آرشیو داستان

هرمز بخش پنجم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره به سختی چشمانش را باز کرد چشمها باز و بسته می شدند همه جا را تار می دید ولی شن را در زیر پایش حس می کرد بعد از چند دقیقه همه جا تاریک بود چشمانش مشکل پیدا کرده بود اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد بدنش به شدت درد می کرد آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت

آرتور

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" برف سنگینی باریده بود . محل اسکان ما درست وسط جنگل بود و با رودخانه فاصله ی زیادی نداشتیم . نیمه های شب ، وقتی که همه به خواب رفته بودیم ، با شنیدن صدایی از خواب بلند شدم . اسلحه را به دست گرفتم و به سمتی که صدا می آمد ، حرکت کردم . چیزی نرفته بودم که دوستان همراه هم پشت سر من راه افتادند

خريد ويلا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خريد ويلا خريدار آمده بود ويلاي خريداري شده را از فروشنده تحويل بگيرد كه ناگهان جلوي چشم هر دو، طوفان سهمگيني وزيد و ويلا در هم شكسته شد! فروشنده بر سرش كوبيد در حاليكه خريدار گفت: _آه خداي من! از كجا دانستي مي خواهم اين ويلا را ويران و بازسازي كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن

درخت سربه هوا

خوابی که دیده بودم با همه خوابهای زندگیم تفاوتی به میزان فاصله زمین تا آسمان فرق داشت و حتی برای خودم هم قابل تصور و ترسیم در عالم واقعیت نبود حتی به گونه‌ای که از بازگو کردن ان در پیش دیگران شرم و حیا داشتم پیش خودم گفتم شاید بزرگترین معبران هم از تعبیر خواب من عاجز باشند راستش

داستان کوتاه جوان باغیرت

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور راننده جوانی بالباس مشکی به تن ، عادت داشت غروب ها بعد ازخستگی کار روزانه پشت به یکی ازصندلی های دورمیدان محله خود، همراه بادوستان خودبنشینه وبادوستان خود خوشُ بش کنه وبه تماشای تردد ماشین هاخصوصاً ماشین های خارجی نگاه کنه ،ناخودآگاه شاهد یک حرکت ناهنجار راننده تاکسی می شه که

آقا معلم کلاس ما

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نیمه های سال تحصیلی بود و معلم کلاس پنجم ما که مرد نسبتا آرامی بود و به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ، در یک صبح سرد زمستانی به کلاس آمد و بعد از سلام و احوالپرسی ، آخرین درس آن روز را هم داد و زنگ دوم با حالتی گرفته و ناراحت رو کرد به ما و گفت : بچه های عزیز ، همانطور که خودتان هم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم و گاهی از پنجره بیرون را می‌دیدم، درخت‌ها و گل‌های جلوی اتاق را

شانس و باور

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشانس و باور از بس هر چيزي را باور مي كرد توي خيلي چيزها و خيلي جاها سرش كلاه مي رفت! از شانس خوبش، برنده شصت هزار دلار جايزه بليط بخت آزمايي شد! باورش نمي شد. آنقدر باورش نشد تا مسئول تحويل جايزه به سراغش آمد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

عينك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعينك حروف روزنامه تار ديده مي شد. عينك مطالعه را به چشم زد. حروف واضح شد. به مرد نابينايِ بغل دستش گفت:_درد من هم كمتر از درد تو نيست! بعد از اين حرف، عينك آفتابي را جايگزين عينك مطالعه كرد و در ايستگاه هفتم از اتوبوس پياده شد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

رعدو برق

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور سیزده بدر دختره صبح روزسیزده بدر پا می شه از خواب می ره ،دست وصورت می شوره صدامی زنه مامان مامان ! مادرهم ازاتاق خواب می یاد بیرون میگه بله جونِ مان ، چیه شده خواب دیدی ؟ وای مامان تودیگه ! من که بیدارم ،رفتم دست وصورتم شستم. پس چیه شده منو ترسوندی که! وای توچقدرمی ترسی مامان

کرونای دروغ

نمایش مشخصات حمید جعفری - هر مشتری پرسید، الکی تعریف کن و بگو عالیه. برخی از افراد سادن، زود باور می کنن. در کنار قفسه ی شوینده ها ایستاده ام که سری به علامت تایید تکان می دهم. چاره ای ندارم. گرانی، بی پولی و تحقیر را نمی توانم تحمل کنم. سال ها درس خواندم ولی در نهایت دوستانم که از راهنمایی ترک تحصیل کرده بودند از من موفق تر شدند

عشق گچی

نمایش مشخصات سمیراخوشرو عشقِ گچی دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا اینهمه آدمو یه جا ندیده بود! خونه های روی هم! ماشینای رنگی! لباسای تن آدما! مغازه ها!... همه چیز براش تازگی داشت! پدرش گفت: همینجا بمون، زود برمی گردم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم

پر پرواز ۵

نمایش مشخصات طراوت چراغی باز هم بهار حاضریش را روی دفتر سبز خلقت به صدا درآورد ، و سال جدید رسید ، سال جدید را به همه ی داستانکی های عزیز و همچنین نویسندگان در سایت تبریک عرض میکنم امیدوارم سالی پر از مهربانی ، وصال، موفقیت و.. برای همه باشد. امیدوارم گوشه ای دنج از قلبتان همیشه گرمای محبت را احساس کند.

*بــابــا جـان فـریــدون*

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد

پاییز بوی خون میدهد

نمایش مشخصات زهرا بارانی آن روز باران می آمد. دشت تشنه ی آب به وجد آمده بود عصاره ی عطرهای خوشبو را پراکنده میکرد. درخت ها نیز حال عجیبی داشتند، با وزش باد شاخک های خود را تکان میدادند و با موسیقی باران به شکل غریبی می رقصیدند. بوی خاک می امد. پنجره ها را گشودم و گذاشتم که هوای تازه با تاروپود تنم عجین شوند و سرشار شوم از مهر پاییزی

قفس

دستان پینه بسته اش را در دستان چروکیده و خسته ی خود میفشرد،لمسش میکرد، نوازشش میکرد و حسش میکرد، او از این احساس لذت میبرد. چشمانش را به ارامی هر چه تمام تر میبست و نفس عمیقی میکشید، نفسی که اکسیژن و هوای گرم خانه را تا ته اعماق وجود پیرزن میبرد و با بازدمی اسوده تمام ان را به پیرمرد

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

درود

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرود از هواپيما كه پياده شد نگاهي به ساعتش انداخت. يك ساعت و نيم پرواز. باد توي غبغب انداخت و با صداي بلندي گفت: _به موقع رسيدم! درود به روح مخترع هواپيما! مهماندارِ خانم بيخ گوشش گفت:_آقاي محترم، خلبان هنوز زنده ست! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که

قيمتِ مخ!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمتِ مُخ! زنداني تبهكار توي اتاق ملاقات به وكيلش گفت:_مي دونستي هر مخي واسه خودش قيمتي داره؟ بهت سه هزار دلار ميدم تا از مخت استفاده كني واسه آزادي من! به فِرِگي هم ده هزار دلار ميدم تا از مخش استفاده كنه واسه دو سه تا نقشه فرار! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

مقصر

تقصیر خودش بود . توی باشگاه ؛ وقتی که دوستش اشاره ای به من کرد. با نشان دادن چند تا فیگور بدن ، چندان اهمیتی به من نداد: - بی خیال این ریزه میزه ها ! مردم هم دیگه زیاد بزرگش کردند. الکی که این عضلات را پرورش ندادیم ! نباید حریفش را دستکم می گرفت. وفتی که داشت با گوشی آیفون شیکش ، آخرین

عروسی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عروسی یروزبا دوستم ازدبستان که داشتیم می آومدیم خونه گفت :می دونی پنج شنبه این هفته عروسی هست . گفتم: نه عروسی کیه ! گفت :عروسی دایی پسر همسایه مون. گفتم :خُب مگه تو میری ؟ گفت :آره خوبه ،خوش می گذره . گفتم چطور ؟ گفت :بابام گفته؛ که تومراسم جشن شون ساز مّحلیه، توشمال میارند ،نمی

عشق

شاید بعضی وقتا بفهمی باید کارایی رو انجام بدی که بهش اعتقاد نداری ولی فقط حرف دلته این شاید قشنگ ترین یا بهترین کار عمرت نباشه ولی دوست داشتنی ترین اشتباه زندگیته وقتی نباید دلبست وقتی فهمیدی اشتباهه ولی ادامه میدی به ضررته ولی بازم پاشی دست نمیکشی این اشتباه نیست ،این حماقته

گوک،کل بخش دوم

نمایش مشخصات بهروزعامری گوک،کل (gok”kol) بخش دوم این داستان واقعی است دوستان ببخشید که قسمت دوم را با تاخیر پست می کنم مادر گوک کل در بیمارستان کار میکند حدود یکماه پیش چند نفر کرونایی و فوتی بخاطر واگیری آن داشتند که ایشان و بعد من به آن مشکوک شدیم چون هنوز مسئولان قبول نداشتند که این بیماری کروناست ازینرو

رویای خیس

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم به آنجا زد . بعد راهش را گرفت و به سمت اتاقک راه افتاد . در حالی که می خواست وارد اتاقک شود ، صدایی او را متوجه خود کرد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هیس ! کُت و شلوار سرمه ای پوشیده بود. به هرکس که می رسید سلام می کرد و تا کمر خم می شد. پسرم پرسید بابا ! این از همان آدم هایی است که بعد از چهار سال التزام به .......ندارد ؟ اشاره کردم هیس ! بگذار ختم مادربزرگ تمام شود با هم حرف می زنیم. کشف ! به خیالش هر کس زیر درخت سیب بنشیند ؛ نیروی را کشف خواهد کرد

ترسناك ترين موجود!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sترسناك ترين موجود! تكليف فردايش انشائي بود با موضوع:"ترسناك ترين موجود!" مادر گفت:_از جنّ بنويس!... خواهر گفت:_از روح بنويس!... تا خواست خودكار به دست بگيرد، پدر سر از لاي روزنامه برداشت و گفت:_طلبكارها!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

كنترل خشم

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكنترل خشم دانشجوي روانپزشكي، خشمگين جلوي آينه ايستاد و رو به تصوير خودش گفت: _آهاي خشم!حواست باشه! من دارم دكتر مي شم و مي تونم كنترلت كنم!!... صداي مادر از توي هال بلند شد: _خدا بهت عقل بده! تو رو خدا تغيير رشته بده! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >