آرشیو داستان

حماسه زن آقا قسمت 2

قدیما ظرف و ظروف خونه ها مسی بود ، یه جورایی هم یه سرمایه گزاری . یه خونواده که یه جورایی شاهین اقبالشون موتور می سوزند و سقوط آزاد می کرد حداقل با فروش ظرف و ظروف مسیشون یکی دو ماهی گذرون میکردن تا شاید خدا می کرد و این شاهین اقبال دوباره می پرید . خلاصه یادمه تو خونه ماهم از دیگ نذری

دزد

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sدختر روستایی ، به همراه مرد غریبه برای همیشه روستا را ترک کرد. گرفتار شد. برای نجات خود، گفت : این مرد مرا دزدیده است. همه باور کردند. قاضی در حکم نوشت مرد دزد نیست.

اگر سقفمان بلرزد...

داشتم فکر میکردم اگه همین امشب زلزله بیاد و خونه بلرزه تو اون موقعیت بحرانی چه چیزایی رو با خودم میبرم بیرون که هیچوقت از دست ندمشون. اول فکر کردم باید گردنبندی که خواهرم بهم هدیه داده رو بردارم گردنبند و برداشتم و از گردنم آویزون کردم... بعد فکر کردم دمپایی حوله ای صورتیمو بردارم

پسرک و شرایط

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم. پسرک سالها بود که فرق داشت٬ فرق پسرک در شرایطش بود، شرایطی که پسرک رو متفاوت با بقیه هم سن و سالهاش کرده بود٬ اما پسرک تونسته بود از زیر شلاقهای شرایط خندون بیرون بیاد، چون دنیا رو در چیز دیگری دیده بود٬ شرایط نتونسته بود خودش رو ارباب پسرک کنه و این بود که

«باقر بزن به برق»1

«باقربزن به برق (1)» معلم بود؛ همان شغلی که تمام اجتماع به جای این که چیزی به او بدهکار باشند .از او طلبکارند!تعویض روغنی می گه :اگر معلم من خوب بود؛ که من الان دکتر بودم! نانوایی می گه :حداقل مهندس بودم !آپاراتی می گه: داروساز بودم ! حسنی می گه: بیکار نبودم !اصغری می گه: معتاد نبودم! و

آوای ماه وحشی - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟ میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی ! گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به

تشویش

نمایش مشخصات محمد روشنیان پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. نداشتن سیگار در هشتادونه دقیقه گذشته از نیمه‌شب و بخوابی هراش انگیز! دهانم تلخ شده و معده همیشه‌ترش کرده‌ام نیز امشب قصد دارد سربه‌سرم بگذارد. از جایم بلند می‌شوم، دستی لای موهایم می‌کشم و وحشیانه شخمشان می‌زنم

باد بيجا

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد

حماسه تلخ

نمایش مشخصات مهدی و بخشی آه! صدای آه تو بود که در تمام دشت پیچید. در دشت پیچید و از آن عبور کرد. عبور کرد تا انتهای جغرافیای بشر. چه آه بلندی سردادی. مگر چه داغی بر دلت نشسته است که چنین آه کشیدی؟ سالها گذشته و روزها فاصله است تا جای تو؛ ولی آه تو رساتر از هر صدای دیگری به گوش میرسد. عجیب! عجیب این که عده ای در مقابل تو بودند و صدای این آه را نشنیدند

سؤال‌های بی‌جواب

نمایش مشخصات حسین شعیبی باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود. _ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟» _ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی

حماسه زن آقا 1

بچه که بودیم تو هر محله ای یه بابایی واسه خودش گنده لات اون منطقه بود و روزا با نوچه هاش تو قهوه خونه میشست دورنا (تورنا )بازی می کرد. نوچه هاشم به نوبت روزانه از کاسبای محل باج می گرفتن . رسم بود بقال و قصابم خودشون پیش کشی می بردن در خونه آقا لاته . البته تو ردیف سن ما تقریبا آخرای این داستانا بود اما هنوز بودن این تیپ ادما

پیامک آخر شب

پیامک آخر شب اطاق خواب ما روبه دریاست ؛صدایش می زنم ؛ بیدار نمی شود!گفته بود که قبل از طلوع آفتاب، بیدارش کنم.شاید، صدایم را نمی شنود؛ شایدهم ،دوست ندارد ؛خواب خوش صبح را ،فدای دیدن طلوع آفتاب در یا کند.به نظرم می آید که خستگی هواپیما، هنوز از تنش بیرون نرفته؛ دیشب مان هم تا نزدیکی سحر طول می کشد

داستان امروز

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا امروز ۹۶/۸/۲۹به سفارش یکی از دوستان که دو هفته ای میشدحرفش بود با یکی از دوستان که تو کار بیمه هست رفتیم به یکی از فرهنگسراهای ماهدشت به خیالی که هماهنگ شده و ما برای ثبت نام مشکل نداریم. به اتفاق دوستم راهی ماهدشت شدیم جا داره همین جا از دوست خوبم خانم صالحی تشکر کنم

سلنا-14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند

به‌به (به) اومده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد. وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت

مهر مادری،دستی را وقف کرد

بسم الله الرحمن الرحیم نام موضوع:مهری مادری،دستی را وقف کرد. صبح زود تابستان که خورشید خود را هرچند گاهی هویدا و نمایان می کرد از خواب بیدارم کرد و دگر می بایست برای انجام کار پر مشقت کشاورزی آماده و مهیا میشدم دگر از کار در مزرعه خسته شده و زمین های زراعت را به فروش گذاشته بودم

آوای ماه وحشی - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه ! گفتم : آره دیوونگیه ! کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد . گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

دلم خیلی چیزها می خواهد.

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند. رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما... خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو

نابغه نوجوان

باسمه تعالی روز تولد انسان یکی از بهترین و عزیزترین روزهای عمر اوست . شاید ترس ها و دلهره های لحظات قبل از تولد را به یاد نیاوری ‚ آن لحظه که در آغوش خدا بودی و تو را به جهان ناشناخته ای فرا می خواند ند و تو ‚ به نوری آرام بخش نگاه می کردی و چشم از او برنمی داشتی . شاید خدا با تو

خلاء موقت

هنوز برف مي باريد . جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند . گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند . دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم : - ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند ! بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم . - بريم پسرم

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ک زلزله مادر با گریه دستی به موهای دخترش کشید و گفت : همین یک ساعت پیش آنها را شانه کردم ؛ اما زلزله ناگهان آمد و او را از من گرفت. کانال ابوالحسن اکبری: فرهاد خبرنگار رو کرد به پسر و گفت :اگر فرهاد این روزها بود و شیرین از دستش می رفت چه اقدامی انجام می داد . پسر خندید و گفت : پیامکی

از تاول پا تا تتوی دست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی وقتی کرمانشاه لرزید، آوار تلخ خبر بر سر مردم ریخت. اندیشه آدم‌های خفته در زیر ویرانه‌های سرپل‌ذهاب دل هر انسانی را به درد می‌آورد. بیمارستانی که باید وجودش مرهمی باشد بر دردهای بازماندگان، آوارش زخمی شد به پیکر شهری که دیگر نشانی از شهر نداشت. اما زلزله واقعی پیش از این در زیر

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

جشن تولد

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده در کجا هستم من؟ حس سرما دارم! آه دستم، پایم! من چرا می‌لرزم؟ نکند بیمارم! وای ای وای چرا سنگینم؟ چشم‌هایم بسته‌ست؛ در فشارم انگار؛ نکند مرده‌ام؛ یا که کابوس بدی می بینم! نه نشد؛ آخ نشد؛ که تکانی بخورم؛ وا دریغ از حرکت؛ شده‌ام نقش زمین مادر جان! کاش می شد که صدایت بزنم؛ اما من

میلاد ترکه

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی مترو داشت فندک می فروخت، زیر چشمش کبود که چه عرض کنم، سیاه بود. انگشتان کشیده اش را که دیدم خاطرات چند ساله ام زنده شد! همه توی خوابگاه میلاد ترکه صدایش می زدند، اگرچه تا آنجایی که یادم می آید نه اصلیتش به ترک ها می رسید نه حتی اسمش میلاد بود. گیتارش را شب ها می گرفت، می رفت توی آشپزخانه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم: این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود

ببر در زنجیر - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند . امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ، یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن. مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم . ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند

حاضر جواب

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان طنز «حاضر جواب» *********** حدود سالهای 1375 بود و من سال اول دانشگاه بودم یادمه با دوستام داشتیم تو فلکه دوم تهرانپارس بسمت دانشگاه میرفتیم که یکی از دوستای تهرانی مان را دیدیم و ایشان شهره بود به حاضر جوابی ، مخصوصا به دخترها خیلی متلک می انداخت و کلا ادعا زیاد داشت ، اونروز


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >