آرشیو داستان

حیات دوباره با عشق (‍‍‍پايان)

نمایش مشخصات زهرابادره وقتي وارد كلاس شد استاد با شوخي از او پرسيد : فرشته خانم باز هم پشت چراغ قرمز گير كرده بودي ؟ فرشته خنده مليحي تحويل استاد داد ، بعد به طرف صندلي هميشگي خود رفت تا در روياي رامين بياسايد ، چند ساعت بعد كه كه با رزيتا از در دانشگاه بيرون آمده و هر كدام به سمت اتوموبيل خود مي رفتند

خاطرات طنز من 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد روزهای تابستانی گرم منطقه ما همچنان ادامه داشت.چهل پسین روستایمان که از قدیم میگویند با شروع تابستان از دهه دوم هر عصر (پسین) هوا ابری و طوفانی می شود ،نیز شروع شده بود.گاه با بارش فراون ، آن هم در اوج گرمای تابستان به نوع خود آب و هوای جالبی را میسازد. یادم می آید که شب ها روی تخت در فضای باز حیاط در اَندَشتِمان میخوابیدیم

آن مرد زخم خورده

نمایش مشخصات فاطمه خجسته از خواب بیدار شدم. لامپ را روشن کردم، ساعت دیواری ساعت2نیمه شب را نشان می داد . به سوی میز کارم رفتم و خودکار برداشته و شروع به نوشتن شعری که تازه به ذهنم رسیده بود، کردم. نانش نمک ندارد، آن مردزخم خورده حرفش کلک ندارد، آن مردزخم خورده دربارش حوادث ، چترازیقین برسر، کاری به شک

ویزیت

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآنژیو کردم، بالون زدم ، افاقه نکرد. می گن یکی از عروق کرونری قلبت گرفته ، باید حتما عمل جراحی باز انجام بدی. آقای دکتر! شما چی می گید؟ من حرفتون رو بیشتر از همه قبول دارم. - پسر! از اون قفسه بالا یه عرق بهارنارنج و یه بیدمشک دو آتیشه بده خدمت خانم!

صدای زندگی..

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خیلی وقت بودکه بهانه اش رامیگرفتم..آخرمیمردم برای آنکه صبح ها باغرغرکردن مادرچشم واکنم..برای آنکه عصرهاباشنیدن باران به وجدبیایم..وشب هاباصدایی که مادرآنراخرخرشبانه یک مرداوراق توصیف میکند به خواب بروم..وفردا،پرانرژی تراز دیروز روانه باشگاهی شوم که مرامیخواهد تاآن شب.... شب گرمی بودحتی ماه وستاره هاهم،آن شب جذاب نبودند

طلسم آینه

پانزده سال پیش وقتی که 5ساله بودم پدر ومادر ومادربزرگ خود را از دست دادم و سایه درخت بزرگ زندگی من کوچک شد وفقط پدربزرگ برای من باقی مانده بود.پدربزرگ کارخانه های زیادی داشت ولی هیچ وقت نمی گفت که از کجا وچه راهی آنها را به دست آورده است.او بیشتر وقت خود را در کتاب خانه اش می گذراند وکتاب های پر مایه ای بودند واز آنها چیزی نمی فهمیدم

آدامس خرسی

نمایش مشخصات نرگس صالحی 1-چین و چروک پیری امانش نداده بود!با این حال جوان تر از آنچه بود به نظر می آمد.موهای وسط سرش کاملاً ریخته بود و سرش خالی شده بود و نور خورشید را انعکاس می داد.سرش برق میزد! یک صندلی عهد دقیانوسی هم گذاشته بود جلوی در مغازه و روی آن نشسته بود.پیراهن هایش همیشه گشاد بود و شلوار هایش گشادتر!آستینهایش

قصه ی دوازدهم - یه بار جستی ملخک (فکر پلید 2)

نمایش مشخصات فرزانه رازي هیچ انسانی نمیتواند انکار کند که در طول عمرش شیطنت نکرده یا در عمق وجودش،چیزی به نام شیطنت وجود ندارد!همه ی انسان ها گاه کاری کرده اند که حال و هوایشان عوض شود،اما شاید در بین ما،کسانی باشند که شیطنت کرده اند و بعد ها چوبش را خورده اند! مدرسه جشنی پیش رو داشت و طبق روال معمول،من و جمعی از دوستانم در حال آماده سازی دکور و کارهای برگذاری جشن بودیم

علاج درد

نمایش مشخصات پرنیان شمسی تاجری بود . 6 تا دختر داشت. خانه ی آنها بسیار شیک و بزرگ بود . تاجر جز آدم های آبرو دار و پولدار شهر بود. 5 تا دخترش خیلی بریز و به پاش داشتند اما دختر ششم که خیلی کوچکتر بود باخودش فکر می کرد باید چیزی بهتر از بریزو به پاش کردن توی این دنیا وجود داشته باشه اون خیلی ساکت بود فقط وقتی ازش سوال می کردن جواب می داد

پاک‌کنی همیشه در کمین‌ نشسته...

نمایش مشخصات محسن عظیمی مداد چه نوشته بود؟ نمی‌دانم. شاید... فقط می‌دانم هربار پس از نزدیکی مداد و تراش، تراشه‌های مداد از کناره‌ی تیغِ تیز تراش، پیچان و لغزان جدا می‌شد و چرخ‌زنان روی سفیدی صفحه‌ای از دفتر می‌افتاد. بعد مداد، نوکِ تازه‌جان‌گرفته‌اش را روی صفحه می‌چسباند و تا می‌خواست بنویسد..

شاعر منم یا او

نمایش مشخصات فاطمه خجسته sهمیشه شعرهای او را به اسم خود دروبلاگم می نویسم. امروز او به من تلفن زد وگفت : " دوباره شعر تازه سروده " . شعرش واقعن زیبا بود. نمی دونم دوباره به اسم خودم بنویسم یانه؟ چقدر بی هنر وهنر دوستم من! خدایا کی خودم بتوانم شعر بسرایم.

من آدم نبودم ، سه

نمایش مشخصات نداهدایت درست است که هیچ کس نمی داند من زنبور شده ام ، اما مهم تر از همه خودم می دانم و همه این زنبورها.حالا حشره ایی هستم که در میان این حشرات احساس غریبی می کنم. هنوز به زندگی زنبور وارم خو نکرده ام ، هیچ کس نمی داند چه حال زنبوری وحشت ناکی دارم. پدر ژولیده لب حوض ایستاده است، نفس به شماره

گرگ و میش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بی خودی چراغ ها را خاموش می کند،لباس راحتیش را می کند و لخت در رحم تخت می خزد و مچاله می شود،پلک هایش را می بندد و منتظر می ماند.... صدایی می آید، هال می درخشد و از لای در پرتویی نور بر کف اتاق خواب می پاشد _ به سمت آنجا می رود _ مینا کیمونویی بر تن دارد و روی مبل لمیده؛پایش را روی آن یکی

آخرین قطره آب

نمایش مشخصات پرنیان شمسی یه شهر بود که توش پر از آب بود این شهر آنقدر پر آب بود که رودخانه هایی از آب این شهر به شهر ها ویا کشورهای دیگری می بردند. تابستان بود هوا هم بسیار گرم گرما آب زیادی از این شهر را بخار کرده بود . و مردم از این قضیه خیلی ناراحت بودند مردم رفتند پیش قاضی و به آسمان عتراض کردند! قاضی

رقصنده کلاغها

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا رقصنده کلاغها پسر بچه ای در پشت بامی بین پشت بامها این شهر بزرگ به بازی مشغول بود ، مرضیه خانم(حدود چهل سال دارای کارشناسی ارشد گرافیک چندین سال دنبال کار اما فعلا" خانه دار ) در حال شستشوی و خانه تکانی ، تمامی رخت آویزها پرشده بود از ملافه و پرده ، رولحاف و رو تشکی

احساس می کردم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی زنگ زده بیا بریم کتابخونه....چند تا کتاب بگیرم....کتاب گرفته دستش رو موتور پشت سرم نشسته طاقت نداره برسیم خونه که بخونه داره یواش یواش می خونه...یهو گفت: رد شدیم...گفتم از چی؟ گفت دکه روزنامه فروشی...برگشتیم روزنامه هم خرید.... گفت:کار داری؟ گفتم چطور؟ گفت بریم یک جایی خوش می گذره...گفتم باشه اسمش را نگفت تا رسیدم به نمایشگاه کتاب

حیات دوباره با عشق (قسمت اول)

نمایش مشخصات زهرابادره " ضمن امتنان وتشكر از دوستان عزيزم كه مرا تاكنون با پانزده قسمت از داستان هاي سوكارا همراهي نمودند لازم ديدم به خاطر تنوع ، ضمن نشر داستان هاي سوكارا هر از چند گاهي نيز داستان هايي از نوع ديگر نشر نمايم تا اسباب رضايت خاطر ديگر دوستان را هم فراهم كرده باشم بدين وسيله از تك تك نگاه

داستان های روستا-بخش 6

عروس هم با دست و پای حنا گرفته در اتاقی که با بادکنک و تورها و دستمال های قرمز تزیین کرده بودند و "چیته جا"می خواندند،نشست.پشت سرش هم زنها وارد شدند.با لباس های محلی بلندشان و جلیقه هایی که از آن سکه های پهلوی آویزان بود.بیت های عاشقانه ی محلی می خواندند و دست می زدند و بر سر عروس سکه

پنجاه سال و چهل روز(قسمت آخر)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی فاطمه از کافه بیرون می رود.نمی توانم صدایش کنم.چند اسکناس تانخورده از کیفم بیرون می آورم و روی میز می گذارم و به دنبالش می روم.تند راه می رود.فکر پاهای بی جان من را نمی کند.بی پروا از بین ماشین ها می گذرد. می ترسم کاری دست خودش دهد.نفس هایم به شماره افتاده چشمهایش لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رود

بابا چرا ما رو ترک کرد

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو پسرک پرسید: «بابا چرا ما رو ترک کرد؟» مادر دست پسرش را می‌گیرد و آن دو در پیاده‌رو قدم می‌زنند و جواب می‎دهد: «خب همون روزی که تو به دنیا اومدی، یه چیز دیگه هم اومد. با پست اومد، توی یه جعبه‎ای که فقط کمی از تو بزرگتر بود. می‌دونی توی اون جعبه چی بود؟» پسرک به علامت ندانستن سرش را تکان می‌دهد

هنر بهتر است یا ثروت؟

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام مونیکا جون چطوری؟ - سلام پریسا جون ، خوبم تو چطوری؟ - حالم خوب نیست برای همین بهت تلفن زدم تا کمی آروم بشم. - چی شده، موضوع چیه؟ - چند روزه احساس می کنم به جواد علاقه مند شدم... - چی جواد!!!! پسر ننه رقیه؟ همون که سرطان داره؟ - آره، همون جواد - جواد هم به تو علاقه داره؟ - آره عاشقانه و صادقانه دوستم داره

اشک هایش...

نمایش مشخصات هستی مهربان انگار هوا دم کرده است توان نفس کشیدن ندارم؛دستانم را روی گلویم می گذارم ورم کرده است...دارم خفه می شوم دیگر نمی توانم بیش از این خودم را خونسرد نشان دهم. چشمانم را می بندم ومشت های عصبی ام را پی در پی نثار تن عریان درخت تنهای دشت می کنم ؛ سردی اشک ها را که بر گونه ام حس میکنم صدای

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری s۱- دار خانم معلم روکردبه دخترک وگفت:چراهمیشه درنقاشی هایت عکس دار را می کشی ؟دخترک چشم هایش پرازآب شدوگفت:اجازه ! برای این که آخرین بارپدرم رابالای دار دیدم. 2- جنگ تلویزیون هربارکه اسم جنگ را می آوردمادربه پدرخیره می شودومی گرید...

دیوانگی

نمایش مشخصات فرزانه بارانی یک رگه ی دیوانگی خالص درون روحم زندگی می کند.این را عمو ناصر هم می داند!هر بار که مرا می بیند،دهانش را می آورد نزدیک گوشم و آرام می پرسد حال دیوانگی هایت چطور است؟ چند درصد؟و بعد انگار که با کسی کلنجار برود، پچ پچ کنان سری به اطراف تکان می دهد و در خودش فرو می رود. اما من هیچوقت نمی دانستم دیوانگی هایم را با چه مقیاسی در صد بزنم

زندگی در جهنم

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه hell is not always real fire جهنم همیشه آتش واقعی نیست. sometime evil humans will lead your life way then you will see hell گاهی انسانهای شیطان صفت مسیر زندگی تو را هدایت می کنند آنگاه جهنم را خواهی دید sometime spite and revenge will overcome in your life then you will see hell گاهی کینه و انتقام بر زندگی تو غالب می شوند آنگاه جهنم را خواهی دید

اسمان زندگی

نمایش مشخصات ستاره رهبر هوا ابری بودو اسمان گرفته ،انگار اسمان خیلی دلش گرفته بود ،ناگهان از اسمان باران امد انگار اسمان طاقتش تمام شده بود دوست داشت گریه کند اما ارام ارام گریه میکرد . من هم دوست داشتم با او همدردی کنم چشم هایم را بستم ولحظه ای سکوت کردم .در ان لحظه فقط صدای اشک های اسمان می امد و بس. اسمان کم کم ارام گرفت و گریه هایش قطع شد

" ساعت ۲۵" ادامه فصل اول(بازدید از خانه )

نمایش مشخصات مریم مقدسی به نام خدا ادامه فصل اول النا ساکت روبه رویم نشسته است و روزنامه صبح را ورق می زند. با دقتی که از او سراغ دارم می دانم که تاریخ و رویداد ها از نگاه موشکافانه او دور نخواهد ماند و به راحتی ورق نمی خورند. تا قبل از رسیدن به مقصد پرونده را باز می کنم و دوباره مورد بررسی قرار می دهم

تخریب

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی مثل رمالی ها و کولی ها که اصرار دارند گذشته و آینده ات را از روی خط خطی های کف دستت بهت بگویند و اگر هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند حتما این را خواهند گفت که، دشمن داری، حسود داری و نمی شود کسی را پیدا کرد که این جمله را بشنود و تائید نکند.. از موضوع انشایی که گفته بودم در مورد اعتماد

من بارها یتیم شدم

نمایش مشخصات فیلوسوفیا همه فکر می کردن من نمی فهمم من بچه ام اما من خوب می فهمیدم زود بزرگ شده بودم یعنی مجبور بودم زود بزرگ بشم اون روز که اون کارگر اومد در خونمون و مامان زد تو سرش من با همه بچگیم فهمیدم حتما یه اتفاق بد افتاده بعدش که همه جمع شدن خونه ما و حلوا و خرما پخش می شد فهمیدم اتفاقه

سیب ؛ حوا ؛ باران - فصل سوم

هرچه بود رویای زیبایی بود. این رویا ها می توانستند در تلخی سکوت شهر حل شوند و تحمل آن دهکوره را برای جوان آسان تر سازند. ایستاد. از پشت قامت رشیدش، سپیدی سپیده دیده می نواخت و زیبایی خاصی را متولد می کرد. پسرک زیر لب گفت :" رویا .... دریچه ای رو به آرمان شهر انسانی در هر پله از نردبان حیات رو به مرگ


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >