آرشیو داستان

بارانی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) در زندگانی لحظاتی هستند که هیچ‌وقت، از یاد انسان نمی‌روند. هراندازه ثانیه‌ها می‌گذرند و روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند، فایده‌ای ندارد و آن لحظات خاص، هرگز از ذهن انسان فراموش نمی‌شوند و تا ابد همچون سنگ‌نوشته باقی خواهند ماند. پدرم باغبان یک خانواده‌ی اشرافی است که آن خانواده، جَداندرجَد از بزرگان و اکابر هستند

زندگی من

نمایش مشخصات پریا چیت گر sریشه اصلی زندگی من افکار است. من با فکرهایی که دارم می توانم داستانی پر از عشق و جنون , پر از آرامش و داستانی که پر از لحظات زندگی من است.

دل, آرام

حالم خوب بود اما واسه خوب تر شدن پالتو و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون که قدم بزنم... هوا سرد بود شاخه های درخت ها بهم میخوردن و یه حس عجیب و ترسناک رو به خیابون میدادن اونقدر بد که دلم میترسید و پام می رفت یه چند قدمی که رفتم و سرما رو حس کردم یهو تو فکرام غرق شدم نه عاشق بودم

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با سلامی دوباره و عرض ادب ادادمه داستان علاقه مندی به هنر؛ در جایی که مادرم هنر جاجیم رو نداشت. از دست من خسته شده بود.نمی دانست چطور از دست من خلاص شود؛ یک روز مادرم رفته بود باغ ؛ خواهرم مدرسه ؛ و برای لباس زمستانه مادرم نخ ریسیده بود؛ کمی نخ برداشتم و رفتم حیاط چند تک چوب پیدا کردم

خانه کوچک و تاریکم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خانه کوچک و تاریکم، در کوچه ای تاریک قرار داشت، و من هر شب، کورسویی از فانوسی بی جان، در ذهن تاریکش روشن میکردم، گاه پروانه ای کوچک، در لذت نورش، چون عاشقی وا رفته میچرخید و سرودی اینچنین میخواند... . تو ای روشنایی،! در سیاهی ظلمات، چرا خاموش بودی..!؟ در اندیشه رقص شعله هایت، چه روزگاری است، که در کنج این سیاهی ها انتظارت را میکشم

دل

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! .. فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود . پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می

من در کجا هستم(سخنی با ژان ژاک روسو)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دارم می اندیشم و به مغزم فشار می آورم که در این جهان خاکی، چگونه می‌توانم دریابم که من در کجا هستم؟! نه به دنبال پاداش خوشی های خویش بلکه من در این ناکجا آباد، دارم مجازات می شوم. این گمگشتگی مرا بیمناک کرده است. بیگانه ای میان دیگر بیگانگان، گویی مثل تو از سیاره ای که در آن می زیستم، به اختری ناشناخته و بیگانه افتاده ام

جمهوری داد

........ ساعت هفت و نیم صبح، یک تاکسی رو به روی پارک دادفر توقف کرد. راننده زد به شانه ی عماد: -آقا! عماد از خواب پرید. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. یاسی پیاده شد و پرسید: -راز تو اینجاست؟ -بله. عماد با گامهای تند از میان درختان برهنه می گذشت و می رفت به سمت قلب پارک. یاسی نفس زنان خودش را می کشید: -یواش تر

محمد (ص)*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی پریشان حال و درمانده بودم. در بیابان خودم بودم و خودم، هنگامی که پاهایم را بر روی شن ها می گذاشتم؛ چنان اتشی به جانم می زدند که گویی پا بر اتش جهنم نهاده ام. پاهایم دیگر تاب و توان قبل را نداشتند، از فشار درد و حرارت همانند اسفنجی کهنه شده بودند. به گمانم افتاب دلش نمی خواست، کمی مهربان تر بر تن بی جانم بتابد

سرنوشت

نمایش مشخصات مسلم یزدانی الله خالِقٌ الرِزق خاِلقٌ ِنعمَهُ والله علیمٌ حکیم نام داستان: سرنوشت نویسنده : مسلم یزدانی ویراستار: محسن یزدانی شماره تماس : 09139521570 سینا هر روز به هر بهانه ای که بود سوار دوچرخه ای می¬شد که تازه پدرش برایش خریده بود و به محض اینکه مادرش فرشته خانم برای رسیدگی به

ناگهان

نمایش مشخصات بنیامین پناه در پیاده رو، همراه با سایه ی خود،درحال قدم زدن بودم. هیچ صدایی و هیچکسی جزء خودم،سایه و سوزِ سرما نبود. گاهی به بخاری که از شدت سرما؛از دهانم خارج می شد، گاهی سرم را پایین انداخته،و به راه رفتن خود، گاهی سرم را بالا بِرده،و به حرکت ماه که از لآبه لآیِ اَبرها رَد میشد، خیره می شدم

آنجا تو را خواهم دید

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری آن سوی این دیوار، جایی بلندتر از ارتفاع هر دیواری، جایی که بر آن هیچ دیواری احاطه ندارد، جایی در آن سوی دست‌های زندگی، جایی که امتداد اقیانوس ما به ساحل من ختم می‌شود، جایی که از ما و شما و آن‌ها، فقط من می‌مانم و‌ خدا. جایی است بسیار دور، در یک قدمی ما ، من و تو؛ جایی است که یک

قاتل دزد

نمایش مشخصات علی نوری مطلق خبر آن روز صبح زود در شهر پیچیده بود.«قاتل دزد رو اعدام می کنن». این خبر پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، ابتدا به وسیله پیرزنها ی محله پخش و سپس توسط بچه های شیطان مهر تایید خورده بود. هنگامی که من به پل رسیدم، قاتل دزد را به طناب آویزان کرده بودند و او دیگر مرده بود.مردم اما همچنان همهمه و شلوغی به پا کرده بودند که گویی حالا حالاها قصد رفتن ندارند

شیرینی که روزگارم را تلخ کرد

نمایش مشخصات فیلوسوفیا نگام می کنه ... نه باز خیالاتی شدم باز توهم... کاش این توهما واقعی بود کاش می شد لمست کنم هوا برفیه مثل همون روز ... حرف میزد اما من نمی شنیدم حواسم به لب های قلوه ایش بود به حرکات صورتش به چشم های پر امیدش نگاش می کنم،لبخند میزنه از اون لبخند ها که من ضعف می کنم براش هفته دیگه قراره

مهربان نکویی

نمایش مشخصات مهربان نکویی فرد یکی از شب هایی بود که بوی مرگ را به خوبی می شد استشمام کرد .اهریمن مرگ در یکی از جاده های متروکه اطراف شهر فانوس به دست قدم می زد. امتداد نگاهش به خانه ای کاه گلی حوالی دریاچه ارومیه بود. در آن خانه پیر زنی گوژپشت با چارقدی مشکی ،پیرهنی گشاد و تار و پود در رفته و بندی در زیر پستانهایش

بهار تا بهار

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غیژ ترمز تندش عابران را میخکوب کرد. از شیشه پایین آمده سمت راست، نگاهش چراخاند درون شلوغی پیاده رو. از قد بلندش مطمئن بود که می بیندش. ده قدم قبل دیده بودش، چشمش درست می دید، شاسی بوق ماشین رو فشار داد. خودش بود. با دست اشاره کرد بیا. پرید پایین و رفتند توی آغوش هم، معلوم است دیداری کهنه داشته اند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند

آوای ماه وحشی _17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین : از این به بعد ، هوا همش بارونی و مه گرفته و طوفانیه. گفتم : آره ، موضوع گرگینه ها رو نمی دونم چطوری با مردم در میون بذارم ، نگم یه مشکله ، بگم یه مشکل دیگه درست می شه . - تا وقتی که واقعا لازم نیست ، نگو ، البته اگه تِرنِر این کارو نکنه ! : باید کنترلش کنیم ، اگه پاشو فراتر از انتظارات ما گذاشت ، یه درس خوب بهش می دیم جولین : موافقم

ساعت4بامداد

نمایش مشخصات مسعود رضایی من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به

هذیان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی در اوج یاس و ناامیدی، چنان روزنه‌ای از امید به روی انسان باز می‌شود که همه کابوس‌های دهشتناک آدمی را به رویایی شیرین و خاطره‌انگیز مبدل می‌سازد. اینجا بدون شک همان بزنگاه وجود است. ساعت دقیقاً سه بامداد و تاریکی همه‌جا را فراگرفته است. صدای زوزه روباه و شاید هم گرگ، به‌خوبی شنیده می‌شود

برداشتی از کتاب دلقک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره هوا بارونی بود از خونه به برون اومدم سوار ماشین خود شدم و تصمیم گرفتم به سالن برم قبل رفتن به سالن مثل همیشه به کافیشاپ همیشگی ماندانا رفتم و گارسون: مثل همیشه بله اگه لطف کنی بد از چند دقیقه گارسون با قهوه شیر و شکر و تکیه ای از کیک مخصوص پای سیب خود به پیش من اومد و بر روی میز گذاشت و به کلمه همیشگی؛ امید وارم از قهوه خود لذت ببری

توی هم

نمایش مشخصات سروش جنتی از خواب بیدار می شوم و هنوز نمی توانم بفهمم بیدارم یا نه، این حالت اغلب اوقات سراغم می آید و می پندارم که هنوز در خواب هستم و اولین درد مرا از خواب بیدار می کند. نور اتاق آنقدری نیست که آن را روشن کند و رب دوشامبر مسخره را که فقط برای ایجاد توهم زندگی در پاریس می پوشم را گره می زنم و با خمیازه به سمت آینه ی دستشویی می رم

ببر در زنجیر - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شام را به دور از بحث سیاسی و مارکوس خوردیم . میرنه و هِریس ، دو نفری بودند که هرگز نمی توانستم خودم را بدون آنها تصور کنم . هر دو من را با تمام خوبی ها و بدیهایم پذیرفته بودند . یکبار به هردوی آنها گفتم : اگه من دستور بدم : شخصی یا اشخاصی رو بکشین ، بدون هیچ دلیلی و شما دو نفر متوجه بشین

کمتر از چند نفر

-کمتر از چند نفر فرهاد فرخ زاده نیم ساعت پیش صدای کرکره¬ها پیچید، درست وقتی play کردم و بعد از تشویق¬ها، گفت: «ای به داد من رسیده)». گاهی به عمق ترانه می¬رفتم و با تمام وجود گوش می¬دادم، وقتی می¬گفت «تو باشی یا نباشی برام تکیه¬گاهی». نیشخند زدم، به¬خصوص جایی که می¬گفت: «ناجی عاطفه من

تمثیل 5 - 10

5 باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد. همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند

سلنا -17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

دوست کشاورز

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند جوجوئک بال‌های کوچکش را به هم زد. کنار مرغابی نشست و گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، غذایی در خانه داری؟» مرغابی که کنار رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را توی آب گذاشته بود گفت: «اگه غذا داشتم که اینجوری بی‌حال نبودم». جوجوئک پرواز کرد و زنبورعسل را دید که کنار کندو نشسته است و پاهایش را تمیز می‌کند

یه عالم دیوونه دوروبرم

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وای کجا گذاشتش ؟ تو این کابینت نیست ، اه لعتتی ،حتما قایمش کرده ، پیداش می کنم ،پیداش می کنم ، هی پسر پیداش می کنی نا امید نشو . آها یادم اومد ،تو کشویی که قاب دستمالارو میذاره ،گذاشته . آره باید اینجا باشه ، یه دفعه دیدم می خواست یه چیزی رو قایم کنه اینجا گذاشته بود . اه کجا است پس ؟ اینجا هم نیست

یا مرگ یا "لیدی گاگا"!

نمایش مشخصات حسین شعیبی روی کاناپه دراز کشید و ماهنامه اجتماعی را ورق زد. خبر مربوط به درگیری بین عربستان و یمن و گزارش یونیسف در ارتباط با کشته شدن پنج هزار کودک را رد کرد. نگاهی سرسری به مقاله بحران آب و غذا در قاره آفریقا انداخت. از اینکه پانزده صفحه به این مسئله اختصاص داده بودند او را ناراحت می‌کرد،

رویای گل بهار

‍ یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد... پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن. اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت. هر شب، قبل


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >