آرشیو داستان

تردید در میانه ی آتش و خاک

نمایش مشخصات بیژن کیا پیرمرد فریاد زد و سراسیمه از خواب جهید. شب به تاریکی بیابان گره خورده بود که او از خیمه اش بیرون آمد .کمی دراطراف چادری که به پا کرده بود قدم زد، از دور و نزدیک صدای ناله ی زخمی ها را می شنید . نگاهی به نگهبانان و قراولان سپاه انداخت. برفراز تپه ای کم ارتفاع که مشرف به لشگر شامیان بود

بازمانده 1

گاهی به نگاه کردن نیاز است، نیازی بس عجیب و لازم! به اطرافت که مینگری تازه در میابی که چقدر در لاک خویش فرو رفته ای و دنیا چقدر تغییر کرده است! نگاه ها متفاوت ترند و چشم ها هوس های بیشتری را در خود می پرورانند! و این مرا آزار میدهد! مثال کسی میمانم که از خوابی عمیق در دنیایی تازه بیدار شده است و این آدمیان را نمیتوانم بپذیرم

پرچم متبرک

نمایش مشخصات عباس عابد چهار نفر بودیم که چهار گوشه پرچم ضریح حضرت عبّاس را گرفته بودیم و در اول صف سینه زنان حرکت میکردیم. هرکس نذری داشت خودش می آمد زیر پرچم و با سنجاق آنرا وصل می کرد وسط پرچم. به آرامی با رنگ پریده جلو آمد. با چادر نمازسفید گلدارش از بقیه خانم ها متمایز بود!. نور خورشید به قسمت قرمز پرچم می خورد و بر روی صورت اش منعکس می شد

چشم به تیر یا تیر به چشم...

هوا گرم بود و سوزان,باد گرمی صورت اشک آلودش را نوازش می کرد,صحرا هم دلش تاب دیدن این صحنه ها را نداشت شن های صحرا بسان فرشته ها دورش می چرخیدند ,اما دیگر خودش نای بلند شدن نداشت ,انگار تیر در مشک به شاهرگش خورده بود ودستانش کمی آن طرفتر شنا می کردن در غرقاب خونی که از بدن بی جان

درس عربی

نمایش مشخصات محمد رحیمی همیشه از درس عربی، کلاس عربی، معلم عربی و نمره عربی فراری بود، در عربی برای اشاره به اشیاء هم، باید مونث یا مذکر بودن آن، مشخص می‌شد؛ این موضوع باعث تعجب و شوخی بچه‌ها بود چیزی را انتخاب می‌کردند و در خصوص مونث یا مذکر بودن سربه‌سر هم می‌گذاشتند، معما طرح می‌کردند؛ به یاد آن

از خستگی

صبح بود. اسکله آرام بود. نسیمی از دریا می وزید. حسین روی اسکله مشغول بود که یک کشتی آمد و پهلو گرفت. راننده جرثقیلی سوار شد و بازوی جرثقیل را دراز کرد و یک صندوق بزرگ را از کشتی برداشت، در یک محوطه خالی گذاشت. دورتر از جایی که حسین کار می کرد. یک سرکارگر سوت زد و حسین خود را به او رساند

د مثل درد

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی بالاخره یک نفر پیدا می شود که بگوید قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید . بالاخره موقعیتی پیش می آید که سیبی از درختی بر سر دانشمندی بیفتد و اورا بکند آقای جاذبه ! بالاخره می شود که زنی خودش را در آستانه سی سالگی گم کند و بعدش در رباعیات خیام و اشعار سپید عبدالرضایی دنبال خودش بگردد

"در خیانت - در فقر"

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 74 "در خیانت - در فقر" در طول هفته بی آنکه همسرش بفهمد، دو سه روزی با او بود! در خریدهای مخفیانه، چیزهای زیادی برای او میخرید! در مترو، در تاکسی، در شرکت، در خواب، در هر جا به فکر او بود! در این که دستش به قرض گرفتن دچار

هیجان های زندگی بل - فصل سوم ( نشانه ) بخش سوم

نمایش مشخصات سعید طاعی بخش سوم رهایی در بن بستی عجیب در تنگنایی دل آشوب مانده بر دل تاریک خود گیر افتاده بودم ، دو سایه مبهم از دور پیدا و چشمان مرا بیشتر از قبل باز تر می کرد و خیره خیره مانده بودم که چه رفتاری انجام دهم درست تشخیص این که متوجه بشم این سایه ها چه هستند مرا آزار می داد ولی چیزی مرا قوی ترنشان

پرواز کلاغها (6)

نمایش مشخصات سهیل اروندی ان شب من منزل ان پیرمرد شام میهمان بود و قصد خدا حافظی داشتم که پیرمرد گفت جلسه قرائت قران است دوست دارید ،تشریف داشته چند نفر میهمان امدند وایاتی خواندیم یاد منزل پدری افتادم. در پایان جلسه احساس کردم حرف های خصوصی دارند و در جمع ایشان غریبم ،عذر خواهی و بی مقدمه خدا حافطی و خانه انها را ترک کردم

زشت

نمایش مشخصات ک جعفری -چادر را به سرش کشید وبراه افتاد... چادر را دوست داشت. چادر به او امنیت می داد.می توانست صورتش را زیر آن پنهان کند.صورتیکه از آن بیزار است.صورتیکه علت همه بدبختیهای اوست. صورتیکه بندرت در آینه نگاهش میکند. از آینه هم بیزار است. -دریک خانواده معمولی ودر یک روستای کوچک به دنیا آمد با 5 خواهر کوچکتر از خود

خورهِ ی سیاه

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی دنیایِ زنده بودنِ شان مُرده بود ؛ رویاء هایِ شان زنده خوار شدند ........

مادر دلشکسته

نمایش مشخصات زهرابادره تقديم به روان پاك مرجان كه در هجدهمين بهار زندگاني جان به جان آفرين تسليم كرد و تقديم به مادر دل سوخته اي كه صبري عظيم نمود در امتحان الهي " آرزي عزيزم" مادر: مرجان بلند شو عزيزم ، دير شده بايد به مدرسه بروي ، مرجان : نه مادر، من امروز مدرسه نمي روم مادر: چرا ؟ چي شده عزيزم ؟ مرجان

او

نمایش مشخصات علی عسکری او انگار دارم در فراق خودم پیر می‌شوم. شاید به خاطر زخم زبان‌های این و آن است که دارم از سایه‌ی خودم دست می‌کشم. کسی چه می‌داند، شاید اصلاً «خودم» به مسافرتی طولانی رفته و هنگامی که روی ساحل حمام آفتاب می‌گرفته، گرفتار سونامی افکارش شده و از فرط کمبود اکسیژن سقف آسمان را چنگ

صف نانوایی

نمایش مشخصات محمد رحیمی برای فرار از صف نانوایی، با دوچرخه، تمام شهر را گشت، تا یک نانوایی، بدون صف پیدا کند و خرید نان را انجام دهد، ممدقلو گفت: احمق یک کم توی صف واستا، نونت رو بگیر ببر خونه؛ ولی او حاضر شد کل روز را در تمام کوچه‎‌پس کوچه‌های شهر بگردد و به تمام نانوایی‌ها سر بزند، تا یک نانوایی پیدا

مادر

در باز شد و حسام داخل شد. با بی حوصلگیبه سمت پله ها رفت اما با دیدن تعداد زیادی پله لب و لوچش اویزان شد و با اه و ناله راهش را کج کرد و کیفش را روی کاناپه روبه روی تلوزیون پرت کرد و خودش هم روی ان ولو شد.کانال های تلوزیون را پشت سر هم رد می کرد و غر می زد و زیر لب می گفت یعنی کوفتم پیدا

خاموشی..

به دو تیله ی تیره ی نگاهش،چشم می دوزم...به مانند آسمان شب است...شبی زمستانی و ابری...خالی از هر ستاره ای..تیره ی تیره..تارِ تار..نگاهش عاری از هر حسی ست،حتی خشم،در نگاهش به دنبال آن برق همیشگی ام..اما...گویی در ژرفای این دو تیله،گرگی زخمی و خسته به من می نگرد... دستش را روی ماشه میگذارد

دیکته

نمایش مشخصات محمد رحیمی از بچگی لجبازی کردن و شاید هم متفاوت بودن را دوست داشت و برعکس مردم فکر می‌کرد و عمل میکرد. کافی بود کسی به او بگوید که تو نمی‌توانی این کار را انجام دهی، مثل آن بود که بمب اتمی در وجودش منفجر می‌شد و اگر آن کار را نمی‌کرد شاید مثل ژاپنی‌ها باید هاراگیری می‌کرد. دوچرخه او به دلیل

دریا

نمایش مشخصات عاطفه کریم زاده با بی حوصلگی کلید را توی قفل چرخاند.با پا در را هل داد و وارد خانه شد.تمام کاغذها و کتابهای توی بغلش را یک جا روی میز جلوی کاناپه ریخت و خودش هم کنارشان ولو شد. آرام پلکهایش را روی هم گذاشت و چند نفس عمیق کشید. با چشمان بسته خوب گوش داد...اما مثل تمام روزهای قبل صدایی برای شنیدن نبود

پرواز کلاغها (5)

نمایش مشخصات سهیل اروندی چند روزبعد من در حال قدم زدن در بازار بودم . بازار نیمه تعطیل و اثری از بار نبود و همه سراها پراز حمالهای گرسنه ، که دنبال بار می گشتند . در گوشه ای نشستم و در خیال خود به شهر خود رفتم . از محل کار تعطیل همراه با نان سنگی وارد خانه شدم بوی قرمه سبزی فضا را معطر کرده بود و ..که مردی صدایم

داداشات

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری s(به نام خدای عاشقم-ایشالا که خوشتون بیاد-ایرادی دیدید حتما بگید-تشکر) …زینب بابا آروم باش ببین هنوز داداشات کنارت هستن… (ماراز دعا کاش نسازید فراموش)

تازه

جنون تاروپود افكارم مثل همين گليم كهنه كه زير پاي من است از هم باز شده. دلم ميخواست از اين سقف برف گرفته و ديوار هاي ترك خورده و... فرار كنم، ولي هر بار كه پا از حريمش بيرون گذاشتم توان راه رفتن و فكر كردن را از جسم و جانم گرفت و باز مجبور ميشدم دوباره بازگردم.حال ميدانم اينجا تنها خانه من است! خانه ابدي ،متروك و فروپاشيده من است

طوقی

نمایش مشخصات عباس عابد ــ دق کردم! مُردم... ــ چرا؟ مگه چی شده؟ ــ از بس رفتارم با تو مؤدب بوده! از بس دست به عصا راه رفتم درچهل سالگی ناخنهای شست پام فرو رفتند در گوشت انگشتام!. ــ خب گناه من چی بوده؟ ــ هر بار آمدم بگم دوستت دارم، پیش دستی کردی و گفتی: تو مرد جنتلمنی هستی، آنقدر بهت اطمینان دارم سالها باهات تویِ یک اطاق زندگی کنم میدونم حتی نگاه چپ بهم نمی کنی

در انتطار باران(سو رئالی از فیلم اوای باران)

چشم به ساعت خیره به جعبه ایی جادویی دل ها پرز شوق پیدا شدن دخترکی پول دار نگاهی به زیور آلات زیور و چشمکی به بیتا بودن نامردی سینا نیم نگاهی به شکیب مشکلات وآفرینی به بازیگران آوای باران امّا... غافل از مادر باران آن هم یکی از شهدای ایران غافل از باران واقعی

سنگــریـــزه

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی  آفتاب سراسر کوچه را رنگین کرده بود و گرمای هوا عرق بر پیشانی می نشاند . ناگهان صدای جیغ پسرک بلند شد : " مامان ...... سنگ رفته تو کفشم !" زن با عصبانیت چند قدم برگشت و به پسرک غرشی کرد و با غرولند مشغول درآوردن کفش پسرک شد که ناگهان صدای وحشتناکی او و پسرک را در جا میخکوب کرد .... در چند

مادرانه

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری گذشته ها را که به یاد می اورد درد عجیبی را در قفس سینه اش احساس می کرد.ولی اینبار ذهنش را پرواز داد به گذشته های خیلی دور!!!! بچگی اش را بخوبی به یاد می اورد.شیطنت تو ذاتش بود.سر و صدایش همیشه در کوچه می پیچید.گاهی خودش را در اغوش پدر می انداخت و شیرین زبانی می کرد و گاهی پیش مادر می رفت تا موهای بلندش را ببافد

تولد دوست

نمایش مشخصات محمد رحیمی برای تولد دوست عزیزی دعوت شده بود؛ راه افتاد، علاقه زیادی به جشن و شادی داشت، ولی سعی کرد با کمترین هزینه بشود، کادو را با کلی تلاش، خریده بود، شیرینی و گل کم داشت، در فکر بود اگر دیر برود نیازی به گل و شیرینی نباشد ولی به از دست دادن شادی و رقص نمی‌‌ارزید؛ شیرینی حل شد ولی در گل‌فروشی

نذری

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... پسرک خسته بود و گرسنه و در آن هوای سرد لباس درست ومناسبی به تن نداشت . کفشهایی که به پا داشت پاره و یکی دوشماره از پاهای کوچکش بزرگتر بود . گرسنه بود چون در خانه چیزی برای خوردن نداشتند مادر ش که تنها نان آور خانه بود چند روزی بود که شدیدا سرما خورده و بیمار بود و او و خواهر کوچکتر از خودش نیز چاره ای برای تهیه ی غذا به ذهنشان نمی رسید

طالع سیاه

نمایش مشخصات مرجان عبیات همیشه فکر می کرد چرا طالعش اینقدر سیاه انگار نافش رو با بد بیاری و بدشانسی بریده بودن. دیگه آرزویی نداشت میگفت وقتی سرنوشت من اینطوری مقدر شده پس دیگه دلیلی نداره آرزو بکنم زندگیم رو می سپرم دست باد تا هر جایی که دوست داشت اون رو ببره و روی هر بامی که خواست قرار بده یه جورایی ناامید و خسته بود

تار مو

نمایش مشخصات میر حسن علوی sترا دید ؛ موهایِت را شانه میکردی ؛ عاشقت شد. امروز ؛ حلق آویزِ همان تارِ مویِ قشنگِ تو شده میبینی پاهایش را چه عاشقانه میخندند . رحمی کن ؛ برایش احمقانه نخند ................


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >