش نمی دونم..! میم مثل چی آخ میتونه باشه؟؟صدای ثپش های قلبی بگوش میرسه این قلب چه بیقرار تاپ تاپ میکند. گوش جان سپردم به این صدا که یه طنینی ازیه موجود زنده آمیخت میشد . تاپ تاپ بازم همان سوال اول وآخر میم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

سالن انتظار

نمایش مشخصات روح الله شیخزاده در میدان هوایی* بامیان منتظر پروازی نشسته بودم که قرار بود به کابل بیاید. دو پیرمرد با ظاهری عجیب به طرفم آمدند و در کنارم نشستند. یکی شان یک چینی با ریش دراز، چشمان ریزه و پیشانی بلند بود مثل کاهنان فرزانه معبد شائولین. دیگری یک سیاه پوست با کت و شلواری سیاه و مستعملی در تن و یک کلاه

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

آتنا

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند هادی، با لنگی که در دست داشت به لباس‌ها و وسایلی که روی گونی آبی‌رنگی چیده بود می‌زد: «بدو حراجش کردیم... آتیش زدم به مالم»! دختر کوچولویی؛ کتابی که روی آن نوشته شده بود "فارسی اول دبستان" در دستش بود، کنار مرد نشست و به او نگاه ‌کرد. دستش را دراز کرد و پشه‌ای را که مقابل صورت هادی در حال پرواز بود را دور کرد


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >