آرشیو داستان

دنیای عجیبی ست!!

دنیای عجیبی ست! من با تمام دلتنگی ام در فکر تو، و تو با تمام بی خیالی ات در خیال من... هر چه می کنم تا بین من و تو نقطه اشتراکی باشد، نیست که نیست ای کاش بین این همه بودن های خیالی، قصه ای عاشقانه شویم. تا کلاغ قصه ها خبر با هم بودنمان را به خانه اش برساند...! در عالم با تو بودن زندگی

ايست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sايست! نگهبان از بالاي برج فرياد زد: _ايست! ايست! تكون نخور، وگرنه... مردي از لاي خارها بلند شد و گفت: _اگه مي دونستي اوني كه ايست حاليش نيست چه مي كنه ، ايست نمي دادي! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

نتهای یک جدال(۳)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_سوم ) «...به هوش که آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و بالای سرم او بود و ناله های شیرین که مدام میگفت:« ای مرد ببین چه بلایی سرمون اومد. آخرش هممون رو بدبخت میکنی با این کارا.» بگذارید نامش را هم بگویم که، او بودنش شما را اذیت نکند. نامش علی است و چون شغلش کار با چوب است به او اوستا چوبکار هم میگویند

قبله گاه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در انتخابات مجلس در شهر کوچک خودشان برنده شده بود و آمده بود تهران پیگیر کارهای خانه و سکونتش. همشهری های مقیم تهران سر اینکه شب نماینده جدید خانه ی کدام یک بخوابد با هم رقابت داشتند، خودش بود و برادر بزرگترش و رییس ستاد انتخاباتی اش، هر شب خانه ی یکی از همشهری ها می خوابید، شنیده

مریم...................

به نام آفریننده عشق: نظر فراموش نشه. یه دختر؟...یه دختر؟.....اسمش؟....هه حتی خودشو هم یادم نمی یاد"چه برسه به اسمش. پیری هست وحافظه داغون من. هر چی تو ذهنم کنکاش می کنم به جایی نمی رسم. آهان اسمش مریم بود "مریم زمانی اهل جنوب سرزمین عشق. دختر خوب محلمون. ازخانمی کم نداشت »باوقار ومتانت و

من یک دخترم.

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم، پسر شدم، پدرم خوشحال بود، مادرم نیز، خواهر نداشتم، قبل از تولد مرده بود. خواب دیدم، بزرگ شدم، همیشه دور از همه، خواب دیدم، عاشق شده ام.. عاشق دختری ک آرزو داشت پسر باشد.. و عشق برایش سخن سختی بود.. ب او گفتم.. بیا جای من تو پسر باش، من دختر، ب شرطی اما، ک بعد از تولد

زنبورداري

نمایش مشخصات حسن ایمانی sزنبور داري با دستور خان ، يك راس گوسفند توي ده ماند با چهار تا چوپانِ محافظ و دويست راس گوسفند با يك چوپان در صحرا! از وقتي كه دختر ميرزاقلي شرط كرد: _ زن خان نمي شم تا زنبورداري ياد بگيره!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(12) از سیزده قسمت

نمایش مشخصات بهروزعامری راه افتادن نیت اولم بود پس از چند قدم وامیستم الآن کجاهستم واز کجا باید برم بله به اون محله ی نکبت توی راه فقط بگیسو فکر میکنم بکسیکه که ته عمرمه ندیده بودمش شاید مادرم بود جوردیگری بود این شکلی نبود اگر قوه دیدن آدم راه بیفته میفهمه اون چیزایی که قبلا دیده همشون مجسمه بودن اصلی

ششش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سیاست ! مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست. پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم

بره و آتش

نمایش مشخصات اصغر محمودی بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود . الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟ بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم . الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند

رستگاران 2

نمایش مشخصات محمد علی قجه بی بی که دلش عین سیر و سرکه می جوشید با دستهای لرزون عصاش رو فشرد و سایه ها رو توی افق دریا دنبال کرد . افق سرخ رنگی که با موج ها می رقصید و با لهیب داغ آفتاب بخار می شد و به آسمون می رفت ، مثل نگاه خسته و پیر یه مادر که ناامید میون قایق ها دنبال گمشده ش می گشت . گمشده ای که همه وجودش بود و امید به زنده بودنش

نتهای یک جدال(۲)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور نتهای یک جدال ( #قسمت_دوم) «او نه مرا می دید و نه خودش را. مدام به او اصرار میکردم به خودت اهمیت بده و از این پریشانی بیرون بیا اما کجا بود گوش شنوایی که این حرف ها را عملی کند.جالب اینجاست که سلیقه ی خوبی هم داشت اما تمام بازار را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن انتخاب کند.عید سال قبل بود

تاب بازي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتاب بازي پدر بعد از اينكه گره هاي كوري به طنابِ تاب انداخت ، اول خودش سوار تاب شد! جيغ و داد دختربچه به آسمان برخاست! مادر او را در آغوش گرفت و گفت: _بابا يه بار روي تاب مي شينه كه تو تا شب روي تاب بشيني! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نتهای یک جدال(۱)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ???????????? «آرام تر از همیشه بود. چشم هایش قداست خاصی داشت، صدای نفس هایش را بهتر از هر شبی میشنیدم، قدم هایش آنقدر آرام بود که همچون نسیم نوازشگر شب خود نمایی میکرد. تازه آمده بود، انگار خودش نبود، خسته اما با آرمشی عجیب. برایم عجیب بود، آن شب جواب سلامم را نداد و بدون توجه به تمام تغییرات اطرافش ، راه را به سمت اتاق خصوصی اش کج کرد

ديوانه و روانپزشك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sديوانه و روانپزشك مردِ ديوانه توي مطب پيراهنش را پاره كرد و فرياد زد: _من يه روانپزشكم روانپزشك! ديوونه م كرديد از بس نفهميديد! روانپزشكِ مطب گوشي را برداشت و به منشي گفت: _فوري يه ليوان آب خنك بيار تا سرمو نكوبيدم ديوار!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

ایربگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد

ريشتر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sريشتر! استاد بنّا همانطور كه آجر روي آجر مي گذاشت گفت: _ چه خونه اي بسازم!! آوار بشه اين ريش هارو از ته مي زنم! كارگر پرسيد: _يعني در مقابل چند ريشتر مقاومه؟ استاد بنّا گفت: _بي سواد! گفتم ريش نه ريشتر! حالا ريشتر چي هست؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک قصه من .....

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب از نیمه گذشته بود ،دست،باران رابر دل شیشه می کوبید و بی مقدمه شروع به نوشتن کرد. قصه اش میدانی چیست؟ ماجرای دخترکی تنها بود دخترکی که شبها در خیابان ها پرسه میزد و روزها در میان عابران محبت را گدایی میکرد . دختری در آنسوی غربت .به قول شاعر زبانش سگی شده بود،آسمان بی محابا و با شلاق های تند و صداهای بلند شروع به گریستن کرد

در كتابخانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدر كتابخانه سه دانشجو وارد كتابخانه شدند. دانشجوي ارشد عمران رفت سراغ كتاب "راه"! دانشجوي كارشناسي رياضي رفت سراغ كتاب "راه و رسم"! دانشجوي ترم يك جامعه شناسي رفت سراغ كتاب "راه و رسم بچه داري"! كتابدار داشت جدول حل مي كرد! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ذهن مسموم

نمایش مشخصات اصغر محمودی شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد

آلبوم عكس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلبوم عكس مادر به سه پسر تنبلش گفت: _ پاشيد بريم همون پاركي كه عكس هاي قشنگي ازش دارم! پسر بزرگ گفت: _عكس هاي پارك رو ببينيم كافيه! مادر گفت: _ آخه كسي پيدا نميشه بره آلبوم عكس هارو بياره! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو (8)

نمایش مشخصات بهروزعامری هنوز خنکای نوشابه تو وجودمه و سنگینی کِیک هم که هنوز دستمه دوباره کمرم کمی خم میشه همون که جلو خانوم عین تیربرق راست شده بود خیلی درست وایساده بودم حتی صدام نمی لرزید سعی میکردم تو دماغی نشه حالا دوباره قدمهای مرددم داشت بطرف انتهای کوچه سرعت می گرفت که صدای نعلین زنی از پشت سر

آخرین سجده

آخرین سجده شش ساله بودم ، هنوز خوب یادم هست ، هنگام نماز ظهر بود ، پدرم طبق معمول سرکار رفته بود ، مادرم تازه سبد خرید را گرفته تا به مغازه برود ، برادر و خواهرم بزرگترم هنوز از مدرسه نیامده بودند ، و برادر و خواهر کوچکتر از من خانه عمویم رفته بودند ، در این خانه ، من بودم ، مادر بزرگ و پدر بزرگم

گیسو (9)

نمایش مشخصات بهروزعامری سعی میکنم اول خودمو خوب خیس کنم انگار آب به بدنم نمی چسبه باید زیاد زیر آب گرم بایستم وقتی مدتی میگذره تازه بوهای بدنم رو یواش یواش حس میکنم قبلا نمی دونستم بو چیه انگار حِسّام داره بکار میفته می خوام شروع کنم به شستن بدنم انگار شستن یادم رفته از یه جایی شروع میکنم روشورو مالیدم

از هر ده تا یکی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sاز هر ده تا یکی! سه فوتبالیست جلوی عکاس ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. عکاس ده تا عکس گرفت. فوتبالیست اول گفت: _یه دونه عکس خواستیم نه ده تا! عکاس پرسید: _از هر ده تا شوتی که میزنی چند تاش گل میشه؟... از کتاب "فقط سه دقیقه!" حسن ایمانی

سگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین . گفتم : چگونه ؟ گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم .گوسفندی را دیدم

قاتلین بالفطره

نمایش مشخصات آرش شهنواز از زمانی که بازنشسته شدم ، همین جا رهایم کرده اند. نه کسی به سراغم می آید و نه کاری به کارم دارد. گویا پاک فراموش شده ام. اما اوضاع همیشه بر این منوال نبود. روزگاری هر وقت که می خواستند ، خون به پا می کردم ! کارم دقیق و بی عیب و نقص بود و آسایش را از پرنده ، جهنده ، خزنده و چرنده ربوده بودم


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >