آرشیو داستان

هتل کازینو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی "...تنها زمان است که تعیین خواهد کرد فاصله ی گور من و او، از یکدیگر چقدر باشد!" سرش را به آرامی بلند کرد و حس سنگینی لب هایش به او فهماند بیشتر از حد معمول نوشیده است. تلاش می کرد اندکی روی صندلی جا به جا شود و مستی اش را سبک سنگین کند که عاجز ماند. اگرچه ناهید می دانست شیرینی ماجرایی

شيرينى کشمشى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دخترک مودب کنار مادرش جا خوش مى کند. نگاه کنجکاوش گوشه گوشه ى خانه عمو را مى کاود. مثل اينکه همه چيز مثل دفعه آخر است... که چشمانش با ديدن جعبه شيرينى روى اپن درشت مى شوند. لبش را بى اختيار به دندان مى کشد و توى دلش قند آب مى کنند. خدا خدا مى کند داخل جعبه پر باشد از آن شيرينى هاى گردالى

لی لی یا لیلا

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وارد خانه که شدم مثل همیشه لی لی خودش را برایم لوس کرد.بغلش کردم و او هم مثل همیشه سرش را روی شانه ام گذاشت .تماس بدن لطیف او مثل همیشه یک آرامش خاصی به من داد . به سمت مبل رفتم و نشستم ،لی لی هم خودش را از آغوشم رها کرد و بدن دوست داشتنیش هنگام بیرون رفتن از آغوشم سر خورد و لذت خاصی به من داد

جشن نیکوکاری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خیلی خسته بود. هفت هشت روز بود که از صبح ساعت شش می‌آمد سرکار تا شب ساعت یازده دوازده! ولی خوشحال بود. وقتی به اتاق خالی نگاه کرد، خستگی‌اش دررفت. همیشه همین‌طور بود. آخرهای اسفند خیلی سرشان شلوغ می‌شد. او سه سال بود که استخدام‌شده بود ولی کارمندان باسابقه‌تر می‌گفتند که سال‌هاست این جریان ادامه دارد

در میان آتش- 89

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سربازان و نیرو های امپراطوری این بار خشم و نفرت می جنگیدند . والرین هم به میدان نبرد برگشت ، سربازان بسیاری در آتش او و اژدهاهایش خاکستر شدند . گرگ ها هم به شِرگ ها ملحق شدند . روهان در حال تماشای یک قتل عام وسیع بود . برای محافظت از پایتخت و ملکه والریا ، باید سربازان را از میدان دور می کرد

مادرِ باران

مادرِ باران در رستوران نشسته ام و روزهای گذشته همچون قطار سوت می کشند و از جلوی چشم هایم رد می شوند. اولین سالگرد ازدواجم است و بنا بر قراری که با هم گذاشتیم در همان رستورانی که همیشه می آمدیم جشن گرفته ام. پیراهن نارنجی را پوشیده م که دوستش داشتی و عطری را زده ام که تو برایم خریده بودی

در میان آتش -90- قسمت آخر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اورگها و اورگالها از طریق تونل وارد شهر شدند و هرکس را که در برابرشان قد علم می کرد ، از سر راه برمی داشتند . بعضی از اورگالها از اورگها بلند قدتر و تنومند تر بودند . و با تبرهایشان سربازان امپراطوری را مانند ساقه های گندم درو می کردند . دروازه به روی خیل عظیم سربازان باز شد. والرین

"حرفهایی برای ملیکا" .....قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بعد از رفتن "برزو" ، دایی با او تماس گرفت و بخاطر شرایط بحرانی وضعیت مادرت که دکتر معالجش گفته بود اگر تا دو سه روز آینده روند رو به بهبودی بیمار بهتر شد ، امیدی به زنده بودن او هست ولی اگر این روند جواب نداد باید خود را برای ادامه ی کار آماده کنید . برای همین دایی ها در این مورد با

«زن بر نقد» یا «دیالکتیکِ احساسات یک منتقد»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من از ریشه با این حرف مخالفم؛ تا همیشه تا ابد، این‌که وِرد زبان بعضی‌هاست و می‌‌گویند: منتقد‌ها یک عده آدمِ عقده‌ای هستند، و این منفوران چون خودشان استعداد آفرینش و ساخت فیلم نداشته‌اند، تلافی‌اش را با نقد‌های چَکُشی سر فیلم‌های دیگران درمی‌آورند. چقدر کشمکش و بحث و جدل

پُل شکسته

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ماشینهای حمل اسبها آماده حرکت بودند ، پس از انجام آخرین بررسی ها ، زیر لیست را امضاء کردم ، کاروانی به سمت مزرعه می آمد . شورلت در مقابل حصار خروجی توقف کرد ، جیمز از آن پیاده شد و به طرفم آمد . پس از دست دادن گفت : امیدوارم ، امروز فروش خوبی داشته باشیم . گفتم : امیدوارم ، این دفعه چندتا

کِریم

نمایش مشخصات محسن اسماعیلی هیچی بابا من بودم و رونالدو و مارسلو و دانیلو و کازمیرو آره و اینا خعلی بودیم، کِریم آقامونم بود... - کِریم؟ کدوم کِریم؟! کِریم بنزما، میشششناسیش... اره از ما نه از اونا اره که بریم ال کلاسیکو، یکی کنار راننده یکی صندوق عقب یکی رو باربند جا جور شد رفتیم دم برنابئو، تو نمیری به موت

مشاهدات یک مرده

sبالای بالا بودم از بس که تکون میخورم حالم داشت به هم میخورد از ارتفاع میترسیدم با حرص ولع پاینم گذاشتن و پرتم کردن توی گودال و هرلحضه تاریک و تاریکتر میشد برام فقط تا اینجا میتوانم بنویسم اولین بیل خاک پر و پیمون را پسرم رویم ریخت و تاریکی

درمیان آتش -83

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ارتش اصلی امپراطوری به سمت جنوب در حال حرکت بود . والریا، ناسودا را به عقب رانده بود . نزدیک دره روئن گارد ، نیروهای والرین به ناسودا و افرادش رسیدند . اژدهاها با حمله به نیروهای امپراطوری آنها را متوقف کردند . اما جادوگران هم به مقابله با آنها پرداختند ، اژدهاها با برخورد نیروهای جادویی به آنها ، دچار درد و شوک می شدند ، نعره شان فضا را پرمی کرد

در میان آتش -84

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرنیک بعد از مرگ نمسیس خودش ، فرماندهی کل را برعهده گرفت ، اورگها در حالیکه شمشیر های پهن ، پُتک و سپر در دستهایشان بود ، با دستور فرنیک از جا کنده شدند و مانند لشکر مورچه گان ، شروع به دویدن کردند . در کنار آنها سواران ، کمانداران و نیزه داران به حرکت در آمدند . آرایش نیروها موردور

در میان آتش - 85

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی حالا نوبت نیروهای بریجیت بود که جهنم را جلوی چشمان سربازان جیسون مجسم کنند . صدها اژدها با ستونهای آتش سربازان را تبدیل به خاکستر می کردند . جیسون و باقیمانده نیروهایش به سمت شمال فرار کردند . نا سودا ، بدنش خیس عرق شده بود و نفس میزد . بازو و چندین نقطه ازدست و پایش زخم برداشته بودند

پنج به علاوه ی یک

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی پنج به علاوه ی یک مرد روی صندلی، مقابل میز پزشک معالج نشسته بود. پزشک خم شده بود روی میز و چیزی یادداشت می کرد. مرد نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و سر چرخاند و به نیم رخ رنگ پریده ی همسرش خیره شد. همسرش انگار متوجه ی سنگینی نگاهش شد که به سرعت چرخید و نگاهشان در یکدیگر تلاقی کرد. مرد تلاش کرد نگاهش را بدزدد اما نتوانست

دکترها

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی آقام خدا بیامرز، همیشه می گفت "مسلمون گره از کار یه نفرم وا کنه جاش تو بهشته". با این حساب جای من طبقه ی هفتم بهشت بود، طی این چهل سالی که از خدا عمر گرفته بودم، گره از کار خیلی ها باز کردم. عبید آقا چرخچی که همیشه از بی خوابی می نالید، با داروهایی که به او می دادم اوضاعش بهتر شده بود،

در میان آتش - 86

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خبر حضور والرین در میدان نبرد ، به شاه و ملکه هم رسید . و خبر دوم، بعضی از فرماندهان نشان گل رز و شمشیر را شناخته بودند ، همه به پایان راهی که 15 سال پیش قدم در آن گذاشته بودند ، رسیدند . و پرده ها در حال کنار رفتن بود . استفان رو به والریا کرد و گفت : رازها دیگه راز نخواهند ماند . 15 سال

"حرفهایی برای ملیکا" .....قسمت2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گریه می کردی و سراغ مادرت را می گرفتی . مادری که در تمام این سالها به او وابستگی شدیدی داشتی و دوری از او خیلی برایت سخت می گذشت . البته در تمام این سالها و با وجود وابستگی ، خیلی وقتها هم بخاطر شرایط کاری و درس مادرت ، پیش مادر جان بودی . مادر جان هم در نبود دخترش از تو که نوه ی اولش بودی ، به خوبی نگهداری می کرد

جا به جایی خیال یا خیال جا به جایی؟

نمایش مشخصات غزل غفاری باران می آید!چشمانم را از خواب می دزدم و به چشمان پر مهر دانه های مهربان باران می دوزم. پنجره ها را باز می کنم تا بو بکشم. چه خوب است بوییدن درختان خیس و نمناک،بوییدن زمینی پاک،بوییدن چهچه بلبلان خوش صدا که در پشت بام خانه ی چوبی ام جا خوش کرده اند! نگاه می کنم،بخار دهان آسمان مِه وار در فضا می دَود،اما چشمانم را وادار می کنم تا آن سویش را ببیند

قبض جریمه!

نمایش مشخصات رجبعلی باقری بدجور به جاده خاکی زده است! زبانش را می گویم..... پس از بازگشت از اردوی یک روزه ی تفریحی وگرفتن یک دوش درست ، حسابی که حسابی هم به او چسبیده بود،احساس نسبتا خوشایندی داشت اما ناگهان چهره اش تغییر کرده و حالش ناخوش می شود.... یادآوری مطالبی که در محفل دوستانه گفته ، بخصوص حرف هایی که

راننده تاکسی

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا صندلی پشتی تاکسی نشته بودم... صدای پسرکی 12-13 ساله باعث ترمز تاکسی شد ... یه پسر تکیده با شلوار کهنه که با دست روی یه سوراخ رو پوشونده بود کسی متوجه نشه ... بغل راننده نشست ... -آقا چند تومن میشه ؟ 900 تومن پسرم. تو جیبش یه مشت پول خورد سکه ای بیرون آورد و 900 تومن جدا کرد ... راننده

در میان آتش -87

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان : پرنسس والرین ، الان یه ملکه قدرتمنده و کسانی رو در اختیار داره که هر کاری براش می کنن ، مردمش خیلی دوستش دارن ، شاید اگر در امپراطوری می موند ، امپراطوری وارثی بسیار قدرتمند داشت . استفان نگاهی به روهان کرد و گفت : می گی تصمیم من و ملکه اشتباه بود ؟! روهان : شما پادشاه هستین

ترانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سهیل یقه ی کتش را مرتب کرد کیف سامسونگش را برداشت و به دنبال ترانه او هم از شرکت خارج شد. ترانه کنار خیابان ایستاد و منتظر توقف تاکسی بود که سهیل با قدم های تندش به او رسید: ترانه خانوم... ترانه خانوم! ترانه: بله! سهیل: ببخشید میشه چند دقیقه باهم صحبت کنیم؟ ترانه: در چه مورد؟ سهیل: در مورد

درمیان آتش -81

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مردم داخل شهر ، با هشداری که به آنها داده شد ، به خانه هایشان رفتند ، نیروی اشغالگر تا این لحظه هیچ کاری علیه آنها انجام نداده بود ، حرفهای هلن و رفتاری که از آنها در شب و روز بعد از حمله دیده بودند ، نوعی اعتماد را در بین مردم ایجاد کرده بود که اشغالگران تا لازم نباشد ، دست به کاری نمی زنند و با مردم کاری ندارند

حرفهایی برای ملیکا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام ملیکا آن شب ، مادرت رفت و تو خواب بودی . داشتی در دنیای اسباب بازیهای کودکانه ات بازی می کردی و هزار و یک نقشه برای آینده ی در راهت می کشیدی و بیرون از اتاق و بیرون از خواب و در دنیای واقعی چیزی غیر از چیزهایی که تو می خواستی ، رقم می خورد . صدای مادرت که داشت در آتش می سوخت هر

ازدواج اجباری

نمایش مشخصات عبدالباسط امل قسمت اول از عصر به اینسو بیرون دانه دانه برف می بارید حرارت بخاری خانه را خوب گرم کرده بود، همه گرد هم بودیم. شبهای زمستان که طبق معمول برق نداریم وقتی همه جمع باشد، رسم ما برین است که اکثر بزرگتر جمع قصه ی از گذشته ها بکند خاطرات خوب و تلخ را که در ذهن دارد بیان می کند. من هم که چندبار

اشتباهی!

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر بوی ادکلن مردانه مشامم را نوازش می کرد. پا روی پا انداخته بود و نگاه جادویی اش را به هر طرف می چرخاند. چشمهای درشت و نافذی داشت که مخلوطی از رنگهای سبز و طوسی در آن می درخشید. لای لبان قلوه اش نیمه باز مانده بود و کمی از دندانهای سفیدش دیده می شد. بینی اش قلمی و خوش تراش بود و فرمش آنقدر زیبا بود که جراحان پلاستیک را حیرتزده می کرد

راز

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر ...دیروز دوباره همان زن را دیدم کنار خیابان اصلی ایستاده بود؛نگاهم نکرد اما من مدام حواسم به او بود تا وقتی که اتوبوس از راه رسید از او چشم برنداشتم...رضا پک محکمی به سیگارش زد و همانطور که دودش را بیرون می داد گفت:چندبار او را دیده ای؟ به کنار پنجره می روم نگاهی به بیرون می اندازم ومی گویم:بار دوم بود

آخرین روز یک پیرمرد

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی دندانهای مصنوعی ام را دهانم گذاشتم و تکه کیک محلی ای را که دخترم درست کرده بود به عنوان صبحانه خوردم.آخ که دلم چقدر هوس کیک های حاج خانوم رو کرده ، این دختر که ظاهرا آشپزیش به من رفته و رانندگیش به مادرش.به عکس حاج خانم نگاهی انداختم لبخندی غیر ارادی صورتم را پوشاند الان هفت سال میشود که بین ما نیست


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >