آرشیو داستان

حال خوب تو

نمایش مشخصات نرجس اکبری دنیایی که توش زندگی میکنیم تازگیا پر شده از مشکلات. خیلی از ماها توی خونه یا بیمارستانا مریض هستیم و سعی میکنیم تا حالمون خوب بشه. ولی هیچ کدوم از ما خبر نداریم که دنیامون مریض شده. دنیای ماها پر از ویروس‌‌. ویروسی که باعث شده خیلی از ماها ناراحت و افسرده باشیم. هیچ ادمی توی دنیا به فکرخوب کردن حال ادما و از بین بردن این ویروس نیس

وصيت پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی وصيت پيرمرد پيرمرد هشتاد و سه ساله توي جمع هشت پسرش وصيت كرد: _بعد از مرگم خيلي بايد مراقب مادرتون باشيد... بر خلاف انتظار، يك هفته بعد، مادر مُرد! چند روز پس از مرگ مادر، پيرمرد جلوي آينه ايستاد و گفت: _از حالا به بعد خيلي بايد مراقب خودت باشي پيرمرد!! از كتاب "سه خط قصه!"

دور باطل

نمایش مشخصات حمید جعفری هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟» هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش

از ترس نفرت کن

دختری از خواب بر شدت بر می خیزد و به گریه کردن آغاز می کند این دختر اسمش آلسا بود و در کشور روسیه زنده گی می کرد همراه با خونه واده اش اقامت می کردن آلسا با ترس اش مشکل داشت و هیچ راهی برای گم کردن ترسش پیدا نکرد . روزی رفت به دنبال لوحه های لباس وقتی اونجا متوجه شد که در یک لوحه به

کودک درون

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sمشاور: کودک درونت رو بیدار کنی شادی هم بیدار می‌شه. زن: بیدار کردن یه دست فروش شادی آوره؟! افسانه بختیاری‌نژاد

غلط املايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغلط املايي از داخل نوشته هاي روزنامه سي و شش غلط املايي گرفت! فوري زنگ زد به دفتر روزنامه و قضيه را گفت. منشي دفتر جواب داد: _تازه ديروز از روزنامه اخراج شدي آقا! صبر كن يه هفته بگذره بعد شروع به تخريب كني!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ترش لیمو ترش 2

نمایش مشخصات نعیمه مرادی سالار با خان رحیم که ارباب ده بود ،پس از تلاشو مشقت بسیار صحبت کرد. و خان رحیم صد متر زمین را برای رعیتی به او داد. و سالار به همراه پسرانش ، به ارباب قول و تعهد دادند تا باغ لیمو ترشی در عرض پنج سال ایجاد کنند. خان نیز به آن ها وعده مبلغ هنگفتی برای حقوق رعیتی داد. حمایت او سالار و فرزندان را با انگیزه و پر رمق کرده بود

كينه

نمایش مشخصات حسن ایمانی كينه با اولين تير مغزش را تركاند! بعد، ده تا تير ديگر خالي كرد. يكي توي قلب، يكي توي شانه، يكي توي سينه، يكي توي صورت، يكي توي پا، يكي توي... هفت تيرش را كه بالا گرفت و رو به جسد گفت: _توي قضاوت با كينه راي دادي! با تير كينه هم سوراخ سوراخ ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايما

هم نام تو

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سالها می گذرد در پارک قدم میزنم برگ ها میریزند قلب ها می تپد اما دست ها تنهاست روزگاریست که دل آهی دارد غمی دارد زجری دارد عشقی دارد که رفته می شنوم صدایش را نگاهش را اسمش را آرام دل شکسته صبری دارم دخترتنهایی دارم دوستش دارم زمزمه اش می کنم هم نام تو صدایش می کنم هم نام

۱ سال و ۳ ماه و ۱۵ روز پیش

نمایش مشخصات امید محترم 1 سال و 3 ماه و 15 روز پیش ... برف میامد ...پارسال زمستان ... اصلا برف می آمد یا باران ... نمیدانم ... اصلا مگر ایا زمستان پارسال برف هم آمد ...مگر خشکسالی نبود ... نمیدانم ... اصلا بیخیال سرمای زمستان یکسال پیش ... مهم این هست که الان تابستان است و سرریز از عرقم ... اصلا نمیدانم دیروز دیشب زیر کدام کولر خوابیدم

او و یک کتاب حرف

نمایش مشخصات امید محترم این کتاب چند آقا ... همیشه عاشق کتاب و شعر بود همیشه ادمای ته استکانی ژولیده رو دوس داشت ... ساده بودم ساده میپوشیدم ساده رفتار میکردم عین این کارمندایی که ساده و اتو کشیده میرن اداره و برمیگردن و کل زندگيشون فقط همینه ؛ گرفتار یک روزمرگی شده بودم ... میگفت مرد باید مجنون باشه لیلی بدون

پارک زندگی

نمایش مشخصات نرجس اکبری توی دنیایی که آدما بدون عشق زندگی میکن. حرف های ناگفته ای وجود داره که هنوز هیچ کس نمیدونه بگه یا سکوت اختیار کنه! دنیابازی در پارکی است که به اختیار خودمون حضور نداریم. ولی چاره ای هم جز حضور نداریم. در این پارک لحظه هایی وجود دارن که ما سوار بر سرسره ی هیجان انگیزی میشویم که پیچ

آلزايمر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلزايمر مي گفت:_ يادم مي مونه! مي گفتند:_يادتون نمي مونه پدر! شما آلزايمر داري... مي گفت:_آلزايمر چي هست؟ خوب ميشم؟... مي گفتند:_ فراموشي... سه ساعت در ميان مي پرسيد: _اسم اون بيماري لعنتي چي بود؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مهربانو، لیلی، مجنون صفت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پس از مرگ شهریار ، مهربانو در دره ای از جنس ناباوری ها سقوط کرد زندگی و روزگار برایش بی مفهوم گشت __مهربانو ، در امتداد شوم‌ترین و کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت

او دریا بود.....

نمایش مشخصات زهرا بارانی چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم. بابا پشت

پرنده ای که عاشق قفس شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و..... تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم

راز بقا

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sتلویزیون راز بقا نشان می‌داد.  زن از آشپزخانه داد زد: «بمیرم الهی! خوردش» و بعد ماهیِ درون تابه را گرداند.

اثیری نیلیا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پارت دوم از پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی               خزان  همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان

نشانه باران

نمایش مشخصات زهرا بارانی نشانه باران "خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد

دیوانه

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی شبی را در کنار دوستان نشسته بودم,فردی از دور سمت ما می آمد یکی یکی از صندلی بلند شدند و گفتند ای وای فلانی داره میاد, گفتم مگه کیه?گفتند:دیوونه است ما بریم تا فحشمون نداده, همه رفتند و من نشستم چون برام جالب بود که چرا اون دیوونه است,اومد پیشم و روی صندلی کنارم نشست و گفت سلام میتونم

نفس_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) رمان نفس_قسمت اول پشت میز قهوه ای سیر آشپزخونه با حالتی بلاتکیف به صندلی تکیه زده بود و مردد قهوه داخل فنجان مقابلش رو هم می زد و لحن بی تفاوتی گفت: - تو واقعا انتظار داری من این شرایط رو باور کنم؟ - نه! ازت انتظار دارم این شرایط رو درک کنی! - چی رو درک کنم؟ چیزی که نمی توونم باورش کنم!

پیراهن مشکی

نمایش مشخصات مجید حجاری تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست. راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد. هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟ منم میگم آره اونها میگن خدا رحمت کنه. راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه. راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم. شاید هم نمیخوام بدونم. از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود

منظم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی منظم! خيلي منظم بود. خيلي منظم با رتبه 15 وارد دانشگاه تهران شد. خيلي منظم از دانشگاه تكزاس مهندسي برق گرفت. خيلي منظم از دانشگاه بركلي دكتراي فيزيك گرفت. خيلي منظم به استخدام آزمايشگاه ناسا درآمد. خيلي منظم در نبرد ايران با عراق "ستاد جنگ هاي نامنظم" را تاسيس كرد! خيلي زود در جنگ هاي نامنظم كشته شد

فرمول مخترع

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرمول مخترع زن تا شوهر مخترعش را در حال شمارش دانه هاي انار ديد گفت: _ خدا يه عقل به تو بده يه خرده پول به من! در اين لحظه مخترع فرياد زد:_ يافتم!!... يافتم!! روز بعد، آقاي مخترع فرمولي كه يافته بود را به يك شركت توليد مواد غذايي به قيمت سي و دو هزار دلار فروخت و همه آن پول ها را به زنش

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

تئاتر پدر

نمایش مشخصات بهروزعامری در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش

تعطيلات

نمایش مشخصات حسن ایمانی تعطيلات "... تعطيلات چيز خوبي است. اگر تعطيلات نباشد آدم ديوانه مي شود. نمي توان روي تعطيلات قيمت گذاشت. چه خوب است مدرسه تعطيل باشد كار تعطيل باشد و همه روزها تعطيل باشد. آدم تا ظهر مي خوابد..." تا معلم اين متن از انشاي من را شنيد دفترم را قاپيد و پاي انشايم نوشت: "نمره 2 ... بخاطر

گوک کُل بخش پنجم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است gok،kol بخش پنجم خلاصه ی چهاربخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش

کالبد اشتباهی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی داستان اول قسمت اول #اسم داستان اول؛ کالبد اشتباهی   ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳنگینی ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سراسیمه و پیوسته ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ، نفس نفس زنان از صحنه ی تراژدی میگریخت، کتابی

زندانبان

نمایش مشخصات مسعود رضایی خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده. یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن. یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >