آرشیو داستان

زندگی به توان یوز

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر باور کن میدانم چه رنجی در این 5 سال زندگی ات کشیدی . شاید نفهمی ولی من همیشه دوستت داشتم. نمیدانم چگونه از رنج هایت عبور کردی؟ نمیدانم چگونه تا الان سر پایی؟ مشکل الان حرف زدن نیست . مشکل عمل کردن است. سعیم را میکنم که دیگر فراموشت نکنم و همیشه به یادت باشم. میدانم که تو هم به دو روز بندی و تو هم خواهی مرد

او با دوربین ش فقط از چشمانم عکس گرفت!

نمایش مشخصات دانیال فریادی صدای خنده ام از زمین بیرون رفت کسی به من گفت: سمت حیات کجاست? کسی به من گفت: فاصله ها همه از جنس بلورند! اسیابان پیر مرا نصیحت کرد: از اب و باد و خاک بگذار تاچشمانت از ابدیت پر شود! صدای خنده ام از رود ها گذشت خداوندبرگشت ونگاه کرد! صدا برایش اشنا بود دستش را بلند کرد وصدای خنده

سرنوشت را باید از سر نوشت . 3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هردو در کنار هم از اتاق خارج شدند . از فضای روشن راهرو به فضایی تاریک رسیدند . کالین چشمش به دروازه آهنی افتاد . در دو طرف راهرو و چسبیده به دیوار ،سکوی یک تکه طولانی قرار داشت که مبارزان در هنگام انتظار روی آن می نشستند . و هیچکس نمی دانست ،حریفش فرد کناری اوست یا فردی که در مقابلش نشسته است ، زن است یا مرد

آرام قسمت دهم

نمایش مشخصات الهه سلیمی دریا آرام بود و صدای برخورد موج های کوچک را به ساحل می شنیدم قدم زنان سمت چپ حیاط رو گرفتم شاید با کمی راه رفتن حالم خوب شه روبه دریا با زانوهایی که در بغل گرفته بودم نشستم و بدون اینکه بخواهم، صحنه های روزهای سفر از جلو چشمانم میگذشت اینکه مجبوربودم امیر حسین رو به دست فراموشی

یک جای کار می لنگد..

نمایش مشخصات پریناز.ک یک جای کار می لنگد.. (اپیزود یک) ظهرداغ تابستان است، مردم درخیابان جمع شده اند و جمعیت زیادی به چشم می خورد. همه دورتادور هم ایستاده اند و تجمع اتومبیلها خیابان رابند آورده است. ازکمی دورتر صدای آژیر آمبولانسی که درراه مانده و رفته رفته حضورش کمرنگ تر می شود به گوش می رسد... همه با تعجب به سانحه می نگرند

مورچه را له کن

نمایش مشخصات حسین روحانی زندگی اش به واسطه مورچه ای دگرگون شد.روزهایی که از کما در آمده بیشتر از تعداد انگشتان دستش نیست و وای به روزی که چیزی خوشایندت نباشد.میگذرد.همه چیز می گذرد و این طاقت است که گذشتی ندارد و تو را تا گریبان به سیاهی می کشاند. می تازد اشک ها بر گونه هایش و می خروشد از غم گرفته های تنهایی اش

سیزده فروردین

اولین سیزده٬ به دور از خانه پدری و اولین سیزدهی که تا نه و نیم صبح خواب بودم.سبزه بیچاره من پلاسیده افتاده روی میز در انتظار سبزه هایی که به سمت آنها پرتاب شود. دلم گرفته مثل وقت هایی که کودک بودم و آخرین روز عید بودوباید به مدرسه میرفتم و دوست نداشتم.مثل وقت هایی که میخواستم گریه کنم و به آغوش مادر روم؛دلم گرفته بیدار شدم

تبرها میهمان علف های هرزه هستند !

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) sدرخت ها با فریاد باد هم دست بودند , سرها بر باد رفت . باغبان , در زیر سایه ی آفتاب جان می دهد . تبرها میهمان علف های هرزه هستند !

چهار داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اتازونی استادمی گفت:اتازونی همان آمریکا است سرزمینی که کریستف کلمب آن راکشف کرد.عثمانی ها به آن لقب ینگ دنیا رادادند.اولین کشوری است که ازبمب اتم دز ژاپن استفاده کرد.به ویتنام حمله کرد.همه ی بدبختی های ما زیرسرآمریکا است .امام آن راشیطان بزرگ نامید.بیش ازسی سال است که با ما کل کل می کنداین روزها با هم سرمیزمذاکره نشسته ایم

من و جیمز

نمایش مشخصات سیدصالح علوی من و جیمز در اداره محل کارم که یک مرکز درمانی ست نشسته بودم که پیرمردی مراجعه کرد به ظاهرش نگاه کردم اندامی لاغر ولی متناسب، لباس های تمیز و اتو کرده، ریش شش تیغ و حرکات و گفتاری منظم و مرتب داشت. بنا به مقررات اداری برای انجام کار وی می بایست از ایشان شرح حال میگرفتم. تا پرسیدم

هيولا

نمایش مشخصات زهرابادره او هيولاست هم او بود كه فرهاد رو از من گرفت ، آن روز را هيچ وقت فراموش نمي كنم با هم اومديم همينجايي كه من الان ايستاده ام ، لحظه اي ايستاديم و به دريا نگاه كرديم ، هوس كرديم با هم شنا كنيم ، دست در دست هم انداختيم و كمي شناكرديم تو منو ساحل آوردي روي شن ها هولم دادي و بعد خودت دوباره

طبقه دوم یا سوم؟

نمایش مشخصات ف. سکوت به در ساختمان که می‌رسم، آه از نهادم برمی‌آید. چطور دوباره چهل و چهار تا پله را بالا بروم؟ با احتساب پارکینگ به عنوان طبقه اول، واحد ما در طبقه سوم است و با احتساب آن به عنوان همکف، طبقه دوم هستیم. موقع بستن قرارداد، همسرم که عاشق منظره رو به خانه شده بود، از پله‌های وحشتناک آپارتمان غافل شد

گل سرخ

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور صدای لخ لخ دمپایی هایش گوش هم بندیها را تیز کرد... _ حتما دوباره می برنش انفرادی!! زن سیه چرده که روی تخت به پشت خوابیده و به سفیدی دیوار چشم دوخته بود این جمله را که شنید به حرف آمد : _ اعتصاب غذا کرده !!!معلوم نیست چه مرگشه. ******* صدای قیژِ کشیده شدن در آهنی را که شنید فهمید بازهم به سراغش آمده اند

هنوز دوستت دارم...

نمایش مشخصات پریسا کرد هنوز دوستت دارم... چند وقتی میشه که دیگه کنارم نیست چند وقت که چه عرض کنم میشه دو ماه و پنج روز و سه ساعت، خب وقتی نباشه ثانیه ها برات قابل شمارش میشه...صدای تیک تیک ساعت روی مخته... دیگه هوای بیرون و آدمهاش برات جذابیتی نداره...با شنیدن آهنگا یاد خاطرات خوبتون اینکه رفتید پارک ارم،چیتگر و

سرنوشت را باید از سر نوشت . 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کالین گفت : می توانم محل مسابقات را ببینم ، آقای؟ - فرانسیس هستم . انتهای سالن ، سمت چپ وارد یه راهرو می شوی ، یه در آنجاست . وقتی رسیدی ، در را برایت باز می کنم. کالین به سمت راهرو و دری که فرانسیس گفت ، رفت . قفل در با صدای تقی باز شد . در مقا بلش سکوهایی دایره و ار به صورت طبقه ایی نمایان شدند

وسوسه ناممکن/بخش اخر

نمایش مشخصات فرشید طریقی باز هم کلنجار.باز هم درماندگی.هیچ وقت خودم را انقدر از تصمیم گرفتن عاجز ندیده بودم.نمی دانستم چه باید بکنم.مادرم بعد از این چند بار زنگ زد و خواست تا نظرم را ببرسد.هر بار طوری از جواب دادن طفره می رفتم.یعنی خودم را از زیر بار تصمیم گرفتن خلاص می کردم.انسان چقدر خود خواه است...همیشه تمام اینده را می خواهد

دست های آسمانی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا هوا آنقدر سرد بود که کسی جرأت اینکه از خانه بیرون بیاید را نداشت.اما در گوشه ای از یکی از خیابانهای فرعی شهر،مردی مسن درحالی که کیف چرمی اش را در آغوش گرفته و دستانش را در میان آن پنهان کرده بود،انگار که دنبال چیزی باشد کوچه ها را یک به یک سرک میکشید. از هر کوچه که بیرون می آمد برف ها را از روی سرش می تکاند و جست و جویش را از سر می گرفت

نمایشنامه سرنوشت( گزیده )

نمایش مشخصات امید محترم قسمتی از ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ... ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺟﺮﺍ ‏ ﻣﺮﺩ : ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ . ﻧﻪ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﻟﺬﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻋﺰﺭﺍﯾﯿﻞ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ . ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﺮﮒ ﮐﻪ

آغاز

نمایش مشخصات سپیده موسوی آن یکشنبه‌ی داغ تابستان قوزک پای چپم بدجوری می‌خارید. دغدغه از این بدتر نداشتم. مداد هاش.ب. قدیمی را گرفتم به دست و به جانش افتادم. هی گاز زدم. من هیچ وقت از این عادت‌های ناجور نداشتم. مثل مکیدن شست، جویدن ناخن‌های دستم و گاز زدن مدادهای نتراشیده هاش.ب. این عادت شاید موقتا ایجاد شده بود و مهم نبود تا کی قرار بود ادامه پیدا کند

مرگ رنگ

نمایش مشخصات فرزانه بارانی دونفر زیر بغل هایم را گرفته اند ، به آرامی همگام با آنها حرکت می کنم . سرم روی گردنم لق می زند و چشمان با اینکه باز هستند اما فقط یک نوار مشکی مستطیلی می بیند .همه چیز در مرکز دیدم سیاه است و در اطراف آن، از خاکستری تیره تا سپیدی محض ! تمام توانم را در عضلات سر و صورتم جمع می کنم و می

پیروزی

نمایش مشخصات آزاده اسلامی به نام خدا- وکیل تسخیری دستش را روی شانۀ خبرنگار جوان گذاشت و گفت: دیگر تأکید نمی کنم. قاضی رأی را که صادر کرد، درست وقتی متهم آخرین حرفهایش را می زد، کفشت را در بیاور و به طرف متهم پرت کن و با تمام وجود داد بزن: زنده باد عدالت... قاضی حکم اعدام را برای زندانی سیاسی اعلام کرد. زندانی در خودش شکست و مچاله شد

دود

نمایش مشخصات سید علی الحسینی سروصورتش را سخت در دستاری سیاه پیچیده . شاید می خواست کله کوچکش را بزرگتر جلوه دهد تا رعب و وحشت را هر چه بیشتر در دلها جاری کند . مثل گوسفند طرف را خواباند و کارد به حلقش گذاشت با چند حرکت دست خون سرخش را جاری کرد . عده ی گوسفند وار یک لحظه بطرف او که کاردش را در هوا تکان می داد و الله اکبر می گفت نگاه کردند و به چرا مشغول شدند

آتش ایمان

نمایش مشخصات الف.اندیشه دستان چروکیده اش با رگهای آبی روی آن ،که بیش از پیش برجسته به نظر می رسید،با دقت تسبیح را دور میزد.دانه های درشت تسبیح که به هم می خورد سکوت خانه شکسته می شد.زبانش ذکر می گفت و تنش ناخودآگاه به جلو و عقب متمایل می شد! سرانجام سجاده ی سبز رنگ مخملش را جمع کرد و همچنان زیر لب صلوات می فرستاد

ویزای دل

نمایش مشخصات امید محترم sبین رفتن و ماندن مرزی است ، مرز هم حرمت داره قانون داره تو وسط خط مرز که بمانی تیرباران میشی پس تا نابود نشدی برو ، برو که مرز دلم قانون و حرمت دارد ، تو هم که ویزایت تمام شده پس نمیشود غیرقانونی بمونی ‌، توجه توجه سفارتخانه دلم تعطیل ، در دل من تا اطلاع ثانوی ویزایی صادر نمیشود

شروع یک پایان

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق هستی هانیه دکمه ی آخر مانتواش را بست.با بیشترین سرعتی که در توانش بود می دوید .احساس پرنده ی را داشت که تازه از قفس آزاد شده ،دوست نداشت حتی برای لحظه ی کوتاه به پشت سرش نگاهی بیندازد.مدتی را بی حرکت در خیابانهای شهر چرخی زدکه احساس ضعف وگرسنگی شدیدی کرد .از سوپرمارکت

سرنوشت را باید از سر نوشت

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در مقابل ساختمان توقف کرد ، نگاهی به آن انداخت و از ماشین پیاده شد ، از میان دو دیوار کوتاه ، که حریم ساختمان را از پیاده رو و خیابان جدا می کرد ، عبور کرد . در دو طرفش میز و صندلیهای قهوه ای رنگ چیده شده بود و بالای سر آنها ، سقفی آن قسمت را از بقیه جدا می کرد . وارد آنجا شد . جمعیت زیادی در داخل نبود

روزگار بی نقص 10

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام خالق هستی بخش... . روزگار بی نقص 10 . آدمی اغلب دچار اشتباه نسبت به همنوع خویش میشود و گاه این اشتباه آنچنان زیان بار است که به هیچ وجه قابل جبران نیست... . وقتی اسب به حرکت در آمد من با بی جانی پشت اسب قدم بر میداشتم، کجا؟! و یا اصلا چرای آن را نمیدانستم! از پا در آمده بودم، نه

من، مرد تنهای عاشق...

نمایش مشخصات صبا سرافراز به پایان رسیده‌ام. گذشته‌ام از همه‌چیز و همه‌کس. چشمانم هیچ حسی را بیان نمیکند. قلبم آشکارا میگرید. همه را ترک کردم تا به رویاهایم برسم اما نابود شدم. همه ترکم کردند. مانند جسدی بی‌جان از این سو به آن سو و از آن سو به این سو می‌روم. روزگاری پوستم از عشق بود و احساس داشتم. روزگاری

نرسیدن

نمایش مشخصات امید محترم میروم ، پای پیاده میرم هیچ جیزی در دستانم نیست آنقدر تهیدستم که کسی حاضر به همراهی من نیست ، میروم تا به شهر تو برسم ، تویی که هرگز نیافتمت و میدانم نمیابمت . مگر تو دست یافتنی هستی ، میخواهم خنده های تو را ببینم خنده بر پای پینه بسته ام ، بر دل شکسته ام بر دست تهی ام ، دوست دارم تو

یه چیزی توی اتاقه

نمایش مشخصات بیژن کیا کسی در گوش مرد زمزمه کرد . مرد معلق بود در خواب و بیداری که همسرش بازوی او را فشار داد و نجوا کنان گفت: بیدار شو.. چشم باز کرد . به پهلو خوابیده بود . ساعت شماطه ای سه و سه دقیقه را نشان می داد. همه جا تاریک بود. سردی هوای اتاق به حدی بود که فکر کرد شاید پنجره را درست نبسته اما هنوز تکانی نخورده بود که صدائی شنید


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >