آرشیو داستان

نامه ای به یک معشوق

نمایش مشخصات محمد علی قجه قلمم بی تاب و پرالتهاب بر دل پردردم می نگارد که اگر تو نباشی نه دنیایی هست و نه جانی ... که جان و دنیا و دل تویی. پس وعده دیدار ما فردا عصر درست زمان رفتن خورشید ، کنار درخت سیبی که سالهاست رد گام های تو را تا انتهای کوچه خاطره ها دنبال می کند. همانجا که می شود لحظه ای بی خیال از دنیا بر شاخه های پربار درختش مثل کودکی تاب خورد و بازی کرد

قيمت دو چيز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمت دو چيز نقاش ماهر داشت توي حياط خانه سالمندان روي بوم نقاشي مي كشيد. از ميان پيرمردها و پيرزن هاي تماشاگر يكي گفت: _ واسه دو چيز نميشه قيمت گذاشت پسرم. نقاشي و زندگي! نقاش خنديد و گفت: _نه پدر جان! نقاشي و تجربه هاي شما! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مسابقه شكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمسابقه شكار در مسابقه محلي شكار ، كنت هاولي هم شركت كرد. هر شركت كننده كه لاشه اي مي آورد جايزه مي گرفت. خرگوش ، كبك و موش هاي زيادي به دست داورها رسيد و جايزه ها پخش شد. خبري از كنت هاولي نبود. او در دلِ كوهستان روي لاشه خرسي نشسته بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید عاشورا در آسمان کربلا

بسمه تعالی خورشید عاشورا در آسمان کربلا (1) خورشید عاشورا بر خاک افتاد! و هفتاد و دو کوکب خون آلود را به معراج توحید خواهد بُرد. رؤیای شمس شهدا تنها سر افکندن به پای محبوب توحید بوده است! و داستان خونین کربلا را چشمه های خون فشان خواهند گریست! آن گاه که سیدالشهدا به

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد

مادر

نمایش مشخصات سعید کنف چیان مادر ام النساء به شصت سالگی خویش نزدیک می شد، شوی خویش را چند ماه قبل از دست داده بود، خودش را به سختی بر روی زمین کشید و گوش فرا داد به حرفهای فرزندانش، که می گفتند: نه نمی توانیم، مشکل داریم، پرستار می خواهد، مراقبت می خواهد، وقت نداریم و غیره و غیره... بر اثر ابتلاء به دیابت هر

شاخ بزغاله

نمایش مشخصات اصغر محمودی خرگوشی کنار ساحل بزغاله ای را در حال نوشتن روی ماسه ها دید ((شاخ یا زبان )) . پرسید : چه می نویسی ؟ بزغاله ای آهی از ته دل کشید و گفت : شاخ یا زبان . خرگوش نگاهی به شاخ بزغاله انداخت و گفت : شاخ بر سر داری و زبان بر دهان . بزغاله گفت : زبانم را دوست دارم اما نمی خواهم شاخ بر سر داشته باشم

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی فصل اول بهمن ۱۳۴۶ در یکی از روستا های استان البرزدر یک روز زمستانی سر دختری پا به این جهان پرهیاهو گذاشت. این دخترفرزند چهارم خانواده بودکه پدرش نام او فاطمه گذاشت؛اما پدربزرگ نوزاد مخالف بود! نمی خواست این اسم برای بار دوم در خانه ی او تکرار شود. این پدر بزرگوار که نام او

داستانک : شماره 100

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی به خاطر بیماری مادرت میخواستیم تو رو سقط کنیم ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد... خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ، جواد! من فقط به خاطر قولی که به مادرت دادم ، رضایت نامه رو امضا نمیکنم وگرنه این همه نوجون تو جبه شهید شدن ، تو هیچی از اونا کم نداری

فرار ديوانه ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرار ديوانه ها! پنج ديوانهِ خطرناك از تيمارستان شهر فرار كردند! تيمارستان اطلاعيه داد: "هيچ شهروندي از خانه خراج نشود تا پليس پنج ديوانه را دستگير كند!" پليس هم اطلاعيه داد: _از شهروندان خواهشمنديم به محض مشاهده پنج ديوانه به پليس اطلاع دهند!! بخشي از كتاب "سه خط قصه!" نوشته

کودک کار

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی هوا به شدت سَرد و ابری بود اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر با لباسی نازک فال می فروخت به سمتش رفتم و گفتم: "بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش" کودک اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت: "سواره از پیاده

پیچ شراب

نمایش مشخصات اصغر محمودی شلاق گداخته ی ظهر بر خیابان های تهران نعره می زد . مثل تنور ، یک کوره . گرم و نفس گیر . پخته . منگ . تهران تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکره بود . ندیده بود . به یاد نداشت . مردم اما ناگریز از کار روزانه . چاره ای نیست . زندگی در جریان است . می گذرد . توفقی در کار نیست . آنان که زیر کولر اتاق

سرباز

از برجک پایین آمد و چشمهایش خیس شده بودند. با خنده گفتم: «روز اول خدمت که گریه نداره رزم آور رستمی بزرگ.» با آستینش صورتش را پاک کرد، خندید و گفت:  «توی این سرما همه از چشمشون آب میاد.» گفتم:  «چشم روی هم بذاری تموم میشه، بهترین روزاس، حالا میفهمی.» از جیبش سیگاری درآورد و روشنش

سفرهٔ عشق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سفرهٔ عشق ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و

نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)

بسمه تعالی به نور خرابات شام حضرت رقیه (ع) دریای اعظم اشک های ما , قطره ای از جان فشانی ِ اسیران عاشورایی نخواهد گشت و پس از هزاران سال , شام های تیرۀ اسارت , در اندوه تیرگی و خون فرو رفته است ! آری , حضرت رقیه (ع) شمس نورانی وادی ِ غم زدۀ شام است و فریاد معصوم او قلب

آینده ی آزادی

نمایش مشخصات بهروزعامری پیرزنی غرغرو ،بداخلاق،خسیس پرنده ای در قفس داشت علاوه بردلتنگی کم غذایی،بوی بد خانه ، سرما و ...از چیزهایی بود که پرنده را بیشتر می آزرد. پرنده از همان روزهای اول اسیری تصمیم گرفت اگر آزاد شود روزی چند بار فضله اش را درحیاط پیرزن بیندازد و هر چه گذشت زندگی سختتر غر غرها بیشتر و غذا

ملاقات فيروز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات فيروز فيروز – كارگر معدن– در بيمارستان بستري شد. روز سوم رفيق ثروتمندش به ملاقات آمد. رفيق گفت: _ آدمها مغناطيس مقاومت ناپذيري هستن كه قدرت جذب آرزوهارو دارند. اونا مي تونن زندگيشونو تغيير بدن... فيروز گفت: _سه تا وزيرِ دولت كه تغيير كنه اوضاع خوب ميشه!! از كتاب "سه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بر باد رفته ! ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛ بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند. مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم. درد ! زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید

طعمه گرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دخترک از خواب بیدار شد میان انبوهی از درخت  تاریکی مطلق چراغ قوه ای داشت با نوری چشمک زن صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود چند قدمی برداشت صدایی آمد زوزه گرگ سریع به اطراف می چرخید نور را به هر سمتی می گرفت چیزی معلوم نبود

آیینه انسان نما

نمایش مشخصات طراوت چراغی میدانید چیه؟ تا حالا به این فکر کرده بودید که درون هر یک از ما انسانا یه آیینه نهفته شده!!!!! آیینه ها درست شبیه ما انسانها اند بعضی ها خوشبین و بعضیا بدبین، بعضی به ما انرژی مثبت میدن و بعضیا تمام انرژی ما رو تخلیه میکنن، بعضیا با اینکه میشکنن باز قوی تر از دیروز رو پاهای خودشون

بخشش پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخشش پيرمرد پيرمردِ عليل را از عرض خيابان رد كرد. پيرمرد گفت: _ده ميليون دلار به تو بخشيدم پسرم! همين الان ميري خيابون جورج 12، ساختمون... با اشتياق پرسيد: _چي ميگي؟ ده ميليون دلار مالِ من؟ اين همه پول مال من؟ مال خودِ خودِ من؟ باورم نميشه!! پيرمرد يك آن نقش زمين شد و جان داد!

گریزان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پزشک:+ اقای جَک بنظر میرسد شما مردی بی باک خوش فطرت و نیک رفتار باشید درست است؟! بیمار: _ داری مرا با تعریف و ستودن هایت فریب میدهی؟ آنگاه لبخند تلخی زد... پزشک:+چرا از همه گریزانی ؟ دلایل انزجارو وسواست دربرابر ادم ها چیست؟! بیمار:_ کاش از شاخه ی سبزِ حیات گل تیمار مرا میچیدی کاش

روح پدرم

حالا نزدیک به سه سال می شود ؛ که پدرخانمم از ناحیه پا معلول شده به خاطر کهولت سن با مریضی های دیگری هم دست و پنچه نرم میکند ، در این اواخر که روز به روز ضعیف تر میشد و دکترها جوابش کرده بودند ؛ تمام کارهای شخصی اش را انجام می دادم مثل یک نوزاد پوشاک میکردم و در سرویس بهداشتی میشستمش

چاره ای نیست

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستانش پینه بسته بود  پوستی سوخته  کمری خم  چشمانی که سوئی نداشت  شانه هایی که مانند پله بود  عرق می ریخت  بیل می زد  آفتاب را می نگریست  می سوزاند  چاره ای نیست  بیل می زد  درد می کرد  غذایی نیست  چاره ای نیست  بیل می زد  دخترش منتظر  کفش هایش پاره  چاره

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف

غيبت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغيبت پدر: _هرگز توي زندگي پشت اينو اون غيبت نكن! پسر: _اتفاقا دايي هم اين حرفهارو به من مي زد. پدر: _تو غلط كردي پاي نصيحت دايي نشستي! هيچ مي دوني اون چه كلاهبرداريه؟!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

رستگاران 4

نمایش مشخصات محمد علی قجه اون شب با کلی اصرار مهسا رو آماده کردم و هر چی بهم گفت که دوست نداره بیرون بیاد من توجهی نکردم. ساعت تازه 9 شب بود و هنوز تا آخر شب وقت زیادی داشتیم. و ما هر دو بهترین لباسهامونو پوشیدیم. من باعلاقه مهسا رو جلوی آینه بردم، گردن بند زیباش رو به کردنش انداختم و شروع به شونه کردن موهاش کردم

افسون

دو دل بود اما پرید. لحظه ی پریدن ایمانی از حرفهای بچه ها درباره ی فرشته بودنشان در قلبش پیدا شد که فکر می‌کرد با بالهای نازکش، نرم روی خط لبخند خدا سُر بخورد. اما وقتی گونه هایش زمین یخ زده را لمس کرد، در عالم خواب و بیداری شیاطین کوچکی را دید که بالای سرش می‌رقصند و افسون پرواز را در دلش باطل می‌کنند


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1