آرشیو داستان

دو قطب هم نام

پیرزن بود و همانند دیگران،در روزگار جوانی اش علاقه ی خاصی به صندلی داشت.یک روز در آن ایام خوش پیش از بازنشستگی،در اداره پشت میز کارش نشسته بود که یکهو خود را خم کرد و بی دلیل صندلی ای را که رویش نشسته بود،گاز گرفت.گویا در آن لحظه حس زامبی بودن به او دست داد. خاطره ای تلخ و وحشتناک

خبرهای مهم را فردا چاپ می‌کنند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی پیرمرد به سختی از پلکان مارپیچ ساختمان بالا می‌رفت، به هر طبقه که می‌رسید می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد. به طبقه پنجم که رسید، دستمال تاخورده و تمیزی را از جیب کتش درآورد، کلاهش را کمی بالا داد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. زنگ آپارتمان شماره یازده را زد. آقای گابریل از داخل آپارتمان

عطش

نمایش مشخصات مهدی و بخشی از آسمان آتش می بارید. در آن برهوت هیچ پناهی از آتش نبود. چنگال داغ آفتاب بر روی زمین چنگ می انداخت و صورت هر جنبنده ای را میخراشید. همه خود را از تیر رس آفتاب پنهان کرده بودند غیر از یک مرد. آنچنان استوار و صبور در آن گرمای طاقت فرسا مشغول کارش بود که گویی با آفتاب دوستی دیرینه دارند

دست، هوا، پا

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف چشماش شبیه یوز پلنگ هایی هست که رفته روی درختی خوابیده و فقط به طعمه فرداش فکر می کنه. تندی از زیر نگاهش فرار می کنم و تا می خواد به خودش بجنبه میرم سمت کمدها. حسش می کنم که داره همراهم میاد. می پرسه: «ببخشیدخانم کجا؟» همین طوری که دارم مانتو رو بیرون میارم میگم: «قصابی سرکوچه»

راهی

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام ننه زبیده کاسه تلیت را هل داد سمت امیرو و از پشت پرده لرزان اشک رد کاسه را گرفت که امیرو با دست راست برش داشت و یک نفس سر کشید و ته مانده اش را با انگشت پاک کرد و سُرش داد وسط سفره! انگشت ها را لیسید و بعد جستی زد پاشنه ها را ور کشید و از سکوی بلند پایین پرید و دیگر پرده اشک ننه زبیده

تمثیل 1 - 4

1 تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش

بوسه ماه بر زندگی

اونروز خورشید موهایش را با دلبری روی صورتش ریخته بود و همه جا را نورافشانی می کرد. مدتی بود که بعد از انقلاب بق قطع می شد و آسانسور از کار می افتاد من هم در این مواقع چشمهایم را می بستم و پله ها را بالا و پایین می رفتم. همه می دانیم وقتی خورشید در آشمان است هیچ ستاره و سیاره ای جز ماه اجازه ماندن در آسمان را ندارد

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

مأذنه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی متن فيلنامه ي كوتاه "گلدسته" يا "مأذنه" شخصيت ها: 1- پسر نوجوان: سهيل 2- مادر سهيل 3- پدر سهيل 4- مسئول مسجد و استاد قرآن 5- دوست سهيل مكان ها: منزل، كوچه، حياط مدرسه، مسجد، داخل گلدسته، نانوايي 1) داخلي. شب. منزل. تاريكي صداي تيك تاك ساعت ، سپس صداي اذان از دور به گوش مي رسد. ناگهان زنگ ساعت به صدا در مي آيد

کمی شبیه آدم

به نام خدا داستان:گوسفند های آدم نویسنده:سلیمان عارفی ((فرض کنید آخرین آدمیزاده ای هستید که در این کره ی خاکی زندگی می کند...تک و تنها...بی آنکه حوا موایی در کار باشد و در حال انقراض. در این مدت با جفت چشمانتان که از حدقه در آمده،به معنی واقعی کلمه ، می بینید جهان به یک باره طبق سنت

واريته زمستاني

-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها ! اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن . روز اول ديماه بود ، اول زمستون . عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال

پایان و آغاز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sوقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ، قلبش از تپش افتاد ؛ ریسمان روح را از تن وا کردند. روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید ! چه بلوایی بود درون ابر ... ! چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!

یک خاطره ی تلخ از کودکی

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان کتاب میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی

برو كار كن مگو چيشت كار 2

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد. در راه كار مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي كار تلاش شد. در راه كارش و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و محل كارش برگشت

یک نقد و یک پیشنهاد!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کسی نمی‌تواند تجارب و گفته‌های پیشینیان را نادیده بگیرد، اما این دلیل نمی‌شود که آنچه گفته‌اند و به ما منتقل ساخته‌اند را بی‌چون و چرا بپذیریم! عادت کنیم در هر چیزی، کمی درنگ نمائیم و عمیق تأمّل کنیم و به خودمان جرأت دهیم تا بپرسیم «چرا؟!». در آغاز باید این جملات ر به کار نبریم

حماسه زن آقا 3

رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه . زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم

اعتماد

نمایش مشخصات محمد روشنیان تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند

دو خدا و یک عشق!

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی sگذشته ها را پاک کرده ام باری دیگر عاشقت می شوم اما این بار بدون انکه بفهمی اینگونه بهتر است یعنی این بار چه خواهد شد؟ زیرا این عشق را اول به دست خدای تو بعد به دست خدای خودم سپرده ام. دو خدا و یک عشق...!!! مطمئنم تو را به دست میاورم هه!! حالم خوب نیست از چیز های محال حرف میزنم :)

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

استاد

نمایش مشخصات محمد روشنیان استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود

رقیق

نمایش مشخصات محمد روشنیان اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد

صندلی

سر خم کردم و ردیف منتظران را با نگاه دنبال کردم. به نظر می رسید راهرو هیچوقت به انتها نمی رسد و من روی یکی از هزاران هزار صندلی نشسته ام. و با خود می اندیشم چرا باید تعیین شود دیوانه ام یا نه. منظورم این است که.. چه اهمیتی دارد؟ به هر حال من رویایی دارم که خواب کردنش، کابوس ها را در ذهنم بیدار کرده

سکوت فروغ

قسمت اول نور آفتاب از پنجره زده بود داخل اتاق و افتاده بود روی صورتش. شاکی از خواب بیدار شد.تا چشماشو باز میکرد نمیتونست خوب دور و برشو ببینه و اخماش میرفت تو هم. دستشو گرفت جلوی صورتش تا نور اذیتش نکنه.هنوز گیج و منگ خواب بود و دلش میخواست تا دوباره سرشو بذاره روی بالشتشو خواب نیمه کارشو ببینه اما باید میرفت سر کار

فریب

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر قاضی، چکش را چند بار روی میزش کوبید و جلسه را رسمی کرد. زن و مرد در یک ردیف، روبروی میز قاضی نشسته بودند. زن با عصبانیت رویش را از شوهرش برمی گرداند و جوری خود را از او دور می کرد، اما مرد سعی می کرد با خوش زبانی او را از این کار پشیمان کند ولی انگار تلاشش بی فایده بود. قاضی چیزهایی روی

من نه منم

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یالطیف شدم شبیه نقطه سرخط، دقیقا شبیه یه روز قبل از اون روزی که 100 تا کلمه گزایی رو نوشتم گذاشتم همین جا. اون روزی که فکر می کردم وز وز کردن چندتا مگس لامصب می تونه خیلی جذاب باشه. آخه یکیشون یه جوری دور سرم دور میزد انگار 10تا مدال جام جهانی و المپیک رو یه تنه صاحب شده و اصلا هم به پست تیم بعضی از کشورها نخورده

تا

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري تا منو می دید دنبالم میفتاد ، منم مجبور بودم از دستش فرار کنم . خیلی ازش میترسیدم ...قدبلند ، هیکل لاغر ، همیشه آب دهنش آویزون بود . دیگه کابوس زندگیم شده بود ... هر روز بعد از مدرسه تا سر چهارراه نزدیک خونه میرسیدم و اونو میدیدم ، پا به فرار میذاشتم . بخاطر اینکه خوب نمیتونست راه بره ، نمیتونست بهم برسه منم با سرعت تمام از دستش در میرفتم

ترشی خانگی

نمایش مشخصات نازنین کریمی _همیشه در خواب و خیال سیر میکنه. ...خواب و خیال بهترین زندگی بود که داشتم. مغزم درحال انفجار از این همه سر و صدا و آسیب تن خسته ام را به گوشه ای فرستاد.و دوباره خواب و خیال آغاز شد. پدرم فریاد می زد چقدر این بچه میخوابه و مادرم جواب می داد تنبله ...تنبل...مثل تو و دوباره سرو صدا بود و خشم و نارضایتی

يه تكيه قالب يخ بدون دستكش

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري عجب تابستان گرمي بود من عمو و دادشم تو راه شمال بودم نگهان ماشين خراب شده خوب تو گرما تا بخواد ماشين درست شه كلي زمان نياز بود يخ داخل كلمن اب تموم شد بود از دور صداي يخ فروش به گوش ميرسيد ميگفت يخ يخ دارام من يه هزار يرداشتم رفتم به سمتش اقاي يخ فروش يخ بمن داد اما من ظرفي با خودم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سرپیچی پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! هرگاه به میز و صندلی رسیدی و از قانون سرپیچی نکردی ؛ بدان فرزند من هستی وگرنه به آن شک کن ! پسر این نوشته را در اتاقش آویزان کرد و هر روز صبح آن را می خواند. حماقت رو کردم به دوستم و گفتم : اگر این مسئله برای شما پیش بیاید ؛ چه برخوردی با آن

شاگرد اول

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بسیارآرام،ساکت والبته شاگرد ممتاز کلاس بود. فقط رفتارهای این بچه برای خانم معلم معمایی شده بود، خصوصا کیف بزرگتراز خودش را،که لحظه ای ازخود دور نمی کرد! گوشه ی پیاده رو پسربچه ای کنارترازوی وزن کشی اش ، به سرعت مشغول نوشتن مشق هایش بود . عقربه ترازو تکانی خورد، پسرک نگاهی انداخت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خانم 61


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >