آرشیو داستان

سخنرانی

نمایش مشخصات لویذا هدایتی همه ي حاضران دست زدند. چند نفر قصد سوت کشيدن داشتند که با نگاه غضبناک سخنران- که آمده بود از داستان خود در برابر منتقدش دفاع کند و به قول خودش دست به افشاگري فرهنگي بزند- منصرف شدند. دستش را بالا آورد و صفحه اي از مجله ي مورد نظرش را به همه نشان داد. به پايين صفحه اشاره کرد:" در اين قسمت شما مي توانيد توهين مسئول اين صفحه را نسبت به من ببينيد

آقای کثیف

نمایش مشخصات سعید کنف چیان آقای کثیف یک شب سرد زمستانی،با یک عالم رویاء که آقای کثیف را فرا گرفته بود سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاءاش راه به حقیقت داشته باشد.آقای کثیف بازنشسته یکی از ارگانهای نظامی بود ولی با شصت سال سن هنوز خیلی خوش تیپ و دل

افکار کودکانه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد با دوستانم عهد می بستیم که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم در غم ها ، شادی ها با هم باشیم مانند کودکی در کنار هم روزها و ماه ها هرروز باهم باشیم بگوئیم

گمشده ای می جویم!

نمایش مشخصات سعید کنف چیان گمشده ای می جویم! نویسنده: سعید کنف چیان امروز هم او را دیدم که از پشت پنجره خانه نگاهش خیره به من بود, با لبخندی ملیح مانند روزهای دیگر, چه آن روزهای غم زده زمستانی و چه در این تابستان تلخ, تنها دلخوشی ام گشته است, نمی دانم ولی برای دیدنش دلم پر می کشد, شوق نفسم را بند می آورد و قلبم به پرواز در می آید

آتش و کاغذ

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی نور آفتاب به _ دخترک دست فروش ، که به پارگی لباسش خیره شده بود _ می تابید. ناگاه پروانه ای هفت رنگ توجه کودک را به خود جلب کرد. کودک از روی سبزه زارهای بوستان برخاست و به تعقیب آن پروانه پرداخت. پس از دقایقی اندک ، پروانه بر روی شمشادهای سرسبز نشست . دخترک آنقدر غرق پروانه شده بود که متوجه سنگ مقابلش نشد و زمین خورد

خواب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 sگاهی مثل یه ادم متوهش زود از خواب پامیشم و درگیر اینم که نوبل رو جز اهدافم بذارم یا نه ،گاهی به فکر صبحانه و گاهی در فکر گناهی تازه گربه ی تجاوز کننده به سگ ام که اسکیزوفرنی داره پای تلویزیونه..... . رادیو باز میگوید :این صبح دل انگیز بهاری بر همه شما مستدام و پراز نشاط باد.

داستانک : شمره 101

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم مردم چرا کم کتاب میخونن پیرمرد ،لبخندی زد و گفت: کتاب یه آینه س که درون شخص و بهش نشون میده عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش اینا دوس دارن با اونچه که از زندگی و جامعه برای خودشون ساختن عمرشونو تموم کنن عده ای دیگه

صفر چل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟ به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟ اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باید خیلی کارها یاد بگیری تا از زندگی لذت ببری یکی از مهمترین آنها !مدرسه رفتن هست که سرنوشته انسان را تغییر خواهد داد خداوند انسان های که تلاشگرباشند را دوست دارد.و بیشتراز همه باید بیاموزی و آموزش بدی اگر مدرسه نروی چطور می توانی وظیفه ات را انجام دهی دختر خوبم . حالا راه فراری

یک عاشقانهٔ بی پایان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم

حواس جمع

نمایش مشخصات حسن ایمانی sحواس جمع در مسابقه دو و ميداني ناشنوايان "استوارت" قهرمان شد. خانمِ خبرنگاري خود را به او رساند و گفت: _اگه حواست جمع نبود هرگز قهرمان نمي شدي! استوارت نفس نفس زنان گفت: _صداي شمارو نمي شنوم خانم... اگه حواست جمع بود خبرنگار مشهوري مي شدي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جوابِ رد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه این‌بار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را می‌دهد و خلاص!. احمد که کشته و مردهٔ زری است،

وقتي ما هستيم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی وقتي ما هستيم! رئيس دزدهاي دريايي با دوربين به افق خيره شد و زير لب گفت:_جزيره شيطان رو دارم مي بينم!... شيطان گفت: _چطور خودم از اين جزيره خبر ندارم! رئيس دزدها خنديد و گفت: _تو همه چي توي اين دنيا داري ناقلا!... اصلا وقتي ما هستيم تو توي دنيا چه غلطي مي كني؟! از كتاب "سه خط قصه!"

چه انشایی بنویسم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی دست کوچکی روی کاغذ قرار گرفت تا انشا بنویسد. موضوع انشای داده شده این بود که یک روز خود را کامل توصیف کنید. من امروز با سر و صدای همسایه ی روبرویی بیدار شدم. پدرم هیچ وقت صبح ها زنگ ساعت را نمی گذارد چون ما هر روز با شنیدن حرف های بد همسایه ها بیدار می شویم. آنها خیلی تق تق درهایشان را می کوبند و در راهرو به هم بد و بیراه می گویند

ابر های سیاه

نمایش مشخصات محمد رازانی او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد حواسش به من نبود. ولی من تمام حواسم پرتِ او بود. تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد. با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود. سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد

موفق و اما عمل

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 مکالمه ی دو انسان امروزی یکـ:از نظر من موفقیت یعنی مثل وین دایر بودن یا نوشتن کتاب هایی که کلی پول توش داره دو:ولی از نظر من اون جدا از ادمیه،ازش برداری چیزی نمیمونه اما ارامش از خوب بودن میاد و،میتونه به ادم حس رضایت و دراخر حس موفق بودن رو بده نفر اول بعد از پایان مکالمه میرود

پیر گوشی

نمایش مشخصات رضا فرازمند sداستان می نوشت تاشبها برای بچه ها بخوانندوبچه ها راخواب کنند. وروزها بزرگترها بخوانند وبیاموزند از خواب بیدار غفلت بیدار شوند.نه این شد ونه آن .دیروزدیدمش فقط یک جمله گفت.گفت گویی گوشها سنگین شده

آقای شهردار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - تقدیم به شهید باکری هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ساعت بود. همین که پا از خانه بیرون گذاشتم، سوزش هوای سرد، صورتم را آزرد

کادوی تولد

نمایش مشخصات اصغر محمودی می خوام واسه زن داداشم کادو بگیرم . آخه تولدشه . میدونم خیلی ضایع است . واسه زن داداش فقط باید سیانول خرید .تلف شه ایشاا... هم داداش خلاص شه هم ما . اما چاره ای نیست به خاطر داداش هم که شده باید براش کادو بخرم . حیف اون پولی که واسه تو خرج می کنم . کم پول داداشو لفت و لیس کردی حالا نوبت ماست

آخرین برگ

نمایش مشخصات متینه شاهینی آخرین برگ پاییزی به جا مونده روی زمین چه حسی داره ؟ این سوالیه که اکثر مواقع بهش فکر میکنم شاید دوس داره دست درخت هیچ وقت رهاش نکنه حتی اگه به قیمت پوشیدن لباس سفید یا سبزی باشه که ازش متنفره شاید دلش میخواد بیافته و مرگ تراژدی گونه رو با له شدن زیر قدم های یک زوج عاشق تجربه کنه

حجم حضور

نمایش مشخصات ف. سکوت در میان سیم ها محصورم. سیم شارژر از سمت راستم و هدفون از سمت چپم به من و تلفن همراهم وصل شده اند. دستانم را با دقت از لای سیم ها عبور می دهم: می خواهم بنویسم... تپش قلب امانم را بریده است. نمی توانم به درستی نفس بکشم. آلودگی هوا، بهانه ای برای تپش قلب و تنگی نفس در اختیارم گذاشته است. با خوشحالی آن را قبول می کنم

کولبر آسمان

نمایش مشخصات جلالِ احمد یک بار گذاشته بودند روی کولش و او باید از برف‌و‌بورانِ گردنهٔ ژالانه عبورش می‌داد. سنگینی‌ روی کولش بود و خودش را با فکر کردن مشغول کرده بود. نمی‌دانست داخل بارش چیست. فکر کرد شاید چای باشد. بعد یک لیوان چای داغ که بخار گرم از رویش بلند می‌شود و در آن سرما، می‌خورد به صورتش آمد توی فکرش

عاشقانه

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی یک عکس تار , عکس را باز کردم و به عکست نگاه کردم چقدر دنیا تلاش می کند تا من را قانع کند تو زیبا نیستی ولی من با چشمان خواب آلوده نزدیک صبح به عکست نگاه میکنم و به تو فکر میکنم , پنج سال هست که نیمه شب پریشان از خواب میپرم و به تو فکر میکنم , به تو فکر کردن آرامم میکند , فکر تو من را تنها

نامه ای به یک معشوق

نمایش مشخصات محمد علی قجه قلمم بی تاب و پرالتهاب بر دل پردردم می نگارد که اگر تو نباشی نه دنیایی هست و نه جانی ... که جان و دنیا و دل تویی. پس وعده دیدار ما فردا عصر درست زمان رفتن خورشید ، کنار درخت سیبی که سالهاست رد گام های تو را تا انتهای کوچه خاطره ها دنبال می کند. همانجا که می شود لحظه ای بی خیال از دنیا بر شاخه های پربار درختش مثل کودکی تاب خورد و بازی کرد

باشگاه(اتود)

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خورم. کیفم را برمی دارم و راهی مدرسه می شوم. از دو جنگل که عبور کنم به آنجا خواهم رسید

قيمت دو چيز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمت دو چيز نقاش ماهر داشت توي حياط خانه سالمندان روي بوم نقاشي مي كشيد. از ميان پيرمردها و پيرزن هاي تماشاگر يكي گفت: _ واسه دو چيز نميشه قيمت گذاشت پسرم. نقاشي و زندگي! نقاش خنديد و گفت: _نه پدر جان! نقاشي و تجربه هاي شما! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مسابقه شكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمسابقه شكار در مسابقه محلي شكار ، كنت هاولي هم شركت كرد. هر شركت كننده كه لاشه اي مي آورد جايزه مي گرفت. خرگوش ، كبك و موش هاي زيادي به دست داورها رسيد و جايزه ها پخش شد. خبري از كنت هاولي نبود. او در دلِ كوهستان روي لاشه خرسي نشسته بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید عاشورا در آسمان کربلا

بسمه تعالی خورشید عاشورا در آسمان کربلا (1) خورشید عاشورا بر خاک افتاد! و هفتاد و دو کوکب خون آلود را به معراج توحید خواهد بُرد. رؤیای شمس شهدا تنها سر افکندن به پای محبوب توحید بوده است! و داستان خونین کربلا را چشمه های خون فشان خواهند گریست! آن گاه که سیدالشهدا به

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >