آرشیو داستان

دانه

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی اون روز صبح باد بسیار شدیدی بود ، من در کنار بقیه خانواده داخل میوه کاج محکم به پوسته چسبیده بودم . همه خانواده ها درون میوه های چوبیشون در سرتاسر درخت  داشتن به خاطر اون باد سرکش بشدت جلو عقب کشیده میشدن . خانواده ما در بالاترین شاخه قرار داشت و بیشتر از بقیه تحت فشار باد بی رحم بودیم

بدترین لباس

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی داشتم سیگار میکشیدم و محو تماشای قطره های بارانی بودم که به شیشه میخورد . هر بار که قطره ای محکم به شیشه میخورد الکی چشم هامو میبستم این یه بازی قدیمی بود برام، واسه اون موقع ها بود که مامان کوکوی سیبزمینی واسِ شام درست میکرد و من هم طبق عادت فقط تو خیالم با عروسک های زیبای پشت ویترین

«سُم»

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف ها- داستان ها گفتنی نیستند. شاید بهتر باشد که آنها را پُشت قالی پنهان کنیم و بیاندیشیم که اصلن وجود ندارند. آنها را به هیچکس نمی توان گفت چون عادی نیستند. آنها همچون بسیاری از کلیشه ها که می خوانیم یا می شنویم، خُنثی نیستند. فلسفه دارند. حرف دارند. ضجه دارند و ... . گاهی وقت

هزار و یک شب

نمایش مشخصات همایون طراح ساعت از نیمه های شب گذشته است. در حاشیه خیابان ، دست در جیب های کاپشنم ، ایستاده ام و به انتهای خیابان نگاه می کنم. انتهایی ندارد! خیابان خالی است و تنها تکه رنگ های زرد بی روح چراغ های کنار خیابان با فاصله روی زمین افتاده اند. پشت سرم روی جدول کنار خیابان نشسته است و او هم به انتهای خیابان نگاه می کند

ستاره داود

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد «.... و آنگاه پسرک نيمه بالغي را لخت کني و او را زير پتو روي يک تشت آب باران بگذاري و از او بخواهي که اين ورد بخواند و آن جن که مي‌خواهي بانگ کند تا او بانگ تو بشنود و به سراغ تو آيد. پس زنهار وقتي که آمد نترسي و قالب تهي نکني که آن جن همين خواهد تا از ترس تو قدرت بگيرد و

قصه ی شیرینِ سنگِ سیاه

نمایش مشخصات محمد جهاني اسد قصةشيرينِ (سنگ سياه) داستان از اينجا آغاز شد. خدا داشت توي آسمان براي فرشتگانش قصه تعريف مي كرد تا خوابشان ببرد. يكي از فرشته ها خيلي قصه دوست داشت، براي همين روي زانوي خدا دراز مي كشيد و به قصه هاي او گوش مي كرد. به جز او و بقيه فرشته ها هيچ كس ديگر توي قصة زندگي نبود. روزي خدا فرشته

راه خانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر در تاریکی شب اتوبوس ایستاد و مرد جوانی در حالی که ساک نظامی اش را روی دوشش جا به جا می کرد از آن خارج شد. شرشر باران پاییزی و باد های سرد به سرمای آن شب می افزود. مرد، زیب کت نظامی اش را تا بالای گلویش کشید و دستهایش را بطرف زیر بغلش پنهان کرد تا کمی گرم بماند. او از سرما درخود مچاله

زخم خورده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صدای کوبش دو بال خروس در میان مزرعه پیچید و به دنبال آن بانکی که طنین انداز شد . گلناز روسری سپید بر شانه اش انداخته و به طرف شالیزار شروع به دویدن کرد . ماما ن گلی و بابا مراد با چشمانی اشک بار رفتن او را دنبال کردند . خروس حنایی مسیر نگاه آنها تعقیب کرده و بانکی دیگر سر داد . گلناز

دو فنجان چای

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به کودکش کرد که آرام در رختخواب کوچکش خوابیده بود. گونه‌اش را بوسید و دستی به موهای فرفری‌اش کشید. در قابلمه را برداشت. غذایش را هم زد. دو فنجان برداشت و با وسواس خاصی صاف و مرتب در سینی گذاشت. قوری را از روی سماور برداشت و فنجان‌ها را پر کرد. روبه روی آینه ایستاد، موهایش را

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند

طلسم وخشفناک

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي دفعه اولي که ميترا را ديدم يک حال عجيبي بهم دست داد.حالي که خودم هم نمي دانستم چرا آن طوري شدم.همه اش دلم مي خواست تماشايش کنم.ازش خيلي خوشم آمده بود.قيافه اش قشنگ بود.موهاي مشکي بلند داشت و دستهايش راجلوي خودش قلاب مي کرد وبه من نگاه ميکرد.يک کوله قهوه اي مشکي پشت خودش مينداخت وزل ميزد به آدم

ساختمان عاشقی

نمایش مشخصات علی عطاپور من حال ام خوبه اما تو باور نکن..... بگم باشه مهم نیست؟ بگم همه چی به درک؟ چه جوری می تونم؟ من تازه حالم خوب شده بود اصلا دلم نمی خواست به این زودی دلم بشکنه.... ای کاش دوباره با هم رو به رو نمی شدیم. اصلا فکر نمی کردم با دیدن کسی که روز و شب آرزو می کردم دوباره ببینمش این جوری بهم بریزم

باز هم بخند برایم...!

نمایش مشخصات م.ماندگار همانطور که از سرما به خود می پیچیدم یکریز زنگ می زدم و زیر لب دری وری می گفتم: - د باز کن لعنتی یخ زدم! د باز کن ریخت! و باز زنگ می زنم : ای سگ تو روحت... اونم از نوع پا کوتا! از خنده ی بی موقع ام حرصم می گیرد و ران هایم را محکم به هم می چسبانم. نگاهی رویم سنگینی می کند. سر بر می گردانم، زن همسایه را می بینم که با پوزخندی نگاهم می کند

جایزه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند روزی می شد که کارنامه ش رو گرفته بود ! همون طور که حدس می زد ! شاگرد اول کلاس کسی نبود جز خودش ! مادر ، پدر و بقیه اعضای خانواده از خوشحالی اش خوشحال بودن ! یه چیزایی شنیده بود از زبان برادرش که دو سال ازش بزرگتر بود! اینکه جایزه ای که مادر براش خریده بود تا سر صف مدرسه بهش بدن ! جایزه

رفتن

نمایش مشخصات رکسانا کویره #رکسانا_کویره انسان ها.... روزی خود به خود از کنارت می روند! و تو می مانی و یک فنجان قهوه ی تلخ، که حالا در تنهایی ات باید به یاد خاطراتش میل کنی! روزی تنهای تنها می شوی... تنهاتر از آنکه قبلا بوده ای! چون با رفتنش تنهایی ات را چند برابر می کند! میرود... چون نمی تواند بهای محبت های

مرا ببوس

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای سوزان آفتاب ششم مرداد نودوپنج حسابی کلافه‌ام کرده بود. پرسه زدن در راسته کتاب‌فروشی‌های روبروی سینما بهمن و دانشگاه تهران، سنت آخرین چهارشنبه هر ماه من بود. با خیلی از فروشندگان دم‌خور بودم. بعد از کلی گشت‌وگذار در تک‌تک کتاب‌فروشی‌ها، به اول خیابان فخر رازی رسیدم.

#آه_آناستازیادخترم (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری می بینی دخترم جامعه ی عربستان چه زمینه ی بکری برای هنرمندان است اما دشوار؛ هر جامعه ای موجودیتی دارد؛ این موجودیت یا هستی اجتماعی تغییر می کند عنصر آگاهی موجب تغییر آن می شودف آگاهی با احساس فرق می کند احساس سطحی وکم عمق است و موجب تغییر محتوای جامعه نمی شود بلکه موجب تغییر شکل می گردد بدون اینکه جامعه متحول شده باشد

من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآبادي و من مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم. فينال جام جهاني يعني فوتبالي که اکثر آقايان دوست دارند جلوي تلويزيون بنشينند و آن را تماشا کنند. يک ظرف تخمه، يک مبل جلوي تلويزيون، اگر شد جمع دوستان و اگر نشد من جلوي تلويزيون که چشمانم درشت شده باشد جيغ و داد بکشم. اما

قسمت اول رمان نیش پروانه

نام کتاب : نیش پروانه نویسنده : ریحانه السادات خسروی موضوع : جنایی خلاصه : داستان راجع به یک گروه قاچاق مواد که رئیس این باند یه دختر . یه دختر به اسم پروانه . این داستان راز های زیادی از زندگی پروانه رو در خودش جا داده . راز هایی که حتی به خانواده ی پروانه هم رحم نمی کنند و سر انجام

عروق قلب از دنیای بیرون چه میدانند؟

اوایل تیرماه بود ،خورشید منتظر بود که شهر ما با پرتوهایش وداع کند در حوالی شهر از کنار مزرعه ای میگذشتم ،مرد مزرعه داری را دیدم که از فرط خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید خوشحالی مزرعه دار ،گله ناراحتی های مرا رماند گویی شادی اش هاله ای به دور خودش داشت که هر کسی را به سمت خودش میکشید

اینجوری بهتره

نمایش مشخصات حسین شعیبی دختر زیر باران منتظر ایستاده بود. ماشینی جلوی پایش توقف کرد. « بیا بالا خانوم، تاکسی گیر نمیاد» دختر در جلو را باز کرد و سوار شد. «چتر با خودم برنداشتم. ببخشید صندلی خیس شد» راننده درجه بخاری ماشین را بالاتر برد. «دستمال کاغذی توی داشبرد هست. صورتتون رو پاک کنید.» دختر لبخندی زد

خوب، بد، زشت

نمایش مشخصات حسین شعیبی برای رفتن به محل کار از مترو استفاده می‌کردم. برای این کار هر روز با دوازده دقیقه پیاده‌روی و عبور از چند کوچه به ایستگاه می‌رسیدم. یک روز حدود ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. برای رسیدن به مترو همیشه یک مسیر ثابت را می‌رفتم. در پیاده‌رو در حال عبور از کنار خانه‌ها بودم که گوشه مثلثی کاغذی در لای در یکی از خانه‌ها نظرم را جلب کرد

هنوز شعر می خوانم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سرم درد می‌کند. همیشه وقتی گریه می‌کنم، بی‌حوصله می‌شوم. ولی امروز با همیشه فرق دارد. گریه امروز، زندگی دوباره به من داده است! ماجرا از سه روز پیش شروع شد. یک روز خیلی معمولی برای انجام کار اداری مجبور بودم تا آن سر شهر بروم. کارم را انجام دادم موقع برگشتن میوه‌فروشی نظرم را جلب کرد که خرمالوهای درشت و خوبی داشت

میترا هفت رنگ بود

نمایش مشخصات علی عطاپور من زنى سياه و سفيد بودم ، بدونِ رنگ و آرايش ، سال ها با مردى زندگى مى كردم كه مرا زندانى كرده بود ، در خانه اى كه ديوار هايش براى من ميله هاىِ زندان بود خانه اى كه خانه نبود ، قفس بود و مردِ من نگهبانِ اين زندانِ لعنتى . چند روز بعد از طلاق از همسرم خودم و زندگى ام را رنگ آميزى كردم

گلین

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر رسید و خورشید نور بی رمق خود را در دوردست ترین نقطه افق پهن کرد . بارش بی امان برف که از نیمه شب آغاز شده قطع شده . موذن پیر در پشت بلندگوی مسجد قرار گرفته صدای الله اکبر در روستای کوچک نهرآباد طنین اندازشد . لحظه ای بعد اهالی روستا دست از کارهای روزانه شان کشیده به طرف مسجد روانه شدند تا نماز جماعت به جای آورند

حسرت

نمایش مشخصات عطیه پوررضا به نام خدا بالاخره به بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام رسیدم وجشن تولد هجده سالگی ام را با شکوهی بی نظیر جشن گرفتم و با شور و شوقی بی اندازه رسما دوره ی با طراوت و پر هیجان جوانی را آغاز کردم. با چنان غرور وتکبری قدم بر زمین می گذاشتم که هرکس نمی دانست گمان می کرد دختر پادشاه هستم ، البته ناگفته نماند خودم را کمتر از دختر پادشاه هم نمی دانستم

از شوق بستنی...

نمایش مشخصات نسیم نوید از شوق بستنی... همیشه آرزو داشتم مدیر بشم. پنج ساله دارم توی این شرکت لعنتی کار میکنم اما خبری از ترفیع شغل نیس. چند هفته س با هیچ کدوم از همکارام جز به ضرورت حرف نزدم. حوصله هیچ کس رو ندارم، همه بهم میگن تو چند وقته چت شده؟ چرا انقدر توی خودتی؟ من باز در جوابشون یک لبخند خشک زدم و

راز بقاء

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان پرسيدم «در پايان خيلي خلاصه مي فرماييد رمز و راز بيش از چهل سال ماندگاري شما در رده هاي بالاي دولتي اون هم تو اين کشور با اين پيچيدگي هاي خاصي که داره چي بوده؟ دولت چه دست چپ مي افتاد چه دست راست شما رو کنار که نمي زدن هيچ بلکه ارتقاء هم پيدا مي کرديد. واقعا وزير بودن اون هم در دو دوره

فصل پنج (رمان عشق واقعی)

نمایش مشخصات محمد امین آقایی فصل5 بعد از زیارت و وضو نماز قرار شد سه تایی بریم به رستوران شیک اونجا رفتیم و یه میز دنج سه نفری پیدا کردیم نشستیم و بعد 2 دقیقه گارسن اومد تا سفارشات رو بگیره سفارش دادیم من و طناز که پیتزا و لاله خانمم که ساندویچ غذا رو که خوردیم من رفتم حساب کنم که پدر طناز و اینا اونجا بودن

سکانس های تکراری

نمایش مشخصات ف. سکوت می روی لباس عقدت را عوض کنی. تو را می کشد پشت در و در را می بندد. قبل از این که لبانت را محکم ببوسد، می گوید: بهتر است اول کار، یک چیزی را روشن کنم. من در درجه اول مادر و خواهرانم را دوست دارم و بعد تو را... حالا که عقد کرده اید، بیشتر یکدیگر را می بینید. خانه ای دانشجویی دارد. گاهی به آنجا می روید


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1