آرشیو داستان

اساسا ظاهر به ما "نیامده"

نمایش مشخصات سروش جنتی نسیم ملایمی که امروز می وزید مرا ترغیب کرد تا برای پیاده روی به پارک محله بروم، آخر تابستان های شیراز هر دو هفته شاید این هوا اینچنین خنک می‌شود. امیدوار بودم تا شاید بتوانم امروز کمی از اضافه وزنم را تفریق کنم و با غلبه بر معضل چاقی، تغییری ظاهری در خودم ایجاد کنم و اگر امروز خوب پیش رفت، برای بعد هم برنامه بریزم

مرگ در می زند

نمایش مشخصات سیروس جاهد شب بود. یک شب گرم تابستان. مرد داخل اتاق روی صندلی نشسته بود و تند و تند می نوشت گویی فرصت زیادی برای نوشتن نخواهد داشت. مدت زیادی نبود که بازنشست شده بود. بعد از سی سال کار مداوم در قسمت بایگانی اداره، سرانجام صبح یک روز بازنشستگی اش به او ابلاغ شده بود. با دریافت یک نیم سکه و یک جعبه خودکار نفیس از اداره بیرون بیرون آمد

خاطرات کودکی من

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان زمانی که یادی ازخاطرات شیرین کودکی یادمیکنم لبخندملیحی برروی لبانم نقش می بنند.درست که شایدبعضی ازخاطراتم به شیرینی عسل وبعضی هم به شوری نمک بود.الان 18سالم شده و18سال ازاون دوران شیرین گذشته است .الان که دارم این خاطرات رامینویسم سیل عظیمی ازخاطرات درذهنم جرقه زد. سلام مامان

رمان چایی سرد قسمت اول

نمایش مشخصات سحر حیدری دفتر خاطراتشو باز کردم بدون هیچ هدفی شروع به خوندن خاطراتش کردم البته شاید هم هدفم این بود که به اسم خودم توی این دفتر برسم اما مثل اینکه اون دیو شرور اصلا به من اهمیتی نمیداد اه یلداساکت باش اون رئیس تو هست اون کارخونه داره پولداره اما تو فقط خدمتکاری دفتر خاطراتشو برداشتی که چی

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده به نام خالق بهترین ها.... قلبت که سیاه باشد دنیا را هم سیاه می بینی و نسبت به همه اطرافت بدبین تر می شوی و نگاهت متفاوت است با زمانی که قلبت همچون بلور پاک باشد،تفاوت دارد با زمانی که افکارت درگیر بیهودگی ها باشد،یا پاکی.

پایتخت ایران

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خواندن انشایم به پایان رسید . نشستم و منتظر عکس العمل آقا معلم بودم که صدای خنده ی کلاس جفتی تمام مدرسه را پر کرد . من و دوستان همکلاسی خیلی دلمان می خواست علت خنده ی بلند بچه های کلاس چهارم دبستان را که کنار کلاسمان بود ، بدانیم . به محض اینکه زنگ تفریح زده شد به سمت بچه های کلاس

همیشه عاشق تنهاست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ادامه داستان:آن شب تا صبح خوابم نبرد،نمی دانم دلیلش شادی بود یا عذاب وجدان؟! با طلوع خورشید روزی دیگر برای من آغاز شد.روزی پر اضطراب و سخت.تا شب از ترس اینکه مبادا پلیس من را پیدا کند از خانه بیرون نرفتم؛ساعت 12 شب بود به شدت خسته بودم و از خستگی بسیار به سرعت خوابم برد،اما،اما چه

معشوقه ی با وفا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ....به نام تک نوازنده ی گیتار عشق.... من در خلوت تنهایی خود ، هنگامی که نگاهم به افق دوخته شده و افکارم از افق های دور خاطره می سازد به او می اندیشم ، به دوری ام از او ،و انتظار

در قاب عکسم میجویمت...

نمایش مشخصات سارا کوثری کِنار پنجره ایستاده بود و زُل زده بود به بدن لخت درختایی که تا طبقه چهارم ساختمون قد کشیده بودن.انگشترمو آروم زدم به در تا متوجه حضورم بشه.سلام کشیده و بلندی گفتم و نشستم روی صندلیِ کنار پنجره نرگس هایی که براش گرفته بودم رو یکی یکی تو گلدونِ روی میز گذاشتم مثل همیشه به عطر نَرگس واکنش نشون داد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

باور کن

نمایش مشخصات رضا فرازمند دو دستی سرم را گرفته ام - می پرسی چرا؟؟/ امروز سخت ترین کار دنیا به من محول شده بود باید یک حرف جدید الفبا کشف می کردم مثل - پ- ر- ف -هم آن را می نوشتم- هم تلفظ می کردم-اول که این پیشنهاد به من شد بود فکر کردم خیلی آسان است-ولی نتوانستم که نتوانستم. فقط فردا متنی نوشتم وگفتم

دو راهی( قسمت آخر)

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود . گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

چگونه بخوابم

نمایش مشخصات سروش جنتی در اين كشور كه نمى شود يك دلِ سير،آسوده خوابيد آخر من كه تا دير وقت مى نويسم چرا؟ صبح ساعت ٥:٣٠ با صداىِ زنگِ كوك كرده ى همسايه ى سمتِ راستى،از خواب مى پرم كه معلمى مذهبى و زنى خانه دار با چهار بچه در آن زندگى مى كند. ساعت ٦ دوباره با صداى همسايه ى سمتِ چپى از خواب مى پرم كه زن و شوهرى كارمند در آنند كه بعد از ٨ سال ازدواج هنوز بچه اى ندارند

صبح یک روز زمستانی سرد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم . خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم . چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم . سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت : سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم

پنالتی در دقیقه 94

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده‌ام و به روبه‌رو خیره شده‌ام! نقطه سرنوشت‌ساز زندگی من! قلبم به‌شدت می‌تپد! همه سرنوشت من به این چند لحظه بستگی دارد. فقط به آن نقطه نگاه می‌کنم! نقطه عطف زندگی‌ام! فکر می‌کنم تابه‌حال چند نفر توانسته‌اند نقطه عطف زندگی‌شان را به چشم ببینند! ولی سریع این فکر را ازسرم بیرون می‌کنم

دو راهی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از 2 سال زندگی ، با اینکه با بچه دار شدن مخالف بودم ، اما بالاخره تسلیم شدم ، دکتر بچه دار شدمان را تأ یید کرد . او بسیار خوشحال بود ، ولی من در دل راضی نبودم . با این حال به خاطر اینکه او را ناراحت نکنم ، همیشه در مقابل تعریف و حرف زدن از بچه لبخند می زدم و در کارها کمکش می کردم . مدتی

یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه

نمایش مشخصات محمد ملکی صدای شلیک در ها باز شد گارد ها نشانه ها رفتنتد گارد ها تفنگ را پایین آوردند اتاق بعدی اتاق بعدی و سر انجام گارد هایی که همچون دیو بودند تفنگ هارا روی زمین گذاشتند و تسلیم شدند در آخر باز شد مبل هایی که خارق العاده زیبا و شیک طراحی شده بود میز وسط خالی ، یک صندلی سلطنتی ی طلا

اسمی نمیتونم بذارم

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان رنگ آسمان مثل رنگ دریا هرترگه های دریا شده بودمثل آسمان طوری که آسمان نبودش دریا بود. سلام ...خانم دکتر به دادم برسین بچم داره میمره ازدردوشدت تب توروخدا کمکم کنید. دکتر:بیارش داخل صدای غلغله مردم های داخل معطب دکتر:اه بی نوبت بی انظباطی این نشد کارنمیشه که هرکی درحال مرگ ذودبره داخل که

آزاد

باقدم هایم خط سفیدخیابان راطی میکنم وبی هدف به اطرافم می نگرم،عظمت کوه هاوگستردگی آسمان مراباخدایم همدل میسازدوازتمام وجودپروردگارم راستایش می کنم امادنیایی که من درآن زندگی میکنم همیشه زیباست.؟ کمی که بادقت بیشتری به اطرافم نگاه کردم پسرکی باتمام وجودشیشه های ماشین راتمیز

نگاره اول

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام

سالگرد جدایمون مبارک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره دیگر نمیدانم کدامین نفس روزگارم ... آن نفس بی پروای دیروزم که هر لحظه با هر نفس حسرت بر دلش آموخت یا نفسی که حال با هر نفسش حسرت می آموزد . . برو بگیرش فرار کنه میمیرم نترس در بستست کجا میخوای بری آوردمت اینجا تا بهت یه چیزای یاد بدم که به دردت میخوره ولم

باغ مرموز

نمایش مشخصات سعید بیک زاده حدود چهل سال پیش بود.هنوز ده سالم نشده بود.تقریباً سیصد، چهار صد متر بالاتر از خونه ما باغی قرار داشت که بین اهالی محل به باغ ننه سرهنگ مشهور شده بود.ننه سرهنگ که صاحب باغ و البته تنها ساکن اونجا هم بود، زن واقعاً عجیب و غریبی بود.هیچ جا رفت و آمد نمی کرد.با هیچ کس حشر و نشر نداشت.همیشه گرفته و ناراحت بنظر میرسید

زیر پوست شهر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از تمام حرکاتش استرس و ترس می بارید، نوک کفش پاشنه بلندش را دائم روی کف موزایک ضرب می زد و صدای تق تقش را بلند می کرد. زنی که کنارش نشسته بود در حالی که با ناخن های لاک زده اش بازی می کرد، با بی حوصله گی گفت: « وای سرم رفت حدیث! چته تو؟ اینقدر صدا نده!...» اینبار حدیث به لبان پوسته پوسته

مسافر قطار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سوت قطار و مسافری که باز هم جا مانده است . بار اول نیست که به قطار نمی رسد و بارها و بارها این صحنه برایش تکرار شده است . چمدانش را به دست می گیرد و از ایستگاه بیرون می زند . مسیر قطار را می گیرد و به راهش ادامه می دهد . یکی دو ساعتی که راه می رود خسته می شود و بر روی جاده ی قطار می نشیند

" روزی که گمان کردم نویسنده شده ام ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / هر چه زنگ ریاضی ضعیف و ذلیل بودم، زنگ انشا در آسمان ها پرواز می کردم. زنگ انشا، چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان، معلم که وارد کلاس می شد، چشم می چرخاند به جستجوی من. خوشحال از اینکه هستم، با اشاره ی انگشت و همراهی لبخند، مرا برای خواندن انشا فرا می خواند. البته پیش

مطهره نفس بابایی

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام دخترم خوبی نفس بابا دخترم امشب اسمون دلش اینجا گرفته امشب آسمونم خستست فکر کنم آسمونم دلش تنگ شده مثل من که دلم هم برای تو و هم برای مامانیت تنگه مطهره امشب کمی درد و دل میکنی با بابای امشب بابا محمد دسسته دخترشو تو دستاش میخواد بابای بابا ممکنه تن به کاری بده که خودش هرگز

سرزمین افسانه ای

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز اول مدرسه بود . خانم معلم که خیلی دلش خوش بود و معلوم بود که از جایی سود زیادی نصیبش می شود ، گفت : ما مردمی هستیم که به خونگرمی معروف هستیم و در دنیا خیلیها آرزو دارند که در کشور ما زندگی کنند . امیدوارترین مردم در دنیاییم و مردم به خوبی و خوشی ...... که اجازه ی حرف زدن را به او ندادم


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >