آرشیو داستان

روزهایی که خدا را ندید

نمایش مشخصات ماریه آزاد این روزها شیطان دست ودل بازتر از قبل شده.باور نداشتم اما دیدم این بار امانت راکه خداهمان عشق نامیده بودحالا بازیچه دست شیطانی شده که انسانها را از انسانیت دور میکندتابه خدانشان بدهد حتی به امانتت خیانت کرد ادمی که تو عاشقش بودی.ادمی که بویی از حیوان هم نبرده تاانجاکه نه مردبه زن

غروردیوانه

نمایش مشخصات همراز محمدی دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش . _وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو _بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست

بلو مون ۲

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی فصل اول قسمت دوم کم کم سر و کله ی امیر هم پیدا شد و بی مقدمه دست علی را کشید علی گفت(بابا کجا میبری منو) _(باید بریم یه جا که یه دیوار صاف و بلند داره اونجا دروازه ی آویراست) +(نمیخوای بگی اویرا چیه؟! این گردنبندا داستانش چیه؟! اصلا مگه این چیزا وجود داره!) _(فک کردی چرا همه ی مردم فکر میکنن جادو و ماورای طبیعی ساختگیه؟ چون ما خواستیم رازمون فاش نشه

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت پنجم: باور کنید ترس برادر مرگه؛ برای این که کیف مدرسه را در ایوان عموجا گذاشته بودم؛ می ترسیدم برم بیارم. به برادرم گفتم میتونی بری کیفمو از ایوان عمو بیاری ؟ گفت: یک شرط داره گفتم خب بگو؛ گفت: باید مشق شب منو بنویسی؛چون چاره ای نداشتم قبول کردم. برادرم رفت کیفم

مفهوم زمان

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی حکایت زندکی عجیب است .... در 15سالگی زندگی را توجه و نگاه های زیر زیرکی عشق تفسیر میکردم و تمام من به غرورم بود ،من مثل بقیه نیسم ،من اشتباه نمیکنم شعار زندگی پر رونقم بود. در 18 سالگی تنهایی اوج عقاید من بود و هر روز برای غرورم به خودم میبالیدم ودیگران را گدای محبت میدیدم ...کم کم زندگی

دل لرزه

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان داستان کوتاه ... دل لرزه .... هر طور بود به زحمت یه سکه پیدا کردم و چند تا خیابون رو طی کردم پیاده تا اینکه از دور هیبت زرد و قشنگش نمایان شد دل تو دلم نبود تپش قلبم داشت همینطور بالا می رفت بذاق دهنم تقریبا خشک شده بود هر طور بود حرکت کردم رفتم سمتش این تنها کیوسک دور تو دور و اطراف

چهره آسمان

امروز خیلی اتفاقی آسمان را دیدم. همه جا پهن بود، ابری و گرفته. بعد نگاهم چرخید و به افق افتاد جایی که ابری تو در تو، گوشه آسمان را چروک می داد. آنگاه با خود اندیشیدم: من یکبار دیگر این تصویر را دیده ام، نه، که صدها بار دیده ام و باز هم نه. من این تصویر را زندگی کرده ام. آه... دارد یادم می آید

نیجریه مظلوم - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی تمام بشکه ها رو بار زدیم و بچه ها هم سوار شدن ، این قایق رو از کنده درست کردیم ، یه قایق ابتکاری هست، یه موتور گازوییلی هم وصل کردیم . شبیه لنج نیست ولی کار لنج رو انجام میده . در طول راه چند تا از بچه ها با هم دیگه ترانه رپی رو میخوندن ، بهشون گفتم اینا چیه میخونین. یکیشون گفت : ما میخواییم Rick Ross بشیم

هدیه ای برای صلح

یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کلمه ی ممنوعه آزادی را بخش کرد و روی تخته سیاه نوشت و فریاد زد اگر بود من به این جا تبعید نمی شدم.بازجو با عصبانیت گفت : مگر شما تعهد ندادی که دیگر حرفی را زنید.معلم به آرامی گفت : من که چیزی را نگفته ام .بازجو گفت : پس بچه ها دروغ می گویند که روی تخته سیاه نوشته اید.معلم تبسمی کرد و

بُعد تاریکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی وقت‌‌ها، وقتی به قهقرای تاریکی ذل می‌زنم احساس می‌کنم کسی آنجاست ولی هیچ کسی را نمی‌بینم. این حس ترسناک مثل بختک به جانم می‌افتد و همچون خوره ذهنم را می‌خورد. ای کاش روزی جوابِ این مجهول را پیدا کنم! ولی چگونه؟ سرم را بالا می‌گیرم چون بالای سرم خداست و از او که قادر متعال است کمک می‌خواهم! این گره کور فقط به دست او باز می‌شود

برگرد

نمایش مشخصات سروش جنتی سیگار را گرانید. لرزش دستانش، خاکستر سیگار را ناخودآگاه روی لباس می ریزد. لباسش از حرارت خاکستر سوراخ شد و از سوزش رانش، غرید. لرزش دستش را دید. نگران تر شد. . قبل تر: - کی این بچه رو راه داده؟ -بچه باباته عنتر - زبون درازت رو می چینم می اندازم جلوی سگ تا دیگه زر مفت نزنی. -غلط می کنی

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت چهارم: بعد از آن روز که نتوانستم جاجیم ببافی کنم. به خاطر دارم برادرم برای من یک کرسی درست کرده بود؛و خواهرم در گوشه ی اتاق چیده بود؛ که فقط بک جاجیم کم داشت. دوست داشتم برای کرسی عروسکم جاجیم درست کنم. آن روز ها و روز های دیگر هم گذشت. حالا زمان مدرسه رفتن شده و باید کم کم آماده بشم برای رفتن به مدرسه

قصه باغ و باغبان بخش 2

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد باغبان پیر تمام وقت خود را در باغ می گذراند. ظهر ها وقت ناهار از گل هایش جدا می شد و بی منت برایشان زحمت می کشید وبرای باغ و به ثمر نشاندنش از جان و دل کار می کرد . حتی شب ها فانوسی بدست می گرفت و گردا گرد باغ قدم می زد و پاور چین پاورچین راه می رفت و دوست نداشت خواب پرنده ای آزرده شود و جوجه ای از ترس زیر بال مادر پنهان شود

بلو مون 1

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی مقدمه ی کوتاه بار ها بود که میخواستم داستانم را بنویسم ولی چیز هایی میخواست که من ندارم و دلم میخواست میداشتم چیز هایی مانند سواد،وقت و صبر زیادی،اما چیزی همه ی این ها را کنار زد "حیفم آمد به گوش دو تا آدم بزرگ دیگر نرسد" پس امیدوارم کم و کاستی های من را بخشوده و از داستان اصلی لذت ببرید

کارمند در ماه رمضان

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به طور کلی کارمند های جوان اول هر ماه که حقوقشون رو میگیرن یه حس پادشاه ژاپن رو میگیرن و ماهی های عج وجق واسه آکواریوم خونه میگیرن کلی ریخت و پاش میکنن. این حس پادشاهی زیاد دوام نداره و همون وسطای پادشاهی یهو میبینن که رسیدن به ته دیگ و میبرن هر چی آت آشغال بوده رو به حراجی یا نرم

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

کدخدا

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود

نیجریه مظلوم - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی من یک نیجریه ای هستم اهل اطراف شهر واری ، واری شهریست که بزرگ ترین شرکت های نفتی ، نفت اون منطقه رو مثل لقمه چرب در حال خوردنش هستند . کشور من پرجمیعت ترین کشور آفریقا محسوب میشه و خشن ترین تروریست ها رو هم داره یک روستا رو در جا میسوزونند. من مسلمان نیستم برای اینکه پدرم بازنشسته

در قابلمه

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ... واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه

حس غریب

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تاکسی به‌سختی از لابه‌لای ترافیک سنگین ماشین‌ها عبور می‌کند. صدای بوق‌های ممتد، گوشم را آزار می‌دهند. به پلاک نام خدا که از آینه وسط تاکسی آویزان است، خیره می‌شوم. لبخندی تمسخر آمیز می‌زنم. به راننده نگاه می‌کنم. مردی حدود چهل-پنجاه سال با سبیل‌های امیرارسلانی. به چهره او نمی‌آید که اهل این خرافات باشد

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی ذهن ادم که مشوش میشه یاد خاطرات قدیمی میوفته بعد از کند و کاوی وسواس گونه ،با توهماتی عمیق ذهنش برمیگرده برمیگرده برمیگرده بعد میفهمه شاید درست بوده شاید حتی کاراشم اشتباه نبوده بعد دو تا اسپریم میخوره و میگه اخه متوهم ،خیال واهی به چه دردت میخوره .بعد دلش میگره یاد خوشی ها میوفته میگه شایدم تقصیر من بود

شش داستانو

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری من کاوه هستم ! پیرمرد صدایش را بلند کرد و گفت : ما برای تغییر کاوه می خواهیم نه آدم هایی مثل شما ! حرف های پیرمرد که تمام شد پسری از میان جمع آمد و گفت : من کاوه هستم ! پیرمرد خندید و گفت : تو کاوه هستی ! پسر گفت : بله ! اگر باور نمی کنی ؛ شناسنامه ام را ببین .پیرمرد دستی بر شانه های پسر کشید

تنهاترین انار دنیا

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام " فریده هوی فریده دختر کجایی؟ زودی باش اَفتو غروب میکنه. تا خونه خیلی ره مُنده... " صدای ننه انار گل بود که هم گام با تش باد جنوب می پیچید توی همهمه آن ساعتهای مانده به غروب و گم می شد در هیاهوی فروشنده هایی که با صدای بلند هوار می کشیدند.... بوی تند ماهی و میگو و بوهای برخاسته از کف سیاه

آواز مرگ .........

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی شروع به وزیدن می کند و یکباره سکوت خلوت قبرستان دهکده غرق سر و صدا می گردد . آسمان روشن و پر ستاره ، تاریک می شود و لکه های ابر نمایان می شوند . باد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و گرد وغبار همه جا را فرا می گیرد . پنجره ی اتاق به صدا در می آید و در یک لحظه لکه ی سیاهی از جلوی آن عبور می کند

سرنوشت

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب است...هوا سرد شده...فکر کنم به خاطر باران باشد. باز تنهایم... فقط دو دوست قدیمی من در کنار من نشسته اند... خودکار و دفتر خاطراتم.... دوباره پس از سال ها آنها را پیدا کردم... اوه خدای من چه جالب ....فکر کنم یک جغد باشد... روبرویم نشسته.... چشمانش را به این طرف و آن طرف می برد... امشب دلم هوای گریه کرده

ازادی خرمشهر

نمایش مشخصات پریا چیت گر صدای تفنگ ها شنیده میشود, خانه ها را با تانک ویران می کنند, نفربر ها در کوچه ها حرکت میکنند و هر آدمی را که میبینند به قتل میرسانند,مردم دیگر جای خواب نداشتند, بیمارستانها دیگر جایی برای مجروحان نداشتند.مردها وزن ها با جان ودل از خاکشان دفاع میکردند وبرای میهن و شهرشان جانشان را فدا میکردند و پس از چند سال و چند ماه و چند روز خرمشهر آزاد شد

باید کم کم آماده می شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باید کم کم آماده می شدم برای یک سفر فوق اضطراری به منطقه ای ممنوعه که قدم اول این سفر یک خمیازه ی عمیق بود. وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی دهن پر کن از بیداری پریدم. چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر کمک می خواستند. مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم

تباهی

نمایش مشخصات مختار محمدیان اتفاقات باغ برایم خاطره ای بسیار تلخ شد . استخری با دیواره های سبزرنگ پر از برگهای زرد درختان اطراف که بروی آب شناور بودند ، ظهر بود از میان درختان بلند خورشید را می دیدم ، آنطرف استخر مشغول جمع آوری برگها بود ، پیرمردی کارگر ، فکر میکنم باغبان بود چون یک قیچی باغبانی که یک دسته

آتریسا2

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >