آرشیو داستان

سرزمین سایه ها - 54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جیل محوطه را زیر نظر داشت. هلیکوپتر از بالای سر آنها عبور و شروع به کم کردن ارتفاع کرد . به محض اینکه نظامیان به راه افتادند و در پشتی هلیکوپتر برای سوار شدن آنها باز شد ، اعلام حمله کرد . پانتوم اولین نفر بود . خاور ها به راه افتادند . از هلیکوپتر رد شدند و ناگهان درها یکانتینر باز شد ند و زامبی ها با دیدن سربازها از آن خارج شدند

حسرت

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی زن کلافه و خسته از پشت میز بلند شد. کاغذها و دفترچه‌های قسط و قبض‌ها را برداشت و سر جایش گذاشت ولی هنوز اعداد و ارقام را در سرش جمع می‌زد و هر کار می‌کرد حساب‌وکتابش جور نمی‌شد. یک چای برای خودش ریخت و با خودش گفت: بی‌خیال. چه‌کار کنم. این ماه هم صرفه‌جویی می‌کنیم و چیز اضافه نمی‌خریم

سرزمین سایه ها - 55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها را طوری بسته بودند که نمی توانستند هیچ حرکتی کنند . بالاخره نظامی بودند و حرفه ایی ، به هیچ وجه نمی توانستیم دست کمشان بگیریم . جیل به همراه جوزف و جان برای پیدا کردن یه کافی نت رفتند تا اسناد را کپی کنن ، سپاستین چند آدرس مطمئن را برای فرستادن و نگهداری اسناد به او داد . الیزابت

جایی بین بودن و نبودن (قسمت اول)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی باید از جایی شروع می شد ،نوشتم جایی ؟ تو چه می دونی جایی کجاست ؟ نمی خواستم تو را وارد داستان کنم وارد کردن تو داخل این ماجرا مثل رد شدن از خیابون با چشمای بسته است ،بین این دلنوشته ها و قصه ها حرف های زیادی زده شد اما این طلسم باید طوری دیگه باز بشه. بعد از این همه مدت ننوشتن ،باید خیلی مراقب باشم

انتخاب

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده - بیا عزیزم؛ بازم نامه درخواست همکاری برات اومده؛ تا کی میخوای این اداره‌ها و شرکت‌ها و وزارت خونه‌ها رو معطل خودت بکنی؟ برو با یکیشون قرارداد ببند و قال قضیه رو بکن؛ بالاخره این همه سال درس خوندی که به درد این مملکت بخوری! غیر از اینه؟ بلند شو،‌ این چند وقته که فوق لیسانست رو

هيچ بزرگ

سري به مهرباني اولين نواي ني به حسرت آخرين جيغ سرنا مثل سيم مرتعش گيار بدون گسترش بيمار ، در خلا رهانيده .درون بدن. بدني پر از سلول و سلولي پر از بدن هاي قانع به آب غرق در درياي كم عمق آرزوهايشان همه بوي دانه برددگي در پشت چشم . درون تخت . تختي تار و تاريكي تار تختي پر از آوار طاق شكسته از تيغ و تيشه ي طناب طمع خرد

آن شب بارانی

نمایش مشخصات الف.اندیشه آخ آخ زدی ماشینو داغون کردی که !نگاه کن ! حالا تو مقصر بودی یا اون ؟ خب پس جای شکرش باقیه تو مقصر نبودی .خسارت گرفتی ؟خب خوبه ... یه جای خوب ببر ،بی رنگ واست درش بیاره . کاسبی ؟!کساده کساد . بی چاره شدم رفت ! هیچی داداش ولش کن .همه بدبختیم از اون شب شروع شد . ولش کن هر دفعه یادم میاد ،اعصابم به هم می ریزه

داستانی که خیلی خوب نوشتم

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی صبح زود از خواب بیدار شدم. مدت‌هاست که یک موضوع جالب در ذهنم دور می‌زند ولی فرصت نکرده‌ام بنویسم. گرفتاری‌های کار بیرون و خانه‌داری و مراقبت از پسرم فرصت زیادی برای نوشتن باقی نمی‌گذارد. ولی حالا که امتحانات پسرم تمام‌شده و کارهای منزل را هم دیروز انجام داده‌ام بهترین فرصت برای نوشتن است

دو داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری چوپان سال های خیلی پیش که مثل امروز تلفن ، موبایل ؛وات ساپ ، تلگرام و فضای مجازی نبود.چوپانی که سواد خواندن و نوشتن داشت ,عاشق دختر همسایه شان شده بود.او برای این که علاقه خود را به دختر نشان دهددر نامه ای به دختر نوشت .سلام عزیزم ! تو ! همه چیزت زیباست ؛ نگاه کردنت ؛ خندیدنت ؛راه رفتنن و حتی کفش هایت را که لنگه به لنگه می پوشی

سرزمین سایه ها -52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : بهشون حمله کنیم . اسناد نباید دست اونها بمونه ! سپاستین : باید بذاریم کارشون رو تموم کنن ، اونوقت غافلگیرشون می کنیم. گفتم : بیرون یا داخل ساختمون ؟ الیزابت : هردوشون ، مزیت و ضعف داره ، اینجا محیط بسته است و هرگونه انفجار و استفاده از مواد شیمیایی ما رو فلج می کنه. اما مزیتش اینه که نمی تونن فرار کنن و اسناد رو با خودشون ببرن

اعمال قانون فيزيکدان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان - اوه، بر همون پدرتون لعنت. هيچوقت که اينجا واي نمي ستادن اين نامردا. مدارک ماشين، کيف پولم کو؟ - سلام خسته نباشيد. = سلام، گواهينامه و کارت ماشين. - بله، بفرماييد. = کيوان بارز، آقاي بارز 160 تا سرعت داشتيد اون هم تو اين جاده دوطرفه، چرا؟ براي چي اين همه شتاب؟ - خوب جناب سروان راستشو بخواين من فيزيکدانم

لانه خاطراتم را در شکاف درختی ساختم

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در حال رفتن به خونه بودم ،سفیدی برف همه جا را پوشونده بود ،توی این همه سفیدی چشمم به یک کبوتر سفید افتاد ،به سختی دیده می شد ولی خوب من چشمای تیزبینی دارم . به سراغش رفتم ،بالش صدمه دیده بود آروم و آروم کشوندومش به یک طرف و به شکاف درختی که نزدیکش بود جا دادم . براش مقداری دون آوردم شروع به خوردن کرد طوری می خورد که انگار دو روزی هیچ چی نخورده

سه داستان کوتاه از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستان شماره 25(بازنده) قطار سوت می‌کشید و من انتظارت را؛ من بازنده شدم. 22/5/94 داستان شماره 26(اندیشه) می‌اندیشم به روزی که اندیشیدن بزرگترین گناه بشری خواهد شد. 3/9/90 داستان شماره 27(مغز) شعله ی عقلم را پایین کشیدم، مغزم برای همیشه خاموش شد. 16/5/94

سرزمین سایه ها-53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الیزابت ، الي، آماندا ، جان ،ادوارد و لیزا به دنبال ماشینهای کانتینر دار رفتند من ، جیل ، جوزف، و سوزان وپانتوم برای شناسایی به سمت این 4 نقطه رفتیم. پادگان را من و جیل تحت نظر گرفتیم ، در محوطه کسی دیده نمی شد. زره پوش را در گوشه ایی قرار دادیم و به داخل پادگان رفتیم، به سمت ساختمان ها ادامه مسیر دادیم

ماجرای معتاد

نمایش مشخصات رشید ولی نزاد ماجرای معتاد شبی در میدان انقلاب تهران ازبس دور این میدان چرخید حالا میدان می چرخد صدای سیک سیک آب پاش روی چمن می چرخد تیکه ای نان در محاصره موشهای دروازه دولت می چرخد

استاد !

آخر ترم استاد گفت متنی را آماده کنید و در کلاس من بخوانید. هر چه که میخواهد باشد.چند جمله ای نوشتم : ((ترسی دارم از جهان به اندازه جهان. اینجا بره ها گرگ میخورند. میفهمی چه میگویم؟ اینجا هر روز کنار خیابان دخترکی زیبا روی در حالی که شاخه های گل در دستش است و برای عابران التماس میکند میمیرد

لالایی بهانه ها

sبیا از چشم انداز پنجره ها به تراوش شکوفه ها نگاه کنیم. بیا دلمان را به دست باد بهاری بسپاریم. آن را ببرد.هر جا که میخواهد,خاکش را بتکاند و برگرداند . بیا تا شباویز غم را در قفس کنیم و شباهنگ شادی را رها کنیم. تو بیا... این ها بهانه است...بیا...بدون بدرود رفتی...

صخره های بی کسی

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمانم خواب را کنار می زنند و با پریشانی به اطراف خیره می شوند! نمی دانم کجا هستم. از جا بر می خیزم و اطراف را می نگرم. صحنه ی دشت مخوفی که مقابل دیدگانم نقش بسته، نفس کشیدن را از یادم می برد. زمینی عاری از هرگونه حیات! ترس بر وجودم رخنه می کند. فریاد می زنم اما هیچ کس به فریادم نمی رسد

دَوَران حول نقطه ی آغاز

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شطحی سطحی بر عمق یک بی ماجرایی پوچ سیل کلمات به گوشم هجوم می آورد . مثل برق گرفته ها برمی خیزم و .در تختخوابم می نشینم ! و مثل همیشه سلام نکرده عزیزم : نون تازه هم بخر . پوشیده ونپوشیده به خیابانی پرتاب می شوم که " هیچ زنی با زنبیل از آن عبور نمی کند".خیابانی که در آن تغییر جزیی از زمان است

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به رندان سر مست آگاه دل / که هرگز نرفتند جز راه دل صندلی های توی سالن تقریبا همگی پرشده بودن از آدم های مختلف با حالت های مختلف. دو ساعتی از ظهر گذشته بود. گرچه هوا یه خورده سرد بود و دیوارهای سنگ پوش سالن این سردی رو بیشتر می کرد. ولی جنب و جوش آدم ها گرمای خاصی به محیط داده بود؛ شاید بیشتر دلگرمی

زندان

نمایش مشخصات بهروز علی پور sدیوار ها را بلند ساختن تا زندانیان فرار نکنند اما ... من از درون فرار کردم . بهروز علی پور

اشتها

"باشه گیتی جون، آره ! میفهمم! پیش میاد دیگه، اشکال نداره،.... چی بگم باشه، نگران نباش زود خوب میشه ایشالله، توام سلام برسون، بای " مامان گوشی رو قطع کرد و با ناراحتی گفت: "اگه یه لحظه دیگه قطع نمیکردم همه اعضای خونوادشو به کشتن میداد خوب عزیز من بگو من بد قولم اینکه اینقد بهونه آوردن

سقوط

سرت را بالا بگیر. اصلا به پایین نگاه نکن. محکم جایی که هستی بایست. و مطمئن شو. تا مطمئن نشدی نپر. البته مطمئن شدن نمی خواهد. مرگ هرچه هست بهتر از این زندگی کوفتی‌ست. هر روز بیشتر می شود؛ بیشتر و بیشتر. تا دیروز خوب بودم یا فکر می کردم خوب هستم. چند نفر آن پایین جمع شده اند. احتمالا درباره ی من بحث می کنند

افق خیال

کنار دریا چقدر زیباست.کنار دریا چقدر شلوغ است.چرا آرام نمی گیرد؟ چرا آرام نمی گیرم؟ سنگ ها در دستم هستند. صدای همیشگی شلاق سنگ ها بر امواج می آید.چه صدای آرامش بخشی... تمام ناراحتی هایم با همین خالی می شود. سنگ می اندازم. تا دورترین فاصله ها... تا خط افق... . کاش این سنگ به خیال تو می خورد

یک روز گرم ... (قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ساعت 2:00 ظهر یک روز داغ تابستان سر ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشسته بودم تو این ساعت از روز تقریبا هیچ جنبده ای در خیابان دیده نمی شد و هر از چندگاهی ماشینی رد میشد !! نمیدونم من اینجا چه جوری منتظر اتوبوس بودم به هر حال احساس کردم که باید این باقیمانده راه تا خانه را باید پیاده طی کنم و به راه افتادم به اولین کوچه که رسیدم

زلزله زاد

نمایش مشخصات بیژن کیا آن هنگام ، تاریکنای جنگل را لایه ای سفید و سرد و یخ زده پوشانده بود . نوری محو و سرد از تن ابر خاکستری می تراوید و جنگل را مرموز تر از همیشه جلوه می داد.کمرنگ بود همه چیز حتی آن مردان خسته که در بعد از ظهربرفی در جنگل کاج پیش می رفتند به آرامی. راه میان جنگلی زیر لایه ای ضخیم از برف پنهان بود

دختر شالیکار

نمایش مشخصات همایون به آیین بذرهای شالی تمام دشت را یکرنگ کرده اند و آسمان هم انگار به سبزی می زند! بوی سبزینه های شالی همه جا را فرا گرفته و صدای خنده دختران شالیکار مانند همیشه در پهنه شالیزار جاریست. در همین حوالی مرد شالیکار چشم به بذرهایش دوخته است و مانند همیشه،بی انکه حرکتی از او سر بزند،ساعت ها در کنار خزانه های شالی ،گوش به صدای خنده ها سپرده است

مامان جديد

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) _ امروز كه براش كفش جديد خريديا، بعد از رفتن تو گوشه اي نشست و با قيچي اونو بريدش !! _ نمي دونم اين بچه ديوونه شده، همش مي گه: من چيزاي جديد رو دوست ندارم ! من جديد مديدا را دوست ندارم! _ كاريش نداشته باش پسره خل و چل شده . خيلي هم دلش بخواد كه باباش براش كفش جديد بخره . مي گم كه اين

روزه اولی!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده به‌نام خدا آفتاب داغ تیر ماه به شدت می بارید و همه چیز را خشک می کرد. لباسم را بالا داده بودم و بی‌حال روبروی کولر آبی پر سروصدای جلوی ایوان دراز کشیده بودم. هر چقدر پهلو به پهلو می‌شدم و لب های پوست انداخته‌ام را تر می‌کردم، خوابم نمی‌برد؛ ولی هر طور بود، باید مقاومت می کردم

سرزمین سایه ها- 50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : باید زره های ضد کوسه پیدا کنیم . لیزا : چی هست ؟ - غواصها وقتی که در محل هایی که کوسه ها زیاد هستند به خصوص سفید بزرگ و ببری ، اون رو مثل لباس غواصی یه سره، زیر لباسشون می پوشن ، به علت حلقه زیاد و ریز فولادی تا حد زیادی از صدمات دندان کوسه جلوگیری می کنه ، در مقابل این زامبی ها این بهترین محافظه ، حتی بهتر از واکسن


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >