آرشیو داستان

تاریکی قسمت اول

نمایش مشخصات نیما موذن با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شود؛ ساعت ۱۰ صبح است و خود گوشی هم باور نمی کند که کسی وجود دارد که برای بیدار شدن در این ساعت نیاز به آلارم داشته باشد. موهایش ژولیده و لباس هایش نامرتب است، مثل هرکس دیگه ای که تازه از خواب بیدار می شود. در سفید اتاقش را باز می کند و مستقیما وارد هال می شود

2

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق پاهایم جان نداشت،اما دیگر برای ماندن خیلی دیر شده بود.گوش هایم نسبت به صدای گریه های محمد هم عادی شده بود و فقط می دویدم.هیچگاه شب هنگام به باغ نیامده بودم برایم واهمه برانگیز بود. تاریکی؛درون باغ غلیظ تر بود و درختان گویی سایه های موحشی بودند که در نظرم همچون موجودات دهشتناک جلوه می نمودند

خواب و خیال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار میخواهم مانند تخته شکسته ایی برروی آب در وسط اقیانوس شناور باشم . تخته پاره ی که فقط می تواند اراده کند که به آسمان نگاه کند و یا چشمانش را ببند ، یا اینکه پشتش را به آسمان کند و صورتش را داخل آب فرو ببرد و محو زیبایی های اقیانوس و دنیای زیر آب بشود یا چشم به اعماق تاریک و سیاه اقیانوس بدوزد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

سابقه درخشان

نمایش مشخصات حسن ایمانی سابقه درخشان مردِ جوياي كار به مدير شركت گفت: _همه چي بلدم!... آهنگري ، نجاري ، تراشكاري ، جوشكاري ، بنّايي ، لوله كشي ، خياطي ... توي ده تا شركت و هفت تا كارگاه كار كردم همه چي ياد گرفتم! حالا اومدم واسه هميشه براي شما كار كنم! مدير شركت دستور داد به جاي يك سال، سه ماه قرارداد موقت

پسرک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري "قبل از اینکه کنار این بزرگراه شلوغ جلوی پای کسی ترمز کنی، اول یک دست به جیبت بزن. اگه پول مولی توش بود بعدترمز کن" "پول مولم داریم زیبا. حالا سوارشو بعددرموردش حرف میزنیم." زن باصدایی گرفته گفت:"بعدحرف میزنیم نداریم.اگه روی پول حرفی نیست سوارشم. وگرنه خدافظ" ماشین عقبی چراغ داد وبوق زد

نفرین معشوقه

علی یک پسر صاف و ساده بود. دختر همسایه ای داشت به نام سمیرا، میشه گفت از بچگی سمیرا رو دوستش داشت. اونا همبازی های بچگی بودن، خلاصه علی که 20 سالش شده بود و سمیرا هم 18 بود تصمیم گرفتن که باهم ازدواج بکنن، خانواده ها صحبت کردن و قرار شد نامزد بکنن، اونا خوب و خوش خرم بودن، عاشق و دیوونه

1

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق زمستان بود و از آسمان دانه دانه بلور های سفید برف فرو میریخت و در غلظت بی انتهای شب همه جا را سفید پوش می کرد.شب از نمیه گذشته بود و مردم ده در خواب عمیق خودشان غوطه ور بودند؛اما از دور کورسوی چراغ های نظمیه ،ظلمت شب را می درید و همچون مقراضی چادر شب را تکه تکه میکرد. همه مردم خواب

عروسک شیطانی

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار عروسک به اصطلاح شیطانی رو با خودم به خونه آوردم. دوست داشتم آتیشش بزنم که دیگه این شایعات تموم بشه. اما با دوستم شرط بسته بودم یک شب باهاش تنها بخوابم. شب گذاشتمش روی صندلی کنار تخت و گرفتم خوابیدم. توی خواب دیدم عروسک، یک دختر واقعیه. دستش رو گرفته بودم و کنار ساحل قدم میزدیم. یکدفعه برگشت بهم نگاه کرد و با بغض گفت: منو همیشه دوست داشته باش

کرونا و ژنرال‌ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان اول: کرونا و ژنرال‌ها! وقتی وارد سالن استقبال شد، هر کسی که آنجا بود خبردار ایستاد. ژنرال جاروسلاو میکا از ژنرال‌های برجسته کشور لهستان و یکی از فرمانده‌های ارشد کشورهای اروپای مرکزی است. کمتر کسی پیدا می‌شود او را نشناسد. وقتی اجلاس نظامی در خصوص ارتباطات استراتژیک

جواب "نه!"

نمایش مشخصات حسن ایمانی جواب "نه!" وقتي با يك جواب "نه!" دلش شكست با حالتي عصباني از پله ها بالا دويد. هنوز پا روي پله آخر نگذاشته بود كه زمين خورد و دستش شكست! از فرط فشارِ درد، سرش را به ديوار كوبيد سرش شكست! با تقلاي زياد از جا برخاست اما توي يك چشم بر هم زدن از روي پله ها سُر خورد پايين پاي راستش هم شكست!!

رنگ آميزي قو!

نمایش مشخصات حسن ایمانی رنگ آميزي قو! بين ده كودكِ مهد ده تا كاغذ پخش شد كه روي كاغذها طرحي از قو كشيده شده بود. مربي مهد گفت:_با مداد رنگي اين قوي سفيد رو رنگ كنيد! بچه ها همه مشغول شدند! بعد از ده دقيقه كاغذها كه جمع شد مربي از پدر و مادرها درباره هوش بچه هايشان پرسيد و همه يك جواب دادند: _بچه ما نابغه ست!

داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛

پيشنهاد به پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی پيشنهاد به پادشاه شاهزاده هجده ساله تاج پادشاهي بر سر گذاشت! يك روز وزير اعظم پرسيد:_مي دونيد چرا پدر شما گردن خيلي از آدم هارو زد؟... پادشاه جوان گفت:_واسه اينكه اونها بيشتر از پدر مي دونستند! وزير اعظم بعد از اين پاسخ به همه درباري ها دستور داد دست از هر نظر و پيشنهادي به پادشاه

یخ زدم

نمایش مشخصات طراوت چراغی کتابچه کاهی سبز را برای چندمین بار باز کردم ، به دنبال چه می گشتم ؟ ورق زدم ، ورق زدم آه یادم آمد ، دختری با موهای بلند یافته شده ، صورتی لاغر ، پوستی زرد و چشمانی بس جذاب .... یاد قهوه سرد افتادم خودم را به شوفاژ نزدیک کردم ، هنوز هم با به یاد آوردن او یخ می زنم . قهوه ای که دیگر تلخ

سه، چهار، دوازده؛ یک

یک داستان: توی ِ پستوی ِ سه‌در‌چاری ِ اتاقم گنجه‌ای دارم که از بی‌بی به مامان به ارث رسیده. و توی ِ گنجه چاقو دارم. چاقوهای ِ بسیار. از همه نوع‌. همه‌گی اصیل و سنّتی. پدرم کابینت‌ساز است و معتاد به افیون و مخدّر. پدرم آدم ِ عبوثی‌ست که چاک ِ یقه‌اش تا ناف باز است و هیچ‌وقت کفش ِ چرم ِ خاکی ِ نوک‌تیز-اش را کامل نمی‌پوشد

پسرک معتاد

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی

کفش هایم کو.............

به نام خداوند قلم: بعد از دقایق طولانی انتظار در ایستگاه اتوبوس به قصد رفتن به مدرسه من وتعداد ی دیگر از مسافران با هر زحمتی که بود وارد اتوبوس شدیم. راستش اتوبوس انقدر شلوغ بود که مجال نفس کشیدن هم نبود. هوف...................... دیگر حوصله ام از این مسافت طولانی سر رفته بود که پسر بچه

هرمز بخش هفتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرمانده... فرمانده... شما زنده اید خدا را شکر دیگر ناامید شده بودم هرمز فقط نگاهش میکرد باور نمی کرد آنها دنبالش آمده بودند سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد هرمز محکم بر زمین خورد توان بلند شدن نداشت سرباز که موضوع را فهمیده بود از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت و مشک

بی تو نمیشود ماند

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان *به نام خاطراتی که موندگاریش مانندعطرست * لحظه ی حال مراببین... که چگونه بیقرارت شدم...مانندکسی هستم که ندانم درکجای روزگارقرار دارد...دلگیرم ازتمام لحظه های که بی توسپری میشود ... شب شده: ستاره وماه رقص کنان دربغل آسمان قرارمی گیرند . ومن درست لحظی که شیشه الکل روبه روم ودردفتری

قفسه خالی ...

در یک گوشه از دنیا ، خیلی آرام نشسته بودم نه فریاد میزدم و نه فریادی میشنیدم ؛ با تماشا کردن درخشش نور آفتاب لبخند میزدم ، با آمدن ابر سیاه لبخند میزدم ، با نم نم باران شاد تر بودم حتی در سیاهی شب هم لبخند میزدم . زندگی را بی هدف پر از آرامش میدیدم و در لحظه لحظه ی زندگی قدم میزدم ؛

داستان : فرصت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرصت ************* سخنی نغز ******** از محدودیت ها برای خود فرصت بساز هر چند فرصت ها هم محدودیت دارند (مرتضی حاجی آقاجانی) ****** همیشه محدودیت باعث میگردد از بعضی موهبت ها فاصله بگیری و لذت استفاده از آنها عملا از تو ساقط میگردد ، در صورتیکه نتوانی با این موضوع کنار بیایی ودر گام

اسكناس كهنه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اسكناس كهنه يك اسكناس كهنه و بي ارزش در يك گوشه از پياده روي بانك مركزي شهر افتاده بود. رهگذرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند بدون آنكه خم شوند و اسكناس را بردارند. چند لحظه بعد مردي از بانك خارج شد و با ديدن اسكناس، آن را برداشت و توي جيب گذاشت. او يكي از ميلياردرهاي معروف شهر بود!!

جعبه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد. حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان

کابوس

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار همچون قطره آبی در وسط دریا دستم از ساحل کوتاه است به زور روی دوش موج غول پیکر می نشینم تا به سمت ساحل بروم هر چه تقلا میکنم باز پس و پیش می شوم به قعر دریا میروم تاریکی مطلق نفسم بند می آید سرم گیج میرود نگاه میکنم وسط گرداب در حال چرخیدنم ؛ روی آب می آیم وای از ساحل دور شده ام . نفس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

نقطه سياه

نمایش مشخصات حسن ایمانی نقطه سياه توي جلسه مديرها، رئيس شركت روي يك كاغذ سفيد نقطه اي سياه كشيد و از همه پرسيد:_ چه چيزي توي كاغذ مي بينيد؟ همه يكصدا گفتند:...نقطه سياه. رئيس گفت:_ متاسفم كه اين يك نقطه را ديديد اما ميليون ها نقطه سفيد داخل كاغذ را نديديد! خوب است بجاي ديدن نقطه ضعف يك آدم، نقطه قوت هايش

روزی که یک پسر مَرد شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد تمام افکارم نخکش

امید

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان زن و شوهرجوانی غرق در افکار نشسته بودند و گاهی زن آهی از ته دل سر می داد و گاهی هم شوهر آهی از نهادش بلند می شد. شوهر با چهره و صدایی غمگین روبه زن گفت :حالا به نظرت چی کارباید بکنیم؟ زن دوباره آهی غمگین کشید وبا ناراحتی و چهره ای درهم گفت:نمی دونم من که دیگه عقلم به جایی نمیر سه


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1