آرشیو داستان

خیال و خواب

نمایش مشخصات شادمان هستیار مانند شکوفه ای خوابیده بودم،در واقع نخوابیده بودم بعد از شناختنت نگاه کردن به دنیا برایم لذت بخش بود پشت کوه ها طلوع کردی و زیبایی چهره ام از شوق شعله ور شد صدات کردم:ای آفتاب،آفتاب؟هی فلانی! گفتی:سلام!گل زندگی ام،من پروانه ام پروانه تو روی شونه هام اومدی و باهم گفت وگو کردیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شکار پدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت : پسرم ! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسایه گفت : این شکار نیازی به تفنگ ندارد. بیمار دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود

اشک شوق

نمایش مشخصات زهرا میرزایی بسم الله الرحمن الرحیم داستانک (اشک شوق) امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع بودند و مشغول صحبت کردن، مسعود مثل همیشه با پُز و ادا از شغل باباش حرف می زد یکدفعه یکی از بچه

دختر خانواده اسمیت

صبح روز پنجشنبه بود. ابرها انگار تمایل به باریدن داشتند. سامی نامه را تا کرده، روی میز کار کنار پیپ پدربزرگ گذاشت. چشمانش را مالید. وای خدای من، امروز است..مسابقه تیراندازی که مدت ها انتظارش را می کشید. تلویزیون را خاموش کرد. قطره های آب از پنجره سر می خوردند. نگاه سامی به بالماسکه سارا که از جشن تولدش جا مانده بود برخورد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری یلدا مرد تا گفت : یلدا را دوست دارم .زن عصبانی شد و گفت : کدام یلدا ! مرد گفت : مگر چند تا یلدا داریم .زن لحظه ای فکر کرد و گفت : در همین کوچه پنج تا یلدا داریم.مرد سری تکان داد و گفت : من که آنها را نمی شناسم .زن فریاد کشید و گفت : مگر می شود ؛ کارمند ثبت احوال باشی ؛ آنها را نشناسی ! مرد گفت : من فقط یک یلدا را می شناسم

سگی را به سگی ببخش!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چشمانش را کمی می‌مالد. خمیازه‌ای عمیق می‌کشد. نشانه‌ای بین صفحات کتاب قرار می‌دهد و آن را می‌بندد. کتاب قطور را بالای سرش می‌گذارد. عینک ته‌استکانی را از روی چشم برمی‌دارد. آن‌قدر خسته است که زود خوابش می‌برد. در خواب دوست مرحومش مهدی قوام را می‌بیند. در میان کاخی ست؛ کاخ در میان باغی ست؛ باغ در فردوس برین

منجلاب

نمایش مشخصات مبینا صادقی آب بیش از یک دوره به عقب گشت و به سرش چشم انداخت چیزی نمی فهمید ؟ می رفت و می رفت ولی نمی دانست کجا و وقتی دانا از آنچه که رفته برای همیشه متوقف شد و ابد گاه ، متروک برای خودش سر و سامان داد که هر آن کس در آن پای نهاد اسیر دردی بی بازگشت و عقب گرد خویش بر ماهیتش چربید و انسانی با عقب

زنگ آتش

نمایش مشخصات ماریه آزاد زنگ تفریح به صدا در آمد .زنگ موبایل معلم هم از کیف شروع به نواختن کرد.قبل از بچه ها از کلاس بیرون رفت.مونا و یکتا هنوز مشغول نوشتن تمرین ها بودند.مریم هم خوراکی اش را از داخل کیف برداشت و صبا کتاب و دفترمشقش را از روی میز برداشت تا داخل کیف بگذارید.عسل از بیرون دوید و یادش آمد کاپشن

پیرمردارزوهایم

نمایش مشخصات نگین پارسا عروس فصلها بی تابانه منتظر به نمایش گذاشتن زیباییش است و پیرمرد تنها به سختی میگذرد عروس فصلها حریص تر میشود و پیرمرد شکسته تر عروس فصلها میجنبد تا پیرمرد به اخر خط برسد تا او شروع کند بازی اش را با داوری به نام دنیا...اما گویا این شروع طول میکشد به اندازه ی سه شعر !!سه شعر 30 بیتی!و

