آرشیو داستان

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

آژیر

ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است. گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم

او تصمیم گرفت نویسنده شود

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد

صدای شلیک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم

مرگ تدریجی

نمایش مشخصات مینا رسولی باران بشدت میبارید و ادم های به خیالم غریبه نمایشی از پاتند کردن هایشان برای گرفتن سرپناهی به راه انداخته بودند که مرا از اوهام خویش می رهانید. مانده بودم من نیز چون آن ها باید پا تند کنم یا نه ؟گرچه هیچ کدامشان راه چاره من بیچاره نبود !!من اینجا درست وسط چهاراه ولیعصر زیر باران با

درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من

پارتی شبانه قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با عجله به سمت ماشین رفتم. کیمیا:وایسا وایسا گوش کن. چیرو ها نامردیدتو رفتنتو گوشی خاموشتو گریه های هرشب رو چیرو چیرو توضیح بدی ها بدون اینکه گوش کنم سوار ماشین شدم فقط حرکت کردم رفتم رفتم رفتم چشام باز کردم دیدم بدون تو تک و تنها بغل خاطراتمونم حح خاطراتی که تو اون مکان گریم در میاورد

دعا میکنم.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دعا میکنم..! روز و شب.! شب و روز.! برای تو، برای خنده هایت ، برای چشمان روشن تر از عسلت.! برای دل و حالت ، برای همه چیز.! دعا میکنم ، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی ، اول از همه ، قبل از اینکه به ساعت نگاه کنی ، بخندی.! دعا میکنم هر روزت بهتر از دیروزت باشد.! دعا میکنم تو باشی و یک دنیا خوشحالی ، تو باشی و یک راز نهان من که تو میدانی و خدایت

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود رفتم دم در مغازش و سلام کردم کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده. یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم

مرگ تو قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت

افسانه ها و خدایان

“ نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟” این جمله از عباس میرزا به سفیر فرانسه می تواند جوابهای متفاوتی داشته باشد که شاید یکی از آنها را بتوان در افسانه های ملتها جستجو کرد. این افسانه ها مجموعه ای از آداب و رسوم و اخلاقیات ملل مختلف هستند که به نوعی تصویر آنها را آنطور که خود می خواهند نمایش می دهند

دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد . بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم . قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟ وقتی

تماما تو.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی اینکه دلتنگتم دست خودم نیست اینکه همش بهونه میگیرم دست خودم نیست حتی خیس شدن بالشم همخ دست هخودم نیست دیگه چه برسه به هق هقای شبانم و چک کردن پروفایلت و دم به ثانیه خیره شدن به چشات که تو عکس باهام حرف میزنن... اصلا هیچی دست خودم نیست همه چی دست توئه تویی که اومدی و من شدی بی هیچ

افق دوم

نمایش مشخصات محمد جعفری دست های گرم نور خورشید را روی صورتم ، همین جا ، در افق دوم حس میکنم . دچار اشتباه نشوید ! این گرمی دستان خورشید ، گرمای محبت نیست ! این گرما ، گرمای خون عاشقانیست ، که قصد نزدیک شدن به خورشید و کامیابی را داشتند . ولی هنگامی که به معشوق خود نزدیک شدند ، در یک دم ، نگاه نافذ خورشید تبدیل به نگاه گرگی درنده شد و خون را از گردن عاشقانش مکید

دفترچه یادداشت - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی 15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است . باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد . واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون

عقاب و گرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می شد و با خودش می گفت : ای کاش من هم مثل آنها بچه ای داشتم. عقاب هر روز که شکار می کرد طعمه

سیاهی مطلق

نمایش مشخصات مینا رسولی چرا لجبازی میکنی؟مثلا میخوای بگی پای انتخابت موندی؟یا این اون زندگی ای بود که قرار بود برات بسازه؟دیدی که نتونست ...نشد...بس کن دیگه ...کاری به این کارها دیگه ندارم فقط برگرد نذار اخر عمری همه نگرانیم تو باشی .تو فکر کردی نمیدونم چی به روزت اومده؟چیکار میکنی؟حالا هی تو خودتو از بقیه

دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش

درخت سنجد من

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1