آرشیو داستان

عشق گچی

نمایش مشخصات سمیراخوشرو عشقِ گچی دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا اینهمه آدمو یه جا ندیده بود! خونه های روی هم! ماشینای رنگی! لباسای تن آدما! مغازه ها!... همه چیز براش تازگی داشت! پدرش گفت: همینجا بمون، زود برمی گردم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم

پر پرواز ۵

نمایش مشخصات طراوت چراغی باز هم بهار حاضریش را روی دفتر سبز خلقت به صدا درآورد ، و سال جدید رسید ، سال جدید را به همه ی داستانکی های عزیز و همچنین نویسندگان در سایت تبریک عرض میکنم امیدوارم سالی پر از مهربانی ، وصال، موفقیت و.. برای همه باشد. امیدوارم گوشه ای دنج از قلبتان همیشه گرمای محبت را احساس کند.

*بــابــا جـان فـریــدون*

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد

پاییز بوی خون میدهد

آن روز باران می آمد. دشت تشنه ی آب به وجد آمده بود عصاره ی عطرهای خوشبو را پراکنده میکرد. درخت ها نیز حال عجیبی داشتند، با وزش باد شاخک های خود را تکان میدادند و با موسیقی باران به شکل غریبی می رقصیدند. بوی خاک می امد. پنجره ها را گشودم و گذاشتم که هوای تازه با تاروپود تنم عجین شوند و سرشار شوم از مهر پاییزی

قفس

دستان پینه بسته اش را در دستان چروکیده و خسته ی خود میفشرد،لمسش میکرد، نوازشش میکرد و حسش میکرد، او از این احساس لذت میبرد. چشمانش را به ارامی هر چه تمام تر میبست و نفس عمیقی میکشید، نفسی که اکسیژن و هوای گرم خانه را تا ته اعماق وجود پیرزن میبرد و با بازدمی اسوده تمام ان را به پیرمرد

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

درود

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرود از هواپيما كه پياده شد نگاهي به ساعتش انداخت. يك ساعت و نيم پرواز. باد توي غبغب انداخت و با صداي بلندي گفت: _به موقع رسيدم! درود به روح مخترع هواپيما! مهماندارِ خانم بيخ گوشش گفت:_آقاي محترم، خلبان هنوز زنده ست! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که

قيمتِ مخ!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمتِ مُخ! زنداني تبهكار توي اتاق ملاقات به وكيلش گفت:_مي دونستي هر مخي واسه خودش قيمتي داره؟ بهت سه هزار دلار ميدم تا از مخت استفاده كني واسه آزادي من! به فِرِگي هم ده هزار دلار ميدم تا از مخش استفاده كنه واسه دو سه تا نقشه فرار! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

مقصر

تقصیر خودش بود . توی باشگاه ؛ وقتی که دوستش اشاره ای به من کرد. با نشان دادن چند تا فیگور بدن ، چندان اهمیتی به من نداد: - بی خیال این ریزه میزه ها ! مردم هم دیگه زیاد بزرگش کردند. الکی که این عضلات را پرورش ندادیم ! نباید حریفش را دستکم می گرفت. وفتی که داشت با گوشی آیفون شیکش ، آخرین

عروسی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عروسی یروزبا دوستم ازدبستان که داشتیم می آومدیم خونه گفت :می دونی پنج شنبه این هفته عروسی هست . گفتم: نه عروسی کیه ! گفت :عروسی دایی پسر همسایه مون. گفتم :خُب مگه تو میری ؟ گفت :آره خوبه ،خوش می گذره . گفتم چطور ؟ گفت :بابام گفته؛ که تومراسم جشن شون ساز مّحلیه، توشمال میارند ،نمی

عشق

نمایش مشخصات مبینا صادقی شاید بعضی وقتا بفهمی باید کارایی رو انجام بدی که بهش اعتقاد نداری ولی فقط حرف دلته این شاید قشنگ ترین یا بهترین کار عمرت نباشه ولی دوست داشتنی ترین اشتباه زندگیته وقتی نباید دلبست وقتی فهمیدی اشتباهه ولی ادامه میدی به ضررته ولی بازم پاشی دست نمیکشی این اشتباه نیست ،این حماقته

گوک،کل بخش دوم

نمایش مشخصات بهروزعامری گوک،کل (gok”kol) بخش دوم این داستان واقعی است دوستان ببخشید که قسمت دوم را با تاخیر پست می کنم مادر گوک کل در بیمارستان کار میکند حدود یکماه پیش چند نفر کرونایی و فوتی بخاطر واگیری آن داشتند که ایشان و بعد من به آن مشکوک شدیم چون هنوز مسئولان قبول نداشتند که این بیماری کروناست ازینرو

رویای خیس

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم به آنجا زد . بعد راهش را گرفت و به سمت اتاقک راه افتاد . در حالی که می خواست وارد اتاقک شود ، صدایی او را متوجه خود کرد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هیس ! کُت و شلوار سرمه ای پوشیده بود. به هرکس که می رسید سلام می کرد و تا کمر خم می شد. پسرم پرسید بابا ! این از همان آدم هایی است که بعد از چهار سال التزام به .......ندارد ؟ اشاره کردم هیس ! بگذار ختم مادربزرگ تمام شود با هم حرف می زنیم. کشف ! به خیالش هر کس زیر درخت سیب بنشیند ؛ نیروی را کشف خواهد کرد

ترسناك ترين موجود!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sترسناك ترين موجود! تكليف فردايش انشائي بود با موضوع:"ترسناك ترين موجود!" مادر گفت:_از جنّ بنويس!... خواهر گفت:_از روح بنويس!... تا خواست خودكار به دست بگيرد، پدر سر از لاي روزنامه برداشت و گفت:_طلبكارها!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

كنترل خشم

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكنترل خشم دانشجوي روانپزشكي، خشمگين جلوي آينه ايستاد و رو به تصوير خودش گفت: _آهاي خشم!حواست باشه! من دارم دكتر مي شم و مي تونم كنترلت كنم!!... صداي مادر از توي هال بلند شد: _خدا بهت عقل بده! تو رو خدا تغيير رشته بده! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جشن یک نفر؛تند باد (قسمت دوم )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - آقای مهندس خواهش می کنم موافقت کنید چون من بدجور به این پول نیازمندم همسرم طاقت یک شب موندن تو بازداشتگاه رو نداره. + آقای عزیز ، برادر من ، چطوری من الان 100 میلیون پول برات جور کنم ، همه مشتریا هشتشون گرو نهشون هست چند ماه حقوق کارمندا عقب افتاده ! خودت که شاهدی .... نه دوباره داشت

همانی باش که می خواهی

آرزو داشت روزی صاحب کارخانه بشود برای همین سعی می کرد درس هایش را خوب بخواند.امتحانات خرداد ماه تازه تمام شده بود و رسول با قبولی در امتحانتش از دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی می شد. با اینکه بیشتر وقت رسول با دوستانش سپری می شد اما سرگرمی عمده اش طوطی سبزه سخنگویی بود که هر روز با او بازی می کرد و به طوطی اش حرف زدن یاد می داد

«مردی به دستِ خود نفس نمی‌کشد» (سه ‌پاره کوتاه)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ۱ چشم در چشم آینه ایستاده بود. اصلاح صورتش تمام شده بود. روی پوست تازه تراشیده‌اش «افتر شیو» مالید و انگار بخواهد خودش را به هوش بیاورد محکم‌تر از معمول چندبار با کف انگشتانِ هر دو دست روی گونه‌هاش نواخت؛ پوست صورتش جیز‌جیز چِزید و بوی تیزِ الکلِ معطر توی دماغش تُند پیچید. بعد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سالگرد ! مرد سر گذاشت تو گوش پسرش و گفت : نیامدند ! پسر گفت : کی؟ پدر گفت : کاندیدا های مجلس ! پسر با تعجب پرسید مگر آنها شما را می شناسند. پدر گفت : نه ! پسر گفت : چگونه ممکن است در این جلسه حضور پیدا کنند. پدر گفت : آخه مادر بزرگت تو فصل انتخابات فوت کرد حتمن آنها برای سالگردش تشریف می آورند

ژرف ترین آرزو

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم بعد از چند وقت به سراغ دفتر قدیمی سبزرنگ کوچک خاطراتمان رفتم ، باز تمام وجودم رهسپار شد به آن لحظه یادت هست خیلی وقت است که گذشته است تو آدم فراموش کاری هستی ، و باز هم از تو پرسیدم یادت هست ولی دریغ از گفتن حتی یک کلمه.......... مهم نیست ، من آن را کاملا به یاد دارم آرزوهای آن شب مهتابی کنار آلاچیق کوچک

یک روز بارانی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" زود برگرد دلم خیلی شور می زنه ، کاش نمی رفتی . در حالی که نگاهش می کرد ، لبخندی زد و گفت : خودت که شرایط منو میدونی.چه کنم باید برم .مجبورم و در را بست و سوار ماشین شد و رفت . جاده خیلی شلوغ بود . پدال گاز را فشار داد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد . وقت زیادی نداشت . فاصله 200 کیلومتری را باید در یک ساعت طی می کرد تا به جلسه ی وزارت کشور برسد

پر پرواز ۴

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام خدای تغییرات* آرالیا دستی آرام به صورت کیت کشید، و اورا سفت در بغل گرفت سرپرست نوانخانه رو به آرالیا کرد و گفت : لطفا عجله کنید ما وقتی برای خداحافظی طولانی نداریم. آرالیا به سختی کیت را از آغوش خود جدا کرد ، و به سرعت به طرف در خانه حرکت کرد و من هم خیره نگاهش کردم، خیلی سریع

خودكشي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخودكشي در مقابل مردم خودش را بيشتر به لبه پشتِ بام رساند! نه خودش را مي انداخت پايين نه پايين مي آمد! جمعيت بي حوصله شدند و رفتند. دويد پايين و فرياد زد: _كجا رفتيد؟ مي خوام خودكشي كنم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مرد شدن!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمرد شدن! صداي رئيسش درآمد از بس لج درآر بود! صداي زنش درآمد از بس گَند مي زد! صداي خودش هم درآمد از بس خرابكاري مي كرد! روزي به پسرش گفت: _وقتي لج درآر شدي، وقتي گند زدي، وقتي خرابكاري كردي... تازه مرد ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مقام ! ابر رو کرد به دریا و گفت : زنده بودنت مدیون بذل و بخشش های ماست ! دریا این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : ای بی انصاف ! ساعت ها زیر آفتاب سوزان جان کندم تا ترا به این مقام رساندم . حالا بذل و بخشش را به رخم می کشی ! آفتاب که شاهد این ماجرا بود رو کرد به دریا و گفت : به هر بی سر و پایی که مقام بدهیم این حرف ها را تحویلت می دهد

شعار تبليغاتي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشعار تبليغاتي "آسان – سريع – مطمئن" كلمه هايي كه شده بود شعار تبليغاتي محصولاتش! خودش اما نه آسان مي گرفت، نه سرعت عمل داشت و نه قابل اطمينان بود! بعد از ورشكستگي مدام جار مي زد: _دولت ، اتحاديه ، سنديكاها مارو ورشكست كردند!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1