راز نگهدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی راز نگهدار می خواهند ریشه من را بزنند! می خواهند دستگيره و قفل و لولایم را دربیاورند و بیاندازند توی جعبه ابزار! با این کار وانمود می کنند که به فکر روز مبادا هستند. طوری نیست. همین که به فکر روز مبادا باشند خوب است. تمام گرفتاری ها حاصل نادیده گرفتن روز مباداست. اگر صدایی نداشتم که شنیده شوم ، بجایش دلی دارم که کلی راز و رمز با خود دارد

رها در رویا

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیشب درخواب خودم را دیدم ؛ خوابیده برروی شانه های نسیم رو به آسمان با دستانی باز باز در دامنه ی دشتی پراز زنبق های وحشی آرام آرام رو به انتهای دره سٌر می خوردم و با دستانم زنبق های سفید در حال رقص با نسیم را لمس میکردم . صخره سنگی دستم را خراشید و خونی سیاه برروی گلبرگهای سفید

« حادثه ای که هرروز آرزویش کرده بودم »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی پایین پله ها افتاده بودم و از درد به خودم می پیچیدم... تمام حافظه ام انگار که در لحظه پاک شده باشد، هیچ تصویر- و حتا واژه ی معناداری را به یاد نمی آورد! بدنم یخ کرده بود و به شدت می لرزید... درون گوشم قطاری درحال حرکت، ممتد و کش دار سوت می کشید... و من، از هم پاشیده شدنِ مغزم را روی ریل

قراری عاشقانه در یک کافه خواب زده

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خواب دیدم به خواستگاری دوست چندین ساله ام رفته ام که تغییر جنسیت داده و تبدیل به یک دختر زیبا شده. بعد از خوش و بش اولیه و خوردن چایی، بزرگترها می گویند برویم در اتاقی و حرفهایمان را بزنیم. نمی دانستم قرار است چه حرفی بزنیم. ولی انگار حرف زدن عروس و داماد در جلسه خواستگاری از ملزومات جلسه است

"مگر کله ام را خر کنده؟!"

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی "مگر کله ام را خر کنده؟!" ................................ -حالا بهتره یا حالا...؟ -الان بهتره...! - یکباردیگه ... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -این یکی بهتره. -دست بذار روی چشم چپت ! -حالا بهتره یا حالا؟ -یکبار دیگه... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -اون یکی. لابد این را می دانید که در این مملکت تعیین نمره عینک کار بسیار سخت و هزینه بر و وقت تلف کنی است

کلوچه هایی با طعم مرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ ) در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغازه پیرمرد، مرد جوانی بود با کلی وسایل بیشتر اما زیاد مشتری نداشت ،بخاطر اخلاق بدش ،مشتری

رهايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی رهايي در اولين برخوردي كه با من داشت ، خيلي چيزها دستگيرم شد. اينكه بدجوري از درون داغون شده است. اينكه كنترل خيلي چيزها از دستش در رفته و اينكه يك وقت هايي به فكر خودكشي مي افتد! مچاله گي از سر و رويش پيدا بود. كوفتگي هم از يك طرف. كوفتگي نه آن كوفتگي اي كه همه فكرش را مي كنند

الآن بهش بگم؟

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اوه اوه! چقدر عصبانیه! یعنی چی شده؟ انگار از چشمش آتیش می زنه بیرون! الآن وقت مناسبی نیست. خوبه برم بادمجان‌ها سرخ‌کنم تا مهدی یه کم آروم بشه! باید شعله اجاق گاز را کم کنم. مهدی هرقدر بوی بادمجون سرخ کرده را دوست داره، از صدای جلز و ولز روغن بدش میاد! فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شد! چهره

عبور

نمایش مشخصات حسن ایمانی "عبور" ترس را می فهمید. درست مثل ترس آدم هایی که یک جای کارشان می لنگد! تا پنجه های منحني اش به سنگریزه های حاشيه جاده خورد ، تن مچاله اش لرزید. حس نبود که به او فرمان ایست می داد ، غریزه بود. چه کارهایی که از دست غریزه بر می آید! كارش را خوب بلد است. نیشگونی از تو می گیرد که فریاد مخمورت به هوا بر می خیزد

مرده های متحرک

نمایش مشخصات نگین پارسا سراپا گوش میشوم در فریاد سکوت هایم!انجا که نامی اشنادر تمامشان است!انجا که فقط جسمی از من است وروانی که در پی نامی اشنا میگردد!چشمانم میچرخند به دنبال ساعتی که زمان را نشانشان بدهد دریغ از یک ساعت و چند عقربه گویا باز ساعت را شکسته ام چون برای به دنبال خویش بودن زمان نمیخواهم! ارام

بچه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ¤ بچه... "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از وقتی که دختری نابالغ بود، وردست مادرش که اون هم ماما بود، فن و فوت کار را یاد گرفته بود و تقریبأ تمامی بچه ها و جوانان فعلی ده رو او به دنیا آورده بود

از غم خون دل من

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sسرش را از روی بالش برمیدارد و بلند داد میزند گرچه ز محنت خارم کرده ای .. شوهرش شششویش از اتاق داد میزند :خموش بخور از شرب شراب انگورت چشمانش برق زده لیوان را بر داشته مینوشد سی دی میخواند شد خزان گلشن اشنایی آب لیوان را تف میکند ...

تی ریپ دهه ی شصتی

نمایش مشخصات رضا فرازمند کنار تابلوی اعلانات دانشگاه ایستاده بودم .چشمم به یک اعلامیه افتاد شروع کردم به نچ نچ کردن. آره خودش بود-خود خود خودش/// دست گرمی شانه ام را فشرد . کمی جلو تر آمد .استاد چی شده ؟؟؟/ از کنار تابلوی اعلانات پاورچین پاورچین دور شدیم وشروع کردم به تعریف کردن-...همیشه عادتم این بود که

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت اول ماهیهارو از توی کاسه روی سینک برداشتم و با احتیاط توی تنگی که قبلا آماده کرده بودم ، انداختم و تنگ رو کنار قران توی سفره هفت سین گذاشتم دیگه کامل شد. دوباره نگاهی به هفت سین انداختم . تا چیزی و از قلم ننداخته باشم. آیینه وقرآن .سیب قرمزخوش رنگ, سماق, سیر ,سنجد , سبزه, سرکه , سکه ویه شاخه گل سمبل

پیرمردها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطبِ دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر هستند؟ جوابی ندارم

مجنون

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند! اما فقط برای

نمی خوام خاطره بفروشم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی "نمی خوام خاطره بفروشم!"        خورشید تا آنجا که جا داشت پشت ساختمان های کوچه پنهان شد. با سرعت جت خود را به خانه رساند. یک ربع دیر تر از ساعت مشخص! درست مثل سه روز پیش! کلاسورش را پرت کرد کنار پشتی قرمزی که رنگ پریده تر از جلد کلاسور بود. یک متر آن ورتر از کرسی. آدامسش را فرستاد ته

چی ساختی از من...

نمایش مشخصات هادی هادوی s- سلام خوبی؟ کجا میری؟ +دارم میرم از این شهر -ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟ + سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

هم تئاتر، هم کنسرت!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: به‌به! پیش‌فروش بلیت یه تئاتر جدید شروع‌شده! دومی: تئاتر چیه؟ کنسرت خوبه! نگاه کن! بیشتر بلیت هاش فروخته‌شده! اولی: ولی من تئاتر را بیشتر دوست دارم! حداقل یه ماه اجرا داره! سومی: ولی من هر دو را دوست دارم! کنسرت، تئاتر! دومی: نمی شه که دوتاش را رفت! سومی: چرا نمی شه! تئاتر ساعت

وقتی که تو سرطان نمی گیری!

نمایش مشخصات شیدا محجوب اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت

مالیخولیا

•• . غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >