آرشیو داستان

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

عشق و نفرت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

رهایی از عقاید پوشالی

زندگی از آن جایی شروع می شه که تصمیم میگیری تمام عقایدی که از نوزادی در گوشت خوانده اند را دور بریزی. از آن جایی که وقتی تار های موهای طلایی ات از زیر روسری سرخت نمایان شد نگران این نباشی که بعد از مرگ موهایت زنجیری می شود تا تو را عذاب دهد . از آن جایی که تصمیم میگیری عاشق بشوی و در

دل دیوونه

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی رفت سوار ماشین شد و درب رو محکم کوبید از این که گیس خانمی را که بد جور پارک کرده بود کشیده بود شدیدا خرسند بود ،دستمالی از داشبورد برداشت و موهای مانده از کلاه گیس خانم محترم را پاک کرد سوار مغزش شد :غلط کردی ،،،،،خیلی هم خوب کردم،،،،،کلاه گیسشو کندی اخه،،،اها چی شد نرم شدی،،،،خودت میدونی

اولی از آخر

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند – نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی. مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست. – مامان؟ مقنعه‌ام کو؟ – دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره! – نیست… چیکار کنم؟ مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد. – گذاشته بودم همین¬جا. پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند

جبهه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول در آن شب تابستانی اواخر شب بود ، یک شب تابستانی دیگر . با تاریکی کامل ، گرمای روز تابستان اندک اندک جای خود را به خنکای شبانگاهی سپرده بود . خنکایی که در حیاط قدیمی خانه آقای باقری دل انگیز و دوست داشتنی از هرسو به سویی دیگرمی دوید و پدر تنها را به یاد کودکی پسرش می انداخت

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

کاش دفترجه یاداشتم به دست خدابرسد....

نمایش مشخصات دانیال فریادی به خانه پلاک چهار رسیدم! کسی در راه برایم باز نکرد به سه قدمی مرگ رسیدم کسی از پشت دستم را گرفت به دو راهی زندگی رسیدم کسي فرمان داد ! راه مسدود است به یک گلدان شکسته رسیدم کسی گفت صاحب ش در گور هر شب سرفه می کند!!! خدا از پشت گل های بنفشه نگاهم کرد! جرات یافتن سلام کنم جرات یافتم

داستان کوتاه بن بست

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول بوسه های برگ سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان . نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا

داستان کوتاه افسانه

نمایش مشخصات محمد علی قجه در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند. از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ... و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند ! فصل اول مغاک اولین مرد در حالیکه

بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

نمایش مشخصات محمد علی قجه سنگ محکم و استوار بود . آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد . اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد . جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت . و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول من و پیرزن با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت . کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم. که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

دنیا

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدستانت را به سوی آسمان بگیر مشت کن و ببین که چگونه خورشیدی بزرگ در مشت تو جای می گیرد پس چگونه ما برای دنیایی که از خورشید هم کوچکتر است اینکونه گریه می کنیم ؟

عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته) چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم. شب قبلش خوابی دیدم برای

آرزو

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کتابفروشی پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت. اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود

وقتی .

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی گاهی حس میکرد که کارها و اعمالش مطابق شرع نیست گاهی هم چنان مست میشد که تا دو سه ساعت اشک‌میریخت ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن براش شعر مبهمی بود که معناش توی کنکاش ها ی آبی تیره‌ زندگیش گم شده بود.. . نوزده رو. رد کرده بود که برای اولین بار عاشق شد شد خزان این بهار نافرجام

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کوچه نیمه شب بود و هنوز باران می بارید. بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد. بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی

توکل

توکل به خدا شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود . باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه . شب قبلش برای صاحب کارم تماس

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

سیگار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیگار از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امروز چند خودروی جدید به پارکینگ منتقل شده بودند و طبق روال هم چند خودرویی هم ترخیص شده بودند

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ

نمایش مشخصات جواد علیپور + چی شده ؟ باز که ماتم گرفتی - ماتم نگیرم ؟ دارن عشقمو ازم میگیرن + هه دارن عشقتو ازت میگیرن ؟ - مرض این کجاش خنده داشت ؟ + عشق اگه واقعا عشق باشه هیشکی به جز مرگ نمی تونه ازت بگیرتش - اه چی میگی ؟ تو چه میدونی عشق چیه ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اصن تو زندگیت کسی عاشقت شده ؟ تا حالا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

آه آناستازیا دخترم (33)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی از دوستان وقتی این مقاله را می خوانند برای اینکه کار خودرا توجیه کنند یا مرا از نگرانی بیرون بیاورند می گویند پست مدرن مکتب نیست نوعی اندیشه است من می خواهم بگویم نتنها اندیشه نیست بلکه ضد اندیشه هم نیست چیزیست که هر اندیشه یا ضد اندیشه ای را مهمل و تهی از هر اندیشه ای می کند

دخترم کجاست؟!!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ◇ دخترم کجاست؟!! نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی) - دخترم کجاست؟! پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای دکتر ببینید لطفا! آقای نوری انگار حافظه شونه به دست آوردن!. - چی شده مگه خانم پرستار؟! - آقای نوری سراغ دخترشونو گرفتن! - بسیار عالیه

بعد از ظهر سرد اما گرم

یاد آن روزی افتاده بود که پدر خوانده و مادر خوانده اش میخواستند او را به فرزندی قبول کنند . آن روز دانه های برف به درشتی ذرت های بوداده اما به آرامی بر زمین فرو می افتادند و زمین را سفید پوش میکردند . خورشید زمستان که گرمای چندانی هم نداشت ، در حال رفتن به پشت تپه هایی بود که از خورشید زمستان هم سرد تر بودند

مترسک

همیشه در کنار پرچین های جالیز ایستاده بود . هیچ وقت نمی نشست و همیشه ایستاده بود . هیچوقت آن لبخندی را که روی صورتش دوخته بودند به ناراحتی و غم تبدیل نمیکرد و همیشه شاد بود . هیچ گاه نمیخوابید و هیچ وقت سرد یا گرمش نمیشد . پرنده ها روی دستش می ایستاند اما او هیچ وقت دستانش خسته نمیشد


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >