آرشیو داستان

تئاتر شهر

نمایش مشخصات محمد رضا بادره چند وقتی میشد که به بچه ها سر نمیزدم دلم خیلی براشون تنگ شده بود برای اون سر صداهاشون بدون اجازه وارد شدن داخل اتاق پریدن تو حرف بزرگترا برای شیطنتاشون برای گریه هاشون برای بغض تو صداشون هیچ وقت وضع مالی مون خوب نبود تا براشون کادو بگیریم لباس بگیریم تو خونه نشسته بودم یه دفعه

وقتی که گریه فایده ای ندارد

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی درک کردن یک هنره، هر کسی توانایی یادگیریشو داره کافیه بخواد،یاد بگیره چه موقعی سکوت کنه، حرف بزنه و چه چیزایی بگه. سخت ترین قسمت درک کردن یه نفر، بیرون آوردن پروانه زیبای درونش از پیله غم هاست. در این مدتی که باهاش آشنا شدم، فهمیده بود که خوندن خاطراتش منو از دنیای غم جدا میکنه:

مهره ی سوخته

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی در خانه شمع روشن کردم، عود با رایحه صندل میسوخت، خوابم میآمد و کارهای نیمه تمامم در ذهنم سوسو میزد، شیشه های مجموعه ی عطرهایم را، مدور چیده بودم، یکی یکی نگاهشان میکردم، بینی ام را میچسباندم به خنکی چند ضلعی های کریستال و بوی رایحه درونشان را نفس میکشیدم، نگاه میکردم به انتهای

قصه ی آقایی، آقام

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پدربزرگم را آقا صدا می زدیم. نه تنها به خاطر این که آقا بود. بلکه توی آبادی ما همه، پدر بزرگ هایشان را آقا صدا می زدند. ولی آقای من، به سه مفهوم آقا بود. اول چون آقا بود.دوم آقایی می کرد و سوم پدر پدرم بود. پس آقا بود. آقام کلکسیونر بود. یا به تعبیری درست تر نمایشگاه اتومبیل داشت. اتول

گل رز

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سحرگاهان به عزم تفرج بر بوستاني مي گذشتم . دختركان باكره اش ديدم، گوهر عفت خود سخت چسبيده و در ترنم آواز بهاري دل بر پدر طبيعت داده و آرام مي خنديدند . آسمان آبي ، سخاوتمندانه ،گوشوارهاي الماسي كه به مانند شبنم لرزان بود بر آنان هديه داده و بر گوششان آويخته بود . نرگس و ياسمن در كنار هم غنوده به آواز عندليب گوش سپرده

شروع بیماری

صبح از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم وپیش دکتر کوین رفتم دکتر کوین در حال ساخت هورمونی بود که این هورمون باعث تغییر شکل انسان میشد تمام مراحل ساخت هورمون به پایان رسیده بود با دکتر درباره ی کشف هورمون صحبت کردم میگفت که این هورمون هیچ خطری ندارد روز ها میگذشت وهر روز بیننده های

سه تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اشتباهی اتوبوس که وارد خاک ترکیه شد ؛ یونس از خواب پرید وبه پشت سرش نگاه کرد و با تعجب چندین بار چشم هایش را باز وبسته کرد وگفت : آقای راننده ؛لطفن نگهدارید! من اشتباهی سوار شده ام . جبران همیشه به فکر من بودحتی وقتی که روی تخت بیمارستان خوابیده بود می گفت :پسرم ‍ برو بخواب ، دیشب تا حالا خسته شده ای

تلخترین هدیه تولد

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز فکر کردم اشتباه میبینم ،نه ولی خودش بود ،آفاق ، بعد از ۴ سال میدیدمش ،کمی چاق شده بود ولی این دلیل نمیشد که نشناسمش ،آخه من با آفاق یه جورایی زندگی کرده بودم ، همینطور که آروم آروم بهش نزدیک میشدم که داشت به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد ،یه هو برگشتم به ۷ سال پیش اون موقع که آفاق ۱۵

می خواهی باز هم بیدار شوی؟

نمایش مشخصات همايون حميدپناه خورشید رفته و نغمه ی شب آواز شده ... چشم در پیچ و تاب آتش گره کن ... سرخ است و تیز ... تاریکی یکدست ، در پیشگاهش زنده شده و بر دیوار ها می رقصد و آغوش برای تو می گشاید ... سر به دامانش گذار و گیسو به دست نوازشگرش بده ، به خوابی بی اندیشه رو ... و چنان که انگشتان بی لرزش اش بر تو می سُرد ، هوش دار که شاید دوباره بیدار نشوی

عاشقان واقعی...

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم الله رحمن الرحیم روزگار عجیبی است. آسمان از زمینیان تمنای اجابت می کند، اجابتی که در آن درّی به نام شهادت پنهان شده... آری درست است، آسمانیان سفره ای عظیم گشوده اند. سفره ای به پهنای رحمت واسعه پروردگار و الطاف جاودانه و همیشگی او... هنوز هم صدای یاری طلبی حسین (علیه السلام) به گوش می رسد

دو خواهر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت کوتاهی می توانستند یکدیگر را ببینند و آن هم زمانی بود که باید مسئولیت را به دیگری واگذار کنند . اما امسال زمان دیدارشان بیشتر از دفعات قبل بود . سفید وقتی رنگ موهای خواهرش از سبز به چندین رنگ تبدیل می شد . کارش را شروع می کرد . مقابل آینه ایستاده بود و به لباس مجلل و بلند سفیدش نگاه می کرد

عاشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: نعمان بن سعد کنار امیر المؤمنین على(علیه السلام) نشسته بودم. امام نگاهى به من کردند و فرمودند: «نعمان!… سال ها بعد، یکى از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏اى شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. این را بدان ! هر کس که قبر او را

شمال وجنوب

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sاستاد وقتی وارد بحث می شد ؛ از هر دری سخن می گفت:یک روز وسط بحث هایش فریاد زد: انقلاب هم نتوانست شمال وجنوب را عوض کند.دانشجویی بلند شد وبا عصبانیت گفت :این چه حرفی است که می زنید! هیچ کس نمی تواند این کار را بکند.استاد لبخندی زد وگفت :اگر او بیاید این کار را خواهد کرد.

آدم ها

نمایش مشخصات حمید سلجوقی قسمت چهارم : مردِ موزائیکی « من مثل اون بچه ای می مونم که توی شیرینی فروشی مجبوره از بین اون همه شیرینی فقط یکی رو انتخاب کنه» . اولین جمله هایی که از او شنیدم همین ها بود . لباسِ خوابِ راه راه تنش بود روی صحنه ی سرتاسر روزنامه ایِ نمایش . دانشمندان هنوز موفق به واکاوی دقیق شخصیتش نشدند

افسردن

نمایش مشخصات فرشید طریقی نگاهی به ساعت انداخت,درست یک ثانیه مانده بود به دوازده شب,به روز بعد.ساعت حرکت نمی کرد,فکر کرد شاید ساعت از کار افتاده واز دست خودش عصبانی شد که چرا به امور خانه اش توجهی ندارد.رفت تادر اتاق دیگر ساعت را ببیند.همان بود,یک ثانیه مانده به فردا.شاید این هم خراب شده,اما مگر می شود هر دو ساعت با هم در یک زمان متوقف شوند؟ترس به دلش راه یافت

زندگی لگد میزند تا دوباره زاییده شود!

نمایش مشخصات زهرا خسروی سرما جسورتر از همیشه چنگال‌هایش را به پوستم می‌کشید، بدنم زُمُخت شده بود، راه تنفسم بند آمده بود، مرگِ خون را در رگ‌هایم احساس می‌کردم، انگار همه چیز و همه کس برایم دام پهن کرده بودند تا در بلاتکلیف‌ترین روزهای زندگی مرا اسیر کنند. تو ساکتی و تنها صدای دم و بازدم‌های بلند من

عادت هایمان

نمایش مشخصات فرشته برزگر همه ی ما عادتهایی داریم،عادت هایی که روز قبل از ترکش،هزار بار با ولع انجامش دادیم، مثلا زن چاق همسایه قبل از شروع رژیم هزاران نوع خوراکی را با ولع خورد، یا مرد معتاد بی خانمان قبل از ترک سیگار هزاران بار با ولع به آن پک زد، تعجبی ندارد که قبل از رفتنت هزاران بار با ولع در آغوش گرفتم

منم ببر

نمایش مشخصات محمد رضا بادره دل خیلی گرفته نمیدونم کسی درکم کنه یا نه خیلی پرم از بس ریختم تو خودم پیر شدم یه روز بذار با تو حرف بزنم خدایا بزرگی مهربونی کریمی رحیمی منو تو افریدی منو تو اینجا رسوندی مگه نمیگی یه قدم بردار سمت من بقیه قدم ها رو من بر میدارم سمتت خوب خدا جون چند تا قدم دیگه میشه یه قدم شما

مادر...

نمایش مشخصات لیلاحاجی چطور خودت را من دیدی و من را خودت... مگر عزیز تر از جان هم وجود دارد؟؟؟ آری، تنها تویی که می توانی محبت را به دست بگیری و عاشقانه آن را صرف لحظه های کودک خود کنی.... تو از خود گذر می کنی تا من عبور را یاد بگیرم. تو فریاد نمی کشی تا من سکوت را بیاموزم... تو رنج را می پذیری تا من شادی را تجربه کنم

فرهنگ شاهین های ایرانی

نمایش مشخصات مهرداد ادیب همه ما با سنگ و چوب و چکش و بیل و کلنگ مشغول بیرون کشیدن یکی از سرستونهای تخت جمشید بودیم که در وسط بیابان ، هنگام اکتشافات نفتی شرکت توتال فرانسه یافت شده بود. باستان شناسی که در گروه ما بود احتمال می داد که در سده های نخست هجری اعراب قصد حمل این سر ستون را به شامات داشته اند تا از

آدم ها

نمایش مشخصات حمید سلجوقی قسمت دوم : خانومِ «ها» ! نوشتن هم برای خودش فرهنگ دارد.هر چیزی که فرهنگ داشته باشد ضدّ فرهنگ هم دارد . ضد فرهنگ مخفف نویسی که به لطفِ کم شارژی و کم پولی به ادبیاتِ نوشتاری مان رسوخ کرده و روی ادبیاتِ گفتاری مان هم تأثیر می گذارد بد است . مثلا خانم محترمی برای آقای محترمش می نویسد : « س

از دیدنش حیرت نکردم

نمایش مشخصات حمید انصاری واقعی همیشه همینطور بوده. آخر من تمام این سال ها خواب دیده بودم. حتی در بیداری هم دیگر داشتم خواب می دیدم. وقتی داشتم سنگ می تراشیدم. سال ها کار در "سنگ درآر" تو دل زمین. کی باور می کند؟ از وقتی جوان و رشید و سرحال بودم. بدنم مثل خود سنگ ها محکم بود. زور سنگ ها را داشتم که صبح تا شبی آن جا زیر آفتاب بی پیر کار می کردم

مشهد

نمایش مشخصات حدیث کوهی در ادامه ی داستان: وقتی درمورد مشهد از مادرم پرسیدم. او جواب داد: دخترم من در مشهد به دنیا آمده ام. پدربزرگت وقتی به حرم اقا امام رضا میرفت با شوق فراوانی بود.... خاله ام می گوید: من آن موقع یادم نمی آید چند سال داشتم ولی یادم است که پدربزرگت آن گونه به شهادت رسید که انگار نمایشی برای مردم درمورد جنگ انجام می دادند و پدربزرگت هم نقشی از آنان را داشت

احساس

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حساس می کنم خودم را گم کرده ام. گم شده در لحظه. من همیشه در لحظه زندگی کرده ام. همیشه از تصور آینده فرار کرده ام. دلم نخواسته به فرداها فکر کنم. تنها چیزی که برای فردایم خواسته ام او بوده. چون با او لحظه هایم شادتر است و خاطرم آرام تر. لحظه خداحافظی دلتنگش می شوم برای ثانیه بعد که دیگر نمی بینمش

شمابگوئید نامش را چه بگذارم؟

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی نمیدانم کارگردان بود یا شاید فیلمنامه نویس،اصلا بهتر است بگویم آن مرد آن مرد بلند شد و با حرکت دستش، و به کار بردن چند کلمه ی ناموزون در میان همهمه ی دیگر همسفران سعی داشت حرفی بزند که البته بعد متوجه شدم پیشنهادی دارد. سکوت کردند، جمعی قلیان به دست روی حصیر نیمه شنی و درهم، جمعی

شروع صبح صادق

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد لحظۀ صبح صادق است. آبی آسمان از پشت پنجره، پیداست. از سر سجاده بلند می شوم و پنجره پذیرایی را باز می کنم، هوا بوی بهار را می دهد. بوی گل، بوی خانه تکانی، بوی لباس نو و اسکناسهای تا نخوردۀ لای قرآن، بوی دید و بازدیدها و دیدن فامیل. سرم را از پنجره بیرون می برم، چشمانم را می بندم و نسیم صبح را با تمام وجود به ته شش هایم می فرستم

عاشقت شدم !!! خنده نداره !!!

نمایش مشخصات علیرضا احمدی بفروئی به کلاس که میرفت هیچ وقت کاری به کسی نداشت ، تنهای تنها گوشه ای از کلاس را انتخاب کرده بود و می نشست . فردی عجیب بود ، با کمتر کسی هم صحبت میشد ، کمتر صحبت میکرد و خیلی دوست داشتی بود !!! یه مدتی بود خیلی ناراحت بود ، تعجب کردم که چرا چند روزیه تو خودشه !!! بغض میکنه بیشتر اوقات !!! بعضی

سرنوشت را باید از سر نوشت - 44

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ابرها در آسمان به طرف هم می آمدند تا جای خالی برای نور خورشید نگذارند. پس از مدتی صدای غرش رعد و نور برق فضا را پرکرد . باران شروع به باریدن کرد و در کمترین زمان شدت گرفت. کافه خلوت بود و فرانسیس در محوطه بیرون کافه روی یه صندلی نشسته بود . کالین و آلیس به او ملحق شدند . هردو کاپشنهای بلند و زمستانی پوشیده بودند

رنگ نوشابه من

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری بعد از ظهر روز پنجشنبه بود و هوا داشت کم کم غروب می شد... مشتری ها وارد می شدند و رفت و آمد ها درون سالن هر لحظه بیشتر می شد... مکان های شلوغ را بسیار دوست داشتم و شاید هم یکی از دلایل انتخاب شغلم همین بود... به قیافه ی تمامی مشتری ها نگاه می کردم... هر کدامشان یک مدل لباس پوشیده بودند و

دنیای عجیب

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز خانمی وارد مطب شد و به منشی اسم خودشو گفت منشی گفت: خانم کسی داخله بیاد بیرون نوبت شماست لطفا بشینید و بعد منشی رو به من کرد و گفت بهتون گفتم زود اومدین گفتم :اشکالی نداره منتظر میمونم ، اون خانم هم با اختلاف یه صندلی اومد و سمت راست من نشست بعد از چند دقیقه شروع کرد تو کیفش دنبال


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >