آرشیو داستان

داستانک ( هشت )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست کربی هیچ وقت انگشت های پاشو نخورده بود Kirby had never eaten toes before Kevin Smith **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله

لطفا بگویید چه کسی رند است؟

نمایش مشخصات آزاده اسلامی یسنا گوشی را برمی¬دارد و شماره می¬گیرد. - الو الو.. زری! شمارشو پیدا کردم. - دیوونه! یجور حرف بزن بفهمم. - خره! شماره استاده دیگه. همون که فال حافظش درسته. - نهههه...زنگ زدی؟ وقت داد؟ - فردا ساعت 4 خونه ما باش. صنم هم میاد. آدرسشو گرفتم. فقط یه ربع راهه. یوقت اون بچه ونگ ونگوتو نیاری ها؟

داستانک ( هفت )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست باور نمیکردم به من شلیک کرده باشد. I couldn’t believe she’d shoot me Howard Chaykin **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

پرسشی از خدا

به خدا گفتم آن ستاره دنباله دار مال من است ؟ گفت آری مال توست . پرسیدم این ماه که آرام آرام میدرخشد مال کیست؟ خداوند گفت این ماه هم هدیه من به توست . گفتم خدایا خورشید را میخواهم.خداوند گفت چون خیلی دوستت دارم خورشید هم مال توست .پرسیدم خدایا این همه نعمت های دنیا مال کیست؟ گفت همه وهمه را من آفریدم برای تو

ارمنی

(الهام گرفته از داستان کابُلی رابیندرانات تاگور) فریاد کشان به بالای صحنه رفتم. رئیس بانک و چند نفر دیگر برایم دست می‌زدند. من آدم مؤدب و باوقاری هستم، ولی این کمک هزینه خرید مسکنی که برنده شده بودم آنقدر برای فردی مثل من مبلغ عظیمی بوذ که حس میکردم فردا میتوانم کاخ باکینگهام انگلیس را با این پول بخرم! این پول برای من خیلی زیاد بود

شیخِ خوشرو

نمایش مشخصات سیروس بداغی بنام خداوند نون و قلم اعتقادش این بود که آخوند باید اهل گپ زدن باشد. اصلا آخوندی که نمیتوانست با جوانان بجوشد را نمیپسندید. همین مساله باعث شده بود که همیشه فاصله ی بین مسجد تا منزل را به گپ زدن با بچه های محل اختصاص دهد و دردهایشان را بشنود و در حد توانش به آنان کمک کند . شیخ خوب میدانست که ارزش یک دقیقه حرف شنیدن از هزاران ساعت حرف زدن بیشتر است

هنوزم منتظرم

بابا نویسنده ام نمیتونم چیزیایی که تو میگی رو بنویسم که !بنویس وگرنه شب تو خونه راهت نمیدما! بابا من دارم یه داستان فیلم رو مینویسم . مگه من گفتم داری داستانی زندگی منو مینویسی .پدر جان من امشب خسته ام وتمرکزحواس ندارم امشب من را یه لحظه تنها میذاری! نه !!! دارم بهت میگم چیزو که میگم را بنویس

داستانک ( شش )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مردی دلشکسته ، 45 ساله ، ناتوان ، مایل به ملاقات Broken heart, 45, WLTM disabled man Mark Millar **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان

دایی ناشناس

کودک در حال فکر بود.فکر داییش که فقط یکبار او را دید. داییش که به خاطر پدرش هرگز او را ندید .ماجرا را به طور کامل نیز نمی دانست.هر وقت از مادرش درباره ی آن اتفاق می پرسید درست و حسابی به او جوابی نمی داد.درباره ی داییش هم خیلی کم می دانست.فقط یکبار او را دیده بود.روزی که کودک می خواست برای خانواده ی مادریش نذری ببرد

قطره

نمایش مشخصات سید علی الحسینی قطره پيرمرد روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود يعني درازش كرده بودند . چانه اش برگشته بود بالا به طرف بینی اش. دهانش بین بینی و چانه اش پیدا نبود . چشمانش را به سقف دوخته بود گویی چیز جالبی را با دقت تماشا می کند . می شد نفسهایش را شمرد آرام و شمرده انگار سعی می کرد نفس عمیق بکشد

بلاخره کی بود؟

نمایش مشخصات مسعود رضایی یکی بود یکی نبود اونی که بود ی مادر بود که دختر کوچولوشو خیلی دوست داشت اونی که نبود دختری بود که مامانشو دوست نداشت و واسه همیشه زیر ی سنگ سیاه لا لا کرده بود اما واقعیت این نبود اونی که نبود ی مادر بود که دخترش دوسش نداشت و اونی که بود دختری بود که که هر ثانیه ذهن مادرشو چنگ می کشید

گ مثل گوسفند!

دشت سرسبزی بود و آفتاب سوزانی در حال تابیدن! اما نسیم ملایمی در آن حوالی پرسه می زد و حسگرهای پوست را به اشتباه می انداخت و متوجه داغیش نمی شد. گرگ با چشمان درشتش به گوسفند خیره شده بود و در ذهن خود نقشه به دام انداختنش را می کشید. اما بهتر دانست که با عموزاده اش در امریکای شمالی مشورتی داشته باشد

منم!

*من و من (از جمله حرف های من با من ..) خسته ام، میشینم رو نیمکت وسط راه داره نم نم بارون میاد. وبرگ های نورس بهاری تنها چیز جذاب بهار برا منه . منم میشینه کنارم . در حالی که هورت کشیدن ساندیس تو دستاش منو یاد مهمونی دیشب میندازه با یه لبخند کج خسته بهش میگم : بگم؟ نی ساندیس از دهنش بیرون

داستانک ( پنج )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست با این حال ، برای بار سوم امتحان کرد. Nevertheless, he tried a third time James P. Blaylock **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله

نارنجی

نمایش مشخصات مینا لگزیان احمد آقا از خانه زد بیرون مثل همیشه زنش برایش کمی نان و پنیر گذاشته بود هوا داشت کم کم سرد می شد و زمستان با آمدن دی سرمای خودش را به رخ شهر می کشید برای او سرما و گرما فرقی نمی کرد هرچند که اگر برف می آمد کارش سخت تر می شدخرجش بیشتر می شد. به 40 سالگی کم کم نزدیک می شد موهایش داشت جوگندمی

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت هشتم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از سالن خارج شدند.سارا به همراه چند تن از متخصین هم به انجا امد. سارا پرسید: کارها چطور پیش می ره؟ چیزی پیدا کردید؟ هاموند پاسخ داد: نه ،اینجا تغییری نداشت و مرتب بود، شما به کجا رسیدید؟ - به اصطبل برای بازرسی از اسب رفته بودیم، سالم بود ومشکل خاصی نداشت.حالا هم برای سر زدن به اون پسر امدیم

سانا

مغازه کوچیکی تو یه محله فقیر نشین داشتم.اصلا اوضاع فروش خوب نبود و منم که ویلچر نشین بودم چاره ای نداشتم.بخور و نمیری در میوردم . البته نسیه دادن که جز جدا نشدنی از مغازم بود.مشتریان عجیبی داشتم که بین اونا دختری بود به اسم سانا حدودا ۶یا۷ساله با چشمانی مشکی و مظلوم٬خیلی خجالتی بود با اون شرمی که داشت بد مظلوم دیده میشد

بخشش

بخشش ماشین ها مدام حرکت می کردند.شلوغی همه جا را پر کرده بود.مغازه ها شلوغ و پر مشتری بودند.آسمان به رنگ آبی در آمده بود.دخترکی عصا به دست که فقط مقداری از حرف های او را می فهمیدم،رو به روی من ایستاد وتا آنجا که می فهمیدم می گفت کمکم کنید اما با زبانی دیگر. من خیره به او نگاه کرده بودم و حرفی نمی زدم

داستانک ( چهار )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سه نفر رفتند عراق ، یکیشون برگشت . Three to Iraq ، One came back Graeme Gibson **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در بخش

داستانک ( سه )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست من دیدم ، عزیزم ، اما تو دروغت را بگو. I saw, darling, but do lie Orson Scott Card **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

ازدواج

نمایش مشخصات ف. سکوت sزن در آینه نگریست و گفت: روحش را خواستم، دریغ کرد. جسمش را هر موقع خودش خواست، ارزانی کرد. اشک هایش را پاک کرد. در دفتر خاطراتش نوشت: روحم را نخواست، فرسودش. جسمم را خواست، پلیدش ساخت.

اولین شب گشتی

نمایش مشخصات رضا پرواز هوا خیلی سرد بود، خیلی سردتر از آنچه که قبل از بیرون آمدن از آسایشگاه تصور می کردم و حتی خیلی سردتر از آنچه که نگهبانهای شب گذشته توصیف کرده بودند. تا می توانستم لباس پوشیده بودم: زیرپوش، گرمکن کفنی مخصوص ارتش، بافت استتار کویری، فرنچ و آور ویک بارونی بلند پلاستیکی روی همه ی اینها

خالکوبی اندام یک زن زیبا

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو راننده می‌پرسد: «نگفتی پدرت چی کاره بود؟» مسافر جواب می‌دهد: «من هیچ وقت پدرم رو ندیدم.» - پس خوشبخت بودی. همه پدرها می‌خوان مانع پیشرفت آدم بشن. من روی وانت پدرم کار می‌کردم. اونها بهم می‌گفتن آدم باید یه احمق باشه که روی وانت کار کنه. آخرش اعصابم خورد شد و گفتم من نمی‌خوام بقیه عمرم رو روی این وانت قراضه بگذرونم

هیچکس

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... گفت : میدونی؟ ! حوصله ی هیچکسو ندارم ، زنگ زدم کمی باهات درد دل کنم دوساعت بعد وقتی تلفن را قطع می کرد گفت : خوبه که هستی سبک شدم پیام داد: حوصله ی هیچکسو ندارم بریم یه دوری بزنیم دلمون واشه ؟! چند ساعت بعد وقتی خدا حافظی می کرد گفت: ممنون که اومدی ،کنار تو حالم خوب میشه ....

طلاق

نمایش مشخصات امیر یزدی sدختر 14 ساله شان را داده بودند به پسر 27 ساله. زن ، خيلي ناراحت تنهايي خودش و دخترش بود. بعد از چند ماه براي هميشه دور هم جمع شده بودند پدر ، مادر ، دختر و نوه كوچكشان...

داستانک ( دو )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست از مرز گذشتیم ، آنها ما را کشتند. We crossed the border; they killed us Howard Wal **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

ریش تراش پدر

با سلام زن وشوهر هردو به پشتکار فرزندشان افتخار می کردند .پسر از روزی که دفترچه آماده به خدمت را گرفت ورفت سربازی هرگز یک بار هم مرخصی نیامد .تا اینکه کارت پایان خدمتش را گرفت وبعد از 24 ماه به خانه برگشت .ناگهان چشمش به پدر غم زده اش افتاد با ریش های بسیار بلند.پرید وپدر را در آغوش کشید و شروع کرد ناله کردن

دختری زیبادر شهر غریب

نمایش مشخصات رضا فرازمند با سلام دختر 18 ساله با چهره بسیار جذاب کنار خیابان منتظر آژانس بود نا گهان زنی با صورت پف آلود با آرایشی غلیظ به دختر نزدیک شد وسلام کرد.بعد پرسید عزیزم چقدر پوست تو ظریف وخوشگله . ببینم از چه کرمی استفاده میکنی که اینقدر پوستت شفافه . دختر که در این شهر غریب بود با لهجه ی محلی خودشان گفت کرم خاصی ندارم

بچه ها

نمایش مشخصات سیدصالح علوی امشب بچه هام فواد و فرید دعواشون شد.. نمیدونم کدومشون تو بازی فوتبال پلی استیشن کلک زده بود خلاصه منم عصبانی شدم ..داد کشیدم و انداختمشون بیرون ... یکباره انگار چیزی یادم افتاد پشیمون شدم بلافاصله صداشون کردم و توهمون حالت عصبانیت خندیدم ... طفلیا فکرکردن زده به سرم...بغلشون کردم و گفتم تورو خدا قدر با هم بودنو بدونین

ماجراهاي كاراگاه همراه (كلكسيونر 3)

نمایش مشخصات زهرابادره .... آنها مستقيم به طرف دري رفتند كه به داخل سالن باز مي شد خانم بهار وارد شد و بعد از وارد شدن تقريبا از ديدن محيط وهم آلود و سكوت اسرارآميز آنجا جا خورد تعداد باز ديد كننده ها از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي كرد نگهباني كه لباس فرم داشت در ميان باز ديد كننده ها قدم مي زد ، سالن با


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >