آرشیو داستان

پر پرواز (۱)

نمایش مشخصات طراوت چراغی از نفرت میترسم ،یاد گرفتم بهر حال هر کسی نظری دارد . از درد میترسم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است. از سرنوشت میترسم زیرا ،میدانم من توان تغییر دادن آن را دارم . و بالاخره از تغییر میترسم): تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم روزی قبل از پرواز کردن کرمی بیش نبودن

جرات

نمایش مشخصات حسن ایمانی جرات فرمانده با تعدادي از سربازهايش در خط مقدم به محاصره دشمن درآمدند. فرمانده همه سربازها را دور هم جمع كرد و گفت: _هر سربازي پيشنهادي به ذهنش ميرسه بگه! يكي گفت: _سرباز كه جرات نمي كنه به فرمانده پيشنهاد بده! فرمانده گفت: _اوني كه با جرات تا خط مقدم اومده جرات هر كاري رو داره!

کبوتر سیاه

نمایش مشخصات سعید کنف چیان کبوتر سیاه با سرفه های ممتد خیابان بی انتهایی را طی کرد، خیابان سیاه بود، آسمان سیاه بود، بر در و دیوارها پرچم و پارچه ها و بیرق های سیاهی آویخته بودند. سیاه بود البسه ی که بر تن داشت و حتی چشمانش، روی و صورتش و روح اش، در عین هوشیاری مست بودن را دوست داشت،همه چیز را سیاه می دید از

جيغ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جيغ يك بار توي دانشگاهِ هنر درباره تابلوي "جيغ" اثر ادوارد مونك كنفرانس خوبي داد. دو بار به طُرقبه مشهد سفر كرد براي تماشاي جنگل جيغ!. سه بار فيلم "جيغ" اثر وس كريون را از اول تا آخر ديد! چهار ماه بعد از ازدواج با اولين دعوا و جيغ زنش، يك ماه از خانه فراري شد!! از كتاب "سه

آخرین انسان

نمایش مشخصات علیرضاهزاره آرام آرام به سمت پله ها می رفت پرپیچ‌و خم چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند اما دنبالش بودند او آخرین بود نفس نفس می زد در پشت سرش شکست به عقب نگاه نمی کرد فقط سریع شروع به حرکت کرد پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت صدای پایی از پشتش نمی آمد خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر

عشق او

نمایش مشخصات رکسانا کویره - [x] روزهاي اول بود كه حس ميكردم عاشقش شدم انگار.. نگين دندون ش وقتي كه مي خنديد برق خاصي داشت! انگار بيشتر جذبم مي كرد ...هربار بيشتر از قبل بهش دقيق مي شدم! دندون هاي مرتب و سفيد زيبا كه موقع خنديدن بيشتر برق ميزد! از خنديدن هاش لذت مي بردم... انگار وقتي كه مي خنديد منو با خودش مي برد توي يك دنياي ديگه

داستانک : شماره 103

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی در یه غروب پاییزی که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود با دوست دخترم داشتیم تو پیاده رو قدیم میزدیم می گفتیم و می خندیدم وَ حسابی خوش می گذروندیم تا اینکه پیر مرد مُسنی که داشت از کنارم رَد میشد آهسته دَرِ گوشم گفت: "پسرجان ، مواظب باش ، اینجا برای شاد بودن ، مجوز باید داشته باشی"

جلسه جنگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جلسه جنگ نقشه روي ميز پهن شد. معاون رئيس جمهور عينكش را به چشم زد. ژنرال كين درباره شهرهاي روي نقشه و كشتار غيرنظامي ها گفت و وزير هم درباره بودجه جنگ. ژنرال ماير ليست تجهيزات را خواند و نماينده مجلس هم دو پيشنهاد داد. جلسه كه تمام شد ژنرال ماير يك تفنگ آب پاش خريد و به سرعت خود را به جشن تولد نوه اش رساند

عاشورا

sبسمه تعالی جمله کوتاه من : نام حسین (ع) , شرم قلب عارفان است نویسنده : سید محمد حسین شرافت مولا

دوست

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد

آه آناستازیا دخترم (0)

نمایش مشخصات بهروزعامری مادر بزرگم که مادرِ مادر بزرگ توهم بود،شبها قصه تعریف می کرد که شاهزاده خانوم در بند از وزیر خردمند می پرسد : وزیر چگونه رها شوم؟ وزیر خردمند می گوید : نخست اینکه برو و نایست ؛ دوم سر راه هر دری بسته بود بازکن و هر در باز را ببند هر موجود بسته ای را آزادو موجود رها را به زنجیر بکش

خدا را سپاس

نمایش مشخصات حسن ایمانی خدا را سپاس با نگاه به تكه هاي ابر گفت:_خدا را سپاس. چه ابرهاي زيبايي!... با بارش باران گفت:_خدا را سپاس. چه باران دلنشيني!... بعد از باران هوا خنك شد. نفس عميقي كشيد و گفت:_خدا را سپاس. چه هواي خوبي!... وقتي براي سخنراني خود را به سمينار رساند و پشت تريبون قرار گرفت خيلي از حاضرين

گوک،کل بخش اول

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است می دانستم خواهر زاده ام خانوم (گ) دراین زندگی مشترک به مشکل می خورد ، اما عادت ندارم این دانستن را مرتب برخش بکشم هرچند این ازدواج آنقدر بیهوده بود که مطمئنم اگر شماهم جای من بودید به هزار دلیل محالفت می کردید اما من فراموش کرده ام الان در جنوب میدان آزادی قرار

سخنرانی

نمایش مشخصات لویذا هدایتی همه ي حاضران دست زدند. چند نفر قصد سوت کشيدن داشتند که با نگاه غضبناک سخنران- که آمده بود از داستان خود در برابر منتقدش دفاع کند و به قول خودش دست به افشاگري فرهنگي بزند- منصرف شدند. دستش را بالا آورد و صفحه اي از مجله ي مورد نظرش را به همه نشان داد. به پايين صفحه اشاره کرد:" در اين قسمت شما مي توانيد توهين مسئول اين صفحه را نسبت به من ببينيد

آقای کثیف

نمایش مشخصات سعید کنف چیان آقای کثیف یک شب سرد زمستانی،با یک عالم رویاء که آقای کثیف را فرا گرفته بود سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاءاش راه به حقیقت داشته باشد.آقای کثیف بازنشسته یکی از ارگانهای نظامی بود ولی با شصت سال سن هنوز خیلی خوش تیپ و دل

افکار کودکانه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد با دوستانم عهد می بستیم که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم در غم ها ، شادی ها با هم باشیم مانند کودکی در کنار هم روزها و ماه ها هرروز باهم باشیم بگوئیم

گمشده ای می جویم!

نمایش مشخصات سعید کنف چیان گمشده ای می جویم! نویسنده: سعید کنف چیان امروز هم او را دیدم که از پشت پنجره خانه نگاهش خیره به من بود, با لبخندی ملیح مانند روزهای دیگر, چه آن روزهای غم زده زمستانی و چه در این تابستان تلخ, تنها دلخوشی ام گشته است, نمی دانم ولی برای دیدنش دلم پر می کشد, شوق نفسم را بند می آورد و قلبم به پرواز در می آید

آتش و کاغذ

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی نور آفتاب به _ دخترک دست فروش ، که به پارگی لباسش خیره شده بود _ می تابید. ناگاه پروانه ای هفت رنگ توجه کودک را به خود جلب کرد. کودک از روی سبزه زارهای بوستان برخاست و به تعقیب آن پروانه پرداخت. پس از دقایقی اندک ، پروانه بر روی شمشادهای سرسبز نشست . دخترک آنقدر غرق پروانه شده بود که متوجه سنگ مقابلش نشد و زمین خورد

خواب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 sگاهی مثل یه ادم متوهش زود از خواب پامیشم و درگیر اینم که نوبل رو جز اهدافم بذارم یا نه ،گاهی به فکر صبحانه و گاهی در فکر گناهی تازه گربه ی تجاوز کننده به سگ ام که اسکیزوفرنی داره پای تلویزیونه..... . رادیو باز میگوید :این صبح دل انگیز بهاری بر همه شما مستدام و پراز نشاط باد.

داستانک : شمره 101

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم مردم چرا کم کتاب میخونن پیرمرد ،لبخندی زد و گفت: کتاب یه آینه س که درون شخص و بهش نشون میده عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش اینا دوس دارن با اونچه که از زندگی و جامعه برای خودشون ساختن عمرشونو تموم کنن عده ای دیگه

صفر چل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟ به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟ اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باید خیلی کارها یاد بگیری تا از زندگی لذت ببری یکی از مهمترین آنها !مدرسه رفتن هست که سرنوشته انسان را تغییر خواهد داد خداوند انسان های که تلاشگرباشند را دوست دارد.و بیشتراز همه باید بیاموزی و آموزش بدی اگر مدرسه نروی چطور می توانی وظیفه ات را انجام دهی دختر خوبم . حالا راه فراری

یک عاشقانهٔ بی پایان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم

حواس جمع

نمایش مشخصات حسن ایمانی sحواس جمع در مسابقه دو و ميداني ناشنوايان "استوارت" قهرمان شد. خانمِ خبرنگاري خود را به او رساند و گفت: _اگه حواست جمع نبود هرگز قهرمان نمي شدي! استوارت نفس نفس زنان گفت: _صداي شمارو نمي شنوم خانم... اگه حواست جمع بود خبرنگار مشهوري مي شدي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جوابِ رد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه این‌بار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را می‌دهد و خلاص!. احمد که کشته و مردهٔ زری است،

وقتي ما هستيم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی وقتي ما هستيم! رئيس دزدهاي دريايي با دوربين به افق خيره شد و زير لب گفت:_جزيره شيطان رو دارم مي بينم!... شيطان گفت: _چطور خودم از اين جزيره خبر ندارم! رئيس دزدها خنديد و گفت: _تو همه چي توي اين دنيا داري ناقلا!... اصلا وقتي ما هستيم تو توي دنيا چه غلطي مي كني؟! از كتاب "سه خط قصه!"

چه انشایی بنویسم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی دست کوچکی روی کاغذ قرار گرفت تا انشا بنویسد. موضوع انشای داده شده این بود که یک روز خود را کامل توصیف کنید. من امروز با سر و صدای همسایه ی روبرویی بیدار شدم. پدرم هیچ وقت صبح ها زنگ ساعت را نمی گذارد چون ما هر روز با شنیدن حرف های بد همسایه ها بیدار می شویم. آنها خیلی تق تق درهایشان را می کوبند و در راهرو به هم بد و بیراه می گویند

ابر های سیاه

نمایش مشخصات محمد رازانی او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد حواسش به من نبود. ولی من تمام حواسم پرتِ او بود. تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد. با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود. سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد

موفق و اما عمل

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 مکالمه ی دو انسان امروزی یکـ:از نظر من موفقیت یعنی مثل وین دایر بودن یا نوشتن کتاب هایی که کلی پول توش داره دو:ولی از نظر من اون جدا از ادمیه،ازش برداری چیزی نمیمونه اما ارامش از خوب بودن میاد و،میتونه به ادم حس رضایت و دراخر حس موفق بودن رو بده نفر اول بعد از پایان مکالمه میرود

پیر گوشی

نمایش مشخصات رضا فرازمند sداستان می نوشت تاشبها برای بچه ها بخوانندوبچه ها راخواب کنند. وروزها بزرگترها بخوانند وبیاموزند از خواب بیدار غفلت بیدار شوند.نه این شد ونه آن .دیروزدیدمش فقط یک جمله گفت.گفت گویی گوشها سنگین شده


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >