آرشیو داستان

عذاب وجدان

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 "نشان افتخار" پیرمرد با غروری خاص مال های رنگارنگ و درخشانش را که در لوحه بزرگی جمع آوری کرده بود به یک به یک نوه هایش نشان می داد و توضیح میداد که چگونه با شجاعت و ذکاوت توناسته است آنها را مستقیما" از رایش سوم ، هیتلر دریافت کند. مدال ها زیبا بودند ، مدال هایی که در پس آن ها روزهای سخت و طاقت فرسای جنگ جهانی دوم یادآوری می شد

فوت

نمایش مشخصات حسن ایمانی فوت دو تا شمع به شكل عدد روي كيك روشن شد. بابابزرگ سرش را خم كرد تا شمع هاي هشتاد و دو ساله گي اش را فوت كند. او هر چه كرد شمع ها خاموش نشد. حس و حال فوت بود ، ناي فوت نبود! كارِ فوت را سپردند به نوه سيزدهم. نوه دو ساله هر چه فوت كرد نشد! حس و حال فوت بود ، ناي فوت هم بود... انگار چيزي اين جا كم بود

زنی که روی هلال ماه سُر خورد

نمایش مشخصات متین یحیی زاده ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگاه زده ام بیرون نمی دانم چگونه یک ماهی زنده پریده است داخل معده ام. به این ماهی های انزلی اگر رو بدهی می آیند داخل و تا مدت ها نمی روند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قورباغه ها ! پیرترین قورباغه پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان ! ما امروز جمع شده ایم تا ثابت کنیم قورباغه ها موجوداتی هستند که می توانند دنیا را در سیطره ی خود داشته باشند ؛ به شرط آن که با هم متحد باشیم. ما دو ویژگی خاص داریم که برتری ما را از موجودات دیگر نشان می دهد. ما دوزیست هستیم !

اقا بزرگ

انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع. اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم. صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می شکند .به گل های شمدانی لب پنجره نگاهی می اندازم و پر می کنم ریه هایم را از عطر بهاری این هوای دلپذیر. انگار صدای تلفن از طبقه ی پایین می اید

اسکناس پنج تومانی

به نام خدا: عشق را چشیدم با شاخه گلی که در نبود شبنم بیداد ها می کرد. سلام من تکه کاغذی ام که از نظر خویش بی ارزشم"به من می گویند اسکناس پنج هزار تومانی. روزی از روز ها در دست دخترکی قرار گرفتم"او مرا مدام از کیف خود بیرون می اوردو برای هدف های خاصی تصمیم می گرفت تا مرا خرج کند. اما انگار وسط کار پشیمان می شد

تسخیر (1)

نمایش مشخصات علی علیزاده فصل 1 مقدمه تسخیر نوشته ای با ژانر ترسناک و هیجان انگیز است که مربوط به پسری به نام جک میشود که مورد اذیت و ازار از سوی یک موجود موذی قرار میگیرد. این رمان که در مواردی برگرفته از conjuring (احظار) است شامل سه فصل میباشد. هرکدام از این سه فصل در بردارنده یکی از مراحل مربوط به تسخیر روح است

برف گردنبند ننه سرما

سلام دوستان اولين داستانك رو براي شما مي گذارم لطفا حتما نظر بدهيد خواب بود ،خواب شيريني بود .خواب بعد ناهار آن هم وقتي خسته اي خيلي لذت دارد. در همين لحظات لذت بخش يك دفعه صداي داد و فرياد دو تا زن بلند شد اول فكر كردم باز صداي اين همسايه هاي بي ملاحظه است اما بعد از كمي دقت فهميدم صداي اين دو زن اصلا شبيه صداي زن هاي همسايه نيست باز هم دقت بيشتر

آه آناستازیا دخترم (37)

نمایش مشخصات بهروزعامری گاهی ملتها برای رسیدن به خود حتی اگر بنظر بینندگان اشتباه باشد، مبارزه می کنند این پیشامد بیشتر در جامعه های عقب نگهداشته شده رخ می دهدآنها فکر می کنند اگر به اصل و سنتهای اجتماعی خود قبل از یورش فیزیکی و فرهنگی بیگانگان باز گردند ، می توانند بهتر زندگی کنند ممکنست از مدرنیسم و

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وصیت مادرم ! زن خیلی از خودش تعریف می کرد. مرد نابینا لبخندی زد و گفت : اگر این قدر قشنگی هستی ! چرا زودتر از این ها ازدواج نکرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : من به وصیت مادرم عمل کرده ام . مرد گفت : مگر مادرت چه وصیتی کرده بود . زن به حرف های مادرش اشاره کرد و گفت : دخترم با مردهای نابینا ازدواج کن

آه آناستازیا دخترم (36)

نمایش مشخصات بهروزعامری عمده ی هنر و ادبیات امروز ،دنباله ی هنر و ادبیات دهه سی چهل و پنجاه نیست بلکه بگمانم دو سو دارد و در دوشاخه ی بی ربط پیش می رود نخست گروهی که به گذشته کوچیده اند مخصوصا در سرودن شعر و پس از مدتی توقف در آن سرزمین ،دیوار قافیه را شکسته و بدنبال شاعران نو سرا روانه شده اند برخی حتی از

پنجره ای روبه قفس 2

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بعداز اتمام مراسم ،بایکی ازدوستهای هنری تصمیم گرفتیم به خانه ما برویم..... پاییز بود،ریزش برگها وصدای پرنده های پاییزی. بعداز مدتی پیاده روی به در خانه رسیدیم،بوی عجیب ودرعین حال تهوع آور فضای بیرون خانه را گرفته بود،هرچه سعی کردم کلیدراازجیبم دربیاورم ،نمی شد شایداصلاکلیددر

کیف زنانه

نمایش مشخصات عباس عابد کیف زنانه لباس اش را پوشید. عینک ته استکانی ذره بینی را به چشم زد. از دوست چشم پزشک اش چند بار وقت گرفته بود اما بد قولی کرده نرفته بود. بار آخری که تماس گرفت منشی گوشی را به دکتر داد. خود را معرفی می کرد دکتر حرف او را قطع کرد گفت:« شما مجاز هستی در تمام ساعات کاری من بدون اینکه وقت قبلی گرفته باشی مراجعه کنی معاینه ات می کنم

آه آناستازیا دخترم (35)

نمایش مشخصات بهروزعامری آنچه بیشتر بعنوان ساختار شکنی در پست مدرن هدف است دگر گونی در محتوا نیست بلکه در فرم است سردمداران این جریان اینرا بارها بعنوان اصل عنوان کرده اند یعنی ضدیت با آنچه تابحال بوده تا بحال محتوا مهم بوده و بعد فرم ،پست مدرن فرم را اصل می داند چون بزعم خود می خواهد نو آفرینی کند و ساختار

اله بابا

نمایش مشخصات مصطفی زمانی شب که می شد توی آبادی کم کم همه به خانه هایشان می رفتند. سفره می انداختند، شام می خوردند و جومونگ تماشا می کردند. به جز اله بابا، پیرمردی که شب ها، سیگار به دست توی آبادی قدم می زد. نیمه های شب آبادی هر چقدر هم که ساکت می شد باز هم می شد صدای سرفه های اله بابا را در عبور از پشت پرچین خانه ها شنید

شغل آزاد

_نازنین بهرامی بابام وکیل _زهرا عبدی خانم بابامون لباس فروشی داره _ندا هاشمی پدرم پلیس _بهنوش جمالی خانم اجازه بابامون تو هواپیما کار میکنه _مریم صادقی گوشه ی چادر مادرش گرفته بود و مثل همیشه با چشمای گرد شده صف طولانی آدما رو نگاه میکرد.. اکثر ادمای داخل صف دفترچه هایی یک اندازه با جلد قرمز دستشون بود

پنجره ای رو به قفس

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بایدکمی به تاریکی ایمان بیاوریم, سیاهی رنگ شب, رنگ ترس, رنگ سرما. وهمچون یک گرسنگی واقعی شاه دردان, بی نام و نشان ونه همانند زندگی سرخ ودر جریان ونه مانند مرده های پیش سرطان بی وجود وناتوان... گاهی وقتها از همه موجودات زنده وغیر زنده وحتی همین اجسام بی شعور دروبرم خسته که می شوم به

آه آناستازیا دخترم (34)

نمایش مشخصات بهروزعامری انگار دنیا دیگر حرفی برای گفتن ندارد این از هنر شبه مدرن که فرم را بطور اتفاقی باز سازی می کندو این هم از غذاهای رستورانها که فقط بدنبال طعم و مزه های جدید هستند حالا محتوا باشد یا نباشد فرقی نمی کند می خواهد این نشاسته از گندم یا سیب زمینی یاهر نشاسته ی ارزان دیگرباشد مهم طعم است

الماس گمشده بنام محبت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک : الماس گمشده بنام محبت ********************* نزدیک هفته دولت بود ، کارفرما اداره راه و تمام مسئولین ریز و درشت مثل مور و ملخ ریختن تو پروژه و کلی جلسه و نمودار و گزارش و برنامه زمانبندی از من خواستند چون مدیریت کارگاه با من بود و مدیر پروژه در جریان دتایل ریز کارهای پروژه نبود و یک

ده به اضافه ده

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدیروز چه سخت بود تا یاد بگیریم (( ده به اضافه ده )) چقدر می شود ... و امروز چه سخت است تا درک کنیم (( ده به اضافه ده )) چه زود می گذرد !

دریا

نمایش مشخصات محمد علی قجه دریا ... ساحل ... طوفان ... موجی بلند آمد ... کودک را برد ... پدر فریاد زنان بر میان امواج کف آلود پرید ... موجی دیگر بازگشت ... آن دو را در آغوش هم به ساحل پس داد ... فردای آنروز پرچمی قرمز بر لب ساحل گذاشته شد ... پرچمی که با رقصی دیوانه وار بر فراز صدفها می گفت : بر این فریبکار جذاب نباید اعتماد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاعرها ! آن روز که مثل سربازها شده بودی چقدر گریه کردم. دکتر وقتی که این قضیه را فهمید خندید و گفت : مردها که گریه نمی کنند. اشک هایم را پاک کردم و گفتم : آقای دکتر ! شاعر ها نمی توانند زنی را در بستر ببینند. آش ! پدر هر بار که از اوضاع امروز می گفت. پسر عصبانی می شد و می گفت : این آشی است که شما برایمان پخته اید

عاشق دریای مواج

صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد. سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده

عروج

نمایش مشخصات محمد جهاني نسب مرد آرام شنل سیاهش را از چوب رخت بیدهای مجنون ، قرض گرفت و فکر پریشانش را لابلای بوی برگهای چنار سوخته به حلقة تاریک و ولنگار شنل سپرد . کفشهای تنهایی اش را با هزار یا علی مدد از گوشة زیلوی افکارش به پیاده روی کهکشانها دعوت کرد و بی آنکه از بودن کنار دریاچه احساسی به قلب انگشتان پایش وارد آید راه مرداب را در پیش گرفت

نباشی، نمی شود!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان کوتاه: ???? نباشی، نمی شود: [با عشق به عشق ام...لیلایم] فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم. از باران متنفر بودم. خیس بودم. کلافه و عصبی رفتم کلاس. هنوز کسی نیامده بود. تنها توی کلاس نشستم. بلوزم را روی شوفاژ کنار دیوار پهن کردم

جای خالی تو

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند

ان فرد

باران امروز میزند اخرین تقلایش را بر پیکره ی نیم جان زمین و سوقلمه ای گاه اهسته بر ذهن چتربازان خاکی تا که با چتر هایشان ان قدر زیر باران خودنمایی نکنند ومن اری من که خودم را در زیر اسمان خاستری شب به بند افکارم کشیده ام چونان شنل پوشی با کلاه تردید در زیر این تازیانه ژرف باران

تعبیر رویای پریشان

نمایش مشخصات ساراولی موج موهای پریشانم را برای بار هزارم زیر مقنعه دادم و همزمان لعنتی به خودم فرستادم که چرا زیر این مقنعه را اینقدر گشاد کرده ام،با یک دستم مقنعه را روی سرم نگه داشته و با دست دیگر کیف بزرگ و سنگینم را گرفته بودم و به سمت باجه خرید بلیت مترو میدویدم،سه دقیقه وقت داشتم خودم را به قطار

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

17 دقیقه بد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري 17 دقیقه بد دو سال بود که تو دانشگاه همو میشناختم به طوری که همه ما رو عروس داماد خوشبخت میدند بالاخره احمد به خواستگاریم امد هیجان زده بودم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و روز عقدمون شد من احمد چند دقیقه بعد عقد از پدر مادرامون خداحفظی و تعصیم گرفتم بریم قم زیارات درست 17 دقیقه گذشت


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >