آرشیو داستان

ستاره ای روی اب

اب پاهای لختش را نوازش میداد و ماسه های را از روی انها میشست. یک صدف سه صدف ...دریا را دوست ندارم اما ستاره کوچولو همیشه کنار دریا صدف جمع میکند .دخترک چشم های اسمانیش را به من دوخت و گفت :« مامان فقط یازده تا شد.» لبخند زدم و گفتم :«بسه دیگه . بدوبریم خونه ...بعدا دوباره میایم پاهایش را روس ماسه ها کوبید و گفت:«نه

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

میرزا

نمایش مشخصات داود عزیزی پلک هایش کرکره ی نیمه باز مغازه ها بود ، وقتی لاالاالله میگفتند ، باد موهای جو گندمی کم پشتش را تکان میداد ، یاد حرف میرزا افتادم ، میگفت:فقط کلاهت را به احترام برای کسی که غرق میشود بردار و از آنجا رد شو . سایه های دیواری که پیر مرد پشتش دراز به دراز افتاده بود ، زیر زانوهایش بود

شیشه صبر_ قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) . - لطف دارین. شقایق حرف ها در گلوش گره می خورد و بر زبون آوردنش براش سخت بود، مهتاب هم یه حس ششم قوی بهش می گفت که قرار هست باهاش راجع به چی حرف بزنه! اتاققش از همیشه به نظرش تاریک‌تر و کشیده‌تر میومد نگاهش رو به شقایق دوخته بود و شقایق بعد از کمی مکث گفت: راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم

دنباله داری - قسمت سوم

خانم پرستار وارد اتاق شد. تازه به هوش اومده بودم. دور و برم خیلی چیزا میدیدم که انگار قبلا دیده بودم. همون بیمارستانی بود که قبلا برای عیادت از داود اونجا رفته بودم، ولی این بار با این تفاوت که خودم هم کنار تخت داود یه تخت داشتم و روی تخت دراز کشیده بودم. وقتی به هوش اومدم، پرستار سریع دکتر رو خبر کرد تا بیاد و چند تا اخطار بهم بده

سینما ایران

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میخوام با حرفام کمی وقتتون بگیرم چند وقت پیش به پرورشگاه رفتم تا باز هم با بچه هام تنها باشم و راجب چیز های جدید بحث کنم تا اینکه گزارشگری تمام برنامه های من را خراب کرد با سوالات الکیش که ببخشید سلام اقای بادره میتونم وقتتون بگیرم بفرماید میخوام بدونم نظرتون راجب سینمای ایران

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

دایی عیسی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند! آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند

روباه محاکمه می شود

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی بالاخره بعد از کش و قوس فراوان ، قانون جنگل روی برگ نارگیل نوشته شد و به فرمان شیر رسید . شتر ، که همیشه در خدمت و مورد اعتماد شیر بود آن را به درخت کاج بزرگی که وسط جنگل بود چسباند تا همه حیوانات آن را بخوانند. شتر در راه برگشت به نزد شیر بود که دید کرگدن ، روباه را دست بسته به خدمت

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

موهای دور من

نمایش مشخصات مصطفی زمانی اگرچه به کمر می رسید موهایش، اما موهای من بلندتر از موهای او بود. بلندتر و حتی نرم تر! غروب که می شد به شکل دایره پخش می کردیم روی علف های توی حیاط خانه شان! سرم را میگذاشتم روی موهای بورش، سرش را می گذاشت روی موهای خرمایی م. یکبار همانطور که خیره به آسمان دراز کشیده بودیم از مادرم

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

منتخب

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی

شیشه صبر_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود

آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه) نوشته‌ی: حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه ایرانی) نوشته‌ی: حسین خسروی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرد هر روز صبح زود با یک خر و دو گاو به مزرعه‌اش در پای کوه می‌رفت. آنقدر راهش زیاد بود که نمی‌توانست ظهر برای ناهار خوردن به خانه برگردد؛ برای همین ناهاری مختصر همراهش می‌برد

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

یک روز معمولی

نمایش مشخصات ف. سکوت بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم

به بچه هایتان یاد بدهید دنبال مردم راه نیفتند

نمایش مشخصات صدف رسولی چندوقتي است حس مي‌كنم وقتي دارم از سوپرماركت دو تا كوچه بالاتر بر‌مي‌گردم به آپارتمان خودمان، كسي دنبالم مي‌كند. تا حالا نشده سرم را برگردانم تا ببينم كسي پشت سرم هست يا نه. حتي تا حالا هيچ صدايي هم از او نشنيده‌ام. اما مطمئنم كسي پشت سرم مي‌آيد. وقت‌هايي كه بايد عجله كنم و بدوم

شیشه صبر_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست

دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری

پرواز

نمایش مشخصات رها تمیمی آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا

مگر زندگی معنا دارد؟!

نمایش مشخصات سمیرا پوریان گویی زندگی برایش معنی نداشت شنیده اید می گویند یه گوشش در است یه گوشش دروازه؟برای او تولد در بود و مرگ دروازه اصلا حیاط بین در ها برایش مهم نبود به همین خاطر بود که شب ها در کارتونی به اندازه یک بالش کوچک می خوابید و صبح ها در خیابان های شهر پرسه میزد حتما میپرسید برای غذا چه میکرد

آمدند و رنج بردند و رفتند!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی شادمان‌ترین انسان‌ها رنگ می‌بازند. به افکاری پریشان فرو می‌روند و بر حماقت‌های خویش پوزخند می‌زنند، اما همگی گیج‌تر از آن‌اند که حقیقت را بازگو نمایند. خواب بودم، خواب می‌دیدم... نخست خود را کنار دری دیدم. آن سوی در، لیستِ اسامی افرادِ بسیاری که تاریخ مرگشان در آن ثبت شده بود، نصب کرده‌اند؛ گویی اجازه نداشتم از در بگذرم

«پانصد تومان آبرو!»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید کاملا مشخص بود دمپایی های تا به تایش که دو برابر سایز پاهایش بود مثل شلوار و بلوزی که به تن داشت عاریه ای است. چهار سال بیشتر نداشت؛ با موهای فر و پوست سبزه و لهجه ی شیرینش بسیار محبوب کاسبین محل بود. همیشه تا دیر وقت حوالی همان چهار راه پرسه می زد و چراغ قرمز و شیشه های پایین ماشین ها برای او معنای امید بودند

دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟ - بله همه چیز درسته. - پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم. دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر

بخشش

نمایش مشخصات رها تمیمی -چهارراه اول پیاده میشم. کمی مانده به چهار راه ایستاد. -خانوم! سرچهارراه شلوغه نمیشه واستاد، همینجا پیاده شین. -خانوووم!! نمیخواین پیاده شین؟ نگاه گیجش را به راننده دوخت. می خواست. باید پیاده می شد و می رفت. اسکناسی را جلوی راننده گرفت و بدون حساب و کتاب باقی مانده ی پول پیاده شد

سلنا - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : باید خودت سوار شی ، من کمکت می کنم ، دست راستتو رو پشتم بذار و وقتی گفتم ، خودتو به سمت بالا پرتاپ و پاتو از هم باز کن . جسیکا سر تکان داد . سلنا : حالا ! جسیکا با دست به پشت او فشار آورد و خودش را به سمت بالا پرتاپ کرد . سلنا هم با یه حرکت سریع زانوهایش را خم کرد تا بدن او بالاتر از بدنش قرار بگیرد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1