آرشیو داستان

روزهای ابری (قسمت پنجم)

روزهای ابری قسمت پنجم شطیطه گلشاهی عمه نرگس باهمراهی پدر ومادرم راهی خانه بخت شد .مادرم می گفت آن موقع لاهیجان به نسبت نوشهر شهر بزرگتری بود و ا مکانات بیشتری داشت، بعدازگذشت پنج شش ساعت بامینی بوس وقتی به نوشهر رسیدیم، رفتیم منزل آقای مهدوی درآنجا پسر بزرگش محمدعلی ونوعروسش

سیاه دوس داشتنی

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور سلام من معتقدم که سوسک ها حیوانات نه ببخشید حشرات یا شاید هم جانداران ارزشمندی اند و بسیار مفید و قدر شناس. زیرا سال های سال میتوانند در کنار ادمیان یک زندگی مسالمت امیز داشته باشند. اما نمید انم که چرا ادم هاا مخصوصا خانم خانه تا مرا و دوستانم را میبیند جیغ میزند و پا به فرار میگذارد ؟ من فقط سیاهم و بی ازارم

روزهای ابری (قسمت ششم)

روزهای ابری قسمت ششم شطیطه گلشاهی عمه نرگس همانند یک فرشته به زندگی آقای مهدوی بخصوص به مهوش کوچک عشق وزندگی بخشید .خودش تعریف می کرد، وقتی مهوش را برای اولین باربه حمام بردم ، دربدنش کبودی وزخم هایی دیدم .موهایش مدت ها بودکه مرتب شانه نشده بود. به موهای صاف ولختش دستی کشیدم

زندگی بی بوسه

نمایش مشخصات ماریه آزاد دوباره هوا سرد شد همه به خانه های شهرنشین و مدرن خود برگشتند برندگان همچنان دنبال دانه می گشتند و من به عادت هر روزه روی بالکن را با دانه های برنج شب مانده پر میکردم و صبح نظاره گر دعوای کبوتران و گنجشکان لبه بالکن بودم. این روزها موجودی عجیب همه را درگیر خودکرده آنچنان

هاجر-قسمت سوم

نمایش مشخصات حمید جعفری کوری، مسیر زندگی و آرزوهای هاجر را تغییر می دهد. او دوست داشت که به شهرهای مختلف سفر کند و حتی به مرد شهری شوهر کند اما با این بلا که بر سرش هوار شد، فقط سعی می کند خودش را از جمعیت دور نگه دارد تا کسی به چهره او؛ به چشم کور او ذل نزند و خیره خیره نگاهش کند. این نگاه و نگاه ها برای او مثل مرگ تدریجی است و روز به روز پیرش می کند

مجبوریم کار خلاف کنیم

نمایش مشخصات حسن ایمانی مجبوریم کار خلاف کنیم! از روزی که پدر پِن چان _ دختر سیزده ساله تایلندی _ بخاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داد، روزگار ساز ناسازگارش کوک شد. مادر پِن چان برای تأمین مایحتاج خانه به خدمتکاری توی یکی از هتل‌های مجلل جزیره پوکت درآمد و حقوق بخور نمیری برایش تعیین شد. سه ماه بعد،

از نسل حوا از جنس آدم

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی رودر روی آیینه ی قدنمای قدیمی با قاب چوبی و تراشیده شده و رنگین، تصویر پسرکی درونش پاشیده غمگین. پسرک رو ممیشناختم، هم خوب بود و هم بد، صبور بود و خودسر. . پسرک در کیلومتر هجده سالگی خیره بودش به خویشتن خویش. گوش داده بودش به نجوای بیصدا و خاموش روح درونش. نفسی از سر حسرت کشید، شیشه ی تصویر آیینه از آه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری زرگری ‌! استخوان‌ها را که دیدند ؛ واق واق‌شان شروع شد واز سر و کول هم بالا می رفتند. با تعجب به آن‌ها نگاه می کردم! پدرم گفت : سگ‌ها عادت‌شان همین است ؛ سفره‌ای که پهن می شود به جان هم می افتند ! نگران نباش دعوایشان زرگری است. روزهای جنگ ! پای صحبت‌های دکتر که نشستم ؛ گفت : امروز

هاجر- قسمت اول

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای رود زلال و آرامی که از وسط روستا می گذرد، به همراهی جیک جیک پرندگان پنهان در لابلای شاخسار درختان، موسیقی زیستن را در گوش اهالی می نوازد. کوه های بلند و سر به فلک کشیده در اطراف روستا جا خوش کرده اند و آن را همچون فرزندی در آغوش خودشان جای داده اند. گاهی صدای مینی بوس های عبوری

سنگر ( پایان)

نمایش مشخصات اصغر محمودی .... - آقای مدیر درس حسن چطوره ؟ با این سوال زن به خودم آمدم و گفتم : خب ، بذار صداش کنم . بعد از اینکه حسن آمد و کنار مادرش ایستاد واقعا به هم می آمدند . به به !! چه صحنه زیبایی !! حیف که یه کم گل آلود بود . نگاهی به بچه ، نگاهی به مادر . هر چه بچه کثیف بود مادر کثیف تر . حال و هوای مقایسه درگیرم کرده بود که مادر حسن گفت : من تو خونه باهاش کار می کنم

من

sتو همیشه یادم بودی ، همیشه دوستم داشتی ؛ تو برایم مهرباترین و معصوم ترین دختر دنیا بودی و همینطور بهترین بازیگر دنیا و من هم ابله ترین بیننده ی فیلم بازی کردن تو مهدی خسروی

هاجر-قسمت دوم

نمایش مشخصات حمید جعفری هاجر از زندگی قالی بافی را می شناسد و پول هایش که هیچ وقت به خودش یا مادرش نمی رسد و فقط جیب میرزا را پر می کند. مادر گوهر آنقدر پای دار قالی می نشیند و کارهای خانه را انجام می دهد که توان رفتن به بالای روستا و آوردن آب از سرچشمه را ندارد و از جوی کثیف جلوی در خانه آب برمی دارد. دنیای

مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی

نمایش مشخصات حسن ایمانی مأموریت تیم پزشک‌های کوبایی اسم کوچکش رائول بود. توی تیم درمان امدادی کشور کوبا، یکی دو تا از رفقای نزدیک، او را رئیس صدا می‌کردند. چون همنام رئیس‌جمهور قبلی کشورشان بود. اما رائول نه به‌اندازه دیه‌گو شجاع بود و نه به‌اندازه آلوارو از فوت‌وفن کار سر درمی‌آورد و نه به‌اندازه لئوناردو فرناندز سابقه پزشکی بین‌المللی داشت

دِلی

ازتوخیابون ردمیشدم که چشمم به یه اعلامیه افتاد.اسمُ خوندم،آره خودش بوددوستم که خیلی دنبالش گشتم تابدهیمُ باهاش صاف کنم. آدرسُ خوندم ورفتم به اون نشونی که تواعلامیه بود. گفتم : ببخشید من ازدوستای مرحومه هستم.دخترش اشاره به تابلوی رودیوارکردوگفت : مادرم فرشته بود.تازه فهمیدم که تشابه اسمی بوده

سنگر ( قسمت ۲)

نمایش مشخصات اصغر محمودی ... دروازه دبستان در سمت راست ورودی ، کف حیاط ، بی ادبانه دراز کشیده بود و آسمان صاف و آبی بیکران را متفکرانه نظاره می کرد . دیوار حیاط اما ویران شده و خراب و سوراخ سوراخ . شنیده بودم به سوراخ دیوار می خندند ولی این سوراخ ها گریه داشت و ماتم . نمی دانم چون سوراخ ها بزرگ و گشاد بودند خنده نداشت یا اینکه چون بر دیوار دبستان بود گریه داشت

فرضیه غلط اما نتایج درست

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرضیه غلط اما نتایج درست ************ ریاضیات بسیار زیبا و پیچیده است مخصوصا هندسه حال میخواهم از ابتدایی ترین و اصولی ترین مبحث در هندسه داستانی را بگویم که بر اساس فرضیه ی غلط بنا شده اما نتایج بسیار قوی در برداشته و خیلی از معادلات و محاسبات و احجام و سطوح براساس همین فرضیه

روزهای ابری (قسمت چهارم)

روزهای ابری قسمت چهارم شطیطه گلشاهی امروز صبح وقتی ازخواب پاشدم هوابارانی بودو حال وهوای شمال راداشت .زمانی که بچه بودم ، درهمه فصول چکمه وچتردرجای کفشی دیده می شد.هوس کردم تاس کباب درست کنم ،ناخودآگاه یادم به تاس کباب های عمه نرگس افتاد .هروقت که چندروزی به دیدن عمه نرگس

پسرخوانده ی رشت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی یه بچه ی سر راهی سمت محله ی ضرب ، بعد پل باریک رودخانه ی زَر پیدا شد... . سالها گذشت، پسرک قصه ی ما خوش صدا و خوش چهره و اهل آواز شد. اون همه جا جاشه. همه واسش مادرن. کلی هم داداش داره. اما همگی قرضی و رویای پیدا کردن مادر واقعيش ، نه این مادرهای فرضی. بچه ی سنگ فرش خیابوناست

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نخل ! پدر بلند بلند گریه می کرد ! پسر با تعجب پرسید برای افتادن نخلی این قدر گریه می کنید؟ پدر آهی کشید و گفت : من شب و روزم را پای این نخل گذاشته بودم. پسر گفت : ‌ما که نخل‌های‌زیادی داریم ! پدر گفت : آری ! اگر با هر طوفان نخلی بر زمین افتد تا چند سال دیگر نخلی نخواهیم داشت. برعکس !

روزهای ابری (قسمت سوم)

روزهای ابری (قسمت سوم) شطیطه گلشاهی بهار ،تابستان ،پاییز و زمستان به سرعت می آمد و می رفت .خانواده پرجمعیت گلشاهی در خانه پدری ،دورهم جمع بودند و ایام سپری می شد.خانه آقاجان در محله میدان ،هنوز هم پابرجاست. گاهی اوقات که به منزل عمو تقی عزیز می روم، منظره خانه آقا جان وپیله خانوم را در ذهنم مجسم می کنم

دل نوشته سردار سلیسمانی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري اگر دستت را کردن از تن جدا ملالی نیست آنکه دست داده است بال می نهد تو را . چه طلوعی داشتی همگان شیفته تو نه جهان غرق ابهت تو! و چه غروب عاشقانه ی بود وداع مردم با سردار دلها هایشان! سرداری که فقط سر نه؛ بلکه دست و جان داد. برای مردمش. دستی که با عطوفت سر یتیمان را نوازش می کرد اکنون فتاده در خاک

سنگر

نمایش مشخصات اصغر محمودی سنگر چیست ؟ سنگر کجاست ؟ منطقه ای کوهستانی در نزدیکی شاه جهان با زمستان هایی بسیار سرد ، بهاری بسیار زیبا . گویند تابستان هایش سرسبز است و خرم و تماشایی . هر چه هست در این خطه از ایران زمین کلمه ی بسیار درباره اش صادق است . بسیار دور افتاده . بسیار نزدیک . بسیار کثیف . بسیار تمیز . می شود گفت یا از این طرف قضیه افتاده اند یا از آن طرف

عشق

sزمونی دیدمش که سوی چشماش رفته بودودیگه منونمی دید.مادرم رومیگم که جوونیش روپای من گذاشت ولی دل من لیاقت عشق بیکرانش رونداشت.خداخدامیکنم پسرم مث من نشه.

روزهای ابری (قسمت دوم)

روزهای ابری قسمت دوم شطیطه گلشاهی خلاصه عمه نرگس سالهای سال درخانه ی پدری ماند و به خانواده پرجمعیتش خدمت کرد .برادرها محمد علی و عباس و جعفر ومحمدرضا وتقی دربیرون کار می کردند ،آقاجان وپیله خانم (خانم بزرگ)پیر شده بودند و فاطمه خواهردوم هم درکنارخواهربزرگترش درمنزل برای این خانواده پرجمعیت پخت وپز ورفت وروب می کرد ، شیرین هم درس می خواند

خدا

sعکس کودک کاری رودیدم که بدلیل فقرخودکشی کرده بود.اشک توچشمام جمع شدویادکودکی خودم افتادم امامن همیشه باخودم میگفتم غصه نخورخداازاون بالاتورومی بینه ودستای کوچیکت رومی گیره.

عشق یا تنفر؟

عشق یا تنفر؟ موضوع همینه چیزی که چند روزه ذهنمو درگیره خودش کرده شاید چند هفته درست از وقتی که دیدمش بزارید بگم دارم درباره ی کی حرف میزنم یه پسر قد بلند یا چهره ای نه خوشگل و نه زشت یه چهره با نمک و خوشتیپ درست سه هفته پیش وقتی داشتم با یکی از همکارا حرف میزدم اون وارد شد خیلی خوشتیپ

آمپول آلماس

در یکی از شهر های بسیار دور افتاده کشور در یک درمانگاه مشغول به کار بودم . حسابدار یک درمانگاه ورشکسته که برای اینکه حقوق ماههای عقب افتاده ام را طلب نکنم به من عنوان مدریت مالی هم داده بودند. این درمانگاه عملا هیچ مریضی نداشت به جز روز های چهارشنبه که از یکی از کلان شهر ها یک چشم

تو دیگه مرد شدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی تو دیگه مرد شدی! روز سه‌شنبه توی بازارچه دست‌فروش‌های شهر لیما _ پایتخت پرو_ هیچ مردی دیده نمی‌شد. همه فروشنده‌ها و خریدارها زن بودند! در این میان پسربچه‌ای که یک کلاه بزرگ حصیری به سر داشت و یازده، دوازده ساله به نظر می‌رسید توجه دو مأمور پلیس شهر را به خود جلب کرد. آن‌ها خود را به پسربچه رساندند

جنگل تاریک

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی جنگل تاریک، بوی دم کرده اجساد زندگانی را می داد که نمی دانستند چرا مرگ روحشان را با شبنم لطیف جنگل شستشو داده و به ارواح سرگردانی سپرده است. آن شب تنها صدای حیوانات به گوش نمی رسید. گاهی در میان هیاهوی حیوانات شب زی، امواج صداها در میان درختان طنینی ایجاد می کرد که گوش های کوزت آرزو

سی مرد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 یکی بود یکی نبود یک‌چارجی مهربون توی شهر بود که اخبار را بعد از گرفتن پول از اسپانسر خبر در شهر پخش میکرد و امروز قرار بود خبر فوق العاده ای را در شهر اعلام کند : مردم ،مردم جمع شوید که شخصی به اسم هد هد قصد دارد شمارا رایگان به سفر خود شناسی ببرد و جارچی موظف بود برای این خبر که


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >