آرشیو داستان

نجات یافته

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) نجات یافته نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های بسیار، پاهای لطیف و سفیدش را خراشیده و خون‌آلود کرده بود. با هرچه توان در بدن داشت، می‌دوید. صدای نفس‌های بریده بریده‌اش، سکوت شب سیاه بیابان را می‌شکست

پادشاهی دنیای تو

با هر بار نفس کشیدن نا امید تر میشوی ، با هر بار نا امیدی خسته تر ؛ از روی خستگی است یا چیزی دیگر که هر روز آه و ناله هایت بیشتر میشود . در ذهن پریشان تو دنیا خاکستری رنگ است و احساسات پوچ و یخ زده شاید زندگی برایت بی مفهوم باشد اما دنیا رنگارنگ و زندگی لبریز از احساسات پر مفهوم است

زيباترين مخلوق

نمایش مشخصات حسن ایمانی زيباترين مخلوق با همسر وارد نمايشگاه گل و گياه شد و به همه غرفه ها سر زد. توي يكي از غرفه ها دسته گلي خريد و به همسر هديه داد. وقتي از نمايشگاه برگشتند به همسر گفت:_چيزهايي كه ديديم زيباترين مخلوقات خدا بودند! همسر دسته گلش را بو كرد و گفت: _نه به زيبايي گل هايي كه بهم دادي!

برگ

نمایش مشخصات آزاده اسلامی برگ دوشنبه حسابی خیس شده بود. پاییز بارانش گرفته بود و چکه چکه روی پنجره¬های کلاس می بارید. زن روی صندلی چوبی نشسته بود و به سایۀ کنار تخته سیاه زل زده بود. صدای سایه توی چک چک باران می پیچید. انگار باران شعر می¬گفت. کلاس حافظ بود. سایۀ کنار تحته سیاه غزل می خواند و تخته پر می شد از واژه¬ها: «ساقی»، «عشق»، «شراب»، «عشق»، «زن»، «عشق»

قصه پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی قصه پادشاه (... توي يك سرزمين دور پادشاهي زندگي مي كرد كه دو پسر داشت. يك روز كه پادشاه براي جنگ با دشمن آماده مي شد دو پسر پادشاه سوار بر اسب ...) دختر كوچولو گفت:_قصه بسه! راستي بابابزرگ، شما چرا پادشاه نشديد؟!! بابابزرگ بعد از كمي مكث گفت:_واسه اينكه نه وقت داشتم نه حوصله و نه پسر!!

بخاطر فروش بالا

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخاطر فروش بالا با انفجار در نيروگاه، شهر ساعت ها در خاموشي شبانه فرو رفت. توي نيم ساعت، شمع هاي تمام مغازه ها غارت شد. يك هفته بعد، در مراسم تجليل از صنعتگرها، مدير كارخانه شمع سازي به خاطر فروش بالا جايزه گرفت. مدير شمع سازي تا رفت پشت تريبون، گفت: _جايزه ام را تقديم مي كنم به

داستان‌واره‌ی «پیرزن پرحاشیه!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی چندشب پیش همگی رفتیم روستا، خانه‌ی بابابزرگم؛ جای شما خالی! داخل حیاط داشتیم کباب می‌پختیم؛ چه‌کبابی! چه‌دودی راه انداختیم! دود کلّ روستا را برداشته بود! مردم فکر کردند خانه آتش گرفته؛ یکی هم آمد درِ خانه را زد و داشت در را از پاشنش در می‌آورد؛ سریع در را باز کردم؛ دیدم پیرزنی‌پرحاشیه

روزهای خاکستری (قسمت اول)

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده کسی نبود که بی بی طاهره را نشناسد.هیکل تقریبا چاق و صورت گرد و سفید با اون چارقد سفید که سر می کرد و غبغش می زد بیرون برای همه اهالی روستا جذاب بود.چند سالی می شد که شوهرش به رحمت خدا رفته بود.پنجشنبه ای ندیده بودم که بی بی طاهر سر خاک شوهرش نرفته باشد.با او حرف میزد ، گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد

برفی که عاشق خورشید شد.

نمایش مشخصات طراوت چراغی چشمان زغالی اش را آرام آرام باز کرد، به دنبال ردی از او می گشت ، به اطرافش خیره شد، هراسان به آسمان خیره شد که شاید ردی از صورت سرخ و تپلی اش را ببیند. برق چشمانش سخت او را گرفته بود ؛در هوای سرد با دهانش بخاری قلبی به وسعت تمام زمین ساخت و روانه آسمان کرد ، که شاید باز هم باز هم بعد از چندی او را ببیند

نصف ، نصف

نمایش مشخصات حسن ایمانی نصف ، نصف پشت شيشه آرايشگاه كاغذي نصب شده بود با اين جمله:"به يك شريك نيازمندم"... يك روز مرد كارتن خوابي وارد آرايشگاه شد و درخواست شراكت كرد! آرايشگر با عصبانيت فرياد زد:_واسه چي بايد با يه كارتن خواب شريك بشم؟ كارتن خواب گفت: _جلوي مغازه تو بشينم كفش واكس بزنم... نصف ف نصف!

من کی هستم!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من کی هستم! همیشه سایه هات را دنبال می کنم شاسی بلند سوار می شوم واز شماره روند موبایل م خسته شده ام صعوط از ارتفاع را دوست دارم و تکان های اخرش را من کی هستم پست هایی که لایک نمی خورند را دوست دارم واز دختران گل فروش سر اتوبان همیشه سراغ جد وبادشان را می گیرم من کی هستم دوست

بزرگتر از اوقیانوس

اگه بپرسم همین لحظه چی میخوای جوابت چیه؟؟ یکی میگه آرامش یکی میگه صداقت یکی میگه خوش بختی بکی میگه پول تو میگی مرگ تو اولین نفری نیستی که دنبال ارامش ابدی میگردی همه اونو میخوان اما وقتی که خوشحال زندگی کرده باشن وقتی که به آرزو هاشون رسیده باشن وقتی که زندگی خودشونو ساخته باشن

این روزها

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی صبح با صدای سولفه ی بلبل آغاز شد، جوجه کلاغ صد ساله ی شهر، از نوک تاج کاج بلند درون پارک ، قار قار کنان سمت دکل های مخابراتی فحاشی میکند، پیرزن با قدمهای زيگزاگ و ناهماهنگ چرخ دستی خود را بدنبالش میکشد، او از دکه ی روزنامه فروشی، یک کیلو سبزی میخرد، روزنامه کیهان با تیتر

توليد آشغال

نمایش مشخصات حسن ایمانی توليد آشغال توي مراسم شهر پاك، شهردار از حضار پرسيد:_براي داشتن شهر پاك از كجا شروع كنيم؟... مردي كيك و آبميوه اش را بالا گرفت و گفت:_ترجيح ميدم چيزي نخورم تا آشغالي توليد نشه!... شهردار فوري گفت:_بهتره شما هرگز از خونه خارج نشيد! ممكنه ماشين شما رو زير بگيره!! از كتاب "سه خط

مجنون ترین لیلی، فروپاشید

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: «قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.» _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید

آفتاب هم آرزوست

تکیه زدم بر دیوار سرد خیالم ، خاموش است صدای اطراف تنها صدا تپش قلب من است که بیشتر میشود . چشمانم را میبندم تا تاریکی دنیا در ذهنم رخنه نکند ارام نفس میکشم تا ارام آرامش بگیرم. هر روز و هر لحظه شاهدم شاهد روح هایی که پرواز میکنند و بدون وقفه به سمت اسمان می شتابند . هر روز هر و هر لخظه می بینم گل هایی را که با نبود گلستان هر دم پژمرده تر میشوند

عاشق که باشی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عاشق که باشی دراوج دلتنگی حواست سرجاش نیست بهونه می گیری همه ش تو فکری کی می بینش الان چکار می کنه دلت می خواد ازخواب وبیداریش باخبر باشی همیشه چشم براهی وانتظار دیدنش داری بهش که می رسی چشمات توی چشماش که می خوره تازه زبونت قفل می شه براچی این همه راه امدی چرا

یکی از روزهای چهل و چند سالگی

نمایش مشخصات آرش شهنواز آفتاب مرداد تهران بی رمق شده بود و مثل هر روز عصر موقع برگشت درختان حاشیه اتوبان صدر را برانداز می کردم . باد البرز در شاخه ساران زیرفون ، نارون ، توت ، اقاقیا ، زبان گنجشک و چنار می پیچید و برگ هایشان را آرام آرام پیچ و تاب می داد . صدای sezen aksu از پخش می آمد که Unuttun mu Beni ( فراموشم کردی؟ ) را زمزمه می کرد

ماجراي شوهر بيمار

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي شوهر بيمار بسكتباليست مشهور با رفقايش توي كافه نشسته بود كه زن فقيري وارد شد و براي مداواي شوهر بيمارش طلب پول كرد. بسكتباليست فوري يك چك با مبلغ بالا به زن داد! دو روز بعد يكي از رفقا به بسكتباليست گفت كه آن زن كلاهبردار بوده است!... بسكتباليست با خنده جواب مي دهد: _ چه خوب!!

پیامک خالی

نمایش مشخصات کیوان محمدی همین‌جوری یک پیامک خالی فرستاده بود. البته گویا چند تایی فرستاده بود که یکی‌اش به صورت اتفاقی به دست من رسید. اول به نظرم رسید مزاحم است اما نبود. فقط می‌خواست با یکی حرف بزند. حتی وقتی فهمید که مثل خودش پسر هستم و اصلا در یک شهر دیگر زندگی می‌کنم تفاوتی ایجاد نشد. فقط می‌خواست حرف بزند

گل پامچال رسوایی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی کودکی ام را میبینم، در انبوهه درختان باران خورده ، پسربچه ای را کنجکاو خیره به گل های سرخ انار میابم، که محو شکوفه ی کوچک و سرخ آتشین گل اناری از شاخه جدا شده، صدای قدمهای نگران مادر سکوتش را به دلهره می اندازد، پسرک گل انار را از متن سنگ فرش حیاط می رباید تا مبادا مادرش سقوط

يك عدد درشت بر باد رفته

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك عدد درشت بر باد رفته بعد از هفت سال به طور ناگهاني طلبكارش را توي خيابان ديد! دست و پايش را گم كرد و بريده بريده گفت:_...چهار هزار لير بهت بدهكارم. مي خوام هفتاد لير ديگه امروز بهم قرض بدي و سي لير هم فردا! اون هفتاد لير رو سه روز ديگه و اون سي لير رو ده روز ديگه بر مي گردونم. روي هم چقدر ميشه؟

وصیت پدر

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی روزی پدری به پسرش گفت: پسرم زمانی که من مردم ,وصیتی را برای تو نوشته ام و آن وصیت را همراه ثروتی عظیم در صندوقچه ای  که زیر درخت بزرگ در بالای کوهستان چال کرده ام گذاشته ام, بعد مرگم به کوهستان برو و آن را در بیاور تا به ثروت کلانی برسی ; چند روز بعد پدر میمیرد و فردای آن روز پسرش

ساعت مچی

نمایش مشخصات حسین مولایی ساعت‌ها همیشه روی دیوار آویزان هستند، این دیگر برایم جذابیت ندارد؛ من دوست دارم که ساعت همیشه همراهم باشد. ساعت مچی اختراع خیلی جالب و دوست‌داشتنی است، پول داشتن همیشه جزء آرزوهای بزرگم بود اما خوب همیشه به خاطر وضعیت درآمد پدرم، بی‌پول بودیم. اون روز شنبه بود، سر کلاس ریاضی

به یادتم سرباز فصل دو

نمایش مشخصات نرجس اکبری بی قراریای دلم بیشتر شد. انگاری با یاد اوری شب بیشتر از قبل دلتنگ بهرام شدم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن. درست یک ربع بعد رسیدم سر قراربا رها وسایه وبعد از احوال پرسی کردن سایه گفت: _چه عجب بالاخره عروس خانم رسید. لبخندی زدمو گفتم: _واقعا معذرت میخوام بچه ها.واقعا میزون نبودم و بدتر از اون یادم نبود کجا باهم قرار داشتیم

مستاجر و جنس هايش

نمایش مشخصات حسن ایمانی مستاجر و جنس هايش مستاجر همكف واحدش را انبار كرده بود! به حدي هم جنس هايش زياد بود كه توي حياط تلنبار مي شد! چند بار به او تذكر دادم اما افاقه نكرد تا اينكه به سرايدار ساختمان شكايت بردم. دو روز بعد با كمال تعجب جنسي توي حياط نديدم! وقتي تحقيق كردم فهميدم سرايدار توي آن دو روز با

ماه و ماهی

شب بود.. مثل همیشه و تقریبا،همین ساعت،وقتی دلش میگرفت،می آمد و کنار حوض مینشست. کنارش دو فنجان چای بود یکی پُر و دیگری خالی.. مادرش همیشه می گفت:«هیچ وقت چای سرد شده ارزش گرم کردن ندارد» شاید،به همین خاطر فنجان دوم همیشه خالی بود. همان طور که فنجان چای را در دستش گرفته بود به حوض نگاه می کرد

* رویای ماه *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده شب بود، ماه پشت ابر بود و هنگام اخبار شبانگاهی. " زمین کم آمده می خواهند روی ماه هم ویلا بسازند" این را مادرم گفت. یک خبر نشان از شنیده شدن همهمه ی انسان به روی ماه می داد. بیچاره ماه! چایم را نوشیدم و دیگر هیچ نشنیدم. خسته از قیل و قال ذهن پناه آوردم به بستر خواب. رویای عجیبی دیدم.

دعواي خانوادگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی دعواي خانوادگي روز و شب به كيسه بوكس مشت مي زد. به سر و صورت مربي مشت مي زد. توي رقابت هاي قهرماني كشور صد و سي و دو تا مشت خورد، دويست و پانزده تا مشت زد! هيچ مشت زني توان مقابله با او را نداشت. يك ماه بعد، توي دعواي خانوادگي تا نامزدش گفت: _بابام، كل هيكل تو رو مي خره مي فروشه!!...


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >