آرشیو داستان

خرگريز: فکر کوچ

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان پاییز رو به پایان است و اينجا در رودآباد نزديك سيرجان زمستان با شب های سرد و خشکش دارد از راه می رسد. يك گاوداري رها شده و نيمه خرابه در بيرون روستا پناهگاه خوبي است براي خرهاي ول و بي صاحب سيرجان و روستاهاي اطراف آن. آنها همه ي روز در پي يافتن چيزي براي خوردن اين سو آن سو پرسه می زنند

آواز اصفهان- گوشه ی سوز و گداز

نمایش مشخصات م.فرياد (لطفاً تمام ديالوگ ها با لهجه ي اصفهاني خوانده شود- ممنون!) جعفرآقا سرش را داخل اتاق كرد و گفت: - وَخي!... وَخي! جونَمَّرگ شده!...امروز روزي عاشوراس! مهرداد كش و قوسي طولاني به بدن استخواني اش داد و پس از تلاش بسيار، سرانجام موفق شد يكي از چشمانش را باز كند. سپس با همان حالت كش و قوس،

تمام نميشوي رفيق....

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی از ميان تمام دستگاهها يا ماشين‌هايي كه دوروبر زندگي مارا آكنده‌اند، بعضي‌ها فرق دارند. بعضي روح دارند. براي من كه چنين بوده و هست. راديو يا تلويزيون. كامپيوتر و لپ‌تاپ‌. حتي گوشي‌هاي موبايل پيشرفته. سل‌فون‌هاي هوشمند، ماشين‌ها و البته: موتورها. براي من، حسابِ موتور با همة ديگر جداست

تولد "بی‌درد" یا برشی از زندگی یک شاعر محترم!

نمایش مشخصات حسین شعیبی صدای کف زدن‌های زنان و مردان لخت که شاعر را به خاطر دریافت جایزه یک عمر فعالیت ادبی تشویق می‌کردند به صدای برخورد بالهای کبوتر به شیشه پنجره تبدیل شد. پرنده تلاش می‌کرد تعادل خود در لبه باریک پنجره حفظ کند. مرد چشمانش را باز کرد و لب تخت نشست. سرش هنوز سنگین بود. اولین چیزی را که

کتاب آدم (بخش نخست)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی پدرم از پروردگارش کلماتی آموخت؛ من هم کلماتم را توی کتاب او یافتم و راهم را با این کلمات جستم. پدرم نگاه می‌کرد و نشانه‌ها را می‌دید و هر شب، نگاهش را توی آن کتاب می‌نوشت، سپس کتاب را زیر یک سنگ سیاه پنهان میکرد. یکبار مرا دید که داشتم به طرف آن سنگ می‌رفتم. ناگهان صدایم زد و گفت:

سرنوشت

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کارآموز طرح کاد بودم؛ و به این منظور مرا به کارگاه درودگری نزدیک خانه مان معرفی کردند. صاحب کارگاه نجاری، پیر مردی بود فلج که تنها زندگی می کرد؛ و به جز دخترش که گاهگاهی به او سر می زد، کس دیگری نداشت. او هر روز صبح، سوار ویلچرش می‌شد و درِ خانه‌اش را باز می‌کرد و یکی از کارگرانش

بهانه ای برای فرار به قبرستان

نمایش مشخصات حیدر شجاعی میانِ چشم‌های عزادار، به دنبال چیزی می‌گشتم، چیزی شبیه برقِ امید آمیخته با شادی. دیر یا زود باید به این همه گریستن‌ها بخندیم! میدانِ تأمل در وسط جاده‌ی زندگی، دورِ خودش می‌پیچید. دیگر کسی ما را به خاطر نخواهد آورد. کسی به ما تنه نخواهد زد؛ فقط زیر پاها له خواهیم شد؛ ما را لگد مال خواهند کرد

در میان آتش -28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با آمدن شاه و ملکه فریاد جمعیت بلندتر شد . شارلوت هم بعد از آنها به عنوان بالاترین مقام سلطنتی پا به میدان گذاشت .همراه ندیمه اش به طرف صف برنده ها رفت و در مقابل دختر ایستاد . او صاف و بی حرکت ، در حالیکه سپر و شمشیرش را در دست داشت ایستاده بود . زخمها و گرد وخاک میدان جنگ به او چهره مردانه بخشیده بود

زالوها نمی توانند پرواز کنند

نمایش مشخصات حیدر شجاعی یکجا خوانده‌ بودم که: «آسمان چه هفت‌تا سقف داشته باشد چه یک سقف؛ مال همه است و سهم همه هم یک اندازه است». اما اگر نظرم را بخواهید باید بگویم که زمین مال همه نیست و سهم همه هم به یک اندازه نیست. ما که در زمین به سر می‌بریم، در زمین متولّد می‌شویم و در همین جا می‌میریم. آسمان مال آسمانی‌هاست؛ ما که هنوز آسمانی نشده‌ایم

رکسانا کویره

نمایش مشخصات رکسانا کویره تنها برای تو: ❤️ کمی عوض شدم؛ دیریست از خداحافظی ها غمگین نمی شوم؛ به کسی تکیه نمی کنم؛ از کسی انتظار محبت ندارم؛ خودم بوسه میزنم بر دستانم؛ سر به زانوهایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم ... چقدر بزرگ شده ام!!! میدانم به قسم این مردم اعتباری نیست! دوستت دارم هایشان الکی ست..... R

دندانی که تیم ملی امید را حذف کرد

نمایش مشخصات سید ابوالفضل طاهری دندانی که تیم امید را حذف کرد سید ابوالفضل طاهری نمی دانم درست می بینم یا خیالاتی شده ام ایران هشت، ژاپن صفر! این اعداد در کنار تصویر تلویزیون دیده می شد. اگر گزارشگر تکرار نمی کرد قصد باور کردن نداشتم. سرمربی ژاپن با تأکید بر غیرت ژاپنی دستور بزن زیرش را صادر کرد و پس از آن تیم دستپاچه اش به اوت دستی رو آورد

خودت باش

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی sخودت باش، آن خودی که وحشی‌ست ؛ که دلش به حال کسی نمی‌سوزد ! که لذت را ، نه جرعه‌جرعه که با ولع؛ سر می‌کشد !! نقاب چاره‌ی کار نیست...

کاشف آتش

نمایش مشخصات حیدر شجاعی در زمان‌های بسیار دور، «آب» بر روی زمین حکمرانی می‌کرد. پس از چندی، وزیری برای خود برگزید و اسم آن را «خاک» گذاشت. ولی «آتش» که در آسمان به سر می‌برد، قصد داشت بر زمین نیز حکمرانی کند، لذا وزیری برای خود برگزید و اسم آن را «باد» گذاشت. آب و آتش، هر کدامشان مدّعی قدرتی نفوذ ناپذیر و نامیرا بودند

خون مردگی لای انگشتان پا

نمایش مشخصات امیر قراچه چند دقیقه خودش رو توی آینه ی میز توالت اتاق خواب نگاه کرد و زد زیر گریه، شوهرش احمد از پشت سر بغلش کرد و گفت: چی شده گلم؟ گفت: هیچی! دلم گرفته. احمد گفت: چرا؟ با صدای بلند گفت: زشتم! این آینه منو زشت نشون میده. آینه ی دستشویی هم منو زشت نشون میده. احمد با ناامیدی گفت: مهم اینه که تو واقعیت زیبایی، آینه رو بیخیال شو، آینه ها هیچوقت راست نمی گن

در میان آتش -26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بایرون : حالا چطوری این اورگ ها رو قاطی سربازای ساروس کنیم ؟ و وقتی وارد شدن ، اطلاعات رو چطوری بدست بیاریم . اونا تو یه محیط بسته زندگی می کنن و ارتباط زیادی با بیرون ندارن و بدتر اینکه اورگ ها خواندن و نوشتن بلد نیستن ، نمی شه بهشون پیغام داد و یا پیغامی گرفت . این مشکل بزرگیه ، ارتباط

همیشه همین نزدیکی ها هستم

نمایش مشخصات بیژن کیا نمی بینی . حتی گاه صدایم را هم نمی شنوی اما همین نزدیکی ها هستم. همیشه بودن در حوالی تو را ترجیح داد ه ام .بارها از کنارت عبور کرده ام ،در خیابان . در سینما ، کافی شاپ و پارک شهر.بارها شانه به شانه ات قدم زده ام اما چه سود وقتی نمی بینی یا نمی خواهی که ببینی مرا. برایت بارها و بارها یادداشت ،متن و دلنوشته ها نوشته ام

تکرار

نمایش مشخصات حیدر شجاعی آخرین قربانی، در آخرین لحظات عمرش سکوت خود را شکست و با عصبانیت به کسانی که روبرویش ایستاده‌اند تا شاهد مرگش باشند، گفت: مگر به تئآتر آمده‌اید؟ شما چگونه می‌توانید ناظر چنین صحنه‌ای باشید و از این راه، خودتان را سرگرم کنید؟ چقدر سنگدلید! آخرین قربانی در آخرین لحظات عمرش، چند قدم به سوی جایگاه مرگ برداشت

فالگیر

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی فال گرفتن عادتش شده بود. اوایل فقط برای سرگرمی این کار را می‌کرد. دنبال چیزی بود که بتواند او را از فضای سنگینی که اطرافش را گرفته بود رها کند، برای همین شروع کرد به فال گرفتن. ولی حالا فالگیری عادتش بود و اگرچند ساعتی می‌گذشت و فال نمی‌گرفت، حالش بد می‌شد! البته فال گرفته‌ای او

قصه ی کربلا در پنج پرده

نمایش مشخصات م.فرياد پرده ي اول: باد صبا رفت به سوي عراق// موسم جنگ است و جهاد و فراق باز جهان در پي گرديدن است// دست خزان منتظر چيدن است باطل و حق جاي عوض كرده اند//مومن و كافر همه چون بَرده اند جان و تن افتاده به دام هوس// قوم بشر مانده ميان قفس ظلم و ستم بر همه عادت شده// دشت خدا باب شهادت شده ماه محرّم

گنج پنهان(مینیمال)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آخرین شعاع خورشید از پشت ویرانه های شهر در حال وداع بود! قبل از طلوع ستاره ها! مرد؛ خرامان و آهسته گنج یابش را روی تلٍ آوار تکان داد و لحظاتی بعد٬با صدای بوق آن لبخند بر لبانش نقش بست! بیل را برداشت و شروع به کندن کرد. صورت دخترک را دید با موهای طلایی!! گوشواره هایش را به تاراج برده بودند اما هنوز نفس می کشید

در میان آتش -27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی همراهان او به سه دسته تقسیم شدند ، تعدادی به عنوان پیش قراول جلوتر حرکت می کردند ، دسته دوم در کنار او اسب می راندند و گروه سوم عقب تر از او می آمدند تا کسی نتواند پرنسس را غافلگیر کند . یکی از سربازان به سمت شارلوت آمد و گفت : عده ایی در حال آمدن به این سمت هستن ، ممکنه نیروهای خودی و یا شورشیها باشن

دکتر جکیل و مستر هاید

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ آقای گودرزی، من همیشه تعریف نظرات روشنفکرانه شما در مورد حضور خانم‌ها در اجتماع را پیش دوستام کردم. _ ممنون خانم شقایقی، در یک جامعه مترقی، اصولا برابری جایی معنا پیدا می‌کند که یک زن بتواند فارغ از جنسیت و در یک آرامش روانی در کنار آقایان فعالیت اجتماعی خودش را انجام بدهد. آرایش

کلاس آقاي قبرستان

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرآباد سردبير فرياد کشيد:همين که گفتم.ميروي واين گزارش را تهيه مي کني.فقط تو بايد اينکار رابکني و تنها هم ميروي. -اما من از قبرستان ميترسم.آخر چه کسي نصف شبي تنها به قبرستان رفته است که من دوميش باشم؟ سردبير با عصبانيت جواب داد:يا اينکار را ميکني يا اخراجي!فهميميدي؟اخراج!حالم

گنج نا دیدنی

نمایش مشخصات حمید طاهرآبادی در روزگاری کهن، در دل جنگلی انبوه و زیبا پیرمردی با دو پسرش با نام های "هوتن" و "هومن" زندگی میکردند. پیشه شان کشاورزی و دامداری بود. ثروتمند نبودند اما به اندازه نیازشان روزی داشتند و چنان که پسران برای ازدواج پس انداز هم میکردند. آن پدر و پسرانش چنان به هم وابسته بودند و با یکدیگر مهربان بودند، که شناس دیگران بودند

رانده شده -6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی ادامه داد : گاهی اعتراضام باعث دعوای بین اونها می شد . دوست داشتم با هم باشیم . مادرم این وضع رو گردن پدرم می انداخت و او هم گردن مادرم ؛ پدرم ، مادرم رو فردی بی توجه و سرد نسبت به خانواده و اینکه همش سرش با دوستاش تو تلگرام و اینترنت و محیط کاریش گرمه و اونو و من توجه نداره ؛ می دونست

ما چطور کودتا کردیم

نمایش مشخصات سید ابوالفضل طاهری تا دو دقیقه پیش من کشوری به مساحت ۷۸۳٬۵۶۲کیلومتر مربع، مردمی به تعداد ۷۹٬۴۶۳٬۶۶۳ نفر، تعداد ۲۷۴۵ دادستان و قاضی و به تعداد کافی سربازان جان بر کف داشتم. اما دو دقیقه گلاب به رویتان برای قضای حاجت رفتم و هنگامی که آمدم دیدم ای دل غافل همه چیز از دست رفته است. عجب روزگار غریبی است

باغ مرموز

نمایش مشخصات بهار قمر هر روز با ترس از کنار باغی که در نزدیکی خونمون بود میگذشتم...خیلی دوست داشتم یک روز به داخل باغ برم چون باغ دیوار نداشت...و کسی به ظآهر در ان زندگی نمیکرد...ولی میترسیدم..چون شنیده بود هر کس به داخل این باغ رفته زنده بیرون نیومده...و حتی میترسیدم از کنار باغ بگزرم...همه میگفتن این باغ جن داره که ادمایی رو که وارد باغش میشن میکشه

گوش ماهي قرمز من...

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی گاهي مسخره‌ام مي‌كنند، گاهي دلداري‌ام مي‌دهند. امّا هرگاه كه بوي دريا در جادّه مي‌پيچد، دلم شور مي‌زند. با نخستين تصويري كه بر صورت بُهت‌زده‌ام از امواج كف‌آلودش مي‌اُفتد، تشويش به اوج خود مي‌رسد و رسيدن به ساحل مبارزه‌اي بزرگ با خودِ وحشت‌زده‌ام. ديگر همه مي‌دانند: هيولاي زندگي من آب است

هلوبا

نمایش مشخصات م.فرياد هلوبا دوباره با صداي شيرين و كودكانه اش گفت: - مامانمو ميخوام. مرد او را ببيشتر به آغوش فشرد و با مهرباني گفت: - چشم! ميگرديم پيداش ميكنيم... (و در دل گفت: يه نگاهي به دور و ورت بنداز مرد! فك ميكني توي اين اوضاع، بتوني پيداش كني؟... چرا الكي قول ميدي؟!) - اگه هم پيداش نكرديم، خودم ميشم مامانت

رانده شده- 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به مرد کردم و گفتم : از اینکه کمکم کردی ممنون ! این اطراف زندگی می کنی ؟ - نه ! وقتی اون موجودات دنبالم کردند ، می خواستم سوار اتوبوس بشم . به طرف افسر پلیس رفتم و گفتم : اگه با من کاری ندارین ، بِرم ، این هیجان برام خیلی زیاد بود ! زن : نه ! مواظب باش ! می خوایی کسی رو همرات بفرستم ؟ لبخندی زدم و به پلاک روی سینه اش نگاه کردم و گفتم : نه ، گروهبان میلر


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >