آرشیو داستان

مردی که می‌دانست

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مرد می‌دانست باید چکار کند. او می‌دانست اگر بیشتر کار کند، حواسش را به نشانه‌ها جمع کند و امید داشته باشد شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت. او می‌دانست هیچ چیز در زندگی آسان به‌دست نمی‌آید مگر آدم شانس بیاورد و می‌دانست شانس از عهده‌ی او خارج است. مرد می‌دانست باید با آدم‌ها

خانه های سنگی

خانه های سنگی ......................... هفته گذشته آنجا بودم ؛پشت بام خانه های سنگی خوابیده در تپه های میمند، دشت ،لباسی زرد از گون های خشک ودامنی خاکستری از درمنه های پراکنده کوتاه و بلند پوشیده بود. ریشه های چند تا درخت «داغوک» از دل سنگ ،کمی پایین تر از خانه های سنگی بیرون زده بود. سایه درختان بنه و بادام مهمان پذیرهای چندان خوبی نبودند

باران که بند آمد.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف برفکرش پتک می کوبید و روحش در کوره آتش می سوخت، جانش را آب دیده می کرد. چشمانش رنگ سرخ گداخته به خود گرفته بود و دستانش ستبر می کوبید... می کوبید... می کوبید... در دلش وطن داشت وقتی که شب پر پر شد، وقتی که نفسش با عطر گلها وزیدن گرفت، وقتی که دنیا به سخن آمد در زیر نورافکن ماه

دلتنگی

دلم براش تنگ بود ... باید هر جوری شده بود این دل لعنتی که هر چند وقت یبار آشوب میشد رو آروم میکردم ! همه ی راه هارو امتحان کرده بودم ، سیگار ... موسیقی ... نوشتن ... انگار هیچکدوم نمیتونستن دردی که رو دلم سنگینی میکرد رو آروم کنن ! انگار یه چیزی تو وجودم گم شده بود ، دنبالش بودم اما پیداش نمیکردم ! خسته شده بودم

علم بهتر است یا ثروت ؟

خدا خیرش بدهد . پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند . با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود . آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن آموخته است

حیرت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سر چهارراه شلوغ شده بود !صدای بوق لحظه ای قطع نمی شد.صاحب خودروی گران قیمت مرتباً فریاد می زد و اجازه نمی داد کسی نزدیک ماشینش شود و فقط دو کلمه را تکرار می کرد : پلیس و خسارت ... ترافیک سنگین تر شد و هر کس که از راه می رسید، با دیدن صحنه تصادف علامت تعجب در مردمک چشمانش نقش می بست !!! افسر راهنمایی رسید

مثل آب

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی مثل آب فکر کنم ۶ نه خدایا ٧سالم بود تو همون حیاط کوچیک خونمون یه حوض نقلی داشتیم که همیشه پر از آب بود ، گاهی وقت ها ماهی های عید مهمون این حوض بودن و اگه ماهی ها نبودن ما جای ماهی های کوچولو توش شنا میکردیم . آب بازی رو دوست داشتم بابام همیشه پیش ما کنار حوض می نشست و بازی ما روتماشا

ماه من

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی ماه من دیشب نگاهم یکدفعه به ماه افتاد . چقدر قشنگ بود من و این ماه کلی خاطره با هم داشتیم . خیلی از شب ها به هم نگاه میکردیم و با هم حرف میزدیم . یادته چقدر برات درد و دل میکردم . تو تنها کسی بودی که راز هام رو حرف های دلم و آرزوهام رو براش می گفتم. هنوز من و یادته؟ اونوقتا دنیای من آسمون یه حیاط کوچولو بود

یک روز بارانی و گرم

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی یک روز بارانی و گرم دیروز که داشتم با همسرم میرفتم خونه تو خیابان یه هاله از دود دیدیم وقتی که نزدیک شدیم به ه ه ه بوی آتیش ، چه حس گرمی بهم دست داد . رفتم به گذشته ، گذشته ای که خیلی زود تموم شد و زود گذشت تو حیاط کوچیک خونمون برگ های خشک درخت ازگیل و انگور رو جمع می کردم و یواشکی

روزهایی که خدا را ندید

نمایش مشخصات ماریه آزاد این روزها شیطان دست ودل بازتر از قبل شده.باور نداشتم اما دیدم این بار امانت راکه خداهمان عشق نامیده بودحالا بازیچه دست شیطانی شده که انسانها را از انسانیت دور میکندتابه خدانشان بدهد حتی به امانتت خیانت کرد ادمی که تو عاشقش بودی.ادمی که بویی از حیوان هم نبرده تاانجاکه نه مردبه زن

غروردیوانه

دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش . _وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو _بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست

بلو مون ۲

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی فصل اول قسمت دوم کم کم سر و کله ی امیر هم پیدا شد و بی مقدمه دست علی را کشید علی گفت(بابا کجا میبری منو) _(باید بریم یه جا که یه دیوار صاف و بلند داره اونجا دروازه ی آویراست) +(نمیخوای بگی اویرا چیه؟! این گردنبندا داستانش چیه؟! اصلا مگه این چیزا وجود داره!) _(فک کردی چرا همه ی مردم فکر میکنن جادو و ماورای طبیعی ساختگیه؟ چون ما خواستیم رازمون فاش نشه

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت پنجم: باور کنید ترس برادر مرگه؛ برای این که کیف مدرسه را در ایوان عموجا گذاشته بودم؛ می ترسیدم برم بیارم. به برادرم گفتم میتونی بری کیفمو از ایوان عمو بیاری ؟ گفت: یک شرط داره گفتم خب بگو؛ گفت: باید مشق شب منو بنویسی؛چون چاره ای نداشتم قبول کردم. برادرم رفت کیفم

مفهوم زمان

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی حکایت زندکی عجیب است .... در 15سالگی زندگی را توجه و نگاه های زیر زیرکی عشق تفسیر میکردم و تمام من به غرورم بود ،من مثل بقیه نیسم ،من اشتباه نمیکنم شعار زندگی پر رونقم بود. در 18 سالگی تنهایی اوج عقاید من بود و هر روز برای غرورم به خودم میبالیدم ودیگران را گدای محبت میدیدم ...کم کم زندگی

دل لرزه

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان داستان کوتاه ... دل لرزه .... هر طور بود به زحمت یه سکه پیدا کردم و چند تا خیابون رو طی کردم پیاده تا اینکه از دور هیبت زرد و قشنگش نمایان شد دل تو دلم نبود تپش قلبم داشت همینطور بالا می رفت بذاق دهنم تقریبا خشک شده بود هر طور بود حرکت کردم رفتم سمتش این تنها کیوسک دور تو دور و اطراف

چهره آسمان

امروز خیلی اتفاقی آسمان را دیدم. همه جا پهن بود، ابری و گرفته. بعد نگاهم چرخید و به افق افتاد جایی که ابری تو در تو، گوشه آسمان را چروک می داد. آنگاه با خود اندیشیدم: من یکبار دیگر این تصویر را دیده ام، نه، که صدها بار دیده ام و باز هم نه. من این تصویر را زندگی کرده ام. آه... دارد یادم می آید

نیجریه مظلوم - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی تمام بشکه ها رو بار زدیم و بچه ها هم سوار شدن ، این قایق رو از کنده درست کردیم ، یه قایق ابتکاری هست، یه موتور گازوییلی هم وصل کردیم . شبیه لنج نیست ولی کار لنج رو انجام میده . در طول راه چند تا از بچه ها با هم دیگه ترانه رپی رو میخوندن ، بهشون گفتم اینا چیه میخونین. یکیشون گفت : ما میخواییم Rick Ross بشیم

هدیه ای برای صلح

یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کلمه ی ممنوعه آزادی را بخش کرد و روی تخته سیاه نوشت و فریاد زد اگر بود من به این جا تبعید نمی شدم.بازجو با عصبانیت گفت : مگر شما تعهد ندادی که دیگر حرفی را زنید.معلم به آرامی گفت : من که چیزی را نگفته ام .بازجو گفت : پس بچه ها دروغ می گویند که روی تخته سیاه نوشته اید.معلم تبسمی کرد و

بُعد تاریکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی وقت‌‌ها، وقتی به قهقرای تاریکی ذل می‌زنم احساس می‌کنم کسی آنجاست ولی هیچ کسی را نمی‌بینم. این حس ترسناک مثل بختک به جانم می‌افتد و همچون خوره ذهنم را می‌خورد. ای کاش روزی جوابِ این مجهول را پیدا کنم! ولی چگونه؟ سرم را بالا می‌گیرم چون بالای سرم خداست و از او که قادر متعال است کمک می‌خواهم! این گره کور فقط به دست او باز می‌شود

برگرد

نمایش مشخصات سروش جنتی سیگار را گرانید. لرزش دستانش، خاکستر سیگار را ناخودآگاه روی لباس می ریزد. لباسش از حرارت خاکستر سوراخ شد و از سوزش رانش، غرید. لرزش دستش را دید. نگران تر شد. . قبل تر: - کی این بچه رو راه داده؟ -بچه باباته عنتر - زبون درازت رو می چینم می اندازم جلوی سگ تا دیگه زر مفت نزنی. -غلط می کنی

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت چهارم: بعد از آن روز که نتوانستم جاجیم ببافی کنم. به خاطر دارم برادرم برای من یک کرسی درست کرده بود؛و خواهرم در گوشه ی اتاق چیده بود؛ که فقط بک جاجیم کم داشت. دوست داشتم برای کرسی عروسکم جاجیم درست کنم. آن روز ها و روز های دیگر هم گذشت. حالا زمان مدرسه رفتن شده و باید کم کم آماده بشم برای رفتن به مدرسه

قصه باغ و باغبان بخش 2

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد باغبان پیر تمام وقت خود را در باغ می گذراند. ظهر ها وقت ناهار از گل هایش جدا می شد و بی منت برایشان زحمت می کشید وبرای باغ و به ثمر نشاندنش از جان و دل کار می کرد . حتی شب ها فانوسی بدست می گرفت و گردا گرد باغ قدم می زد و پاور چین پاورچین راه می رفت و دوست نداشت خواب پرنده ای آزرده شود و جوجه ای از ترس زیر بال مادر پنهان شود

بلو مون 1

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی مقدمه ی کوتاه بار ها بود که میخواستم داستانم را بنویسم ولی چیز هایی میخواست که من ندارم و دلم میخواست میداشتم چیز هایی مانند سواد،وقت و صبر زیادی،اما چیزی همه ی این ها را کنار زد "حیفم آمد به گوش دو تا آدم بزرگ دیگر نرسد" پس امیدوارم کم و کاستی های من را بخشوده و از داستان اصلی لذت ببرید

کارمند در ماه رمضان

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به طور کلی کارمند های جوان اول هر ماه که حقوقشون رو میگیرن یه حس پادشاه ژاپن رو میگیرن و ماهی های عج وجق واسه آکواریوم خونه میگیرن کلی ریخت و پاش میکنن. این حس پادشاهی زیاد دوام نداره و همون وسطای پادشاهی یهو میبینن که رسیدن به ته دیگ و میبرن هر چی آت آشغال بوده رو به حراجی یا نرم

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

کدخدا

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود

نیجریه مظلوم - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی من یک نیجریه ای هستم اهل اطراف شهر واری ، واری شهریست که بزرگ ترین شرکت های نفتی ، نفت اون منطقه رو مثل لقمه چرب در حال خوردنش هستند . کشور من پرجمیعت ترین کشور آفریقا محسوب میشه و خشن ترین تروریست ها رو هم داره یک روستا رو در جا میسوزونند. من مسلمان نیستم برای اینکه پدرم بازنشسته

در قابلمه

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ... واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه

حس غریب

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تاکسی به‌سختی از لابه‌لای ترافیک سنگین ماشین‌ها عبور می‌کند. صدای بوق‌های ممتد، گوشم را آزار می‌دهند. به پلاک نام خدا که از آینه وسط تاکسی آویزان است، خیره می‌شوم. لبخندی تمسخر آمیز می‌زنم. به راننده نگاه می‌کنم. مردی حدود چهل-پنجاه سال با سبیل‌های امیرارسلانی. به چهره او نمی‌آید که اهل این خرافات باشد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >