آرشیو داستان

محكمه

"مهم اين نيست كه طرز استدلال خوب باشد، مهم اين است كه انسان را به تفكر وا دارد" (آلبر كامو) محكمه فرشته‌اي نزد خداوند حاضر شد و شكايت كرد،« ديشب كه در خواب بودم كسي بر من نزديكي كرده و بكارتم را گرفته است». خداوند فرشتگان را احضار كرد و دليل خواست اشاره به شيطان بود شيطان اما

خاطره من

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی یه روزی قرار شد برام خاستگار بیاد.بلاخره بعد از گذشت این همه سال یکی هم واسه من پیدا شد. قبلا پسره رو ندیده بودمذخیلی هیجان داشتم .می خواستم بدونم که اون پسره چه شکلیه؟. آخیش دیگه از حرف مردم خلاص میشم .هی بهم می گفتن وا هنوز ازدواج نکردی بسه دیگه بابا چقدر می خوای خونه پدرت بمونی

فصل ظهور

نمایش مشخصات پریناز.ک فصل بی وفایی روزگار است.هرکس نقش عجیبی دارد. کار به جایی رسیده که زمین هم مارا دور می زند. دلمان خوش است گهگاهی ابرها بر مرداب اعمالمان می بارند تا شاید بوی تعفنش به آسمان نرسد. فصل، فصل جفاست. مرگ به رنگ شفاست و عاشقی ازآن بندگان خداست. می گویند روزگار، گلچین خوش سلیقه ای است، چرخش برای ما نمی چرخد ازقرار! اینجا زمین، فصل خودنمایی آدمهاست

من هنوز هم مادر هستم!

نمایش مشخصات سلام - عماد باورت میشه !؟ -عزیز من هیجان زیاد برات خوب نیست آروم باش -آروم باشم؟ مگه میشه! من دارم از شوق بال درمیارم، توخوشحال نیستی؟ -هستم، خیلی خوشحالم -امیدوارم چشماش به تو بره -حلیمه _جانم - بچه که بیاد... - نترس ، عشق من ذره ای هم به تو کم نمیشه - منظورم این نبود -عماد می خوام بدونی

شیر نر شیر ماده

نمایش مشخصات بهروزعامری دوستان خوبم داستان شیر نر شیر ماده یک داستان خانومانست حدودا 10 صفحه من بخاطر اشتباهات خودم از طرف خانمهها ی اطرافم آسیب دیدم اما این دلیل نمیشه که بی انصافی کنم بیشتر مشکلات خانمهارو ما مردها بوجود آوردیم خانمها بلحاظ روحی و جسمی از ما کاملتر آفریده شدن باید قبول کنیم ومسئولیتها

بى هوس

نمایش مشخصات زهرا بانو نگاهم رفت پى زرق و برق انگشتر بدلى که امروز ميان انبوه خريدهايم شايد ارزانترين بود ، من هم داشتن را تجربه کرده بودم هم نداشتن ، نداشتن يک غصه بود و داشتن شايد صد غصه! يگانه خريدها را زير و رو مى کرد ذوق کودکانه اش را نمى توانست با توصيه هاى مادرش براى باوقار بودن وقف بدهد انگشتر به

پنج به علاوه نماز؟

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا از جایش که درست در مقابل باد کولر بود، بلند شد و به ساعت دیواری گران قیمتی که به تازگی خریده بود،نگاه کرد.ساعت سه بعدازظهر بود.صورتش را شست و چند دقیقه ای کنترل تلوزیون را به دست گرفت و شبکه ها را جابجا کرد. به سمت دستشویی می رفت که تلفن همراهش زنگ خورد.به سویش رفت«سلام داداش

من و هیچ

شب عجیبی بود .شبی که اولین بار حلقه ای در انگشتم حس میکردم .حلقه ای که قرار بود مسولیتی را به من گوشزد کند ،مسولیتی سنگین در اقبال مردی دیگر مردی که قرار بود همیشه در غم و شادی شریکش باشم قانونا باید خوشحال میبودم اما اینطور نبودمن دوست داشتم این مسولیت را نسبت به مردی دیگر داشته

آن مرد نیامد...

نمایش مشخصات سلام ((آن مرد نیامد...)) بغض کرده بود. لب های ترک خورده اش را روبه جلو جمع کرد. دستان کوچکش را روی صورت خیس مادر کشید . - مامان شکمم درد میکنه . گرسنمه! گریه های بی صدای مادر تبدیل به هق هق شد. کودک دوید در کوچه .همه بچه های محل هم مثل او در کوچه بودند .رفت کنارشان. یکی از دخترها درحالی که آستین پاره اش را گره می زد گفت: "بعد از مدتها دوباره باید گرسنه بخوابیم

تیمم در آب

نمایش مشخصات حسین شعیبی " به نام خدا سلام به پدر و مادر بزرگوارم و داداش احمد گل حاج خانم منو حلال کن، بی اجازت رفتم، خودت میدونی چرا! حاج آقا، قربان اون موی سفیدت، سرنماز، روی اون سجاده قلم کار زیبات مرا فراموش نکن. داداش احمد عزیز، یادته یکبار تو یکی از دعواهامون سرت بدجوری شکست؟ مرا حلال کن جون دادا!

اثیر

نمایش مشخصات سارینا معالی باز هم تکه های استخوان!پاره های گوشت که لای پارچه میپیچند و کنار هم قرار میدهند و از روی هم چیدنشان کوهی میسازند!. همه چیز از زوزه ی یک جانور که درنده به نظر میرسید شروع شد... .................................... پسرکی ترسو بودم.ننگ مردان شجاع ده و سرریز از تنهایی.بی کسیهایم را با پرسه زدن در جنگل جبران میکردم

اینو بگیر؛ اونو نگیر

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر تازه نگاهم به سر در دانشگاه افتاده بود که پیامک آمد. از طرف مادر تینا بود. با دعا و صلوات صفحه را باز کردم. نوشته بود: «آرزوجان برای تینا دعا کنید. پیوند مغز استخوانش جواب نداد!» با چشمان اشک آلود و ذهن درگیر، می دانستم حتی یک کلمه از یک جمله ی استاد در سرم فرو نمی رود. بنابراین به پارک همان حوالی راه کج کردم

آرزویی که هیچ وقت براورده نشد...

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی سه تا بچه بودند که در یتیم خانه زندگی میکردند. هر کدوم از اون بچه ها آرزو هایی داشتند یه آرزوی مشترک بین اون سه بچه وجود داشت آن هم دیدن پدر و مادرشان بود هر کدوم از اون بچه ها به دلیل هایی به یتیم خانه برده شده بودند. اولی پدر و مادرش فقیر بودند و توانایی نگه داری از اون رو نداشتند

محرمانه

"مهم اين نيست كه طرز استدلال خوب باشد، مهم اين است كه انسان را به تفكر وا دارد" (آلبر كامو) محرمانه خبرآوردند در كوچه پس كوچه‌هاي زمانه، زني فاحشه با پوستي چروكيده و موهايي آشفته كه پستانهايش آويزان بودو لمبرهايش خشكيده و لباس نيستي به تن داشت اغواگرانه دست به دامن روزگار كه مردي خوش قيافه و برازنده بود شد

دختر نمیخوام

نمایش مشخصات محمد رضا بادره یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود دختری تنها نشسته بود شقایق:سلام خدا خوبی خدا منم شقایق دختر چهارده ساله ی که هیچ وقت دوست نداشت به دنیا بیاد آره شیطونم ،آره بازی گوشم ،اما خدا منم دل دارم همیشه باید از دست پدرم کتک بخورم تا کی باید داداشم به من زور بگه ؟ خدا وقتی دوستامو میبینم که

دست هایش

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی ...هنوز یادش مانده، کوچکتر که بود مادرش می گفت ستاره ها که بشماری زود خوابت می برد، این چندمین بار بود که ستاره ها را می شمرد... از بس گرسنه است شکمش به حدی فرو رفته که به کمرش چسبیده، مادر تکه نانی کنارش می گذازد... سپیده که می زند کمی جان می گیرد...نگاهش به نان می افتد: مادر نمی داند

پیشکش...

نمایش مشخصات م.ماندگار با آمدنت در زندگی ام، تمام غم ها و نگرانی هایم رخت بستند... وقتی مَردَم تو هستی دیگر ترسی از زن بودن ندارم. دیگر خجل نمیشوم از بیان دغدغه های زنانه ام... دیگر واهمه ندارم از اشک ریختن! اشک میریزم تا تو مرهمم باشی و با دستان پر مهرت اشک را از گونه هایم بزدایی و شادی را بار دیگر، با تمام وجود به من هدیه کنی

مرگ هستی

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما ناطور دشت اثر {جی دی سلینجر} نویسنده شهرت گریز آمریکایی. تولد 1919 قلمرویی وجود دارد که در آن مرگ به معنای ناپدید شدن نیست، بلکه جنبش غیرقابل تحملی ست برخلاف امیال مان، در حالی که به هر قیمتی شده نباید به فنا رفت. دقیقاً این{به هر قیمتی}بر خلاف میل مان است که لحظه ی سرخوشی بی اندازه را از خلسه ی نام ناپذیر ولی شگفت انگیز متمایز می کند

آسمان جل

نمایش مشخصات حسین شعیبی در خانه ویلایی بزرگ خود، در اتاق خواب بسیار لوکسش به خواب عمیقی فرو رفته بود. خود را در قامت مردی ژنده پوش دید که در پیاده رو، در فرورفتگی دیوار ساختمانی قدیمی زندگی می کند. در حال خوردن ناهار بود. در یک کیسه فریزر مقداری قیمه بود که با دستهای کثیفش، مشت مشت به دهانش می گذاشت. پسر بچه ای به او نزدیک شده و پلاستیکی میوه لک زده به او داد

پدر دارم اما ندارم

پدرم من را دوست ندارد او هیچ چیز را دوست ندارد پدرم پدر من نیست احساس من و او یکی نیس او برایم امنیت فراهم نمی کند البته او هیچ برام ندارد سال هاست که من بی پدرم شاید از نظر کسی من پدر دارم نه این طور نیس پدرم جسمی ست سرد و اهنین او مرا از خود باز میدارد به من لبخند نمیزند مرا نمیبوسد

درآمدنی ها

نمایش مشخصات امیر یزدی sخسته از سر کار برگشت خانه ....کفشش را درآورد.......کتش را در آورد........ جورابش را در آورد...... پایش را هم...

با کدام

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی دیشب خوابش را دیدم شاید به این خاطر که کل روز را با او بودم، شاید به این خاطر که کل روز را به او فکر بودم. با لباس زیبای عروسش در کنارم بود و با هم قدم میزدیم. نمیدانم او را بیشتر دوست میدارم یا تو را نمیدانم باید با تو بمانم یا او هر دویتان را دوست دارم در فکرم در قلبم اما به قول شکسپیر "بودن یا نبودن مسئله این است"

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت *همیشه خواستن توانستن نیست..گاهی داغیست که بر دلت میماند! این شعار پدر بود هروقت از او میخواستم ترک کند؛این جمله رامیگفت وبعد،شروع میکرد به سخنرانی ای طولانی وکلیشه ای،درآخر هم گریه میکرد وعذر خواهی.. ازآن نوع ادمها بود که اعتقاد داشت خدا دیگراورانمیبیند! ... راست میگفت،خدا

گمشده

نمایش مشخصات سلام درست شش دقیقه و شش ثانیه دیگر می شد شصت دقیقه که مقابل آیینه نشسته بود، احساس تردید داشت خفه اش می کرد. اما خیال های بچه گانه اش را روی گذشته ی تلخش می کشید.می دانست وقتی قلبی سیاه شد به آسانی روشنایی در آن راه نمی یابد. دلش می خواست یک نفر محکم تکانش بدهد ، شاید از این کابوس تکراری بیدارشود

قول مردونه

نمایش مشخصات حسن ایمانی قسمت دوم اسم "چنار" به اسم "قول مردونه" تغییر کرد. "قول مردونه" ...برای دومین بار سبیلش را کشید توی دهن! به نچ نچ افتاد. چشم های عقابی اش را عقابی تر کرد و قطر درخت را اندازه گرفت. زیر لب گفت: "نصف بنگاه من میشه لاکردار!" از قبل تر ها، از آن زمانها که گلابدره یک ده کوره دورافتاده

تداعی

نمایش مشخصات ف. سکوت به هر چه نگاه می‌کنم، دو تصویر موازی می بینم. فاصله بین این توازی، گذر زمان است. چشم راستم امروز را می‌بیند و چشم چپم با سرکشی و عصیان غمزده‌ای تصویری از گذشته‌ها را به رخم می کشد. رو به پل خواجو می‌ایستم. تنها یک مادر و پسرش دیده می‌شوند. پسر با چوب بلندی گِل‌های کف رودخانه مرده را می‌کَند

صبح سگی

نمایش مشخصات علی میرزایی دوباره صبح شده بود و خورشید ،تن لشش را از پس کمر کوه کشیده بود بالا و نور ش را مفت و مسلم ،نثار ملت میکرد.شصت تیری از جا پریدم و خودم را خالی کردم و صبحانه را زدم به بدن و دوباره شکم را پر کردم.پدرم گوشش به رادیو بود و چشمش به عکس مادر خدا بیامرزم.شاید توی دلش به عکس میگفت آخه این هم شد بچه ،خدا نصیبمون کرد

ستاره ی سوخته

نمایش مشخصات سلام _ نه اون یکی _ این چشم سبزه؟ _آره اونکه از همه بزرگتره _ بفرمایید خانم کوچولو برق شادی در چشمانش درخشید و با اشتیاق آغوشش را بازکرد . عروسک را در بغل گرفت.چانه اش را به سینه اش چسباند و در حالی که دست مادر را می فشرد ، گفت: _ دوستت دارم _ منو یا عروسکو؟ _ مامان ِ عروسکو وصدای خنده های لطیفش فضای مغازه را پر طراوت کرد

ضریح چشمان تو

نمایش مشخصات بیژن کیا انبوه جمعیت دور ضریح می چرخید، گاه موج بر می داشت و گاه کمی آرام می گرفت. یکی از بین آن همه زائر فریاد زد:حاجت روا بشی ، صلوات محمدی بفرست - اللهم صل علی محمد و آل محمد و پیرزنی که گوشه ای کز کرده بود و چشم از ضریح طلائی بر نمی داشت زیر لب زمزمه کرد: اللهم صل علی محمد و آل محمد. دلش گرفت

گوربه گور

نمایش مشخصات فرشید طریقی از داخل گور بیرون می ایم.بعد از هفت سال دوباره چشم می گشایم.زنده می شوم.اما تنها برای چند ساعت.تاریک روشن صبح است.باید بروم وببینم‌.تصمیم بگیرم‌.اگر دنیا بعد از هفت سال جای بهتری شده باشد من می توانم بمانم.جسم پیدا کنم.تنها همین یک شرط برای دوباره بودن من کافیست.دروغ نباید ببافم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >