آرشیو داستان

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

تدبیر حکیمانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد. در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت... یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

ارزش حکومت

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ارزش حکومت[1] به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند . واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی

عدل علی(ع)

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بعد از مرگ "عثمان"، مردم مدینه با گریه و زاری در خانه علی(ع) حاضر شدند و از ایشان خواهش کردند که خلافت را بپذیرند. علی(ع) حب حکومت در وجودش نبود و ابتدا با این خواسته مخالفت میکرد اما با اصرار مردم و با با قبول شروط علی(ع) از سوی نمایندگان مردم، ایشان امر خلافت را پذیرفت و بعد از بیعت

رستاخیز دنیا (قسمت 1)

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا (قسمت 1) سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی

کفش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا

آدم نمــــــــــــــــــــای یخی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری جنس سرد و بی روح آوا و بانگ های مردم از آن سوی پنجره ناجی اتاقم به گوش می رسد! نسیمی گذرا همواره با ترغیب خود به سوی آبشار موهایم به این سردی و تلخی جان می بخشد! لیک من این سردی را دوست میدارم... تلخی اش طعم تلخ روزگار بسی پست و قصیر را یادآور می شود !سردی اش می فهماند که باید گداخت

صندوق های شیشه ای

روی پله اول بانک، پشت درِ چشمی آن دست در جیب ایستاده و کلاه را تا روی گوش هایم پایین داده بودم. با هر سرک کشیدنم درِ بیچاره تکلیفش را نمی دانست که باز بماند یا ببندد خودش را و دوباره از نو کش بیاید. تا نیمه بسته میشد و کمی که نزدیکتر میشدم دوباره نوار لاستیکی محافظش به شیشه میکشید و قیژ صدایی ممتد میداد و ورودم را التماس میکرد

کلاس 103 انسانی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند. دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند

عید

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عید (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور) همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند... صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب بیدار شدم. چهره ام گرفته و عبوس بود، اصلأ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد. عید بود، به زحمت از رختخواب دل کندم و از جایم برخواستم

غاری در راه

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی غاری زیبا ... رهایی که در بند می اورد... یک کمد ... سرنوشتی گنگ ...ایا رها خواهم شد... به سرعت می دویدم سنگ های بزرگ و کوچک جنگل مانع سریع تر دویدنم می شد . نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا ان سرباز های سبز پوش پلیس با کلاه های قرمز رنگ چند صد متری از من دورتر بودند . جلوی درختی تنومند با شاخه های سبز رنگ سنگی بزرگ که از خزه پوشیده شده بود وجود داشت

عشق بی سرانجام...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عشق بی سرانجام.... محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم... از شریعتی نکته ها یاد گرفته بودم و با شاملو و فروغ و فریدون حشر و نشر داشتم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همزیستی مرغ های خانگی ایتدا با مرغابی که تازه به جمع آنها آمده بود می جنگیدند ؛ بعدها با هم کنار آمدند. امروز سر یک سفره با هم غذا می خورند.این صحنه را که دیدم به یاد خروشچف افتادم که می گفت : با همزیستی مسالمت آمیز می شود با دنیا کنار آمد. مدارا استاد روی تخته سیاه این بیت را نوشت

نامه به برادر خوبم که شهر دیگری بود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حمید برادر خوبم این نامه رو بارها بارها نوشتم و به صندوق انداختم تا بخونی اما جوابی واسم نیامد . دادش کجایی که دلم واسعت یه ذره شده کجایی که با تمام وجودم بگیرمت بغل بگم شهادتت مبارک حمیدم عزیزم دادش خوبم . حمید برادر بزرگتر بود. عاشق شهادت بود.جنگ تمام شد اما خدمت سربازی اش تمام نشده بود

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست

کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

نمایش مشخصات شیدا محجوب این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم

"فری جنگلی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تولد عمه مری بود و خونه شون جای سوزن انداختن نبود.توجه همه به جشن بود ولی زیرچشمی یه نیم نگاهی هم به فریدون معروف به فری جنگلی نوه 4 ساله عمه مری داشتند .نه اینکه موهاش فر و پیچیده به هم بود بهش می گفتن فری جنگلی.به چشم به هم زدنی از دیوار راست بالا می رفت.هر جا که بود مثل یه نارنجک خرابی به بار می آورد و اقوام از دستش عاصی بودن

1383

نمایش مشخصات میثم جمشیدزهی زن جوان وقتي پس از ماهها آزار واذيت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته هاي آنها بدهدو با چشماني اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذيت جن ها نجات يابد طلاق گرفت . ۲۱ تير ماه سال ۱۳۸۳ زن وشوهر جواني در شعبه ۱۷ دادگاه

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

پرچمهای سیاه

یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک

نیمه ی دیگرِ واقعه

نمایش مشخصات شیدا محجوب نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

رادیو موج اف ام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _وز وز میکنه...اه ع _چی؟ _رادیو....! _تو که رادیو جلوت نیست ...بازم؟؟؟ _رادیو ذهنم رو میگم دیروز یه مسیرو اشتباه سوار تبسی شدم باز شارژ گوشی ام تموم شده بود به زور یه جا پیدا کردم زدم شارژ بعد با خواهش و التماس از اسنپ خواستم که سفر رو لغو نکنه ،که من شارژ برق ندارم مسیرم بلد نبودم با

لیوان جادویی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت. زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند. در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در

کجام؟

sخواب بودم نمیدانستم بیدارم! بیدار بودم نمیدانستم خوابم! پس من کجام؟!


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >