آرشیو داستان

یکی از روزهای چهل و چند سالگی

نمایش مشخصات آرش شهنواز آفتاب مرداد تهران بی رمق شده بود و مثل هر روز عصر موقع برگشت درختان حاشیه اتوبان صدر را برانداز می کردم . باد البرز در شاخه ساران زیرفون ، نارون ، توت ، اقاقیا ، زبان گنجشک و چنار می پیچید و برگ هایشان را آرام آرام پیچ و تاب می داد . صدای sezen aksu از پخش می آمد که Unuttun mu Beni ( فراموشم کردی؟ ) را زمزمه می کرد

ماجراي شوهر بيمار

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي شوهر بيمار بسكتباليست مشهور با رفقايش توي كافه نشسته بود كه زن فقيري وارد شد و براي مداواي شوهر بيمارش طلب پول كرد. بسكتباليست فوري يك چك با مبلغ بالا به زن داد! دو روز بعد يكي از رفقا به بسكتباليست گفت كه آن زن كلاهبردار بوده است!... بسكتباليست با خنده جواب مي دهد: _ چه خوب!!

پیامک خالی

نمایش مشخصات کیوان محمدی همین‌جوری یک پیامک خالی فرستاده بود. البته گویا چند تایی فرستاده بود که یکی‌اش به صورت اتفاقی به دست من رسید. اول به نظرم رسید مزاحم است اما نبود. فقط می‌خواست با یکی حرف بزند. حتی وقتی فهمید که مثل خودش پسر هستم و اصلا در یک شهر دیگر زندگی می‌کنم تفاوتی ایجاد نشد. فقط می‌خواست حرف بزند

گل پامچال رسوایی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی کودکی ام را میبینم، در انبوهه درختان باران خورده ، پسربچه ای را کنجکاو خیره به گل های سرخ انار میابم، که محو شکوفه ی کوچک و سرخ آتشین گل اناری از شاخه جدا شده، صدای قدمهای نگران مادر سکوتش را به دلهره می اندازد، پسرک گل انار را از متن سنگ فرش حیاط می رباید تا مبادا مادرش سقوط

يك عدد درشت بر باد رفته

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك عدد درشت بر باد رفته بعد از هفت سال به طور ناگهاني طلبكارش را توي خيابان ديد! دست و پايش را گم كرد و بريده بريده گفت:_...چهار هزار لير بهت بدهكارم. مي خوام هفتاد لير ديگه امروز بهم قرض بدي و سي لير هم فردا! اون هفتاد لير رو سه روز ديگه و اون سي لير رو ده روز ديگه بر مي گردونم. روي هم چقدر ميشه؟

وصیت پدر

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی روزی پدری به پسرش گفت: پسرم زمانی که من مردم ,وصیتی را برای تو نوشته ام و آن وصیت را همراه ثروتی عظیم در صندوقچه ای  که زیر درخت بزرگ در بالای کوهستان چال کرده ام گذاشته ام, بعد مرگم به کوهستان برو و آن را در بیاور تا به ثروت کلانی برسی ; چند روز بعد پدر میمیرد و فردای آن روز پسرش

ساعت مچی

نمایش مشخصات حسین مولایی ساعت‌ها همیشه روی دیوار آویزان هستند، این دیگر برایم جذابیت ندارد؛ من دوست دارم که ساعت همیشه همراهم باشد. ساعت مچی اختراع خیلی جالب و دوست‌داشتنی است، پول داشتن همیشه جزء آرزوهای بزرگم بود اما خوب همیشه به خاطر وضعیت درآمد پدرم، بی‌پول بودیم. اون روز شنبه بود، سر کلاس ریاضی

به یادتم سرباز فصل دو

نمایش مشخصات نرجس اکبری بی قراریای دلم بیشتر شد. انگاری با یاد اوری شب بیشتر از قبل دلتنگ بهرام شدم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن. درست یک ربع بعد رسیدم سر قراربا رها وسایه وبعد از احوال پرسی کردن سایه گفت: _چه عجب بالاخره عروس خانم رسید. لبخندی زدمو گفتم: _واقعا معذرت میخوام بچه ها.واقعا میزون نبودم و بدتر از اون یادم نبود کجا باهم قرار داشتیم

مستاجر و جنس هايش

نمایش مشخصات حسن ایمانی مستاجر و جنس هايش مستاجر همكف واحدش را انبار كرده بود! به حدي هم جنس هايش زياد بود كه توي حياط تلنبار مي شد! چند بار به او تذكر دادم اما افاقه نكرد تا اينكه به سرايدار ساختمان شكايت بردم. دو روز بعد با كمال تعجب جنسي توي حياط نديدم! وقتي تحقيق كردم فهميدم سرايدار توي آن دو روز با

ماه و ماهی

شب بود.. مثل همیشه و تقریبا،همین ساعت،وقتی دلش میگرفت،می آمد و کنار حوض مینشست. کنارش دو فنجان چای بود یکی پُر و دیگری خالی.. مادرش همیشه می گفت:«هیچ وقت چای سرد شده ارزش گرم کردن ندارد» شاید،به همین خاطر فنجان دوم همیشه خالی بود. همان طور که فنجان چای را در دستش گرفته بود به حوض نگاه می کرد

* رویای ماه *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده شب بود، ماه پشت ابر بود و هنگام اخبار شبانگاهی. " زمین کم آمده می خواهند روی ماه هم ویلا بسازند" این را مادرم گفت. یک خبر نشان از شنیده شدن همهمه ی انسان به روی ماه می داد. بیچاره ماه! چایم را نوشیدم و دیگر هیچ نشنیدم. خسته از قیل و قال ذهن پناه آوردم به بستر خواب. رویای عجیبی دیدم.

دعواي خانوادگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی دعواي خانوادگي روز و شب به كيسه بوكس مشت مي زد. به سر و صورت مربي مشت مي زد. توي رقابت هاي قهرماني كشور صد و سي و دو تا مشت خورد، دويست و پانزده تا مشت زد! هيچ مشت زني توان مقابله با او را نداشت. يك ماه بعد، توي دعواي خانوادگي تا نامزدش گفت: _بابام، كل هيكل تو رو مي خره مي فروشه!!...

خواب.خواب.خواب....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از پله ها پایین رفتم خواستم بدون هیچ توقفي پایین بروم فراموشی در ته پله ها مرا به خود می خواند فراموشی همه چیز حتی او..... در تاریکی مطلق خود را به ته پله ها رساندم یک نفس و بدون توقف! زیر زمین سیمانی و مرطوب حس غریبی داشت! بوی نمناک و مرطوب اینجا حس جدا شدن از همه چیز حتی زندگی و

خشم و مرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی خشم و مرد بدجور با رئيس اداره زد و خورد كرد! شبيه فيلم هاي اكشنِ هاليوودي! وقتي با دخالت همكارها قائله خوابيد يكي از كارمندها نامه اخراج را به دستش رساند و يواشكي بيخ گوشش گفت: _آفرين!... عليه زور وايسادي و نشون دادي مردي! سر و رويش را مرتب كرد و با ناراحتي گفت: _اگه خشمم رو كنترل

آزمون وفاداری بشرط چاقو

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی آنچه گذشت پیش از این..... صفحه 02 (بقلم شین براری) #اثر داستان بلند تست وفاداری بشرط چاقو صفحه 002/408 شرمین گواهینامه نداری به درک، اما این ابوتیاره حتی بیمه نامه نداره... شرمین موههایش را زیرکلاه کاموایی پنهان کرد و از ایینه دیواری برای لحظه ای چشم برداشت و سمت مادر چشم دوخت و پوزخندی زد و گفت ؛ خب که چی؟ بیمه نداره که نداره

کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را . یک سرکارگری بود بنام استادمحمد ایشون سرکارگر بچه های بود که سرکوره آجر پزی کار می کردندو وقتی این کامیون می اومد برای بار ایشون کارگر براش پیدا می کرد تا آجر بارکنن یه روز یک کامیون آمد واستا محمد رفت 4نفر پیدا کرد که ماشین بار کنن دونفر می فرستا

لبخند

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از پوزه کوه پیچید. رسیدم لب دیواره گدار. نگاه دوختم به دور دست ها. هیچ کس نبود. لبخند زد و من نی لبک جا دادم روی دندانم میان کوشه لب ها. گله سر به جوی گذاشت و من لب به نی لبک. خندید و خندید. رفت و دست تکان داد. صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد. من آهسته می کردم صدای نی را. ...کار هر روزم است

فالِ زندگی بشر بعد از کرونا

نمایش مشخصات رضا فرازمند ادامه داستان:پیرزن نگاه عجیبی به خطوط ککتاب فالگیری خود انداخت.وگفت می بینم عدد ۵ را فالتان.یعنی بعد از کرونا جمعیت جهان آنقدر کم می شودکه به هر نفر۵ هکتار زمین تعلق می گیرد.فاصله اجتماعی افراد بعلت کم‌‌بود جمعیت ۵ کیلومتر مربع می شود.به هرنفر ۵ ویلا بزرگ تعلق می گیردبه هرنفر۵

ثروت بي مشقت!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ثروت بي مشقت! ميلياردر بعد از صحبت درباره مشقتهايي كه كشيده بود از حضار پرسيد:_ كي ميخواد ثروت منو داشته باشه؟... همه حضار دست بلند كردند! ميلياردر اين بار پرسيد:_كي دوست داره سختي هايي كه به جون خريدم رو به جون بخره؟... همه حضار سكوت كردند! ميلياردر گفت:_من براي افرادي كه بي مشقت دنبال ثروت هستند حرفي ندارم

آدرس گلی

نمایش مشخصات زهرا بارانی از پلیس راه عبور کردم. در حاشیه جاده، خانه¬های مخروبه ای پیدا بود. به کوچه ای وارد شدم. ماشین در فراز و فرودهای زمین بالا و پایین میرفت و گاهی کف ماشین با زمین اصابت میکرد. باران دیشب با خاک زمین هم بستر شده و گل های نرم متولد شده بود. در کوچه، دم گل های زمین چرخ های ماشین را به اسیری

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ممنوع ! محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛ اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع ! همه‌ ی حضار خندیدند

ماجراي گلِ سر

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي گلِ سر تا گلِ سر را توي ماشين ديد قاطي كرد! فحش بود كه از زير زبانش بيرون مي جهيد. اصلا نگذاشت شوهر چيزي بگويد. هنوز ساك و چمدانش را نبسته بود كه تلفن خانه به صدا درآمد. دويد و گوشي را برداشت. صداي نرمي از پشت گوشي شنيده شد: _سلام زن دايي جان... خواستم از دايي تشكر كنم منو از دانشگاه

مروارید

نمایش مشخصات زهرا بارانی با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد

هست ولي نيست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی هست ولي نيست! پسر ماسك را روي صورت چسباند و فرياد زد:_من سوپرمنم!... مادر گفت:_منم مرد عنكبوتي!... دختر كوچولو گره شنلش را سفت كرد و گفت:_منم بَتمَن!... پسر دويد گوشي تلفن را برداشت و به پدر زنگ زد: _من سوپرمنم، مامان مرد عنكبوتي، آبجي بَتمن!... تو كي هستي؟ پدر فوري گفت:_اوني كه هست ولي

از ترس نفرت کن قسمت ۲

آلسا به خونه جادوگر رسید. و درب را زد جادوگر مهربان درب را باز کرد و به آلسا، گفت خوش آمدی آلسا جون .آلسا گفت:شما اسم من را از کجا میدانید. جادوگر پاسخ داد :کار ما جادوگرها اینکه هر کی که پیش ما میاد اسم اش را دریابیم. آلسا حیرت زده شده بود جادوگر اون را به اوتاق صالون راهنمای کرد و آلسا

خط شکن

نمایش مشخصات حسین مولایی شب قبل عملیات بود، احمد باذوق و شوق روی تپه نشسته بود، نگاه‌هایش را به پوتین‌هایی که تازه داده بودند خیره کرده بود؛ با خودم گفتم حتماً دلش نمی‌آید آن‌ها را برای عملیات بپوشد! مدت‌زمان زیادی بود که از پوتین‌های نو خبری نبود، عملیات باقدرت شروع‌شده بود و به یک محور حساس رسیده

نقاشی

نمایش مشخصات حسین مولایی دخترک سخت مشغول نقاشی کشیدن است، نقاشی زیاد تعریفی ندارد؛ چند تا کوه و درخت و یک‌خانه ساده.گاه‌گاهی نیم‌نگاهی هم به پدرش که روی مبل نشسته می‌اندازد.نقاشی تقریباً تمام‌شده و فقط رنگ‌آمیزیش مانده است.دخترک بلند می‌شود و از اتاقش یک بسته مداد رنگی می‌آورد. بهترین و خوش‌رنگ‌ترین

بي اجازه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی بي اجازه! مهندس فرزان يك دفتر خصوصي توي مجتمع اداري صدف اجاره كرد. يك روز كه با يك تاجر آلماني براي عقد قرارداد جلسه گذاشته بود، ناگهان مالك دفتر بدون هماهنگي وارد جلسه شد و مثل طلبكارها روي صندلي نشست. مهندس فرزان با تعجب گفت: _شما عادت داريد بي اجازه وارد جلسه خصوصي بشيد؟ خدارو

گلفروش

نمایش مشخصات حسین مولایی خارجی/روز/کنار خیابان //چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند. //صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند. //مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد

من قانع نمی شوم!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من قانع نمی شوم من قانع نمی شوم صدای سرفه های پی درپی زمین مرا ترساند! در طاقچه ی خانه مادر بزرگ پی شربت سینه می گردم پی یک قاشق استراحت پی فنجانی پر از خرناسه من گیج شده ام من گیج شده ان تن بیمار زمین هیچ طبيب ی را قبول نمی کند! تن بیمار زمین حتی از آفتاب م بیزار است این روز ها


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >