آرشیو داستان

خواب.خواب.خواب....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از پله ها پایین رفتم خواستم بدون هیچ توقفي پایین بروم فراموشی در ته پله ها مرا به خود می خواند فراموشی همه چیز حتی او..... در تاریکی مطلق خود را به ته پله ها رساندم یک نفس و بدون توقف! زیر زمین سیمانی و مرطوب حس غریبی داشت! بوی نمناک و مرطوب اینجا حس جدا شدن از همه چیز حتی زندگی و

خشم و مرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی خشم و مرد بدجور با رئيس اداره زد و خورد كرد! شبيه فيلم هاي اكشنِ هاليوودي! وقتي با دخالت همكارها قائله خوابيد يكي از كارمندها نامه اخراج را به دستش رساند و يواشكي بيخ گوشش گفت: _آفرين!... عليه زور وايسادي و نشون دادي مردي! سر و رويش را مرتب كرد و با ناراحتي گفت: _اگه خشمم رو كنترل

آزمون وفاداری بشرط چاقو

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی آنچه گذشت پیش از این..... صفحه 02 (بقلم شین براری) #اثر داستان بلند تست وفاداری بشرط چاقو صفحه 002/408 شرمین گواهینامه نداری به درک، اما این ابوتیاره حتی بیمه نامه نداره... شرمین موههایش را زیرکلاه کاموایی پنهان کرد و از ایینه دیواری برای لحظه ای چشم برداشت و سمت مادر چشم دوخت و پوزخندی زد و گفت ؛ خب که چی؟ بیمه نداره که نداره

کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را . یک سرکارگری بود بنام استادمحمد ایشون سرکارگر بچه های بود که سرکوره آجر پزی کار می کردندو وقتی این کامیون می اومد برای بار ایشون کارگر براش پیدا می کرد تا آجر بارکنن یه روز یک کامیون آمد واستا محمد رفت 4نفر پیدا کرد که ماشین بار کنن دونفر می فرستا

لبخند

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از پوزه کوه پیچید. رسیدم لب دیواره گدار. نگاه دوختم به دور دست ها. هیچ کس نبود. لبخند زد و من نی لبک جا دادم روی دندانم میان کوشه لب ها. گله سر به جوی گذاشت و من لب به نی لبک. خندید و خندید. رفت و دست تکان داد. صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد. من آهسته می کردم صدای نی را. ...کار هر روزم است

فالِ زندگی بشر بعد از کرونا

نمایش مشخصات رضا فرازمند ادامه داستان:پیرزن نگاه عجیبی به خطوط ککتاب فالگیری خود انداخت.وگفت می بینم عدد ۵ را فالتان.یعنی بعد از کرونا جمعیت جهان آنقدر کم می شودکه به هر نفر۵ هکتار زمین تعلق می گیرد.فاصله اجتماعی افراد بعلت کم‌‌بود جمعیت ۵ کیلومتر مربع می شود.به هرنفر ۵ ویلا بزرگ تعلق می گیردبه هرنفر۵

ثروت بي مشقت!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ثروت بي مشقت! ميلياردر بعد از صحبت درباره مشقتهايي كه كشيده بود از حضار پرسيد:_ كي ميخواد ثروت منو داشته باشه؟... همه حضار دست بلند كردند! ميلياردر اين بار پرسيد:_كي دوست داره سختي هايي كه به جون خريدم رو به جون بخره؟... همه حضار سكوت كردند! ميلياردر گفت:_من براي افرادي كه بي مشقت دنبال ثروت هستند حرفي ندارم

آدرس گلی

نمایش مشخصات زهرا بارانی از پلیس راه عبور کردم. در حاشیه جاده، خانه¬های مخروبه ای پیدا بود. به کوچه ای وارد شدم. ماشین در فراز و فرودهای زمین بالا و پایین میرفت و گاهی کف ماشین با زمین اصابت میکرد. باران دیشب با خاک زمین هم بستر شده و گل های نرم متولد شده بود. در کوچه، دم گل های زمین چرخ های ماشین را به اسیری

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ممنوع ! محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛ اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع ! همه‌ ی حضار خندیدند

ماجراي گلِ سر

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي گلِ سر تا گلِ سر را توي ماشين ديد قاطي كرد! فحش بود كه از زير زبانش بيرون مي جهيد. اصلا نگذاشت شوهر چيزي بگويد. هنوز ساك و چمدانش را نبسته بود كه تلفن خانه به صدا درآمد. دويد و گوشي را برداشت. صداي نرمي از پشت گوشي شنيده شد: _سلام زن دايي جان... خواستم از دايي تشكر كنم منو از دانشگاه

مروارید

نمایش مشخصات زهرا بارانی با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد

هست ولي نيست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی هست ولي نيست! پسر ماسك را روي صورت چسباند و فرياد زد:_من سوپرمنم!... مادر گفت:_منم مرد عنكبوتي!... دختر كوچولو گره شنلش را سفت كرد و گفت:_منم بَتمَن!... پسر دويد گوشي تلفن را برداشت و به پدر زنگ زد: _من سوپرمنم، مامان مرد عنكبوتي، آبجي بَتمن!... تو كي هستي؟ پدر فوري گفت:_اوني كه هست ولي

از ترس نفرت کن قسمت ۲

آلسا به خونه جادوگر رسید. و درب را زد جادوگر مهربان درب را باز کرد و به آلسا، گفت خوش آمدی آلسا جون .آلسا گفت:شما اسم من را از کجا میدانید. جادوگر پاسخ داد :کار ما جادوگرها اینکه هر کی که پیش ما میاد اسم اش را دریابیم. آلسا حیرت زده شده بود جادوگر اون را به اوتاق صالون راهنمای کرد و آلسا

خط شکن

نمایش مشخصات حسین مولایی شب قبل عملیات بود، احمد باذوق و شوق روی تپه نشسته بود، نگاه‌هایش را به پوتین‌هایی که تازه داده بودند خیره کرده بود؛ با خودم گفتم حتماً دلش نمی‌آید آن‌ها را برای عملیات بپوشد! مدت‌زمان زیادی بود که از پوتین‌های نو خبری نبود، عملیات باقدرت شروع‌شده بود و به یک محور حساس رسیده

نقاشی

نمایش مشخصات حسین مولایی دخترک سخت مشغول نقاشی کشیدن است، نقاشی زیاد تعریفی ندارد؛ چند تا کوه و درخت و یک‌خانه ساده.گاه‌گاهی نیم‌نگاهی هم به پدرش که روی مبل نشسته می‌اندازد.نقاشی تقریباً تمام‌شده و فقط رنگ‌آمیزیش مانده است.دخترک بلند می‌شود و از اتاقش یک بسته مداد رنگی می‌آورد. بهترین و خوش‌رنگ‌ترین

بي اجازه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی بي اجازه! مهندس فرزان يك دفتر خصوصي توي مجتمع اداري صدف اجاره كرد. يك روز كه با يك تاجر آلماني براي عقد قرارداد جلسه گذاشته بود، ناگهان مالك دفتر بدون هماهنگي وارد جلسه شد و مثل طلبكارها روي صندلي نشست. مهندس فرزان با تعجب گفت: _شما عادت داريد بي اجازه وارد جلسه خصوصي بشيد؟ خدارو

گلفروش

نمایش مشخصات حسین مولایی خارجی/روز/کنار خیابان //چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند. //صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند. //مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد

من قانع نمی شوم!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من قانع نمی شوم من قانع نمی شوم صدای سرفه های پی درپی زمین مرا ترساند! در طاقچه ی خانه مادر بزرگ پی شربت سینه می گردم پی یک قاشق استراحت پی فنجانی پر از خرناسه من گیج شده ام من گیج شده ان تن بیمار زمین هیچ طبيب ی را قبول نمی کند! تن بیمار زمین حتی از آفتاب م بیزار است این روز ها

او

نمایش مشخصات فرناز بابایی استرس داشت. مدام از اینور اتاق به اونور حرکت میکرد. چشمش پی پرزهای قالی بود. ناخن هاشو می جوید. یهو وایمیساد. به پوست کنده شده ی کنار ناخن هاش نگاه میکرد. انگشتاشو به کنار پیرهنش میمالید تا رطوبت آب دهان و خونی که از کنار ناخن ها با هم مخلوط شده بود را پاک کند. دستاش عرق کرده بود. چنتا نفس عمیق کشید

این نیز می گذرد .

نمایش مشخصات طراوت چراغی *افرادی که آرام و با احتیاط از کنار یکدیگر رد می شوند ، نگاهی به آسمان انداختم هوا بدون آلودگی لبخندی روی لبم نمایان شد بی احتیاط دستم را به ماسکی که احاطه شده بود بر روی صورتم زدم، ولی باز یادم آمد .آه نمیشود که... الکل جیبی را از جیب پایینی شلوارم بیرون آوردم دستانم را با ترس و دلهره تمیز کردم به راهم ادامه دادم

هرمز بخش ششم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد همه جا را تار میدید نه واضح نه کاملا مبهم فقط از یک چیز مطمئن بود او وارونه بود چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود بجز سرش و او را در هوا نگه داشته بود به سقف غار آویزان بود گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود از کجا

به یادتم سرباز

نمایش مشخصات نرجس اکبری با صدای زنگ گوشیم از تموم فکر رو غصه هام رها شدم. درست عین یه ماهی که یه قلاب باعث جدا شدن از اقیانوس ارزوهاش میشه. _الوو _عاطفه خانم قصد امدن نداری؟! _سلام.. اگه بگم یادم نبود باهم قرار داشتیم دعوام میکنی؟! صدای نچ نچ کلافه ی رها کاملا معلوم بود که از دستم عصبیه اما چیزی نگفت

عامه پسند

نمایش مشخصات نیلوفر سبزواری مینویسم به نام روان و قداست آن که هر جسمی را می لرزاندازگناهان،آرام خوابیدم و دیر، گویی که بوم های وحشی جنگل های گیلان به خواب میروند با دردی عمیق به تیزی عشق و اشکی پرچگال به سنگینی کفرآور تقاص ،هیچ نمی تواند درد مرا التیام بخشد همچون نوحه سرایان بداهه گوی عاشورا میگریم و هیچ نیست

نجوای روح درون

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی لیوان جام بلورین عمر از دست کسی افتاد و زندگی صد لحظه شد. از آبی روان بر کویر، آسمان هم سبزه شد. خویشتن خویش را دیدم ، پشت فرمان خوابش برده بود و سرش خونین و جاده جای مانده بود و سر پیچ کوهستان از ماشین رها گشته بود، جاده به سمت تونل پیش میرفت و به غربت میرسید ، آما ته دره یک منه بی من، از دنیا بار سفر بسته بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

چوب دستی....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از درختی که افتاد ولی عاشق تبر شد چوب دستی ساخته ام معجزه می کنند من معجزه ش را در خواب دیده ام! امروزچوب دستی بدست سراسیمه وارد ایستگاه مترو شدم قطار آمد سوار شدم به یکباره خود را درایستگاه کهریزک دیدم پیاده شدم آسایشگاه سالمندان از دور چشمک میزد! پیر زن ها همه در صف بودند

گل نرگس

نمایش مشخصات زهرا بارانی دود اتوبوس قدیمی وارد حلقم شد. در حالی که سرفه میکردم فریاد زدم این بی صاحاب شده رو خاموش کن. راننده سرش رو که خرمنی از موهای فر بود از پنجره ی اتوبوس بیرون اورد و گفت: چی؟ چه غلطی کردی؟ از اتوبوس پیاده شد و دستمال قرمز رنگش را از گردنش کشید و دور دستش پیچاند. یک لحظه توی دلم خالی شد

من خالص نیستم

نمایش مشخصات دانیال فریادی من چرخ می زنم من چرخ می زنم من به گرد کائنات چرخ می زنم من خالص نیستم من خالص نیستم نا خالصی هایم نود ونه درصد است کاش به زیر صفر برسد به مانند برودت قلبم به مانند این دستان سیمانی من مثبت اندیشی را از کلاغ یاد گرفته ام زیرا هیچکس دوستش ندارد! من اه های طویل را از پشت شیشه های

انار شب یلدا

نمایش مشخصات نعیمه مرادی ناگهان با شنیدن سروصداازخواب پریدم ، نوجوانانی که قهقهه می زدند جیغ و گریه خردسالان بوی هیزم و کباب سرم رابه سمت بالکن برد کنجکاویم گل کرده بود چادر گلدار که آقاجانم از بازار کنار حرم امام رضا (ع) برای من خریده بود روی سر انداخته و با هیجان دویدم بله حیاط خانه همسایه قریب به اتفاق مملو از 70 نفر بود

نبرد پادشاهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی نبرد پادشاهان سه لشگر از سه پادشاهيِ مختلف به جنگ با هم پرداختند. اولين لشگرِ شكست خورده متعلق به شاه پيري بود كه با آغاز جنگ پا به فرار گذاشت! دومين لشگر شكست خورده متعلق به جنگجوي جواني بود كه بر اثر جراحت كشته شد. لشگر سوم يا همان لشگر پيروز، متعلق به شاهزاده نوجواني بود كه دوشادوش سربازها مي جنگيد


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >