آرشیو داستان

او و یک کتاب حرف

نمایش مشخصات امید محترم این کتاب چند آقا ... همیشه عاشق کتاب و شعر بود همیشه ادمای ته استکانی ژولیده رو دوس داشت ... ساده بودم ساده میپوشیدم ساده رفتار میکردم عین این کارمندایی که ساده و اتو کشیده میرن اداره و برمیگردن و کل زندگيشون فقط همینه ؛ گرفتار یک روزمرگی شده بودم ... میگفت مرد باید مجنون باشه لیلی بدون

پارک زندگی

نمایش مشخصات نرجس اکبری توی دنیایی که آدما بدون عشق زندگی میکن. حرف های ناگفته ای وجود داره که هنوز هیچ کس نمیدونه بگه یا سکوت اختیار کنه! دنیابازی در پارکی است که به اختیار خودمون حضور نداریم. ولی چاره ای هم جز حضور نداریم. در این پارک لحظه هایی وجود دارن که ما سوار بر سرسره ی هیجان انگیزی میشویم که پیچ

آلزايمر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلزايمر مي گفت:_ يادم مي مونه! مي گفتند:_يادتون نمي مونه پدر! شما آلزايمر داري... مي گفت:_آلزايمر چي هست؟ خوب ميشم؟... مي گفتند:_ فراموشي... سه ساعت در ميان مي پرسيد: _اسم اون بيماري لعنتي چي بود؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مهربانو، لیلی، مجنون صفت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پس از مرگ شهریار ، مهربانو در دره ای از جنس ناباوری ها سقوط کرد زندگی و روزگار برایش بی مفهوم گشت __مهربانو ، در امتداد شوم‌ترین و کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت

او دریا بود.....

نمایش مشخصات زهرا بارانی چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم. بابا پشت

پرنده ای که عاشق قفس شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و..... تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم

راز بقا

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sتلویزیون راز بقا نشان می‌داد.  زن از آشپزخانه داد زد: «بمیرم الهی! خوردش» و بعد ماهیِ درون تابه را گرداند.

اثیری نیلیا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پارت دوم از پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی               خزان  همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان

نشانه باران

نمایش مشخصات زهرا بارانی نشانه باران "خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد

دیوانه

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی شبی را در کنار دوستان نشسته بودم,فردی از دور سمت ما می آمد یکی یکی از صندلی بلند شدند و گفتند ای وای فلانی داره میاد, گفتم مگه کیه?گفتند:دیوونه است ما بریم تا فحشمون نداده, همه رفتند و من نشستم چون برام جالب بود که چرا اون دیوونه است,اومد پیشم و روی صندلی کنارم نشست و گفت سلام میتونم

نفس_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) رمان نفس_قسمت اول پشت میز قهوه ای سیر آشپزخونه با حالتی بلاتکیف به صندلی تکیه زده بود و مردد قهوه داخل فنجان مقابلش رو هم می زد و لحن بی تفاوتی گفت: - تو واقعا انتظار داری من این شرایط رو باور کنم؟ - نه! ازت انتظار دارم این شرایط رو درک کنی! - چی رو درک کنم؟ چیزی که نمی توونم باورش کنم!

پیراهن مشکی

نمایش مشخصات مجید حجاری تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست. راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد. هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟ منم میگم آره اونها میگن خدا رحمت کنه. راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه. راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم. شاید هم نمیخوام بدونم. از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود

منظم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی منظم! خيلي منظم بود. خيلي منظم با رتبه 15 وارد دانشگاه تهران شد. خيلي منظم از دانشگاه تكزاس مهندسي برق گرفت. خيلي منظم از دانشگاه بركلي دكتراي فيزيك گرفت. خيلي منظم به استخدام آزمايشگاه ناسا درآمد. خيلي منظم در نبرد ايران با عراق "ستاد جنگ هاي نامنظم" را تاسيس كرد! خيلي زود در جنگ هاي نامنظم كشته شد

فرمول مخترع

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرمول مخترع زن تا شوهر مخترعش را در حال شمارش دانه هاي انار ديد گفت: _ خدا يه عقل به تو بده يه خرده پول به من! در اين لحظه مخترع فرياد زد:_ يافتم!!... يافتم!! روز بعد، آقاي مخترع فرمولي كه يافته بود را به يك شركت توليد مواد غذايي به قيمت سي و دو هزار دلار فروخت و همه آن پول ها را به زنش

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

تئاتر پدر

نمایش مشخصات بهروزعامری در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش

تعطيلات

نمایش مشخصات حسن ایمانی تعطيلات "... تعطيلات چيز خوبي است. اگر تعطيلات نباشد آدم ديوانه مي شود. نمي توان روي تعطيلات قيمت گذاشت. چه خوب است مدرسه تعطيل باشد كار تعطيل باشد و همه روزها تعطيل باشد. آدم تا ظهر مي خوابد..." تا معلم اين متن از انشاي من را شنيد دفترم را قاپيد و پاي انشايم نوشت: "نمره 2 ... بخاطر

گوک کُل بخش پنجم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است gok،kol بخش پنجم خلاصه ی چهاربخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش

کالبد اشتباهی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی داستان اول قسمت اول #اسم داستان اول؛ کالبد اشتباهی   ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳنگینی ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سراسیمه و پیوسته ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ، نفس نفس زنان از صحنه ی تراژدی میگریخت، کتابی

زندانبان

نمایش مشخصات مسعود رضایی خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده. یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن. یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه

گور کنها

نمایش مشخصات بهروزعامری شاید من اولین کسی بودم که رفتم بالاسرشون و ازشون پرسیدم این قبرهارو برای کی می کنید گفتند: برای بندگان خدا پرسیدم می دونید اینا این بندگان خداکی و در چه وضعی هستن ؟ کمی فکر کردن و باز شروع کردن بکار، دیگه نمی تونستن مثل اول کار کنن دچار تردید شده بودند پرسیدم ممکنه زنده باشن ؟

عشق لجباز من

نمایش مشخصات نرجس اکبری هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود. گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته. چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست. صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند

آخرین تصویر / حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آخرین تصویر داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم

شکوفه های درخت سیب

نمایش مشخصات نعیمه مرادی شکوفه های درخت سیب درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد. ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند. مادربزرگ را خیلی دوست داشت مادربزرگ مادربزرگ

نامه ای به رنگ برف ها

نمایش مشخصات محمد علی قجه به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود

ترش لیمو ترش

نمایش مشخصات نعیمه مرادی باغ لیموترش در جنوب و خانواده ماهی فروش شهر ، سرشناس و با وقار و مهربان پنج پسرو یک دختر که مرد ماهی فروش ، سالار با ماهیگیری با کشتی کوچک در دریای جنوب و فروش لیمو ترش های باغ ،شکم آن ها را سیر می کرد. زن ، نجمه بانو ، با چاقو پولک روی ماهی ها را می تراشید و پس از باز وتمیزکردن شکمشان ، داخلشان را باپیازداغ پر می کرد

پسرک دستفروش

نمایش مشخصات طراوت چراغی تابستان بود و هوا گرم گرم آن هم هوای جنوب، پسرک دستفروش با آستین لباسش عرق پیشانی اش را خشک کرد و نگاهی به عروسک های چوبی دست سازش انداخت ؛ عروسک هایی با شنل های رنگی : صورتی- آبی - بنفش چند روزی میشد که زیر نور تند آفتاب بساطش را پهن می کرد و گاهی هم با صدای بلند عروسک هایش را به شکل کودکانه ی خود توصیف میکرد

دو تا آدم

نمایش مشخصات حسن ایمانی دو تا آدم رياضيدان نابغه اي به جرم كشتن يك آدم به سي و دو سال حبس محكوم شد. بعد از اين همه سال كه به زندگي برگشت با ديدن زن پيرش گفت: _سي و دو سال حبس واسه كشتن يه آدم! خيلي مسخره ست!! زن جواب داد: _اشتباه حساب كردي آقاي رياضيدان!... اون آدم به علاوه من ميشه دو تا آدم! تو دو تا آدم رو كشتي!!

ملخ فکر

نمایش مشخصات سارا نساج به یک گوشه خیره میشوم.هیچ چیز نمیبینم فقط نگاه میکنم... انگار تمام افکارم در این گوشه جمع شده اند.ملخ فکرم از چوب شکسته مرگ به برگ امید میپرد و از برگ امید روی شاخه آرزوهایم مینشیند و همان جا می ایستد. صدای جیرجیر فکرم بلند میشود ...انگار توی شلوغی آرزوها گم شده باشد و دوباره با جهشی روی جوانه رهایی میپرد ، آزاد میشود و به جنگل مغزم می رود

خواب

نمایش مشخصات مجید حجاری جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند . همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم. در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >