آرشیو داستان

انضباط زیر خط فقر

نمایش مشخصات مینا رسولی سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ... که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد

زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

بدون.....سخن

نمایش مشخصات مبینا صادقی حرف های غریبی که به آن ها می نازیم و در دل همه ی ماست شاید فکر کردن به تمام چیز های که به آن ها اعتقاد داریم کمکمان کند تا بتوانیم درست فکر کنیم هر چه قدر هم اعتقاداتت درست باشد ولی نباید فکر کرد به اعتقادات چون نقض کردن عقیده مثل رفتن به ته یک باتلاق پر از شک و شرک است ولی تفکر درست

فرشته های زمینی ،قسمت سوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی - آره دخترم - مامان وایستا ... فقط یه چیزی -چی؟ -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا -موافقی بابایی؟ -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله - الان باید اسمو ستاره بذاره - واقعا یعنی پسره؟ خدایا هزار مرتبه شکرت... البته برام هیچ فرقی نداشت ....بچه بچه ... مهم اینه سالم

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

چشمهاى آشنا!

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد. پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

« دو دقیقه سکوت »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان

دعای عهد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _دنبال چی تو گذشته ات میگردی ؟ وقتی مثل پیله ی کرم خورده دوره خودت پیله کردی وجز بوی گند چیزی از گذشته ات نمیاد.. _دنبال کسی که دوستم داشته باشه که... _تو. ، تو جاهای تاریک قلبت....تو گذشتت..نرگس کاشتی ،بذر نسترن ریختی... پاکش کردی گرچه زیبا نبودی ولی تونستی..گوش کن،، _من گذشتمو دوس ندارم

تاوان یک اشتباه

نمایش مشخصات مینا رسولی از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم... همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم

كوچه مردها

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست

نامه آخر

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم: سلام امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت. قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر

داداش کایکو

نمایش مشخصات عماد دهنوی آفتاب از لابلای شاخ و برگها میزد پشت گردنم و جای شیره های انجیر روی پوستم را حسابی می سوزاند.کلافگی ام را که دید دستش را دراز کرد طرفم گفت:«شیلَنگو بیار.» گفتم:«ولشون کن، بریم بالا انجیر بچینیم؟» گفت:«بیار بینَم بچه ننه.» سر شلنگ را کشیدم تا دم باغچه و دادم دستش.«به حسابشون می رسم» گفتم:«یه روز سوسک میره تو دمپاییت تلافیش در میاد

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد

پله برقی

نمایش مشخصات ماریه آزاد ترس از پله برقی از کودکی آزارش می داد.متاسفانه هرروز این ترس تکرار می شد. یک روز پله برقی از کار افتاده بود و خانم پیری که می خواست به طبقه بالا برود آنجا ایستاده بود نوشته ی روی پله برقی را که به زبان بیگانه بود نمی توانست بخواند.شاید منتظر مانده که راه بیاندازند. اما از بس منتظر ماند خسته شد و گوشه ی نیمکتی آن طرف سالن نشست و آهی کشید

زمین و زمان

نمایش مشخصات فرشید طریقی بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد

زندگی!!

نمایش مشخصات نگین پارسا ازخانه بیرون می ایم وشروع میکنم به قدم زدن به سمت مقصدم به خیابان زندگی میرسم کافه ای که قراراست بروم اخراین خیابان است ..به خیابان نگاهی میکنم تاکسی های فراوانی به اخر ان میروند و بی مسافربرمیگردند بعضی هاهم پرازمسافر!!بی توجه به انها راهم راادامه میدهم وخوشحال ازاینکه خودم دارم این مسیرراطی میکنم

کافه بن بست، قسمت اول

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــام آنــرا بــا ولــع داخــل ریه هایــت میفرســتی و بــه آســمان آبــی تــر از آبــی زل میزنــی

سکان ها و کشاله های خون

نمایش مشخصات مرتضی خبازیان زاده هیچ کدام از بچه‌ها، رفتارها و حرف‌ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره‌ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره‌ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره‌ای خواهد بود. بچه‌ها به هم نگاه می‌کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد

غبار نبودنت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

داستان " خانم نبوی" اثر پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم ، حتی یک ثانیه هم نمی تونستم قیافه شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره ی درهم و برهمش باعث می شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می آورد...با بی حوصلگی مسواکی

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

هیولا

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا باید به چیزی که دوستش ندارم فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم می‌آید که مثل چیزهایی که دوستشان دارم همیشه همراه من است. خسته کننده، ملال آور و اتفاقا همیشگی. مثل این می‌ماند بگوییم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است

زندگی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی زندگی ****** یادمه هر وقت به قبرستان میرفتم با کنجکاوی تاریخ تولد و وفات را میخواندم و گاه ناراحت میشدم که جوان بوده و طفلک چند دهه بیشتر عمر نکرده، وچند تا سیزده سبزه بیشتر گره نزده ، و میدانم روزی خواهد امد که یکنفر تعداد گره های من را خواهد شمرد ، مهم تعداد گره ها نیست ، مهم کیفیت

آنائیل

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1