آرشیو داستان

"اتفاقی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" همه چیز .... اتفاقی ست . مثل آن روز که من پنجره را باز کردم و تو را دیدم . در خنکای عصر روز سه شنبه : ساعت 10 دقیقه به شش . چه لبخندی داشتی و چه شادمانه نگاه می کردی . من پنجره را باز کردم و در همین لحظه کفتر از پشت پنجره پرید و نگاه من و تو به هم گره خورد . با همان نگاه ، همه چیز شروع شد و مثل همه ی اتفاقها

رگ خواب

نمایش مشخصات مبینا صادقی روزی روزگاری در جنگی نا برابر رگ های خوابمان را به دست طغیان گر تاریخ دادیم . شاید درک این طغیان گر سخت باشد .مغز من بگذار بخوابم در خواب دیدم که فکر می کنی ولی من آسوده می خوابم و در واقعیت آرامشم را سلب می کنی . وجست جو می کنم کیست ؟که آرامش دهد، رگ خوابم را تا شب را در تاریکی چشمانم بگذرانم نه در تاریکی اتاق، آن

معشوق قناری

به نام خالق هستی قناری کوچکی وسط روستایی بی رحم زندگی میکرد.روستایی ک مردمانش پدر و مادرش را با بی رحمی تمام کشته بودند.چه روز های سختی را بدون پدر و مادرش پشت سر گذاشته بود.درقفس کوچک خود همیشه غصه میخورد و ناله میکرد.آواز غم میخواندو گریه میکرد.اما افسوس ک هیچ کس هم صحبت او نبود،هیچ کس متوجه غم آهنگ او نمیشد

مینی بوس

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مینی بوس مینی بوس سر گذاشت تو گوش اتوبوس و گفت : مامان جون ! از وقتی که پای این غریبه به شهر باز شده کسی محلی به ما نمی گذارد.اتوبوس دستی به سر و روی مینی بوس کشید و گفت : گریه نکن دخترم ! بگو این غریبه کیه تا بچه ها به حسابش برسند.مینی بوس اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون که تو خیابون نمی یاد

ناهید

نمایش مشخصات حسن ایمانی ناهيد     شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.      یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بستری دکتر پدرم را که دید گفت : این داروها را که برایش تجویز می کنم باید همه ی اعضای خانواده آن را مصرف کنند.با تعجب پرسید آقای دکتر یعنی مادر ؛ برادر و خواهرانم همه!. دکتر گفت : بله ! گفتم : اگر آنها مصرف نکنند چه مشکلی ایجاد می شود.دکتر گفت : اگر امتناع کردند همه باید بستری شوند.گفتم

لاتاری

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مجبور شد استراحت ناهارش را کمی دیرتر داشته باشد چون سرآشپز تصمیم گرفته بود او اتاق سردکن را تمیز کند. زیر آفتاب گرم پشتبام مرکز خرید هنوز لاله گوشهایش و نک بینیاش از سرما زقزق میکرد. وقتی روی نیمکت منطقهای که برای سیگار کشیدن مشخص شده بود نشست درد لذتبخشی در رانهای پایش احساس کرد

عطر باران، عطر شعر

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد نوشته‌های تکه کاغذ قدیمی که در دستش بود را بخواند. هر کلمه آن بریده مجله قدیمی مثل یک پتک بر سرش فرود می‌آمد. احساس ضعف کرد. روی تخت نشست و گیج‌وگنگ به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد چند سال است در این خانه هستم؟ چند سال است در این اتاق می‌خوابم؟! ناگهان فکری به ذهنش رسید

نارنگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی پاییز زمستون که میشه، همیشه باید تو یخچالمون نارنگی باشه. یعنی از نون واجبتره، تازه از کارم تموم شده بودم و داشتم لباسامو عوض میکردم که برم خونه یهویی گوشیم زنگ خورد، مادرم بود بعد سلام و احوال پرسی ازم پرسید: علی مادر نارنگی ها تموم شده؟ گفتم آره،اتفاقا الان تو مغازه میوه فروشیم داشتم میخریدم

تمنـــای رستن!!!

نمایش مشخصات ماریا-لشکری مینویسم به آنچه ک باید بدانند و نمیدانند همانانی که در خلوت و فضیحت خود یارای عاروننگ بی گمان خود هستند. همانانی که میدانند ولیک خویش را به حماقت و تسامح زدند. آنانی که انقدر مستمند تعشق و شیفتگی هستند که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز میکنند آری گدایی عشق! من از همانانم ولیک نه

قیامت

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای آژیر بلند و بلند تر میشد فریاد ها بیشتر و بیشتر صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود بیرون که آمد از میان آتش ها نورهایی به آسمان پرواز میکرد آسمان خونین بود نعره میزد طاقت نداشت مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند کودکان زیر پاها اشک میریختند و آتش افرادی را می بلعید قیامت

سکوت پر صدا...

نمایش مشخصات نیما فریبرزی #داستان_کوتاه_کوتاه وقتی صدات رو می شنوم... دیگه نمی تونم چیزی گوش کنم. مثل سوت ممتد قطار می مونه که میپیچه توی تمام ریل ها و من فقط اون لحظه چشمام رو می بندم و به صدات گوش میدم. تمام ستون های خونه هم اعتراض می کنند زمان حرکت قطار... دود و بخاراز دودکش قطار بلند میشه و مه تمام مسیر و دید رو می پوشونه

ساعت ملاقات

نمایش مشخصات آرش شهنواز sپیرمرد با زحمت ملحفه سفید را از روی پاهایش کنار زد . چشم به سقف دوخت و آرام نجوا کرد : "بچه که بودم مادرم داد می زد خواب به خواب بری. نمی دانستم چه می گه اما حالا می فهمم دعام می کرده."

غوغا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دم اذان بود که هراسان از خواب پريدم، نفسم بند آمده بود، گلويم از خشکى ترک برداشته بود... از همه بدتر خوابى بود که ديدم؛ خواب ديدم عاشوراست و يک لشگر آدم سرخ پوش سرازير شدند توى کوچه. از کوچه پشتى مسجد سيلى از مردم و نعشى که مثل قايق روى شانه مردم، در تلاطم بود، روانه گورستان شده بودند

جوش و خروش

❣به نام خدا❣ در کنار دریا نشسته بود . به نقطه ای نا معلوم چشم دوخته بود. نقطه ای که ،انگار پایانی نداشت؛ به قدری چشمانش بی روح و سرد بود. که باز کردن صندوق گفته های دلش کار هیچ کلیدی نبود. انگار که در ذهنش به چیزی فکر میکرد ؛گویا چیز خوبی نبود! . چون همانند خورشید در حال غروب چشمان او هم بی محبت و لطافت می شد انگار که خورشید چشمان اوهم درحال غروب بود

دیوانه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دیوانه طی دوران چهل ساله ی عمرم هیچکس را چون آقای "فتاح" خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را "دیوانه" می خواندند. من در همسایگی خونه به خونه آقای "فتاح" زندگی می کردم و در آن دوران در شهرشان دانشجوی پزشکی بودم و گهگاهی با آقای و خانم "فتاح" به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم

غم نان

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی هفته پیش گفت موضوع انشا بعدی " آزاد " ، فکرش را هم نمی کرد دانش آموز سوم راهنمایی آن هم در شهرستانی محروم چیزی بنویسد که واژه ها را برای دبیر ادبیات برای همیشه بی معنا کند !! پسرک دفتر رنگ و رو رفته اش را باز کرد و با صدایی شکسته از جور روزگار شروع به خواندن کرد : ...... وقتی جهان

عمیق ترین قسمتِ گودال

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری عمیق ترین قسمتِ گودال زمانِ زیادی نگذشته و صدایِ کنده شدنِ خاک با بیلچه ای کوچک، کلِ فضایِ حیاط پشتیِ یک خانه با سقف های بلند پیچیده است. انگار یک نفر افتاده به جانِ زمین و خاطراتِ دفن شده را از دلِ خاک بیرون می کشد. کسی به درونِ گودال فرو می رود که نیمه جان است و صدای نفس های هورشید که بر روی او خاک می ریزد را می شنود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گل پیچک دیوارهای بلند مانع می شدند تا اخباری به گل ها برسد.آنها شبانه جلسه ای را تشکیل دادند تا از اتفاقاتی که در شهر رخ می دهد اطلاع پیدا کنند.گل سرخ ابتدا از محرمانه بودن جلسه صحبت کرد و بعد گفت : چه کسی مامور این کار می شود.گل پیچک گفت : من این کار را انجام می دهم.گل سرخ با تعجب پرسید

خال

نمایش مشخصات حسن ایمانی "خال" دیگر به سنی رسیده بود که خیلی ها می گفتند سن کنجکاوی! یعنی درست سنی که دوست دارد از هر چیزی سر دربیاورد! مثل کارآگاه های ذره بین به دست! دوره پرسش و پاسخ و به قول بابا: دوره پدر درآری! از هر چه که می گذشت و به جواب می رسید یا نمی رسید ، از خال کمرش نمی توانست بگذرد. یک خال بیضی

پنجره مشرف به مردمک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا #داستان_کوتاه_کوتاه نورهای سرخ و زرد از لا به لای پرده حریری و سفید رنگ خونه قدیمی و با تجربه ایی که درپشت خودشون پنجره های مشبک رنگی قایم کرده بودن، بیرون می پرید و می افتاد روی قالی دستباف ترنج مادربزگ... بوی سرمای زمستون که هنوز نرسیده بود و چای که با ذغال جوش آورده بود، از یک طبقه پایین تر به مشام می رسید

خیال و خواب

نمایش مشخصات شادمان هستیار مانند شکوفه ای خوابیده بودم،در واقع نخوابیده بودم بعد از شناختنت نگاه کردن به دنیا برایم لذت بخش بود پشت کوه ها طلوع کردی و زیبایی چهره ام از شوق شعله ور شد صدات کردم:ای آفتاب،آفتاب؟هی فلانی! گفتی:سلام!گل زندگی ام،من پروانه ام پروانه تو روی شونه هام اومدی و باهم گفت وگو کردیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شکار پدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت : پسرم ! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسایه گفت : این شکار نیازی به تفنگ ندارد. بیمار دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود

اشک شوق

نمایش مشخصات زهرا میرزایی بسم الله الرحمن الرحیم داستانک (اشک شوق) امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع بودند و مشغول صحبت کردن، مسعود مثل همیشه با پُز و ادا از شغل باباش حرف می زد یکدفعه یکی از بچه

دختر خانواده اسمیت

صبح روز پنجشنبه بود. ابرها انگار تمایل به باریدن داشتند. سامی نامه را تا کرده، روی میز کار کنار پیپ پدربزرگ گذاشت. چشمانش را مالید. وای خدای من، امروز است..مسابقه تیراندازی که مدت ها انتظارش را می کشید. تلویزیون را خاموش کرد. قطره های آب از پنجره سر می خوردند. نگاه سامی به بالماسکه سارا که از جشن تولدش جا مانده بود برخورد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری یلدا مرد تا گفت : یلدا را دوست دارم .زن عصبانی شد و گفت : کدام یلدا ! مرد گفت : مگر چند تا یلدا داریم .زن لحظه ای فکر کرد و گفت : در همین کوچه پنج تا یلدا داریم.مرد سری تکان داد و گفت : من که آنها را نمی شناسم .زن فریاد کشید و گفت : مگر می شود ؛ کارمند ثبت احوال باشی ؛ آنها را نشناسی ! مرد گفت : من فقط یک یلدا را می شناسم

سگی را به سگی ببخش!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چشمانش را کمی می‌مالد. خمیازه‌ای عمیق می‌کشد. نشانه‌ای بین صفحات کتاب قرار می‌دهد و آن را می‌بندد. کتاب قطور را بالای سرش می‌گذارد. عینک ته‌استکانی را از روی چشم برمی‌دارد. آن‌قدر خسته است که زود خوابش می‌برد. در خواب دوست مرحومش مهدی قوام را می‌بیند. در میان کاخی ست؛ کاخ در میان باغی ست؛ باغ در فردوس برین

منجلاب

نمایش مشخصات مبینا صادقی آب بیش از یک دوره به عقب گشت و به سرش چشم انداخت چیزی نمی فهمید ؟ می رفت و می رفت ولی نمی دانست کجا و وقتی دانا از آنچه که رفته برای همیشه متوقف شد و ابد گاه ، متروک برای خودش سر و سامان داد که هر آن کس در آن پای نهاد اسیر دردی بی بازگشت و عقب گرد خویش بر ماهیتش چربید و انسانی با عقب

زنگ آتش

نمایش مشخصات ماریه آزاد زنگ تفریح به صدا در آمد .زنگ موبایل معلم هم از کیف شروع به نواختن کرد.قبل از بچه ها از کلاس بیرون رفت.مونا و یکتا هنوز مشغول نوشتن تمرین ها بودند.مریم هم خوراکی اش را از داخل کیف برداشت و صبا کتاب و دفترمشقش را از روی میز برداشت تا داخل کیف بگذارید.عسل از بیرون دوید و یادش آمد کاپشن

پیرمردارزوهایم

نمایش مشخصات نگین پارسا عروس فصلها بی تابانه منتظر به نمایش گذاشتن زیباییش است و پیرمرد تنها به سختی میگذرد عروس فصلها حریص تر میشود و پیرمرد شکسته تر عروس فصلها میجنبد تا پیرمرد به اخر خط برسد تا او شروع کند بازی اش را با داوری به نام دنیا...اما گویا این شروع طول میکشد به اندازه ی سه شعر !!سه شعر 30 بیتی!و


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >