آرشیو داستان

رهسپار باد

نمایش مشخصات طراوت چراغی پنجره زنگ زده اتاق را باز کرد ، هوا سرد بود ولی نه به اندازه روز های پیش لبخندی بر روی لبش نمایان شد .خوشحال بود که امروز میتوانست به کلاس خیاطی کبری خانم برود. نگاهی به آینه انداخت باز هم خیال همیشگی مغزش را به رقص درآورده بود ، روسری آبیش را سر کرد و چادر را روی سرش انداخت .کفشهای ساده اش را از جا کفشی درآورد و پوشید باز هم نگاهی به آینه انداخت

روزهای ابری ( قسمت اول)

روزهای ابری داشتم اتاق راتمیز می کردم ناگهان کتاب قرآن قدیمی پدرم رادیدم .قرآن رابازکردم، واقعا قدیمی ها چه رسم قشنگی داشتند اسامی اعضای خانواده تاریخ تولد و تاریخ فوت شان رابه ساعت در صفحان سفید یادداشت می کردند .موقع تولد رابا کلمات قشنگی مثل نور چشمی خانم .......یا آقای .....

دلیلی برای بودن

با مادر به قصد فاتحه بر سرمزار پدربزرگ و مادربزرگ به قبرستان رفته بودم, مزار اونها رو غبار گرفته بود ظاهرا مادر از قبل بطری خالی برای این همراه خودش داشت که از یه شیر آب اون حوالی پر از آب کنه برای شستشوی مزار اون دو عزیز از دست رفته، اما ظاهرا شیر آب همیشگی رو مسدود کرده بودن , برگشت

داستان عشق

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور عشق یعنی چه؟ می توان عشق را به یک دوست داشتن ساده تشبیه کرد"یا یک حس عمیق قلبی. "" اما این تعبیر ما نیست که به عشق "معنای زندگی میبخشد"بلکه تاثیر ان بر روح و روان ما است که حال هر چه حال ما خوب تر شود و "بیشتر احساس زندگی در رگ های ما جاری گردد" عشق به معنای واقعی خود نزدیک تر میشود

تامل

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی تامل *** به بیماری صعب علاجی مبتلا شده بودم و مصرف بی رویه دارو باعث شد که فلج شوم ، هر روز بی اشتهاتر ، ضعیف تر و گاها بی هوش می شدم در باز شد و پدرم آمد ، نفسش سرد و خسته بود ویلچر که تکان خورد ، گفتم کجا؟ وقت تنگ است به پرواز نمی رسیم پسرم مرا مثل گوشت قربانی به هرسو نکشید بگذارید

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول نیمه‌شب بود، باران می‌بارید. بارانی تند که در شهر پر دود تهران کم سابقه بود. رگباری که بی وقفه بر کف سرد و پرچین آسفالت‌ها، میان پیچ‌وخم جوی‌ها و در تودرتوی کوچه‌ها قدم می گذاشت. با اندک رنگ و بویی از دوران کودکی، همان دوران که وقتی گوش می داد صدایش را روی ناودانی خانه می شنیدی

عطسه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد... افتاد دنبال راه چاره... تا رسید به گل قاصدک... قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم...؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از

من برای کمک به بیمارها آماده‌ام!

نمایش مشخصات حسن ایمانی من برای کمک به بیمارها آماده‌ام! توی یکی از بیمارستان‌های ایران، بعد از ۲۵ سال‌تر و خشک کردن بیمارها، زمان بازنشستگی‌اش فرا رسید. در بحبوحه رهایی از کار سختِ پرستاری، نامه‌ای برای رئیس بیمارستان نوشت و درخواست بازنشستگی کرد. رئیس هم دستور داد کارهای بازنشستگیِ زین‌العابدین انجام شود و او به مرخصی پایان کار برود

یه پاکت سیگار برای اکرم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره ‏ذهنم به درجه‌ای از خستگی رسیده که نه حوصله‌ی انکار حقیقت رو داره، نه پذیرشش رو فقط دلم واسه صدات تنگه خیلیم تنگه !برا تو که فرقی نمیکنه فقط محض قرار دل بی قرار من زنگ بزن و تا برداشتم بگو: عه ! اشتباه شده ! اشتباه گرفتم شماره رو! بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو

گردشگری روی آب‌های نیل

نمایش مشخصات حسن ایمانی گردشگری روی آب‌های نیل مصر جاهای زیادی برای دیدن دارد. هنوز چند شهر را خوب ندیده بود که از یک کشتی تفریحی روی آب‌های نیل سر درآورد. تئو به عنوان یک گردشگر جوان از کشورهای زیادی دیدن کرده بود و مصر می‌شد بیست و چهارمین کشوری که به آن پا گذاشته است. توی کشتی تفریحی یک خانم جوانی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مالزی ! پسر در حال فکر کردن بود که پدر وارد اتاق شد و گفت : پسرم ! به چه فکر می کنید ؟ پسر گفت : به این فکر می کنم که چگونه کشور مالزی این همه پیشرفت کرده است. پدر مکثی کرد و گفت : آن ها یک ماهاتیر محمد داشتند که ما نداریم ! پسر با تعجب پرسید ما با این همه جمعیت یک ماهاتیر نداریم ؟ پدر آهی

یک دور چرخش به دور دنیا(برداشت آزاد)

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام ابلهی کوله پشتی به دوش از جایی میگذشت عاقلی اورا دید وپرسید رفیق کجا با این عجله؟؟.آبله گفت می روم تا به آخر دنیا برسم.عاقل او را گفت آخر دنیاهم اینجاست .آبله قبول نکرد و به راه خود ادامه داد .سالیان دراز طول کشید تامرد ابله دوباره به مرد عاقل رسید وبا تعجب پرسید رفیق خودتهستی

این خانه دو قربانی می خواهد

نمایش مشخصات هلیا محمدی روی آجر به آجرش نوشته بودند :- تو باید بروی! دستش را روی اجر های کهنه کشید تا شاید ان یکی که از بقیه فرسوده تر بود را بکند و روی سره آنان بی اندازد یعنی یک نفر نبود ک او را بخواهد؟ بعض راه گلویش را بسته بود اشتباهاتش چنان بزرگ و دهان پر کنن بودند که وقتی دهان برای دفاع باز می کرد دهانش

قاب عکس

نمایش مشخصات نرجس اکبری زمستان کول و بار سفرش را جمع کرده بود و قصد رفتن داشت. بهار تازه سر رسیده بود و درختان باغمان امدنش را شکوفه باران کرده بودنند. گنجشک ها اواز میخوانندن و بازی میکردند.سرمای اسمان خوب شده بود و دیگر صورتش سفید نبود حالا رنگ ابی همیشگی خود را داشت. کلاغ ها در فراز اسمان پرواز میکردنند

محبوس غم فصل یک سوالات بی جواب

نمایش مشخصات سمانه افشاریان قدم هایش مثل سابق نبود هیچ اثری ازلبخندهای همیشگی وشلوغی هایی که زمین رابه لرزه درمی آورد نبود. دیدی که به دنیاداشت سرد بودومملو از وحشت ،به او که نگاه می کردم انگارکه او رانمی شناختم. چیزی ازسمیرایی که در خاطراتم وجود داشت نمانده بود،جلورفتم که او را درآغوش بگیرم امابدون توجهی به من،راهش راکج کرد

???? وَفـٰــآدآریْ

نمایش مشخصات یگانه نوروزی ???? وَفـٰــآدآریْ این پارک همچون دفتر خاطرات من است دفتر خاطراتی که که برگ هایش بی نهایت است هر قدمی که برمی داشتم خاطرات گذشته به ذهنم هجوم می آوردند اولین قدم : خاطرات آشنایی دومین قدم: قرار های عاشقانه سومین قدم: رویا پردازی هایمان چهارمین قدم: عهد بستن مان پنجمین قدم:

یلی تلی بدنیا میایند

گاهی زمان فرصت نمیدهد ک ما بفهمیم چ شده ! گاهی از تمام ابرها ک با سرعت میگذرند سریعتر بمغز استخوانمان نفوذ میکند گاهی فقط یه هزارم ثانیه طول میکشد ک بفهمیم چ شده و ماسرگم یلی و تلی خودمان هستیم ... این دوعاشق این دو سرگشته بدنیای خودشان آمدند باهم یک دنیای مشترک پیدا کردن هرکدام

وقتی بهم گفتیم عشقم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره فدای دوچشمونت بشم چون الماسه فدای خال چشمات بشم فدای اون لبای نازت بشم دلم خیلی برات تنگ شده وقتی دل تنگ میشم یاد ناز کشیدنامون میوفتم یاد خول بازیات میوفتم که میگی تو منو دوست نداری منم خودم جر میدم تا بهت ثابت کنم ن تنها دوست دارم بله عاشقتم با تک تک سلول های بدنم میخوامت تا

کاگیسو در اردوگاه جهنمی

نمایش مشخصات حسن ایمانی کاگیسو در اردوگاه جهنمی جهنم کمترین واژه‌ای بود که می‌شد برای اردوگاه موریا در جزیره لیسبوس یونان به کار برد. یک منطقه ناامن و خطرناک برای نگهداری مهاجرینی که قصد ورود به اروپا را داشتند. آب آشامیدنی آلوده، جیره‌های کم غذایی، تهدید و تجاوز، جنگ‌ودعوا، مواد مخدر، انواع و

وطن

نمایش مشخصات کیوان محمدی ‏مدت‌هاست که فکر می‌کنم دوست ‌داشتن سرزمینت، آن جغرافیایی که اسمش را می‌گذاری وطن، مانند عشق ورزیدن به آدمی است که دلت به برکت نگاهش جان می‌گیرد. تو آن آدم را می‌بینی، ضعف‌ها و ترس‌هایش را، تردیدها و تاریکی‌هایش را، اما هم‌چنان دوستش می‌داری که دوست‌داشتنش نور است و تماس دست‌هایش، تارانده شدن تباهی

وقتی جایی، چیزی، می ایستد

نمایش مشخصات سامان امیریان پاییز بود و هوا در چشم بر هم زدنی رو به تاریکی می رفت. آن روز هم مثل همیشه، از زور خستگی در حال چرت زدن بودم. سرم به صندلی اتوبوس شرکت واحد بود و از میان پلک هایم منظره ی مات بیرون را تماشا می کردم که از قاب شیشه عبور می کرد؛ عبوری بی وقفه. نمی توانستم به چیزی فکر کنم، شاید چون پاها و کمرم درد می کرد

یکی، نه بیشتر!

نمایش مشخصات سامان امیریان همان مشت اول موسی، دندان نیشش را شکست. پخش زمین شده بود و تعدای از کارگرهای کارخانه موسی را کشان کشان با خودشان می بردند تا دعوا بیشتر از آن بالا نگیرد. حاج یوسف خم شد و برای بلند کردن وحید دست دراز کرد. اما چشم های وحید سیاهی رفت و نتوانست روی پاهایش بایستد. بوی لاستیک هایی که تازه از خط تولید خارج شده بودند حال وحید را به هم می زدند

گلهای بنفشه

خواننده داستانم رابگریاندویابه شادی وهیجان وادارد،ازخانواده ای که پشت دراتاق عمل منتظرتولدنوزادی بودند،ازمرگ مادری،ازازدواج ورسیدن به هم،ازفقیری که بدون هیچ سرمایه ای مانده بودونمی دانست که سرمایه واقعی دروجودش نهفته است ویاازثروتمندی که ازتنهایی رنج می برد.زیباست اینکه می توان تااخردنیانوشت

حاجی

نمایش مشخصات رمضان یاحقی داستان كوتاه حاجي رمضان ياحقي پيرمرد كلاسهاي مدرسه را تازه تميز كرده بود و داشت استراحت مي كرد. بچه ها كه مدرسه نبودند همه جا سوت و كور مي شد. صداي دانه هاي تسبيحش در خانه سرايداري طنين مي انداخت. زير لب زمزمه مي كرد: «الهم صل علي محمد و ال محمد.» زنش با عجله داخل آمد. انگار خبر

کرونا در مترو

نمایش مشخصات حسن ایمانی کرونا در مترو مرد جوانی که ماسک به صورت دارد وارد ایستگاه متروی مسکو شد .خیلی جدی به نظر می‌رسید. از لای جمعیت خودش را رساند کنار درِ ورودی پنجمین واگن. دو سه دقیقه بعد، مرد جوان جلوی چشم چند مسافر خودش را انداخت کف قطار! انگار که مورد هدف قرار گرفته باشد. دو سه تا مسافر با دیدن این صحنه خود را رساندند بالای سر او

عاشق که میشی

نمایش مشخصات مجتبی زمانی نیشابور وقتی عاشق میشی دلت تنگه برای یک شب بخیر ساده، دلت تنگه برای یک پرسش "حالت چطوره" در حالی که اصلا برای طرف مقابل هم مهم نیست که تو اصلا حالت خوبه ؟ اصلا زنده ای لاکردار؟! ولی خب این دلت دیگه حالیش نمیشه به همین خوشه وقتی عاشق میشی دلت لک میزنه برای یک صبح بخیر یا شب بخیر ساده، حتی اگه

هوا همیشه ابری نمیمونه

نمایش مشخصات زهرا بارانی امید روی پاهام خوابیده بود. طفل معصوم از بی قراری های دیشب به خواب فراموشی پناه برده بود. پاهاش رو میکوبید به زمین و گوله گوله اشک میریخت و میگفت من بابام رو میخوام. نمیدونستم چجوری بهش بگم بابا نیست. بابا تو قفسه. یک قفس تنگ و تاریک که به جای هوا تنهایی رو تنفس میکنه. امروز نوبت ملاقات باهاش رسیده

زندگی سفید

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی سفید ******************* بیش از یکهفته بود که شدیدا دنبال خانه بودم ، اخه صاحب خانه خانه را فروخته بود و ما بایستی بلند میشودیم ، محدویت های بیماری کرونا باعث شده بود که اکثر مستاجرها قرارداد سال قبل خود را تمدید کنند بهمین دلیل مورد اجاره کم بود و تعطیلی مشاورین املاک هم شده بود مزید بر علت

پالتوی فوتر

نمایش مشخصات حمید جعفری از زیر نور تیر چراغ برق که از لابلای دانه های معلق برف و بین تاریکی‌ قیرگونه سوسو می کند، پا روی برف خشک می گذارم و ‌صدای خش خش که مانند چنگال، گوشت تنم را می ریزد. جسم نحیفم در قعر پالتوی فوتر گم می شود و ذرات برف که مثل زالو به آن چسبیده و در سرمای استخوان شکن از گرمایش تغدیه می کنند

من بزرگ‌تر از لیونل مسی بودم

نمایش مشخصات حسن ایمانی من بزرگ‌تر از لیونل مسی بودم مجری برنامه فوتبال کسی نبود جز لوبو کاراسکو. مهمان برنامه هم دروازه‌بان قدیمی تیم ملی آرژانتین به نام هوگو گاتی، ملقب به "دیوانه". مجری فوری رفت سراغ تفسیر بازی رئال مادرید و بارسلونا. دو گل حیرت‌انگیز لیونل مسی به رئال همه تماشاگرها را به وجد آورد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >