آرشیو داستان

پر پرواز(۳)

نمایش مشخصات طراوت چراغی در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده . که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

عيادت سخنران

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعيادت سخنران زن ميلياردر به عيادت سخنران مشهور رفت و با طعنه گفت: _به خاطر حرف هاي شما ريسكِ زياد كردم، هفت ميليون دلار از دست دادم! سخنران روي تكه كاغذي نوشت: _به خاطر هدف هاي شما حرفِ زياد زدم، زبانم را از دست دادم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نرو

نمایش مشخصات سلمان مرادی از زمانی که بهش گفته بودم نمیتونم باهات ازدواج کنم چند وقتی می گذشت. توی یه جمع دوستانه دعوت شده بودم ،وقتی به جمعشون وارد شدم اونم اونجا بود ،چشم تو چشم شدیم ،چند لحظه بلند وبا مکث طولانی فقط بهم خیره شده بودیم، دقیقا نمیدونم چقدر طول کشید که دوستم دستمو گرفت و گفت چت شده چته ماتت برده اون موقعه بود که به خودم اومدم

صدای زندگی

نمایش مشخصات مهدی براهویی روزهایی که بی روح و سرد باشد، روزهایی که در کنار درخت خشک و کهنسالی نشسته ای و به فکر عمیقی فرو رفته ای، تنها یک چیز می تواند زندگی را به تو و اطرافت هدیه دهد و آن نیز جمع شدن ابرهای بارور بر آسمان دلت و باریدنشان است. صدای رعد و برق و رعشه ای که بر اندام ما می اندازد بعد از خشکسالی

شروع یک پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود. دیگر نمی توانم در این جهان بمانم، دیگر باید بروم

ممنوعه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم ته یه دره ام تاریک بود بعد خورشید طلوع کرد من بیدار شدم اما هنوز ته دره بودم و کور اما گرمای خورشید رو روی پوستم حس می کردم مشتم رو باز کردم چنتا دونه کف دستم بود از مهمونی شب گذشته قورتش دادم بعد بارون بارید من ته دره بودم آبها داشتن جمع می شدن تا تو بسترشون جریان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

مصائب اَشکال

نمایش مشخصات حسین خسروی مصائبِ اَشکال داستان کوتاه حسین خسروی (باغ‌ها را گرچه دیوار و در است از هـواشـان راه با یکدیگر است #سایه) سایه‌ای سرگردان را، در آن عصرگاه بهاری که در باغ بودی، نسیم با خود می‌برد و تو انگار تنهای تنها نقاشی می‌کردی زیر سایه‌ی درخت بید. بوم سپید نقاشی روی سه‌پایه در

ک مثل کارخانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) sمعلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد. بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت: «پدر کار می‌کند.» «پدر در کارخانه کار می‌کند.» احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»... سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

دفتر عشق و رایت عقل

نمایش مشخصات طراوت چراغی *ماییم که از باده ی بی جان خوشیم هر صبح منور و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم * کلاه کاپشنم را سر گذاشتم، قصد داشتم که امشب به مناظره ی آن دو گوش بدهم، چه کسی عاقل بود؟ چه کس دیوانه؟ که از جدایی ها میگفت ؟ چه کس از وصال ها؟ تازگی ها فرشته ای آمد و دو بالش را جا گذاشت و رفت

گرافیست عالی!

نمایش مشخصات هادی هادوی دندانهایش به شدت وسط زبانش را فشار می داد به حدی که از قطع نشدنش تعجب میکردم! مدام زبانش را داخل میبرد و دوباره همان حرکت قبلی را به همراه لبخندی تکرار می کرد. به حدی به فضای دهانش خیره شده بودم که به چشم من اندازه قاب تلویزیون می آمد. با تکان خوردن شونه ام متوجه شدم در حال صحبت با

فراق

نمایش مشخصات حمید جعفری شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد. برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود

سرباز

sجلو پام ترمز زد. می شناختمش. همون تاکسی ای بود که همیشه با پریناز سوارش می شدم. برگشتم عقب. صندلی خالی بود. یه کم که گذشت گفت: شوهر کرد رفت. تو هنوز زن نگرفتی؟

کت و شلوار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم». و تلویزیون گزارش را پخش کرد. پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!» - «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه

توانايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوانايي استاد رو به دانشجوها گفت:_كي مي تونه يه نمونه توانايي انسان رو نشونم بده؟! دانشجوي درشت هيكلي دستش را بالا گرفت و گفت: _زور من به علاوه يه مشت! استاد خنديد و گفت: _نه به اندازه خودكار من به علاوه يه امضاء!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوستی برای کودکان

یکی بود یکی نبود در جنگل قصه ما دوتا بچه روباه بودن که باهم دوست بودن و همیشه بازی می کردند.یکی از انها روبی نام داشت که قوی تر و درشت تر بود و دیگری فسقلی نام داشت که ریز و شیطون بود.همیشه صبح ها روبی به دنبال فسقلی میرفت و باهم به مدرسه میرفتن تا اینکه یک روز روبی هرچه منتظر شد فسقلی

آدم های دو رنگ

بنظر من بعضی ها را با کج و کوله کردن قیافه می توان شناخت اما بعضی از آدم‌ ها را به هر دردی بزنی موفق به شناخت آنها‌نمیشوی بعضی هام هر بیست و چهارساعت یکبار دچار تغییر می شوند آنقدر در حال تغییر اند که روز و شب در برابرشان کم میاورد نمیتوانیم بگوییم آدم ها چند دسته اند چون مانند بعضی از اعضای بدنشان در حال تغییرند یک روز مهربان یک روز بداخلاق و

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند

تنها تر از تنها

نمایش مشخصات آذر جهانی تنها تر از تنها تنهاتر از تنها شدم آواره ی میدان شدم خود را زبونی ساخت با اشک هم پیمان شدم اما مرا تحقیر نیست چون که هنوزم دیر نیست دو نفر دختر زیبا در یک پارکی، روی یک صندلی برگی شکل و در مقابل برکه ای نشسته بودند. صدای اردک ها از برکه می آمد. یکی از دختر ها سرش پایین و خیره به موبایلش بود

بالاخره عاشقش شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sبارون کم کم میامد پسرک دست فروش بارش را جمع میکرد سرما وجودش را گرفته بود صورتش قرمز اما من شیفته سادگیش شدم

نقطه ویرگول

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک تصمیم خود را گرفته بود به ارامی مشتش را باز کرد و قرصهای درون دستش را دید،او مصمم تر از قبل شد. دوست داشت برای اخرین روز زندگیش ،زندگی کند!بخندد،شعر بخواند،داستان بنویسدو تنها باشد.قرصها راکنار پنجره گذاشت و شروع به جمع کردن وسایل اتاقش کرد. لباسهایی که کف اتاق ریخته بودند

استاد گربه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری کیسه دسته دار غذای گربه ها را محکم در دست مشت می کنم و از میان آدمک هایی که سرشان در گوشی خیره است، تند تند گام برمی دارم. تلفن همراهم زنگ می زند، مهتاب است ولی فرصت جواب دادن را ندارم. در میان ازدحام جمعیت، احساس تنهایی ام بیشتر می شود. وارد خیابان نیمه تاریک می شوم و بدون نگاه به

جنون ساینس یاجنون علمی(داستانی غم انگیز)

بنام الله ابتدا باید عرض شود که متاسفانه سندرم ساینس هم جدیدا به بازار برخی دانشمندان و دانشجویان وارد شده است و باید برای چنین جامعه علمی گریست. سندرم ساینس science syndrome یا جنون علمی یک اختلال روانی می باشد که باعث خروج دانشمند یا دانشجو ازموضوع علم خود می شود. ساینس راعلم تجربی

سیگار

آقا شهرری؟ کجای شهرری؟ نازی آباد. بیا بالا. سلام. سلام آقا، از اینجا نازی آباد نمیبرن، باید بگی چهار راه چیت سازی. بعضیا مسیرشون میخوره، چقدر میشه؟ هرچقدر دوس داری بده. سر این کرایه همه ش به مشکل برمی‌خوریم، کرایه ش دو هزار و پونصده، بفرمایید این سه تومن، یه پونصدی بهم بدین

پدر و طلبكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپدر و طلبكار پسر از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت و گفت: _اين طلبكاري كه من مي بينم به خونت تشنه ست بابا!! پدر گفت: _خونش رو مي ريزم! تو فقط بگو بابام خونه نيست! مادر توي آشپزخانه ظرف مي شست و مي خنديد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جنگ مطبوعاتي!

نمایش مشخصات حسن ایمانی جنگ مطبوعاتي! روزنامه نگار و سردبير جواني، مدت سه سال با يك نويسنده مشهور جنگ مطبوعاتي راه انداخت و هر روز با چاپ مقاله او را مي كوبيد! تا اينكه يك روز براي قتل نويسنده مشهور راهي خانه اش شد!! نويسنده به محض مواجهه با سردبير خشمگين گفت: _ اگه مطمئن هستي با كشتن من فروش روزنامه

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است

برف_برف(محمّد رازانی)

نمایش مشخصات محمد رازانی برف_برف برف روی شمشادهای پارک نشسته بود، سو سوی آفتاب از لابه لای درختان به چشم می خورد اما زور آنکه از سوز هوا کم کند را نداشت، درختان چنار ابروی برفی به خود گرفته بودند و دکان ها در پهنای خيابان های مجاور با کلاه و زنگوله ای برفی هنوز در خواب بودند. چرخ اتومبيل های نيمه جان، مارپيچ


تعداد صفحه:(40)
< 14  13  12  11  10  9  8  7  6  5  >