آرشیو داستان

غبار

داستان داستان اصالت است داستان هویت هایی که گم می شوند در خودشان به فراموشی می سپارند و فراموش می شوند از دل برود آنچه که از دیده برفت ما چرا خودمان را فراموش می کنیم چرا مرز های اعتقادات و باور اصیل ما این همه تغییر می کند چه می خواهیم بکنیم؟ جای برای رفتن داریم یا نه؟ خواستن

هیچ چیز غیر ممکن نیست.

دانیس پسری بسیار باهوش با آرزوهای بزرگ. اما دوستانش همیشه او را مسخره میکردند و به آرزوهایش می خندیدند. تنها کسی که آرزوهای دانیس را قبول داشت پدربزرگش بود. بزرگترین آرزوی آن این بود که روزی روزگاری ظالمترین اژدهای جهان راشکست دهد. تیزدندون ظالمترین اژدهای جهان

انتخاب

نمایش مشخصات مریم موسوی هرکدام از ما در زندگی انتخاب های زیادی داریم . مثلا انتخاب می کنیم چه کاره بشویم ؟در چه رشته ای تحصیل کنیم ؟ و یا اینکه با چه کسانی در ارتباط باشیم؟ اما به نظر من مهم ترین انتخاب ما این است که چه کسی را دوست داشته باشیم . این انتخاب می تواد تمام انتخاب های دیگرمان را تحت تاثیر قرار دهد

ابعاد زمان

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده زندگی مثل رانندگی تو ی جاده میمونه ، باید حواسمون به جلومون جمع باشه ، البته گه گداهی هم باید نگاه به آینه ها(نگاه به عقب) کنیم مواظب باشیم از عقب خطری یا حادثه ای تهدیدمون نکنه. تو زندگی ما درسته با خاطرات دست و پنجه نرم میکنیم و خیلی وقتا میریم تو فکر گذشته به خوبی هایی که دیدیم

ساز ناکوک 1

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری این داستان براساس رویدادهای واقعی نوشته شده است. برای حفظ حریم خصوصی نام برخی از اشخاص تغییر یافته است. برای تجربه بهتر در هنگام خواندن داستان به موسیقی زیر گوش فرا دهید. soundcloud.com/maryamhnr/cvgxeo2eapft والس تهران ... + شنیدیش؟ خوب بود؟ - آره، قشنگ بود. + من که عاشقش شدم. - عاشق آهنگ؟ + هم آهنگ هم صدای آکاردئون، خیلی قشنگه

روزهای ابری (قسمت یازدهم)

روزهای ابری قسمت یازدهم شطیطه گلشاهی روزها یکی ازپس ازدیگری می گذشت .عمه نرگس باتشویش ونگرانی اما مقتدر و قوی ،روزها راسپری می کرد .دیگر نیازی به مخفی کردن بیماری آقای مهدوی نبود،چون ظاهرآقای مهدوی خبر از بیماری اش می دادو همه، من جمله خودش هم می دانست ،که دیگر چاره ای جزپذیرش بیماری ندارد

پسرک و مادربزرگ

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده این طبیعیه که تو این دنیا هرکسی بالاخره عمرش تموم میشه و ما انسان ها باید این واقعیت رو بپذیریم ، اما بعضی ها رفتنشون مثل شکسته شدن ستون اصلی ی ساختمونه که سال ها طول میکشه جای نبودشون ترمیم بشه یا شایدم هیچوقت نشه چون ی تکیه گاه و پشتوانه بودن ، حتی افراد بزرگ مثل پیامبر خودمون

گوسفندِ الاغ

نمایش مشخصات آرش خرم فر اون شب،شب دهم محرم بود و اونسال،مثل همه سال ها شور و حال خاصی توی محله ما به پا بود.درِ اکثر خونه ها باز بود و مردم یا توی خونه هاشون بساط نذری پزون پهن بود یا داشتند عزاداری میکردند.خونه ما دقیقا پشت مسجد محل بود که اسمش رو به خاطر اینکه واقف زمینش عاشق حضرت ابوالفضل بود گذاشته بودن حضرت ابوالفضل(ع)

زرد کم رنگ

نمایش مشخصات محمد ملکی خیلی بچه بودم ، هنو کامل یاد نگرفته بودم ادب و معاشرت یعنی چی تو کوچه داشتم بازی میکردم خوشگل ترین دختر بچه ی شرِ کوچه بود صدام کرد گفتم ها ؟ گفت تو شبیه منی میای دوست شیم ؟ بهش گفتم نه ما شبیه نیسیم من موهام طلاییه تو موهات مشکی اسکیت من مشکیه واسه تو طلایی نگام کرد تازه انگار

"ترينِ من"

sمي دانم تو دست نيافتني ترين معشوق زمين باش ! حتي دور از دستانِ من ، ولي باش ...! اينجا ميانِ دنيايِ من دستِ كسي به تو نخواهد رسيد اما تو فقط براي من دست نيافتني ترين هستي برايم دوسداشتني تريني . آري گویا اسم تفضیل براي من موثر ترين درس بود . #زهراي_بي_تو

روزهای ابری (قسمت دهم)

روزهای ابری قسمت دهم شطیطه گلشاهی سال 1353درحالی آغاز شد که جای خالی آقاجان درخانواده به شدت احساس می شد.هیچکس دنبال سبزه ، سفره هفت سین ، ماهی قرمز و اسپند و عودو.... وخلاصه بساط عید نبود.هنوز فرزندان ،عروسان ودامادهای آقاجان لباس های سیاه برتن داشتند .بزرگترها به زن عمو فاطی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هفت سین ! نگاهی به سفره‌ی هفت سین کرد و لبخند‌ی زد. زن گفت : به فقیرانه بودن آن می خندی ‌؟ مرد گفت : نه ! به تاثیر حرف‌ها که به مریم زدم ! باید به حقوق همه‌ی آفریده‌های خداوند احترام گذاشت ! زن با تعجب پرسید من که آفریده‌ای را نمی بینم ! مریم از اتاق بیرون آمد و گفت : مادر جان ! در سفره

بخند لعنتی :)

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میـــــگن چرا انقدر غمـــــگین می نویسی افسرده میـــــشیم••• ببخشـــــید•••حق باشـماست چندخطی مینویســـــم بخند ســـــاده بودم خیلی ســـــاده به همه محبت کردم...بی محبـــــتی های ک بهم میشد زود فراموش کردم اماسادگی ام رانـــــشانه گرفتن و زمینـــــم زدند ••• بخند اولین

"هیچ فکر نمی کردم بزنی زیر تمام حرف هات"

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده هیچ فکر نمی کردم بزنی زیر تمام حرف هات، وقتی من را بغل گرفتی و در گوشی بهم گفتی: "تا ابد، تا همیشه تو را خواهم داشت." نمی دانستی دلم چه لرزه ای به خودش گرفت. آن قدر لرزید که باورم شد من می توانم تا ابد جزئی از زندگی تو باشم. گاهی به یاد زیباترین لحظه ای می افتم که کنارت گذشت، روزی بود

پارچه

نمایش مشخصات رمضان یاحقی پارچه رمضان یاحقی مشتري پارچه را با دستش نوازش كرد. - متري چنده؟ - قابل شما رو نداره،اول ببينيد مي پسنديد. - خيلي ممنون. و رو به زنش كرد. - چطوره؟ زن دست جلو برد و پارچه را لمس كرد و شانه ها را بالا انداخت. مرد باز پرسيد؛ - خوب! متري چنده؟ -قابل شما رو نداره، متري دو هزار تومن. - خيلي كه گرانه! - پارچش خوبه، ژاپني يه! زن به كمك شوهرش آمد

روزهای ابری (قسمت نهم)

روزهای ابری قسمت نهم شطیطه گلشاهی ...بعداز ازدواج عمه شیرین که کوچکترین فرزند خانواده بود، فرزندان آقا جان یکی پس ازدیگری درمدت سه سال ازدواج کردند ،عمه فاطی با آقای عباسی که مردی خوش پوش وخوش مشرب و خوش صحبت بود،ازدواج کرد . آقای عباسی دوره تزریقات و امورات پرستاری دیده بود ودرمطب* دکترکاکوان * که ازپزشکان قدیمی شهرلاهیجان بودکارمی کرد

سگ گله نباشیم

نمایش مشخصات میلاد غریبی زاده چند روز پیش فرصتی پیش اومد که برای ساعاتی بریم تو دل طبیعت و از دنیای آهنی و آلودگی و صدای بوق ماشینا بدور باشیم،اتفاقا نزدیکی ما چوپانی بود که گله اش رو برای چرا آورده بود و ی سگ خوشکل به اسم شرکی داشت ، شرکی با تمام حواسش مواظب گوسفندا بود و همش دور گله میدوید . ما چوپان رو دعوت کردیم که بیاد پیشمون و بامون هم سفره بشه و اونم پذیرفت

وقتی عمو آمد

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه هیچ وقت آن فصل از سال باغ نرفته بودم. اگرهم رفته بودم خیلی کوچک بودم و چیزی به خاطرنداشتم. همه چیز عوض شده بود.درختان بزرگ گردو،تبریزی وتوت که همیشه درانبوه برگ های شاداب وسبز بسیارباابهت بودند،لخت ولاغر انگار مرده و جان در بدن نداشتند. گنجشک هاکه روزی دسته جمعی ایستگاه راروی

گالش من

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا 100 داستان داستان شماره : 1 یکی روز سرد زمستانی با صدای قل قل سماور بیدار شدم خونه درسکوت مطلق بود انگار هیچ کسی نیست وای من زودتراز خواهرم بیدار شدم " فصای خانه خنک بود و کرسی گرم و دلنشین، ازگرمای کرسی دل کندن کمی سخت بود، حالا بخوابم تا مادرم بیدار شد منو صدا میزنه!

تفرجگاه

نمایش مشخصات میثم فکوری زیر یک درخت پر برگ...هوای خنک...اسمان ابی زیبا...چند دقیقه لذت میشه برد ازاین لحظه؟اصلا میشه اسمشو لحظه بزاریم؟یا بهتره بگیم مکان؟ خلاصه هرچی که هست مدت زمانش محدوده.اخرش دلو میزنه.پس این یه بازیه.مشکلات نباشه ارامش بی معناست.ارامش نباشه مشکلاتی وجودنداره...توهم؟یا بازی؟ مثل کنسولی((اتاری))میمونیم

افسانه گالوس ۲

نمایش مشخصات اصغر محمودی فراتاگون عصبانی از اینکه به هشدارش توجهی نکرده از دربار خارج شد .‌فوگان با اینکه از فناناپذیری خود مطمئن بود و ارتش قدرتمندی داشت به فکر فرو رفت . چگونه ممکن است من نابود شوم . جاودانه ام . هیچ پهلوانی نمانده که نکشته باشم .‌همه موجودات این دنیا از من می ترسند . نیمه های شب بود به تریتی گفت تا فراتاگون را یک بار دیگر برای گفتگو بیاورد

جنبش جنوب

سال ۱۲۷۸ خورشیدی بود که با وجود اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی اول نیرو های انگلیسی بی طرفی ایران را نقض کردند و وارد بوشهر شدند و آنجا را اشغال کردند . رئیس علی دلواری (زاده روستای دلوار که اصالتا اهل ممسنی کازرون بود) با خوانین جنوب (از جمله صولت الدوله قشقایی،خان ایل ممسنی و

صبح خیلی زود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

پا کوتاه

نمایش مشخصات آرش خرم فر زمین را یخ فرا گرفته بود و دانه های درشت برف سوار بر بال های باد،بر صورت ها تازیانه میزدند.برف سنگینی زده بود و پاها تا ساق غرق میشدند.کریم پا کوتاه از خانه بیرون آمد و بعد از بستن،آن را سه قفل کرد و سپس کفش های مشکی و پاره خود را ورکشید.شال گردنش را دور صورت خود انداخت و کلاه پشمی خود را بر روی سرش محکم کرد

روزهای ابری (قسمت هشتم)

روزهای ابری قسمت هشتم شطیطه گلشاهی منزل آقاجان ،دریکی ازمحلات قدیمی لاهیجان به *نام میدان* بود ،این کوچه نمونه ای بارز از کوچه های آشتی کنان بود.کوچه هایی باریک که بخاطر کم عرض بودنشان به کوچه های آشتی کنان معروف بودند.البته درحال حاضر ، باوجود عقب نشینی منازل ، تغییراتی کرده است ولی هنوز هم ازآن محله های باصفاست که حال وروز قدیم رادارد

روزهای ابری (قسمت هفتم)

روزهای ابری قسمت هفتم شطیطه گلشاهی مادرم عروس بزرگ خانواده گلشاهی بودوهمیشه ارتباط خوبی با خواهران همسرش داشت . عمه نرگس، بعدازدرگذشت مادرم به من وخواهرانم گفت : مادرت، وقتی پا به منزل ما گذاشت،جوری رفتار میکرد که انگار درخانه خودمان بزرگ شده بود. مامثل خواهر بودیم مادرت خیاط ماهری بود

مسجد و میخانه

نمایش مشخصات علی اکبری سالها پیش درمرکزشهر خیابانی بود که مسجدنسبتا بزرگی درآن قرارداشت درآن سوی خیابان درست روبروی مسجد یک میخانه بود.هرکه دوست داشت می رفت دنبال شراب و هرکه اهل دل بود به مسجد می رفت. یک روز امام جماعت،هیات امنای مسجد را به جلسه ای دعوت کرد که گروهی ازخیرین درآن حاضربودند امام جماعت

افسانه گالوس

نمایش مشخصات اصغر محمودی هزاران سال پیش از این سرزمین پارسیان ، سرزمینی که همواره سرسبز و خرم بود و مردم در شادی و صفا زندگی می کردند مورد هجوم ارتشی خونخوار و تا دندان مسلح قرار گرفت . هر ارتشی یا پهلوانی پیش رویشان قرار می گرفت نابود می شد و از بین می رفت . شهرها به ویرانه تبدیل می شد و مردان و زنان را به بردگی می بردند

وقتی عمو آمد

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه هیچ وقت آن فصل از سال باغ نرفته بودم. اگرهم رفته بودم خیلی کوچک بودم و چیزی به خاطرنداشتم. همه چیز عوض شده بود.درختان بزرگ گردو،تبریزی وتوت که همیشه درانبوه برگ های شاداب وسبز بسیارباابهت بودند،لخت ولاغر انگار مرده و جان در بدن نداشتند. گنجشک هاکه روزی دسته جمعی ایستگاه راروی

داستان تولد یا توجه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تولد یا توجه ******************* امروز هم یک روز عادیه با این تفاوت که 46 سال قبل تو به دنیا اومدی اره من به دنیا اومدم مگر اتفاق خاصی بوده ، هااان این مصیبت برای والدینت خاص بوده ، اونم 46 سال پیش ، خب حالا یادشون رفت تبریک بگن ، خیلی تو این سالها خاطره خوش گذاشتی براشون ، از اول


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1