آرشیو داستان

هرمز بخش هشتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت سرگیجه ای گرفت قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد او قوی تر از این حرف ها بود نباید از خود ضعف نشان میداد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود محکم در جای خود ایستاد بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود رو به سرباز کرد اسمت چیست؟ من

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

مسابقه از نوع منظوم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی خدا بزرگان گذشته ي ما را که گفته اند:< ميراث پدر خواهي، علم پدر آموز>* بيامرزد. اما نمي دانم چرا به جاي علم، من کسب پدر را آموخته بودم تا اينکه در کتابي خواندم:< ميراث پدر خواهي، کسب پدر آموز> و پيش خود گفتم:< بيچاره اين بزرگان ما که احتمالاً خودشان هم نمي دانند چند جور حرف زده اند.> کسب و کار پدر خدا بيامرزم فحش خوردن از در و همسايه بود

گیوجینگ در ووهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی گیوجینگ در ووهان چقدر بد! اینکه شهر ناگهان در سکوت فرو برود. یک آن فرمان حکومتی صادر بشود که هیچ‌کسی حق ندارد بی‌جهت توی خیابان‌های ووهان بچرخد! برای گیوجینگ همه چیز عجیب به نظر می‌آمد. مگر یک ویروس چقدر می‌تواند ترسناک باشد؟ گیو کمتر از پانزده روز بود که وارد شهر ووهان شده بود

فریاد اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی فریاد اعتراض سن کمی نداشت. حوصله هم نداشت. مدتی می‌شد که خبری از کارهای جدیدش نبود. با این حال به چشم تماشاگران عرب هنوز، به پایانِ کار نرسیده است. هفتادویک سال، خیلی هم سن خوبی است! برای بسیاری از بازیگرها، این سن، سن پذیرفتن نقش‌های ماندگار است. هیچ غیرممکنی وجود ندارد. باید پذیرفت که در سن بالا هم می‌توان یک ستاره درخشان تلویزیون ماند

فستیوال بی زمانی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه

زندگیم فدای تو

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام عمر من میدونم هرشب با داستان های من میخوابی با گذشته سیاهم ولی از این به بعد دوست دارم داستان های خودمون رو بخونی یعنی من و تو مادر بچه های من . رفیقم از مادربزرگش شنیده بود که می گفت: دل هر آدمی دری داره و هر دری یه کلید بیشتر نداره. می گفت: کلید دل آدم دست خود آدم نیست و انگاری

سبیل گنده

نمایش مشخصات لیلی شایق سبیل گنده نویسنده : "لیلی شایق بروجنی" داستانی برای گروه سنی کودک "9-13" روز اولی که سبیل گنده را دیدم درست جلوی خانه ی ما ایستاده بود و جارو میزد . پشتش به من بود ولی سبیل های گنده اش از این طرف و آن طرف کله اش پیدا بود . تا چشمش به من افتاد از جارو زدن دست کشید . سلام کردم . گفت، سلام دختر خوشگل

مهمانِ کوچک امام حسین

نمایش مشخصات مصطفی ارشد شاه‌تقی یادمه وقتی نه ساله بودم ، با موهای فرفری و جثه‌ی نحیفم از وسط آدم بزرگ‌ها به زور خودم را به جلوی صف ، کنار خیابان می‌رساندم تا که دسته‌های عزاداری امام حسین را ببینم. آخه می‌دونید ، علاقه‌ی زیادی داشتم که با لباس مشکی‌ و زنجیر کوچکم در اول صفِ هییت باشم. ولی خب متاسفانه به خاطر

من خودم قبلاً پلیس بودم

نمایش مشخصات حسن ایمانی من خودم قبلاً پلیس بودم سابقه نداشت دهلی‌نو این‌قدر خلوت به چشم بیاید !از روزی که پلیس هند وارد عمل شد، اوضاع خیلی فرق کرد. زمان می‌برد تا همه با قانون جدید خو بگیرند. این خاصیت بشر است. ترک عادت موجب مرض است! فاجعه‌ای بزرگ در پیش است. باید کاری انجام می‌شد. برای آدم‌هایی که

گوهر شب چراغ( قسمت اول)

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان « چرا من اینجوریم؟ اینقدر بدشناسم.... اه خسته شدم دیگه... چرا مردم دیگه، اینقدر همه چی براشون خوب پیش میره اما من دست به هر کاری دست میرنم بدبخت میشم توش... جرات اینکه برم در خونشونو بگم سلام هم ندارم. دو سال مفت و مجانی عمرمون تو سربازی هدر رفت. حالام که دربدرم دنبال کار... باید بریم از اول شاگردی که اونم پرتمون میکنن بیرون

هنر پرستاری _ هنر عکاسی

نمایش مشخصات حسن ایمانی هنر پرستاری _ هنر عکاسی یک وقت‌هایی احساس می‌کنی حرفه‌ای هستی اما وقتی می‌خواهی از پا دربیایی، حس و حالت دود می‌شود می‌رود هوا! ترس وجودمان را گرفته است... چه کنیم؟ خدایا به داد ما برس. مرگ بخواهی نخواهی سراغ آدم می‌آید اما خیلی بد است در تنهایی بمیری! در جایی که که هیچ‌کس جرات

تاریکی قسمت اول

نمایش مشخصات نیما موذن با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شود؛ ساعت ۱۰ صبح است و خود گوشی هم باور نمی کند که کسی وجود دارد که برای بیدار شدن در این ساعت نیاز به آلارم داشته باشد. موهایش ژولیده و لباس هایش نامرتب است، مثل هرکس دیگه ای که تازه از خواب بیدار می شود. در سفید اتاقش را باز می کند و مستقیما وارد هال می شود

2

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق پاهایم جان نداشت،اما دیگر برای ماندن خیلی دیر شده بود.گوش هایم نسبت به صدای گریه های محمد هم عادی شده بود و فقط می دویدم.هیچگاه شب هنگام به باغ نیامده بودم برایم واهمه برانگیز بود. تاریکی؛درون باغ غلیظ تر بود و درختان گویی سایه های موحشی بودند که در نظرم همچون موجودات دهشتناک جلوه می نمودند

خواب و خیال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار میخواهم مانند تخته شکسته ایی برروی آب در وسط اقیانوس شناور باشم . تخته پاره ی که فقط می تواند اراده کند که به آسمان نگاه کند و یا چشمانش را ببند ، یا اینکه پشتش را به آسمان کند و صورتش را داخل آب فرو ببرد و محو زیبایی های اقیانوس و دنیای زیر آب بشود یا چشم به اعماق تاریک و سیاه اقیانوس بدوزد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

سابقه درخشان

نمایش مشخصات حسن ایمانی سابقه درخشان مردِ جوياي كار به مدير شركت گفت: _همه چي بلدم!... آهنگري ، نجاري ، تراشكاري ، جوشكاري ، بنّايي ، لوله كشي ، خياطي ... توي ده تا شركت و هفت تا كارگاه كار كردم همه چي ياد گرفتم! حالا اومدم واسه هميشه براي شما كار كنم! مدير شركت دستور داد به جاي يك سال، سه ماه قرارداد موقت

پسرک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري "قبل از اینکه کنار این بزرگراه شلوغ جلوی پای کسی ترمز کنی، اول یک دست به جیبت بزن. اگه پول مولی توش بود بعدترمز کن" "پول مولم داریم زیبا. حالا سوارشو بعددرموردش حرف میزنیم." زن باصدایی گرفته گفت:"بعدحرف میزنیم نداریم.اگه روی پول حرفی نیست سوارشم. وگرنه خدافظ" ماشین عقبی چراغ داد وبوق زد

نفرین معشوقه

علی یک پسر صاف و ساده بود. دختر همسایه ای داشت به نام سمیرا، میشه گفت از بچگی سمیرا رو دوستش داشت. اونا همبازی های بچگی بودن، خلاصه علی که 20 سالش شده بود و سمیرا هم 18 بود تصمیم گرفتن که باهم ازدواج بکنن، خانواده ها صحبت کردن و قرار شد نامزد بکنن، اونا خوب و خوش خرم بودن، عاشق و دیوونه

1

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق زمستان بود و از آسمان دانه دانه بلور های سفید برف فرو میریخت و در غلظت بی انتهای شب همه جا را سفید پوش می کرد.شب از نمیه گذشته بود و مردم ده در خواب عمیق خودشان غوطه ور بودند؛اما از دور کورسوی چراغ های نظمیه ،ظلمت شب را می درید و همچون مقراضی چادر شب را تکه تکه میکرد. همه مردم خواب

عروسک شیطانی

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار عروسک به اصطلاح شیطانی رو با خودم به خونه آوردم. دوست داشتم آتیشش بزنم که دیگه این شایعات تموم بشه. اما با دوستم شرط بسته بودم یک شب باهاش تنها بخوابم. شب گذاشتمش روی صندلی کنار تخت و گرفتم خوابیدم. توی خواب دیدم عروسک، یک دختر واقعیه. دستش رو گرفته بودم و کنار ساحل قدم میزدیم. یکدفعه برگشت بهم نگاه کرد و با بغض گفت: منو همیشه دوست داشته باش

کرونا و ژنرال‌ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان اول: کرونا و ژنرال‌ها! وقتی وارد سالن استقبال شد، هر کسی که آنجا بود خبردار ایستاد. ژنرال جاروسلاو میکا از ژنرال‌های برجسته کشور لهستان و یکی از فرمانده‌های ارشد کشورهای اروپای مرکزی است. کمتر کسی پیدا می‌شود او را نشناسد. وقتی اجلاس نظامی در خصوص ارتباطات استراتژیک

جواب "نه!"

نمایش مشخصات حسن ایمانی جواب "نه!" وقتي با يك جواب "نه!" دلش شكست با حالتي عصباني از پله ها بالا دويد. هنوز پا روي پله آخر نگذاشته بود كه زمين خورد و دستش شكست! از فرط فشارِ درد، سرش را به ديوار كوبيد سرش شكست! با تقلاي زياد از جا برخاست اما توي يك چشم بر هم زدن از روي پله ها سُر خورد پايين پاي راستش هم شكست!!

رنگ آميزي قو!

نمایش مشخصات حسن ایمانی رنگ آميزي قو! بين ده كودكِ مهد ده تا كاغذ پخش شد كه روي كاغذها طرحي از قو كشيده شده بود. مربي مهد گفت:_با مداد رنگي اين قوي سفيد رو رنگ كنيد! بچه ها همه مشغول شدند! بعد از ده دقيقه كاغذها كه جمع شد مربي از پدر و مادرها درباره هوش بچه هايشان پرسيد و همه يك جواب دادند: _بچه ما نابغه ست!

داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛

پيشنهاد به پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی پيشنهاد به پادشاه شاهزاده هجده ساله تاج پادشاهي بر سر گذاشت! يك روز وزير اعظم پرسيد:_مي دونيد چرا پدر شما گردن خيلي از آدم هارو زد؟... پادشاه جوان گفت:_واسه اينكه اونها بيشتر از پدر مي دونستند! وزير اعظم بعد از اين پاسخ به همه درباري ها دستور داد دست از هر نظر و پيشنهادي به پادشاه

یخ زدم

نمایش مشخصات طراوت چراغی کتابچه کاهی سبز را برای چندمین بار باز کردم ، به دنبال چه می گشتم ؟ ورق زدم ، ورق زدم آه یادم آمد ، دختری با موهای بلند یافته شده ، صورتی لاغر ، پوستی زرد و چشمانی بس جذاب .... یاد قهوه سرد افتادم خودم را به شوفاژ نزدیک کردم ، هنوز هم با به یاد آوردن او یخ می زنم . قهوه ای که دیگر تلخ

سه، چهار، دوازده؛ یک

یک داستان: توی ِ پستوی ِ سه‌در‌چاری ِ اتاقم گنجه‌ای دارم که از بی‌بی به مامان به ارث رسیده. و توی ِ گنجه چاقو دارم. چاقوهای ِ بسیار. از همه نوع‌. همه‌گی اصیل و سنّتی. پدرم کابینت‌ساز است و معتاد به افیون و مخدّر. پدرم آدم ِ عبوثی‌ست که چاک ِ یقه‌اش تا ناف باز است و هیچ‌وقت کفش ِ چرم ِ خاکی ِ نوک‌تیز-اش را کامل نمی‌پوشد

پسرک معتاد

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >