آرشیو داستان

جشن یک نفر؛تند باد (قسمت دوم )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - آقای مهندس خواهش می کنم موافقت کنید چون من بدجور به این پول نیازمندم همسرم طاقت یک شب موندن تو بازداشتگاه رو نداره. + آقای عزیز ، برادر من ، چطوری من الان 100 میلیون پول برات جور کنم ، همه مشتریا هشتشون گرو نهشون هست چند ماه حقوق کارمندا عقب افتاده ! خودت که شاهدی .... نه دوباره داشت

همانی باش که می خواهی

آرزو داشت روزی صاحب کارخانه بشود برای همین سعی می کرد درس هایش را خوب بخواند.امتحانات خرداد ماه تازه تمام شده بود و رسول با قبولی در امتحانتش از دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی می شد. با اینکه بیشتر وقت رسول با دوستانش سپری می شد اما سرگرمی عمده اش طوطی سبزه سخنگویی بود که هر روز با او بازی می کرد و به طوطی اش حرف زدن یاد می داد

«مردی به دستِ خود نفس نمی‌کشد» (سه ‌پاره کوتاه)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ۱ چشم در چشم آینه ایستاده بود. اصلاح صورتش تمام شده بود. روی پوست تازه تراشیده‌اش «افتر شیو» مالید و انگار بخواهد خودش را به هوش بیاورد محکم‌تر از معمول چندبار با کف انگشتانِ هر دو دست روی گونه‌هاش نواخت؛ پوست صورتش جیز‌جیز چِزید و بوی تیزِ الکلِ معطر توی دماغش تُند پیچید. بعد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سالگرد ! مرد سر گذاشت تو گوش پسرش و گفت : نیامدند ! پسر گفت : کی؟ پدر گفت : کاندیدا های مجلس ! پسر با تعجب پرسید مگر آنها شما را می شناسند. پدر گفت : نه ! پسر گفت : چگونه ممکن است در این جلسه حضور پیدا کنند. پدر گفت : آخه مادر بزرگت تو فصل انتخابات فوت کرد حتمن آنها برای سالگردش تشریف می آورند

ژرف ترین آرزو

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم بعد از چند وقت به سراغ دفتر قدیمی سبزرنگ کوچک خاطراتمان رفتم ، باز تمام وجودم رهسپار شد به آن لحظه یادت هست خیلی وقت است که گذشته است تو آدم فراموش کاری هستی ، و باز هم از تو پرسیدم یادت هست ولی دریغ از گفتن حتی یک کلمه.......... مهم نیست ، من آن را کاملا به یاد دارم آرزوهای آن شب مهتابی کنار آلاچیق کوچک

یک روز بارانی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" زود برگرد دلم خیلی شور می زنه ، کاش نمی رفتی . در حالی که نگاهش می کرد ، لبخندی زد و گفت : خودت که شرایط منو میدونی.چه کنم باید برم .مجبورم و در را بست و سوار ماشین شد و رفت . جاده خیلی شلوغ بود . پدال گاز را فشار داد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد . وقت زیادی نداشت . فاصله 200 کیلومتری را باید در یک ساعت طی می کرد تا به جلسه ی وزارت کشور برسد

پر پرواز ۴

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام خدای تغییرات* آرالیا دستی آرام به صورت کیت کشید، و اورا سفت در بغل گرفت سرپرست نوانخانه رو به آرالیا کرد و گفت : لطفا عجله کنید ما وقتی برای خداحافظی طولانی نداریم. آرالیا به سختی کیت را از آغوش خود جدا کرد ، و به سرعت به طرف در خانه حرکت کرد و من هم خیره نگاهش کردم، خیلی سریع

خودكشي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخودكشي در مقابل مردم خودش را بيشتر به لبه پشتِ بام رساند! نه خودش را مي انداخت پايين نه پايين مي آمد! جمعيت بي حوصله شدند و رفتند. دويد پايين و فرياد زد: _كجا رفتيد؟ مي خوام خودكشي كنم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مرد شدن!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمرد شدن! صداي رئيسش درآمد از بس لج درآر بود! صداي زنش درآمد از بس گَند مي زد! صداي خودش هم درآمد از بس خرابكاري مي كرد! روزي به پسرش گفت: _وقتي لج درآر شدي، وقتي گند زدي، وقتي خرابكاري كردي... تازه مرد ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مقام ! ابر رو کرد به دریا و گفت : زنده بودنت مدیون بذل و بخشش های ماست ! دریا این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : ای بی انصاف ! ساعت ها زیر آفتاب سوزان جان کندم تا ترا به این مقام رساندم . حالا بذل و بخشش را به رخم می کشی ! آفتاب که شاهد این ماجرا بود رو کرد به دریا و گفت : به هر بی سر و پایی که مقام بدهیم این حرف ها را تحویلت می دهد

شعار تبليغاتي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشعار تبليغاتي "آسان – سريع – مطمئن" كلمه هايي كه شده بود شعار تبليغاتي محصولاتش! خودش اما نه آسان مي گرفت، نه سرعت عمل داشت و نه قابل اطمينان بود! بعد از ورشكستگي مدام جار مي زد: _دولت ، اتحاديه ، سنديكاها مارو ورشكست كردند!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه آبی

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اولین باری که پا توی این جهان گذاشتم یک پروانه بودم، با بال¬های آبی رنگ و خال¬های سیاه. هیچوقت نمی¬توانستم خودم را خوب توی سطح آینه¬ای آب ببینم. برخلاف دیگر حشرات اصلا استعداد روی آب ماندن را نداشتم. سه ثانیه، فقط همین قدر می¬توانستم روی سطح آب بمانم. ولی خب خیلی هم بد نبود. اگر به اندازه کافی باهوش بودم می¬توانستم بیشتر از این¬ها دوام بیاورم

ماشين فلاني

نمایش مشخصات حسن ایمانی sماشين فلاني گفته بودند: ماشين فلاني را نخر!... رفت ماشين فلاني را خريد! دو روز بعد از خريد پايش شكست و نتوانست رانندگي كند! سه روز بعد كه خواست ماشين را بفروشد ، ماشين دزديده شده بود!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

رویش

نمایش مشخصات آرش شهنواز شاخه ای کنده شده از درخت سر خیابان را داخل گلدانی کاشته بودم . هر روز به آن آب می دادم به این امید که برگی دهد ، کم کم تنومند شود و روزی زیر سایه اش بیاسایم. مدت ها گذشت. ظهرها که از مدرسه می آمدم اول به گوشه حیاط سرک می کشیدم و گلدان سفالی را که روی چهارپایه ای گذاشته بودم ، برانداز می کردم

دختری که دیگر نبود

نمایش مشخصات هلیا محمدی لباسش را پایین کشید و مرتب کرد ،نگاهش در آینه اذیتش می کرد، نگاهی که او را یاد دختر قبلی می انداخت . همیشه از آینه فرار می کرد، اما اینبار به نتچار جلویش قد راست کرده بود! دعا می کرد کاش چشمان کم سویی داشت و نمی توانست این قیافه را باری دیگر در آینه ببیند حالش به معنای واقعی به هم می خورد

قرمز

نمایش مشخصات ف. سکوت کافه چی نوشیدنی گل گاوزبان را آورد. یادش مانده بود که زن نبات نمی خورد. برایش به جای نبات، دو عدد بیسکویت کوچک شکلاتی گذاشته بود. نوشیدنی را از قوری کوچک در لیوان ریخت. رنگ بنفش سیاه نوشیدنی جذبش کرد. لیمو را برداشت و به آرامی چند قطره در لیوان چکاند. معجزه رخ داد: رنگ بنفش تبدیل به صورتی مایل به قرمز شد

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

دوستی دیرینه

روزی روزگاری دو دوست بودند به نام های امید و حامد ، هر دو در یک کلاس درس می خواندند و دوستان صمیمی هم بودند . یک روز حامد کتاب امید را گرفت و زیر مطالب آن خط کشید، وقتی امید کتابش را دید خیلی ناراحت شد ولی به حامد چیزی نگفت. روزی وقتی همه بچه ها به حیاط رفته بودندامید برای کاری به کلاس

کفاش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا! تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد

فراموشی

نمایش مشخصات محمد علی قجه غصه ام وقتی عمیق تر شد که دیدم بابام داره دنبال در خونه می گرده و سعی داره بر خلاف مسیری که می بردمش بره ... که من با مهربونی راه رو نشونش دادم و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود بهش گفتم : بابایی ... نور خونه رو می بینی ؟ اون خندید و جواب داد : آره. من گفتم : خیلی قشنگه ، درست مثل موقعیکه من بچه بودم و تو راهو نشونم می دادی

سربازِ مرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسربازِ مرگ! به "سربازِ مرگ" مشهور بود! وارد ميدان كه شد حمام خون راه انداخت. توي دو ساعت كلي سرباز دشمن را كشت. دو روز بعد جسدش پشت خاكريز پيدا شد با يك لشگر مورچه سرباز كه روي تنش رژه مي رفتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تخم مرغ فروش

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی دوستی داشتم که سواد کمی داشت یه روز به من گفت قصد کار کردن دارد از او پرسیدم چه کاری? گفت فروش تخم مرغ های محلی در بازار تهران, من تعجب کردم!با خودم گفتم چیکار میخواد بکنه?با خودش درگیره چند وقت بعد زنبیلی(سبد بافته شده از حصیر)از تخم مرغ پر کرد و راهی تهران شد من به او خندیدم و

دوراهی

نمایش مشخصات سلمان مرادی روزی درخیال خود شایددرتوهمات خود به سرعت هرچه تمامتر برروی کلمات خود سوار وچهارنعل درجاده افکار به پیش میرفتم دیدم پیرمردی رابالباس تمیزباریش وموهای پریشان وسپید تکیه برعصای خود درکنارجاده افکارایستاده بود، ایستادم اورادرخیال خود سوارکردم. چندلحظه ای بااو به گفتگو پرداختم درته کلمات اوغم رامیشد لمس کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قتل عام ! گنجشک رو کرد به بچه هایش و گفت : فرزندانم ! برای نان جیک جیک نکنید ! آنها شما را قتل عام خواهند کرد. اتوبان ! آنها قرار گذاشتند کنار اتوبان همدیگر را ملاقات کنند. پروانه هر روز سر قرار می آمد اما خبری از دوستش نبود یک شب پروانه دوستش را در خواب دید و با گلایه ی گفت : مرد

مرا ببین

اولین بار نبود که بچه ها را به مدرسه می رساندم. آن روز هم باران به قدری زیاد بود که ترسیدم خیس شوند و سرما بخورند. مدرسه شان با خانه فاصله زیادی نداشت و در انتهای یک کوچه بن بست بود و کوچه آنجا برای عبور دو ماشین در کنار هم زیادی باریک بود، به رساندن بچه ها تا سر کوچه بسنده نکردم و به داخل مدرسه رفتم

شوخي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشوخي اهل شوخي و خنده بود. مدام جوك تعريف مي كرد! وقتي جدي جدي تصادف كرد و با دست و پاي شكسته بستري شد، خيلي از فاميل هايي كه به ديدنش مي آمدند مي گفتند: _يه فاميل داشتيم كه مثل تو دست و پاش شكست و مُرد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید خانم

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح شده بود ... آروم چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم . و اونوقت یک رنگ زرد کمرنگ از سمت پنجره نظرمو جلب کرد. من آفتاب زیبا رو از لابلای پرده اتاق که آروم و طناز توی باد ملایم سحرگاه می رقصید تماشا کردم . یه آفتاب ملایم و هزار خاطره که یهو منو به یاد لحظه لحظه بچه گیم انداخت .

مداد رنگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمداد رنگي مداد رنگي ها را به اطراف پرت كرد و فرياد زد: _با خورشيد قهرم!... با درخت قهرم!.... اصلا با آسمون هم قهرم! مادر نشست زمين و مدادها را وارسي و جمع و جور كرد. همه مدادها تيز بودند جز مداد زرد ، مداد سبز و مداد آبي آسماني كه نوك نداشتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خصومت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخصومت دو مرد كه بيست سال با هم خصومت داشتند در خيابان همديگر را مي بينند. مرد اول فوري گفت:_قسم مي خورم هيچ خصومتي با تو ندارم! مرد دوم با نيشخند گفت: _با بيست سال قهر مي خواي قسم تو رو باور كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

زرافه گردن دراز

روزی روزگاری در جنگل ما زرافه ایی زندگی می کرد. حیوانات جنگل چون گردن زرافه بلند بود می ترسیدند هر وقت زرافه در جنگل راه می رود به خانه آنها سرک بکشد.برای همین جلسه ایی در جنگل به رهبری شیر تشکیل دادند و باهم به مشورت پرداختندو بعد از رای گیری به این نتیجه رسیدند که باید از زرافه


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >