آرشیو داستان

آرزوی سرخ و سفید

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گروهی از بچه ها در آن دور دست ها ، فوتبال بازی می کنند ... اینجا اما در کف ترافیک خیابان و در لا به لای شلوغی جمعیت ، جسمی بی شکل ، در زیر پارچه ی سفیدی که با رنگ قرمز تزیین شده است ، قرار گرفته است . در کنار آن جسم ، یک جفت کفش نو سفید رنگ در کنار جعبه ای وارفته ، بر روی زمین ولو شده است

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری لاف! پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! این خال هندو چقدر ارزشمند بود که جناب حافظ می خواست به خاطر آن سمرقند و بخارا را ببخشد. پدر خندید و گفت : این را باید از مادرت بپرسی . مادر که این حرف را شنید گفت : پسرم ! پدرت هم قرار بود باغ هایی را به من بدهد اما خبری از آن نشد. پسر خندید و گفت : یعنی بابا هم مثل حافظ اهل لاف بود

امپراتور

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: "پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم" هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود... اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم "چون کشورمان زنده بماند" فرزندم

مراسم تجليل

نمایش مشخصات حسن ایمانی مراسم تجليل يك شركت توليدي براي تجليل از كارگرهايش مراسم باشكوهي ترتيب داد. در اين مراسم ، سخنران مشهوري رفت روی سن و شروع كرد به نطق هاي آتشين! در پایان فرياد زد: _ آدم باید با صداي بلند خواسته هاشو بگه! ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند: _حقوق ما سرِ وقت ، پرداخت باید گردد!

گیسو(3)

نمایش مشخصات بهروزعامری اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش که این دوروبرا نیست برم اونور خیابون بنظرم چندتا

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان. پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت

چه زود می گذرد

نمایش مشخصات محمد علی قجه چه زود می گذرد آن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم ... و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم ... سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم ... و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز و درد بی درمان ... و سرانجام پیر شدیم و اندوهگین مرگ را بر بالای سرمان دیدیم

همین حالا همین جا

نمایش مشخصات محمد علی قجه عمری برای آرزوهایمان دویدیم ، غم گذشته ها را خوردیم و از آینده هراسیدیم ، با هر نفس بیمار شدیم و با هر کنکاش پزشکی به احتمال مرگ خود رسیدیم ، از تنهایی ها رنج بردیم و از با هم بودنها حسادت . پوشیدیم ، خوردیم و خندیدیم ... شاید هم گریه کردیم . اما هرگز در اندیشه این نبودیم که حال را دریابیم ، که اکنون را ببینیم

راي

نمایش مشخصات حسن ایمانی راي پدر و پسری نامزد انتخابات ایالتی شدند. پدر با رای بالا نماینده شد ولی پسر با راي پايين شكست خورد. یک هفته بعد ، پسر به پدر گفت: _ حدود بیست هزار رای آوردم به علاوه یک رای به خودم! پدر گفت: _ حدود صد هزار رای آوردم منهاي رایِ خودم که به تو دادم! كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

منزل جانان

نمایش مشخصات عباس عابد 1 ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا

گیسو(2)

نمایش مشخصات بهروزعامری ای بابا بخشکی شانس مردمم شیر ریخته رو نذر امامزاده میکنن بیچاره اوناییکه این پولارو نوش جان می کنن چقدر بهشون سخت می گذره عیبی نداره هرچند کسی اونو برام عوض نمی کنه حتی بانک ،اصلا راه نمیدن بمحض دیدنم خود رییس میاد بیرونم میکنه ،دمشون گرم یکبار یکیشون یه هزاری بهم داد و بیرونم

گیسو(1)

نمایش مشخصات بهروزعامری تمام توانم رو جمع کرده بودم توی دستام و تمام دقتم رو گذاشته بودم نوک سیخ بلندی که وارد جعبه صدقه کرده بودم با اینکه چشام کمی خمار بودو دیدم تار سعی میکردم تکان نخورم و چشم از سوراخ صندوق برندارم جمعیت زیادی می رفتند وشمار زیادی هم میامدند معمولا کسی چیزی نمی گفت فقط صدای شلپ شلپ

محاکمه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) محاکمه داستانی از سعید فلاحی{زانا کوردستانی} دادستان؛ با لحنی محکم و قاطع شروع به قرائت کیفرخواست کرد و برای اینکه قاضی و حضار را تحت تاثیر قرار بدهد با قرائت هر بند از کیفر خواست با دست به سوی متهم اشاره می کرد و می گفت: همین قاتل رذل!. متهم مردی است حدودا 45 ساله، با موهای جوگندمی

تپش

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری صدای جیغ ترمز، صدای برخورد خودرو به تیر برق، خرد شدن شیشه و خوردن سَرَم به کیسه هوایی که از درون فرمان خارج شده بود، آخرین چیزی که یادم می‌آید از لحظه‌ای که حواسم به تو پرت شد و ماشین از جاده خارج شد. چشمانم را که باز کردم، نور به شدت اذیتم می‌کرد، کم‌کم که چشم‌هایم به نور عادت

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اهدای عضو ! مرد فرم اهدای عضو را پر کرد و گفت : بعد از مرگ مرا به دریا بیندازید. مسئول اهدای عضو پرسید چرا دریا ؟ مرد خندید و گفت : آخه می گن دریا را به چینی ها داده اند همه چی را صید می کنند . دیگه آذوقه ای برای ماهیان نیست. فرشته ! هرچه اصرار کردم بی فایده بود. آنها حاضر نمی شدند و هر بار بهانه ای می آوردند که ما نمی توانیم او را توصیف کنیم

سیل

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیل اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم «کشکان» از شهر ما عبور دارد. اسم پدر من «عباس» بود!. (خودتون آخر داستان میفهمید چرا بود؟!) او کارگر معدن سنگ بود. صبح ها با صدای عنتر ( اسم خروس

اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی اعتراض ماشین وزیر میان توده ای از معترضان جلیقه نارنجی ایستاد. گوجه و تخم مرغ بود که به سمت ماشین پرتاب شد! زرد و قرمز لولیدند به هم. وزیر از ماشین پیاده شد و پشتِ سر بادیگاردها ایستاد و گفت: _اول از همه جلوی واردات بی رویه گوجه و تخم مرغ رو مي گيرم! كتاب "سه خط قصه!" حسن

نوستالژی

نمایش مشخصات محمد علی قجه نوستالژی های ما چه زیبا بودند ... خوابیدن در پشت بام با رختخواب های خنکی که با شیطنت در آن می خزیدیم و نیمه های شب که صدای دوردست اذان حس عجیبی داشت . آدامس خرسی با عکس های خاصش با بوی توت فرنگی و هر بار اضطراب دیدن عکس تخیلی جدید . پاک کن های رنگارنگ با شکل های مختلفی که بویش اضطراب کودکانه مدرسه را به یادمان می انداخت

گناه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول قرمز سمیرا جوان بود ، جوان و زیبا ، خوش لباس و جذاب ، سرشاز ار انرژی و هیجان و ... البته مهربان و خوش قلب. دختری جوان که در کنار همه این ها براستی عاشق یک چیز بود ، آراستگی با رنگهای زنده و تندی که همه را به هیجان می آورد . او حتی با لاکهای فریبنده ای که به ناخن هایش میزد ، در

سوال

نمایش مشخصات حسن ایمانی سوال از استاد يك سوال پرسید اما تا استاد شروع كرد به جواب ، وسط حرفش پرید و گفت: _ استاد جان ، راستش این سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده. از هر کی می پرسم جواب درستی نمی ده. واسه همین پیش شما اومدم. تعریف شمارو زیاد شنیدم!. راستش استاد... استاد با خشم گفت: _ تو چیزی درباره من نشنیدی!

جشن یک نفره؛تندباد ( قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند ماهی می شد که در دفتر مهندس کار می کرد و حسابی از شغلش راضی بود بارها خودش را تحسین کرده بود ولی هیچ وقت مغرور نشده بود، آبدارچی دفتر را مثل حودش می دید و هرگز به او دستور نمی داد هرچند که مهندس بارها گفته بود که یه کم پرستیژ داشته باش تا پرسنل از تو حساب ببرن! ولی نه نمی تونست گه گاهی حس می کرد که مهندس می خواد اونو امتحان کنه ولی نه

واقعیت تلخ

به نام تک ستاره قلبم : نظر فراموش نشه.مرسی نمی دونم دقیقا از کجا شروع کنم.خوابیده بودم یا شاید هم نشسته بودم. ناگهان زمین لرزیدهمه وسایل خانه تکان خوردندو نهایتا شکستند،همه چیز گنگ شد همه جا تیرو تار شد مثل دامن شب؛ باید برم ولی نه پایی برای رفتن است و نه توانی برای حرکت. فقط توانستم بگم خددددددددددااااااااااااااا

عشق ناتمام

به نام خدا" نظر فراموش نشه. قصه ها برایمان حرف می زنند،گاهی گریان و گاهی خندانندقصه امروز قصه درد است آری. عاشقش شدم ؛عاشقم شد دل دادم،مهر دادم،محبت هایم را خریدار بود؛هر روز گل بوسه ای نرم بر دستانم می کاشت،زیبا بود اخم هایش،لبخند هایش،شاید جذاب ترین نبود،اما برای من همه دنیا بودو دیگر هیچ

آه آناستازیا دخترم (41)

نمایش مشخصات بهروزعامری دخترم ! در گفتگوهای روزانه و نوشته هایمان بهترست بجای آنکه بگوییم یا بنویسیم در مورد فلان موضوع اعتقاد من اینست ، بگوییم یا بنویسیم (در این لحظه در مورد فلان موضوع بهترین این است) یا (بنظر من این بهترین است که:...)چون اندیشه و اعتقاد همیشه پشت سرهم می آیند اعتقاد یک لحظه در روند اندیشه

گیسو کمند

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری خواب هفت پادشاهش رو به پایان بود؛ شبنم صبحگاه بر غنچه گل می‌غلطید، چشم بند خواب از صورتش بر می‌خاست؛ خواب هر چه که بود، خواب بود؛ همه چیز داشت اما واقعیتش اندک بود. وقتش رسیده بود که دوباره بیدار شود، بر رخ صبح سرمه چشمانش را بکشد. باید دوباره بیدار می‌شد، موهای بر شانه ریخته‌اش

پُرچونه گي

نمایش مشخصات حسن ایمانی پُرچونه گي مثل نابغه ها نظر مي داد! توي هر چيزي كه فكرش را كنيد ، علامه دهر بود! توي هر شهر و كشوري هم دوست و فاميل داشت! كافي بود يكي ذهنش درگير باشد. فوري گره ذهني اش را شناسايي و نسخه اش را مي پيچاند! همكار چندين ساله اش گفت: _اين پُرچونه گي تقصير خودش نيست ، تقصير رفقاي بيكارشه!

غروب

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 «برف» ساموئل پشت فرمان اتومبیل خسته وامانده از ترافیک سنگین عصر به چراغ قرمزی که روبرویش به‌کندی می‌گذشت خیره شد، هرروز غروب هنگام بازگشت به خانه باید این گره خوردگی ماشین‌ها را در خیابان‌ها و بزرگراه‌ها تحمل می‌کرد، یک ازدحام آزاردهنده از ماشین‌ها و انسان‌ها، یک گرداب فروخورنده دردآورد از زندگی صنعتی، از عصر آهن و ماشین

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری احساس اسب شدن ! روی چهار دست و پا راه می رفت و شیهه می کشید. دکتر این صحنه را که دید رو کرد به مرد و گفت : از کی احساس اسب شدن دارد. مرد گفت : از یک هفته پیش ! دکتر گفت : قبل از این مشکلی نداشت . مرد مکثی کرد و گفت : چند ماهی خروس بود و هر صبح با صدایش مزاحم همسایه ها می شد. دکتر گفت : باید بستری شود

اولین و اخرین سفر

یادم می اید چند سال پیش در روستای کوچک ما پیرزنی به نام خانم گل، زندگی می کرد که هر روز صبح خروس خوان از خانه اش بیرون می امدو جلوی خانه اش را اب و جارو می کرد. تنها بود،خیلی تنها هر وقت بهش می گفتم بی بی بیام ازتنهایی بیرونت بیارم می گفت همین که خدارو دارم واسم بسه. گویا بچه ای نداشت تا این اخر عمری بشه عصای دستش

عاشقانه

به نام خدا: لطفا نظر فراموش نشه چون برام خیلی ارزشمنده. گاهی حال ما ادم هارا حتی خودمان هم نمی فهمیم. عشق واژه ی غریبیست"اما هر واژه اش گویی هزاران حرف را به دوش می کشد. ناگهان خود را میبینی که در میان صد ها هزار نفر،دلت را به دست اویی می دهی،که روزی دنیایت نبود اما امروز او همه دنیایت است


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >