آرشیو داستان

عروسك (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي دخترك از سر ذوق خنده كودكانه اي سر داد و دستانش را بهم كوبيد و از خوشحالي سرجاي خود بالا پريد و گفت : آخ جون چه شرطي؟! مرد با طمأنينه سيگارش رشا در زيرسيگاري روي ميز عسلي كه نزديك كاناپه بود خاموش كرد .اندكي تأمل كرد. انگار از گفتن آنچه در سر داشت مرددبود. درونش غوغايي برپا بود. نفس عميقي كشيد و به سمت دخترك خزيد

خودم منهای خودم

نمایش مشخصات شیدا محجوب چشمانش را که باز کرد حس کرد زیر کوهی از گوشت مدفون شده.تنها عضو آزاد بدنش دست چپش بود که از گوشه ی تخت آویزان بود. سعی کرد سرش راتکان بدهد گیج رفت . خالی کرد. باز هم تلاش کرد. بوی عرقی کهنه در اتاق پیچیده بود. یک لحظه احساس کرد محتویات معده اش می خواهد از گوش ها و چشم هایش بیرون بریزد

داستان کوتاه : " دوست از دست رفته "

نمایش مشخصات جواد داودی داستان کوتاه : " دوست از دست رفته " ای کاش برای همیشه پیشم بودی تا در کنار هم خوشبخت باشیم ، ای کاش میتونستم تو را از دست ندهم . میدانی که بهترین سالهای عمرم را با تو گذراندم و تو به من عاشق شدن را آموختی وبه من شادی بخشیدی!!!! افسوس که من به رازهایت پی بردم و تو تنهایم گذاشتی ....کاش میشد باز هم با من بمانی ، ای آرزوی از دست رفته

کابوس رویا (قسمت اول)

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا اینقدر تو خودم فرو رفته بودم که وقتی عزیز صدام زد یهو لیوان آب از دستم افتاد و شکست . بعد تصادف شمال که پدر و مادرم از دست دادم و خودم ضربه ی سختی به سرم خورده بود این عزیز بود که نگهداریم و به عهده گرفت .گفتم: نه خوبم .اما تو دلم آشوبی بود که نگو و نپرس . عزیز گفت :با رویا حرفت شده

وی(قسمت اول)

نمایش مشخصات حامد عباسی v سال 2065 میلادی 15 سال از جنگ میگذره جنگی که شاید به یادش نیارم اما انقد تو زندگیم تاثیر گذاشت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم جنگی که به بهونه ی بمب اتم شروع شد و با همونم تموم تام دوسال رو تو جبحه ی متحدین جنگید اما اخرش مجبور تسلیم شد اون میگه زمانی که جنگ تموم شد حدود بیست و سه تا شهر

تمایز دیدگاه

دیروز ابرها در آسمان پدیدار شدند.آسمان سخت گریست.بچه ای ده ساله گفت:خدا داره گریه میکنه.کشاورز گفت:خداوند باران را برای افزونی نعمت به زمین زراعت سرازیر کرده.زنی که به تازگی لباس هایش را روی بند آویزان کرده بود گفت:به راستی که هیچ چیز در دنیا بدتر از این نیست.شانس ندارم.ظاهرا خدا هم با من لج کرده

خدایی که در این نزدیکی ست

نمایش مشخصات عبدالحمید مویسات علی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی علی کوچولو به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.علی کوچولو خیلی ناراحت و وحشت زده شد…لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد

پنجره

نمایش مشخصات فرشته شهرابی به نام او... پنجره کنار پنجره ی بلند رو به حیاط در طبقه ی دوم ایستادم. نسرین با پاچه های خیسش به اتاق میپرد. - میبینی نسیم ، هیچی عوض نشده ، همه چیز شکل همون موقع هاست. رویم را برمیگردانم و به سرووضع گـِلی اش که به خاطر آب بازی با گل و گلدان ها به آن روز افتاده نگاه میکنم و میگویم: باید تو باغچه یاس بکارم

داستان کوتاه

نمایش مشخصات ستاره رهبر در میان کنج خانه پسرکی به تنهایی نشسته بود به پیش او امدم و مشکل اورا پرسیدم گویا تنها بود تنهای تنها همین که می خواستم دلیل تنهایی اورا بپرسم رو به من کرد و گفت می دانم می خواهی چه بگویی می خواهی از من بپرسی چرا تنهایم؟ این سوال را خیلی ها از من پرسیده اند من خودم می خواهم تنها باشم

جنگ ناموسی

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پدربزرگ هرشب برای نوه اش یونس قصه ای تعریف می کرد.آن شب قصه اش را این طورآغازکرد.خروس خسته وکوفته ازسرکاربرگشت .دیدخروس همسایه با عیالش صحبت می کند.خیلی عصبانی وناراحت شد،خونش به جوش آمدو به جنگ خروس همسایه رفت وازآن روزبودکه جنگ بین خروس ها به راه افتاد.یونس وسط حرف های پدربزرگ پریدوگفت:پس جنگ خروس ها یه جنگ ناموسی بوده

جوجه‌ی زرد

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده دستکش‌های زردش انگاری به دست‌های کوچکش چسبیده بودند. صورتش پف کرده بود، پیشانی‌اش کبود شده و زیر چشمش قرمز شده بود. می‌دانستم وقت‌هایی که با جیغ گریه می‌کند، زیر چشم‌هایش تا چند روز از شدت فشار و درد بنفش می‌شود، همان رنگی که همیشه از آن متنفر بودم! پشت شیشه نشسته بود و با بی‌حالی، ها می‌کرد

صف

بعد یک ماه با اصرار های خانوم تصمیم گرفتم بریم بیرون پیکنیک!همه چیو آماده کردیم تا صف پمپ بنزین همه چی خوب پیش رفت.در صف دراز پمپ بنزین معطل بودیم که یهو یه ماشینی جلوی ماشین من وسط راه پیچید تو صف!دوست داشتم پیاده شم اعتراض کنم ولی ترسیدم طرف آدم شری باشه با هم دعوامون شه یا این که از طریق زبان گرامیشان جلوی همه از جمله خانومم منو خیط کنن

روياي بيدار

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي به نام خدا مرد جوان همانطور كه رانندگي ميكرد و حواسش به جلو بود با دستش نوك بيني دختر را فشرد و گفت : كجايي؟ به چي فك ميكني؟! -ها ..هيچي -آره داشتم ميگفتم منو ببخش ميدونم هر چي بگي حق داري ولي باور كن اون عكس چيز مهمي نبود يه مكر زنانه ! كه ميخاست رابطمون رو خراب كنه من از اولش بهش

تــــرامــــادول

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور در ترمینال بود که یکدفعه جای خالی تلفن همراهش را در جیبش احساس کرد. برای یک سفر کاری باید به یک جای دور میرفت. به ساعتش نگریست. هنوز وقت داشت. پس با عجله یک تاکسی دربستی گرفت و به سمت خانه اش بازگشت. تقریبا نیم ساعتی در راه بود. رسید. در حیاط را که باز کرد یک جفت کفش نا آشنا روی پله ها دید

یک اتفاق

امروز از صبح حس عجیبی داشت. صدایی دائما در گوشش نجوا می کرد که امروز روز توست حتما به آن چیزی که می خواهی می رسی بالاخره بعد از مدتها پرس و جو این آدرس را پیدا کرده بود، باید شانس می آورد. جای دنجی بود پرنده پر نمی زد به زحمت و با صدای ترق و تروق مهره های گردنش تنواست آسمان را ببیند

تاریکی امید

نمایش مشخصات سید طه صداقت کشفی روی چمن های سبز آرام نشسته ام ؛ پارک بزرگی که از شهر کمی دورتر است ، نسیمی می آید که در این فصل خنکی اش انسان را مدهوش میکند ، تکه های نارنجی رنگ و پر حرارت آتش در هوا آزادانه شنا میکنند همراه با بوی معسل قلیان، نگاهم را کمی میچرخانم ، تنها چندجوان به چشم میخورند که یکی از آنها ظرفی

مزایده

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sدست هایش خالی بود ونمی توانست شکم بچه هایش راسیرکند.زن مجبوربود؛هر شب خودش رابه مزایده بگذارد.

داستانک

نگاه می کند به ناکجاآباد،ذهنش به آن سوی مزرعه می فرستد.ودلش در آسمان خیال،بانسیم صبحگاهی پرواز می دهد. لبخندی تلخ برگونه اش نقش می بنددونسیم صبحگاهی سرخی گونه هایش را که از شرم سرخ شده است نوازش می دهد. نگاهش را بر دیده تنهایم گم می کند،سرش را پایین می اندازدوزیر لب چیزی می گویدوبعداز آن سکوت

ترک شده توسط خود فرد

با صدای آروم به خودم میگم نکنه رفته باشه. نکنه منو ترک کرده باشه. ولی نه، اون منو ترک نمی کنه دوسم داره. یک صدایی از دور، از خیلی دور به گمانم از قلبم که فاصله زیادی با مغزم دارد می آید. صدایی خش دار و محزون. من آن صدا را می بینم بر عکس رنگ قلب که سرخ است صدایش سفید است که هر آن در هوا

دندان های شیری

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا روزی خانواده ای از اهل ادب در خیابانی گذر می کردند. به مغازه ی اسباب بازی فروشی که رسیدند. پسرک به مادرش گفت: مامان؟ مادر جواب داد: جانم؟ پسر گفت: من از این تفنگا می خوام... . آنگاه پدرش آرزوی او را برآورده کرد. روزها گذشت، روزی پدرش وارد خانه و با صحنه ی عجیبی روبه رو شد

حیات دوباره(جانبخشی)

بسم الله الرحمن الرحیم حیات دوباره(جانبخشی) رسد آدمی به جایی... در تاریکی محض، در سردی مطلق و در جغرافیای نیستی به سختی صدای نفس هایم طنین انداز خاطر مکدرم گشته بود، سالها بودم و در عین بودن نبودم و در شگفت که خدایا چه آفرینشی است آفرینش من و چه خلقتی است خلقت من. نه دلبری که دل

عروسك

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي به نام خدا تالاپ! صداي افتادن قرص در ليوان آب سكوت را شكست. حباب هايي كه در آب ايجاد ميشد نمودي از آرزوهايي بود كه يكي يكي بر باد رفت -عروسك قشنگ من قرمز پوشيده.تو رختخواب مخمل آبيش خوابيده. يه روز مامان رفته بازار اونو خريده . قشنگ تر از عروسكم هيچكس نديده....... دخترك تاپ را با شدت بيشتري به جلو هل داد

دوست اینترنتی

نمایش مشخصات زهرابادره بعد از صرف شام بلند شد و به طرف اينترنت رفت تا كمي در آن گشتي بزند با اينكه خيلي خسته بود ولي دلش مي خواست به دوستانش سر بزند و از احوال آنان خبري داشته باشد اين روزها مدام وقت كم مي آورد به قدري در كار غرق شده بود كه فرصت نداشت به كارهاي متفرقه فكر كند ، سيستم را روشن نموده و تا بالا

شهر سوخته

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا صدای سکوت شهر را در برگرفته بود از دور توی شهر دود بلند میشد معلوم بود که شهر آرومی نیست در کنار مرز کنار دروازه اصلی شهر سنگر کوچکی به چشم میخورد و دو نگهبان که از شدت عصبانیت تفنگ هایشان را به طرف شهر نشانه گرفته بودند وبا هم حرف میزدند . همه شون رو میکشم کثافتهای رذل نه جاناتان

زیبایی های جنک

نمایش مشخصات محمد اکبری سلام اجازه است، اره بیا کسی نیست من هم تنهام می تونی بیایی داخل. سلام چیزی خوردی نه خیلی گرسنه ام بیا کمه اما بهتر از هیچیه . چند وقت اینجایی زمان زیادی نیست اهل کجایی المان . تو اهل کجایی انگلیس اینجا تنها موندیم هر دوی ما اره ممنونم بابت لطف که به من کردی من دارم میرم. ولی

نابینا

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی در حیاط خانه روستایی مادربزرگ نشسته بود و به اردک ها غذا می داد. نابینا بود، آمدم و کنارش نشستم، بیچاره چشمانش خیس شد! پرسیدم چرا گریه می کنی؟ جواب داد: گناه کارم! دوباره سوال کردم که می توانم بدانم چه گناهی؟ و سریع عذرخواهی کردم و حرفم را پس گرفتم. نفسی بیرون داد و گفت: زمانی جوان

این داستان خواندنی نیست...

نمایش مشخصات هستی مهربان زیرسایه بانی از درخت های باغ همه مثل دیوانه ها بالا وپایین می پریدیدند وجیغ می کشیدند گوشی سمانه که زنگ خورد به سمت دستشویی رفت ودر را بست صدایش را کمی گرفته کردو جواب داد:بله یاسر...-الو سلام چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ ـخواب بودم ـیعنی خونه ای؟ ـاره الان یکم گیجم بعدا زنگ میزنم فعلا

کفش‌هایت

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده صدایِ پاشنه‌یِ بلندِ کفش‌های زنی می‌آمد. هوا سوز سردی داشت. تکه‌های شکسته‌ی چوب‌ها را از زیر نیمکت برمی‌داشتم و به کناره‌های آن می‌کوبیدم که در آن تاریکی و سکوت عجیب پارک با صدا می‌شکستند. باران بی‌وقفه می‌بارید. همیشه از خیسی لباس و اطرافم چندشم می‌شد. بی‌تفاوت نشسته بودم و به آسمان خیره شده بودم

مرد مرد

به نام خدا مردِ مرد خب بچه ها درسمون تا اینجا کافیه؛ الانم یواش یواش وقت زنگه؛ کیف و لباساتونو مرتب کنید، زیر میزارو نگاه کنید چیزی جا نمونه؛ تکلیفاتونم رفتید خونه زود انجام بدینا! خانوم اجازه؛ بگو پسرم؛ فردا املا داریم؟ نه اما علوم رو ازتون می پرسما خوب بخونینا! هر کی بلد نباشه

نیمه کاره

نمایش مشخصات میلاد کاویانی سایه شمعدانی کبود,روی قفس قناری مرده افتاده. در تابوت بی خوابی ام مثل گل های قالی لگد شده ,لمس لمس افتاده ام و سکوت, این دار بیصدا آرام آرام دور تنم میپیچد. انگار تا شیوع صبح بیمارم; چرا این بیماری به قاب کج روی دیوار سرایت نمیکند ? در این اتاق نمور از بس موهوم های پرت افکارم را در پرتره تن زنانه اش چنگ زدم بوی رنگ گرفته تنم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >