آرشیو داستان

فصل اول :آشنایی

نمایش مشخصات الهه گرجی اسم من میناست و قصه من از سال ۹۰ شروع میشه بریم سراغ داستان من.‌‌ سال دوم بودم و تو مدت این یک سال اصلا تو فکر این نبودم که با کسی آشنا بشم  ولی خب پیشنهاد بود و من اصلا بهش فکر نمی‌کردم.‌‌ یک روز ک تو دانشگاه کلاس داشتم و  تو حال خودم داشتم  تو سالن دانشگاه راه می رفتم یهو چشمم افتاد به پسری که روی سکو نشسته بود و مشغول ورق زدن جزوه هاش بود

خون پلید

نمایش مشخصات دانیال فریادی روزی دو تن از دوستان سقراط فیلسوف بزرگ برای دیدن ایشان به درب خونه سقراط امدند با اولین صربه به در صدای فحش و ناسزای زن سقراط به گوش امد و زمانی که درب راگشود بدون هر گونه پاسخی به انان با جاروب و سنگ به جان ان دوتن افتاد ان دو مرد از ترس جان پای به فرار گذاشتند و در راه بازگشت به

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری امپراطوری ! پدرم باور داشت بعضی آدم ها در حوادث بزرگ تاثیر گذارند ! مثل هیتلر ؛ چرچیل ؛ موسولینی ؛ استالین و روزولت ! اگر این آدم ها در آن مقطع زمانی نبودند شاید جنگ جهانی دوم رخ نمی داد. من تاملی کردم و گفتم : ‌حق با شماست پدر ! اما مردم هم بی تاثیر نیستند ! پدرم مکثی کرد و گفت : مردم

سایه کمرنگ

نمایش مشخصات محمد علی قجه پیرزن مقابل درب خانه رسید. پاهای لرزانش دیگر توان راه رفتن نداشت. چادر کهنه و گل آلودش را جمع کرد تا بیش از این با آبی که در کوچه جاری بود خیس نشود. تردید داشت. دقایقی با خودش کلنجار رفت. بالاخره راهی ندید و زنگ در را زد. بار اول آرام و بار دوم مداوم. صدای مردی در گوشش پیچید: کیه؟ گلویش را صاف کرد تا جواب دهد اما ترسید و چیزی نگفت

آغوشی به وسعت آغوش خود

نمایش مشخصات طراوت چراغی دستی به سماور زدم اوه!فعلا داغ بود با صدای بلند صدایش زدم ، چای تازه است الان برایت می آورم ، لیوان چای را روی میز گذاشتم در آینه نگاهی انداختم او را خوب میشناختم اصلا آدمی با موهای ژولیده و لباس های نا مرتب دوست نداشت ، موهایم را شانه کردم و با کش بستم ، مقداری ا ز بیسکوییت مورد علاقه اش را از کابینت چوبی درآورم ولی

راشل و استاد دانشگاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی راشل و استاد دانشگاه راشل یک وقت‌هایی فکر می‌کرد چه چیزی باعث شد وارد رشته جامعه شناسی شود؟ چند بار باید از پدر حرف می‌شنید که تغییر رشته بدهد! مادر ولی عقیده‌اش فرق می‌کرد. او همیشه سعی داشت جلوی سابین که ماه‌ها می‌شد از راشل خواستگاری کرده بود از دخترش تعریف کند. پر آب‌وتاب!

عکس نگاتیف

نمایش مشخصات بهروزعامری این تجربه من است شما را نمی دانم عکس نگاتیو را می گویم دوست داشتنی. اینکار پر از لذت است اگر خودش بداند از حسادت دق می کند آخر خیلی دوست داشت من خودش را دوست داشته باشم ولی نه نشد آخه شاید من ساده بودم و امتناع ایشان را جدی می گرفتم ولی عکس نگاتیو چیز دیگری است نیاز نیست لبها را با

کفترباز

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) شنبه اولین روز آذر ماه با شتاب رسید . آفتاب کم رنگ پاییزی ابرهای صبور را که با تانی راه می رفتندبا شانه های طلایی اش صاف کرده و برای خود نم نم راه باز میکرد که پاهای لاغر زن جوان ، تن زار و نحیفش را به بالای پشت بام ساختمان پنج طبقه ای رساند . زن تازه از شمردن هفتادمین پله فارغ مانند

قفس تنهایی

پسری جوانی دراتاقش تنهانشسته بودودوپاهای خودش رادرآغوش گرفته بود.وهمه فکرش ناامیدی وبی احساسس بود.وهمیشه دلش می خواست یک آدم پرانرژی ومثبت گرایی باشدولی نمی دانست چطوری ؟خیلی ازهمه کمک می گرفت وهیچ کسی اوراتحویل نمی گرفت وفقط مسخره می کردند.واین برایش خیلی ناراحت کننده بود.وفقط

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوهر ! مثل اسب های سرکش شده بود. زبان آدمیزاد را نمی فهمید ! عصبانیت از چشم هایم می ریخت. کمی آب نوشیدم و به آرامی گفتم : امروز چه مرگت شده که نافرمانی می کنید ! چیزی نگفت ! سکوتش بیشتر مرا رنج می داد. از روی صندلی برخاستم و نوازشش کردم شاید رام شود اما بی فایده بود. مادر اخم هایم را

خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا خانم پرستار بالای سرش آمد و گفت: - هنوز باور نمی‌کنم شما روی تخت بیوفیتد مانوی بزرگ... مانو دیبانگو نگاهی به پرستار انداخت و با صدای ضعیف و شکسته گفت: - دنبال خیلی چیزها بودم. نه برای خودم. برای همه مردم دنیا... صلح، آزادی، رفع گرسنگی، ماندلا... پرستار

زیبایی

روزهارامی توان زیباترکردباگلهای که بوی خوبی به مشام آدم می رسانند.وتلخی بوی دوداتومبیل وبوی تندی که درفضای پیچیده این فقط بوی باران ودرختان سربرفلک کشیده ای که برای هرکسی می تواندزیبایی رابه یادش بیاورد.زیباست بوی فصل خداوندکه درهمه روزهامی توان آن رادرقلب وروح احساس کرد. درتمام

برگ های دربند

برگ های دربند چراغ های رنگین شهر نمایان شده بود ،ابرهای خشم الود ماه را در میان خود پنهان کرده بودند ؛وبه مهمانی آسمان قدم زنان می امدند .با صدایی ک سراسر ذهنم رافرا گرفته بود ،لرزه به تنم افتاد،خودرا کناره کشیدم دستانم را در هفتیه لباسم فرو بردم وبه راهم ادامه دادم هرچه پیش میرفتم برگ های بیشتری هم قدم خود میدیدم

هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو

نمایش مشخصات علی ستارزاده هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو! حتی از آنهایی که در اوج نیاز رهایت میکنند! حتی از آنهایی که رؤیاهایت را مسخره میکنند! حتی از آنهایی که روی زخم هایت نمک میپاشند! حتی از آنهایی که جواب اعتمادت را باخیانت میدهند! حتی از آنهایی که با ژست صمیمیت از پشت خنجر میزنند! حتی از آنهایی

لحظه وداع

نمایش مشخصات مجتبی زمانی نیشابور و لحظه وداع معشوق لحظه اش تلخ تر از زهر، تلخ تر از خنجر، تلخ تر از داغ عزیز باورش سخت تر از باور مرگ، باورش سخت تر از سخت ثانیه هایش دیر تر از قرن و آهسته تر چشم ها سوزان و گریان  حس و حالش بدتر از سیاهی و تاریکی و بامداد شروع میشود، چشم بی گناه به ریختن اشک، و دل ساده به بیتابی دوری، دستان به جراحت،  و منطقی که بی منطق میشود

بازگشت جاودانه

نمایش مشخصات ک جعفری اسیر جنگی بود.5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. اما او را نکُشتند. بچه ها و شوهر را کُشتند. او را نکشتند. زیرا زیبا بود. در سرزمین های نفرین شده ، آنجای که تفنگ سلطان است، همه چیز

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شعر نیما _ سبک نیما

نمایش مشخصات حسن ایمانی شعر نیما _ سبک نیما نیما چهارده سال سن داشت. عاشق شعر به سبک نیما یوشیج. چندتایی شعر سروده بود که یک روز حال و هوای مادر با شنیدن شعرهایش عوض شد. حال و روز دو تا داداش دیگر هم. ولی بابا قضیه‌اش فرق می‌کرد. مگر توی خانه پیدایش می‌شد که بخواهد حال و روزش با شعرهای نیماییِ نیما عوض شود

پنجره ای رو به قفس 3

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) زندگی اش را اگر به تولد ومرگ ودوره های کودکی جوانی میانسالی پیری محدودکنیم می توان گفت که ازجنگل آمارتون پا به دنیا نهادوحوصله اش ازآنجائیکه قبلا بودسررفته وخسته شده بود تا کاربه اینجا رسیدکه تصمیم اش راعملی کرد وبه دنیا پانهاد... از اول اول ازهمه بیزاربود تاآنجا که ازهمه دوری میکردوازهمه چیز وهمه کس گریزان بود

تنها ولی باوفا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند

مرد درون آیینه

نمایش مشخصات علی ستارزاده گاهی چه غم آلود و نالان است مرد درون آینه بی‌مقدمه با لبخندی تلخ بسیار مرا مینگرد سپس مظلومانه بغض کرده و اندکی بعد به آهستگی تمام از چشمان ناآرامش قطرات اشک جاری میشود و در سکوت مطلق آینه با صدای بی صدایی متعدد و پی در پی می گرید؛ از اشک هایش می توان پی برد که چه فراوان حرف های نگفته

فراسوی حقیقت

نمایش مشخصات علی ستارزاده آری میروانا تو راست گفته بودی...! این زندگی یک بازی بیهوده ویک پوچی مطلق بود،اکنون به یقین رسیده ام که این دنیا بی ارزش ترین آفریده خداست! وسرانجام دراین ایام به این راستی پی بردم که حقیقی ترین اتفاق دراین دنیا تنها مرگی بی صداست... حال که موهایم به رنگ دندان هایم درآمده، حقیقت واحد

عشقم بگم تو فقط بگو جونم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو ای هر نفس بهانه ای منی سلام امروز میگم از قدرت های با ور نکردنی بعضی ها هستن کوه جا بجا میکنن بعضی ها هستن زمان نگه میدارن بعض ها هستن اتیش میخورن بعضی ها هم هستن که باد اب هوا رو کنترل میکنن الان حتما میگین من دیونه شدم اینا کار خداست باشه بابا من دیونه ولی منم این قدرت دارم

بخاطر یک پنجه پنیر!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی در زمستانی نه چندان دور روباهی بی فریب و بی حیله، به طمع تکه ی بزرگی از پنیر با تملق های بی حد و بی اندازه، زاغکی را در رسیدن به مسند قدرت همراهیِ بسیار نمود. زاغک چون بر شاخه ی سبز و تنومند قدرت نشست، روباه به طمع تکه پنیر رویاهایش نزد او رفت. زاغک گفت:(( ای روباه مطابق معمول چشمانت

شهرسکوت

دانیال شروع به عوض کردن لباسهای خودکرد.ولباس کاررابه تن کرد.خیلی روزخوبی برای او بود.چون می توانست کارهای راکه یادگرفته به نمایش بگذاردولی همش به فکراستادمحمودبودکه دوست داشت .اوهم اینجابودکنارش تاباراهنماییهایی که اون می کرد.بااعتمادبه نفس کارخودراآغازکند.بنابراین شروع به کارکردن کرد

وارونگی سیال

نمایش مشخصات بهروزعامری وارد رستورانی می شوم سلام میکنم هنوز آواز بیان سلام بپایان نرسیده ،ضربه ی گیج کننده ای به پشت سرم می خورد وقتی برمی گردم لبخند جوانی از عصبانیتم می کاهد تا بخود می آیم که دلیل این کارزشتش را بپرسم با همان لبخند می گوید شاید شما اطلاع نداشته باشید مدتیست که این واژه بمنزله ی توهین

عشق مرز نمی‌شناسد

نمایش مشخصات حسن ایمانی عشق مرز نمی‌شناسد دیدارهای این چند روز با بقیه دیدارها فرق می‌کرد. شاید قبلاً می‌شد همدیگر را در آغوش کشید و بوسید اما این بار... خب سن و سالی از آن‌ها گذشته بود و به توصیه دوستان باید مراقبت می‌کردند. به خصوص دوستانی که آن‌ها را می‌شناختند. دیگر می‌رفت که دیدارهای این دو عاشق و معشوق، تیتر اول رسانه‌های جهان شود

عشق جنگ زده

نمایش مشخصات سید صالح فتوحی درست ۱۸ سال بود که او را می شناختم، دقیقا از دوران بچگی. بهترین دوست و همبازی من در دوران کودکی بود. خانه آنها در همسایگی ما بود در یک روستای کوچک در فرانکفورت آلمان. پدرش یک کشاورز زحمت کش بود و مادرش زنی مهربان و شجاع اما بیماری او را زود از پای در آورد و ماتیاس در سن ۹ سالگی مادرش را از دست داد

مرگ خبر نمی‌کند

نمایش مشخصات حسن ایمانی مرگ خبر نمی‌کند توی کوچه خیابان‌ها پُرشده از آدم‌های مریض! ویروس کرونا همه جا پخش شده است. در خانه می‌مانیم، همین!خانواده باید در قرنطینه باشند تا مرگ به سراغ ما نیاید و شرّ ویروس کرونا کنده شود. این یک دستور قطعی از سوی پدر خانواده بود. مادر خانواده هم بخاطر رهایی از بلا و مرگ با پدر هم عقیده بود

سرگردان

نمایش مشخصات لویذا هدایتی به خاطر قد کوتاهم هميشه احساس مي کنم مردم از بالا به من نگاه مي کنند. موهايم را کمي سيخ کرده ام تا ابهت بيشتري داشته باشم اما در عوض نگاه بد افراد را رويم احساس مي کنم. هميشه به خاطر اينکه مدل گوشهايم کمي زاويه دار است خجالت مي کشم. آنقدر به اين مسائل فکر مي کنم که ناگهان پايم پيچ مي خورد و داخل جوي آب مي افتم


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >