آرشیو داستان

مروارید

نمایش مشخصات زهرا بارانی با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد

هست ولي نيست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی هست ولي نيست! پسر ماسك را روي صورت چسباند و فرياد زد:_من سوپرمنم!... مادر گفت:_منم مرد عنكبوتي!... دختر كوچولو گره شنلش را سفت كرد و گفت:_منم بَتمَن!... پسر دويد گوشي تلفن را برداشت و به پدر زنگ زد: _من سوپرمنم، مامان مرد عنكبوتي، آبجي بَتمن!... تو كي هستي؟ پدر فوري گفت:_اوني كه هست ولي

از ترس نفرت کن قسمت ۲

آلسا به خونه جادوگر رسید. و درب را زد جادوگر مهربان درب را باز کرد و به آلسا، گفت خوش آمدی آلسا جون .آلسا گفت:شما اسم من را از کجا میدانید. جادوگر پاسخ داد :کار ما جادوگرها اینکه هر کی که پیش ما میاد اسم اش را دریابیم. آلسا حیرت زده شده بود جادوگر اون را به اوتاق صالون راهنمای کرد و آلسا

خط شکن

نمایش مشخصات حسین مولایی شب قبل عملیات بود، احمد باذوق و شوق روی تپه نشسته بود، نگاه‌هایش را به پوتین‌هایی که تازه داده بودند خیره کرده بود؛ با خودم گفتم حتماً دلش نمی‌آید آن‌ها را برای عملیات بپوشد! مدت‌زمان زیادی بود که از پوتین‌های نو خبری نبود، عملیات باقدرت شروع‌شده بود و به یک محور حساس رسیده

نقاشی

نمایش مشخصات حسین مولایی دخترک سخت مشغول نقاشی کشیدن است، نقاشی زیاد تعریفی ندارد؛ چند تا کوه و درخت و یک‌خانه ساده.گاه‌گاهی نیم‌نگاهی هم به پدرش که روی مبل نشسته می‌اندازد.نقاشی تقریباً تمام‌شده و فقط رنگ‌آمیزیش مانده است.دخترک بلند می‌شود و از اتاقش یک بسته مداد رنگی می‌آورد. بهترین و خوش‌رنگ‌ترین

بي اجازه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی بي اجازه! مهندس فرزان يك دفتر خصوصي توي مجتمع اداري صدف اجاره كرد. يك روز كه با يك تاجر آلماني براي عقد قرارداد جلسه گذاشته بود، ناگهان مالك دفتر بدون هماهنگي وارد جلسه شد و مثل طلبكارها روي صندلي نشست. مهندس فرزان با تعجب گفت: _شما عادت داريد بي اجازه وارد جلسه خصوصي بشيد؟ خدارو

گلفروش

نمایش مشخصات حسین مولایی خارجی/روز/کنار خیابان //چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند. //صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند. //مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد

من قانع نمی شوم!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من قانع نمی شوم من قانع نمی شوم صدای سرفه های پی درپی زمین مرا ترساند! در طاقچه ی خانه مادر بزرگ پی شربت سینه می گردم پی یک قاشق استراحت پی فنجانی پر از خرناسه من گیج شده ام من گیج شده ان تن بیمار زمین هیچ طبيب ی را قبول نمی کند! تن بیمار زمین حتی از آفتاب م بیزار است این روز ها

او

نمایش مشخصات فرناز بابایی استرس داشت. مدام از اینور اتاق به اونور حرکت میکرد. چشمش پی پرزهای قالی بود. ناخن هاشو می جوید. یهو وایمیساد. به پوست کنده شده ی کنار ناخن هاش نگاه میکرد. انگشتاشو به کنار پیرهنش میمالید تا رطوبت آب دهان و خونی که از کنار ناخن ها با هم مخلوط شده بود را پاک کند. دستاش عرق کرده بود. چنتا نفس عمیق کشید

این نیز می گذرد .

نمایش مشخصات طراوت چراغی *افرادی که آرام و با احتیاط از کنار یکدیگر رد می شوند ، نگاهی به آسمان انداختم هوا بدون آلودگی لبخندی روی لبم نمایان شد بی احتیاط دستم را به ماسکی که احاطه شده بود بر روی صورتم زدم، ولی باز یادم آمد .آه نمیشود که... الکل جیبی را از جیب پایینی شلوارم بیرون آوردم دستانم را با ترس و دلهره تمیز کردم به راهم ادامه دادم

هرمز بخش ششم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد همه جا را تار میدید نه واضح نه کاملا مبهم فقط از یک چیز مطمئن بود او وارونه بود چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود بجز سرش و او را در هوا نگه داشته بود به سقف غار آویزان بود گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود از کجا

به یادتم سرباز

نمایش مشخصات نرجس اکبری با صدای زنگ گوشیم از تموم فکر رو غصه هام رها شدم. درست عین یه ماهی که یه قلاب باعث جدا شدن از اقیانوس ارزوهاش میشه. _الوو _عاطفه خانم قصد امدن نداری؟! _سلام.. اگه بگم یادم نبود باهم قرار داشتیم دعوام میکنی؟! صدای نچ نچ کلافه ی رها کاملا معلوم بود که از دستم عصبیه اما چیزی نگفت

عامه پسند

نمایش مشخصات نیلوفر سبزواری مینویسم به نام روان و قداست آن که هر جسمی را می لرزاندازگناهان،آرام خوابیدم و دیر، گویی که بوم های وحشی جنگل های گیلان به خواب میروند با دردی عمیق به تیزی عشق و اشکی پرچگال به سنگینی کفرآور تقاص ،هیچ نمی تواند درد مرا التیام بخشد همچون نوحه سرایان بداهه گوی عاشورا میگریم و هیچ نیست

نجوای روح درون

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی لیوان جام بلورین عمر از دست کسی افتاد و زندگی صد لحظه شد. از آبی روان بر کویر، آسمان هم سبزه شد. خویشتن خویش را دیدم ، پشت فرمان خوابش برده بود و سرش خونین و جاده جای مانده بود و سر پیچ کوهستان از ماشین رها گشته بود، جاده به سمت تونل پیش میرفت و به غربت میرسید ، آما ته دره یک منه بی من، از دنیا بار سفر بسته بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

چوب دستی....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از درختی که افتاد ولی عاشق تبر شد چوب دستی ساخته ام معجزه می کنند من معجزه ش را در خواب دیده ام! امروزچوب دستی بدست سراسیمه وارد ایستگاه مترو شدم قطار آمد سوار شدم به یکباره خود را درایستگاه کهریزک دیدم پیاده شدم آسایشگاه سالمندان از دور چشمک میزد! پیر زن ها همه در صف بودند

گل نرگس

نمایش مشخصات زهرا بارانی دود اتوبوس قدیمی وارد حلقم شد. در حالی که سرفه میکردم فریاد زدم این بی صاحاب شده رو خاموش کن. راننده سرش رو که خرمنی از موهای فر بود از پنجره ی اتوبوس بیرون اورد و گفت: چی؟ چه غلطی کردی؟ از اتوبوس پیاده شد و دستمال قرمز رنگش را از گردنش کشید و دور دستش پیچاند. یک لحظه توی دلم خالی شد

من خالص نیستم

نمایش مشخصات دانیال فریادی من چرخ می زنم من چرخ می زنم من به گرد کائنات چرخ می زنم من خالص نیستم من خالص نیستم نا خالصی هایم نود ونه درصد است کاش به زیر صفر برسد به مانند برودت قلبم به مانند این دستان سیمانی من مثبت اندیشی را از کلاغ یاد گرفته ام زیرا هیچکس دوستش ندارد! من اه های طویل را از پشت شیشه های

انار شب یلدا

نمایش مشخصات نعیمه مرادی ناگهان با شنیدن سروصداازخواب پریدم ، نوجوانانی که قهقهه می زدند جیغ و گریه خردسالان بوی هیزم و کباب سرم رابه سمت بالکن برد کنجکاویم گل کرده بود چادر گلدار که آقاجانم از بازار کنار حرم امام رضا (ع) برای من خریده بود روی سر انداخته و با هیجان دویدم بله حیاط خانه همسایه قریب به اتفاق مملو از 70 نفر بود

نبرد پادشاهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی نبرد پادشاهان سه لشگر از سه پادشاهيِ مختلف به جنگ با هم پرداختند. اولين لشگرِ شكست خورده متعلق به شاه پيري بود كه با آغاز جنگ پا به فرار گذاشت! دومين لشگر شكست خورده متعلق به جنگجوي جواني بود كه بر اثر جراحت كشته شد. لشگر سوم يا همان لشگر پيروز، متعلق به شاهزاده نوجواني بود كه دوشادوش سربازها مي جنگيد

حال خوب تو

نمایش مشخصات نرجس اکبری دنیایی که توش زندگی میکنیم تازگیا پر شده از مشکلات. خیلی از ماها توی خونه یا بیمارستانا مریض هستیم و سعی میکنیم تا حالمون خوب بشه. ولی هیچ کدوم از ما خبر نداریم که دنیامون مریض شده. دنیای ماها پر از ویروس‌‌. ویروسی که باعث شده خیلی از ماها ناراحت و افسرده باشیم. هیچ ادمی توی دنیا به فکرخوب کردن حال ادما و از بین بردن این ویروس نیس

وصيت پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی وصيت پيرمرد پيرمرد هشتاد و سه ساله توي جمع هشت پسرش وصيت كرد: _بعد از مرگم خيلي بايد مراقب مادرتون باشيد... بر خلاف انتظار، يك هفته بعد، مادر مُرد! چند روز پس از مرگ مادر، پيرمرد جلوي آينه ايستاد و گفت: _از حالا به بعد خيلي بايد مراقب خودت باشي پيرمرد!! از كتاب "سه خط قصه!"

دور باطل

نمایش مشخصات حمید جعفری هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟» هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش

از ترس نفرت کن

دختری از خواب بر شدت بر می خیزد و به گریه کردن آغاز می کند این دختر اسمش آلسا بود و در کشور روسیه زنده گی می کرد همراه با خونه واده اش اقامت می کردن آلسا با ترس اش مشکل داشت و هیچ راهی برای گم کردن ترسش پیدا نکرد . روزی رفت به دنبال لوحه های لباس وقتی اونجا متوجه شد که در یک لوحه به

کودک درون

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sمشاور: کودک درونت رو بیدار کنی شادی هم بیدار می‌شه. زن: بیدار کردن یه دست فروش شادی آوره؟! افسانه بختیاری‌نژاد

غلط املايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغلط املايي از داخل نوشته هاي روزنامه سي و شش غلط املايي گرفت! فوري زنگ زد به دفتر روزنامه و قضيه را گفت. منشي دفتر جواب داد: _تازه ديروز از روزنامه اخراج شدي آقا! صبر كن يه هفته بگذره بعد شروع به تخريب كني!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ترش لیمو ترش 2

نمایش مشخصات نعیمه مرادی سالار با خان رحیم که ارباب ده بود ،پس از تلاشو مشقت بسیار صحبت کرد. و خان رحیم صد متر زمین را برای رعیتی به او داد. و سالار به همراه پسرانش ، به ارباب قول و تعهد دادند تا باغ لیمو ترشی در عرض پنج سال ایجاد کنند. خان نیز به آن ها وعده مبلغ هنگفتی برای حقوق رعیتی داد. حمایت او سالار و فرزندان را با انگیزه و پر رمق کرده بود

كينه

نمایش مشخصات حسن ایمانی كينه با اولين تير مغزش را تركاند! بعد، ده تا تير ديگر خالي كرد. يكي توي قلب، يكي توي شانه، يكي توي سينه، يكي توي صورت، يكي توي پا، يكي توي... هفت تيرش را كه بالا گرفت و رو به جسد گفت: _توي قضاوت با كينه راي دادي! با تير كينه هم سوراخ سوراخ ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايما

هم نام تو

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سالها می گذرد در پارک قدم میزنم برگ ها میریزند قلب ها می تپد اما دست ها تنهاست روزگاریست که دل آهی دارد غمی دارد زجری دارد عشقی دارد که رفته می شنوم صدایش را نگاهش را اسمش را آرام دل شکسته صبری دارم دخترتنهایی دارم دوستش دارم زمزمه اش می کنم هم نام تو صدایش می کنم هم نام

۱ سال و ۳ ماه و ۱۵ روز پیش

نمایش مشخصات امید محترم 1 سال و 3 ماه و 15 روز پیش ... برف میامد ...پارسال زمستان ... اصلا برف می آمد یا باران ... نمیدانم ... اصلا مگر ایا زمستان پارسال برف هم آمد ...مگر خشکسالی نبود ... نمیدانم ... اصلا بیخیال سرمای زمستان یکسال پیش ... مهم این هست که الان تابستان است و سرریز از عرقم ... اصلا نمیدانم دیروز دیشب زیر کدام کولر خوابیدم


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >