آرشیو داستان

نقطه سر خط

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده ... بچه‌ها با شور و هیجان خاصی از آزمون و سؤالات آن حرف می‌زنند. بعضی‌ها خوشحالند و ابراز رضایت می‌کنند و بعضی دیگر با ناراحتی و تأسف سر تکان می‌دهند. از محل آزمون که بیرون می‌آید، مادرش با چهره‌ای نگران، تسبیح به‌دست منتظرش است. بغضش را رها می کند و خود را در آغوش او می‌اندازد

من تراس و صندلی لهستانی، همه تن چشم شدیم....

نمایش مشخصات آزاده اسلامی گاهی باید همه تن چشم شوی و خیره شوی به آسمان و زمین و سبزه و باد و نم باران. پیرمرد انگار مست شده بود! دور خودش می رقصید و ترانه سر می داد. نشست روی یک چهارپایۀ چوبی و تمام دنیا را رنگ کرد. من انگار از ازل روی یک صندلی لهستانی توی تراسی که روبرویش چیزی نبود نشسته بودم و یک قلم موی نقاشی دستم بود

سازهای شکسته

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خدای چکاوکها ساززنها با لباسهای سراپا سفید بر صندلیهای خود نشستند. رهبرارکستر با کت فراک مشکی و دستکش و موهای سپید جلوی حضار تعظیم کرد و سپس میزانه* را از وسط به دو نیم کرد! جمعیتی که سوت و کف می زدند لحظه ای سکوت کردند. آنگاه رهبر ارکستر چند گام به عقب بازگشت و پارتیتور* را برداشت و به جلوی سِن بازگشت

شاهزاده وگل لاله

نمایش مشخصات شمیلا شهرابی به نام خدا شاهزاده وگل لاله صبح یک روز بهاری سوشا از خواب بیدار شد، پنجره اتاق رو باز کرد وبه دوردست ها نگاه کرد.سوشا شاهزاده ای در شهر روم بود که بر خلاف خاندانش هیچ غرور وتکبری از درباری بودن نداشت، مردی جوان خوش سیماو خوش اندامی بود که تمام دختران وپرنسس های جوان آرزو داشتند

عشق گرگ

نمایش مشخصات امیر قراچه ساعت 7 بعد از ظهر دوشنبه توی اتاق روی تختم نشسته بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. قبل از این که ببینم چه کسی زنگ میزند، چشمانم را بستم و آرزو کردم که "خودش" باشد. بعد از چند لحظه چشمانم را باز کردم و صفحه ی موبایل را نگاه کردم، "خودش" بود. از این که خودش بود یکّه خوردم، چون آخرین باری که

سنگ صبور

نمایش مشخصات الف.اندیشه مقابل آینه ایستاد .موهایش را شانه زد .موهایی که زمستان زمانه ،برفی ماندگار را بر آن نشانده بود . طبق عادت دیرینه اش آن ها را بافت . دستی بر شانه کشید و تارهایی را که هر روز از سرش به یغما می برد ،از چنگالش بیرون کشید . با دستان ظریفش که برجستگی رگ های آبی روی آن خودنمایی می کرد ،ابروهایش را صاف کرد

بنده ی آزادی

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اوایل شب بود. آسمون بنفش رنگ نوید برف درست و حسابی می داد و کل صحن اگرچه که روشن بود ولی از رفت و آمدهای همیشگی خبری نبود. یکی سرش را توی یقه اش فرو برده بود. یکی خودش رو چادر پیچ کرده بود. یکی دستاش را جلوی دهنش می برد و ها می کرد. یکی چشم هاشو ریز کرده بود. یکی صورتش از سرما سرخ شده بود و من کنار پنجره فولادی که ناباورانه خلوتِ خلوت بود

سه داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 16 (شهامت) بیان حقیقت شهامت میخواهد و دفاع از آن شهامتی دیگر 14/5/94 داستانک شماره17 (نیوتن) زیر درخت نشستم که نیوتن شوم. سیبهای اندیشه کال بودند. 16/5/94 داستانک شماره18 (زمین) هرگاه زمین میخورم شرمسا ر میشوم. زمینخواران هم عذاب وجدان می گیرند. 15/5/94 محسن نیرومند

داشته ها

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز ز خونه زدم بیرون ، حوصله نداشتم خونه بمونم اخه بازم برادرزاده هام می خواستند بیان خونه ما ، وقتی همسرم گفت : هانی و مانی قراره بیان ، بدون این که دست خودم باشه به شدت عصبانی شدم و سر زنم داد زدم : اخه یعنی چی، هر وقت من از سر کار میام اینا اینجان هر روز هر روز ... بیچاره همسرم که سرش

آرزوی رسیدن به خورشید

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی باید تمام عمرم با سارا بگذرونم ! پس آرزوهام چی می شه ؟ رویاهام چی؟ سارا عاشقم بود ساعت های زیادی با هم در طبیعت سپری می کردیم . بین من و خورشید یک نخ فاصله بود ،گاهی آنقدر به خورشید نزدیک می شدم که فکر می کردم الان می تونم با دستام لمسش کنم ،من عاشق رسیدن به خورشید بودم اما وابستگی سارا به من مانع ای برای رسیدن به خورشید بود

بازی مرگ

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دوباره اومدم این بالا! نمی دونید چه کیفی داره! خیلی حس خوبیه! سبک، راحت، آزاد. از خودم تعجب می‌کنم چرا تا الآن که به این سن رسیدم این بازی را یاد نگرفته بودم. دفعه اول که اومدم بالا دخترم خیلی ترسید. رنگش شد مثل گچ. گفتم الآن غش میکنه! آخه دخترم خیلی روحیه حساسی داره. اصلا اهل جیغ و داد نیست ولی وقتی هول می شه غش می کنه! دلم براش سوخت

" هر کسی چیزی برای بافتن دارد ! "

نمایش مشخصات فرزانه رازي مادر خانومی درحالی که کاموای صورتی و سفید را رج به رج میبافت ، گاه ابروهایش را بالا میداد و پس از پایین آوردنش ، آهی از عمق جان میکشید و هماهنگ با حرکت میل های بافتنی ، غنچه ی لبهایش را جلو و عقب میکرد . گمان کنم بیشتر از اینکه بخواهد حرفهایم را گوش کند ، فکر میکرد . نمیدانم به چه ..

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. (گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…)! پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند

پرش بزرگ

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی گاهی زندگی ما را می ترسونه اونقدر که دیگه از مرگ نمی ترسیم ، آخرین خاطراتم زمانی بود که توی زندان بودم ، دوستای زیادی داشتم و روزای خوبی داشتیم ، به هم امید می دادیم و از آینده بهتر می گفتیم و با اینکه خیلی از ما می دونستیم برامون آینده ای وجود نداره لبخند می زدیم ، قبل از سال جدید خیلی از زندانی ها منتقل شدند و من به انفرادی رفتم

انتخاب شغل

هیچ وقت زمانی که مسئول آزمایشگاه برگه را به دستم داد . فراموش نمی کنم حتی بعد از سی سال هنوز هم از به یاد آوری آن غرق مسرت و شادی می گردم . مدتی مات و متحیر به جواب تست نگاه کردم باورش برایم سخت بود. آری به لطف خدای متعال نطفه ای در بطن وجودیم در حال رشد بود . حال غریبی داشتم . ازآزمایشگاه تا محل کارم را پیاده طی نمودم

درس

نمایش مشخصات امیر قراچه یه روز یکی از بچه های دبیرستان رو توی خیابون دیدم. -سلام مسلم -سلام ذبیح -چه خبر؟ -سلامتی -کم پیدایی، این جا چیکار میکنی؟ -اومدم واسه خونه خرید کنم. کار نداری؟ یه کم عجله دارم -کدوم طرف میری؟ -این ور -بریم. منم باهات میام -بریم. چیکار میکنی؟ درسو به کجا رسوندی؟ -سالِ سوم کارشناسی

این داستان نیست.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی حسابم هیچ وقت با تاریخ صاف نمیشه؛ باور کن. اگرهم روزی قرار شد بی حساب بشیم، این روزها یادم می مونه و فراموشش نمی کنم. این روزها که اسمش رو گذاشتم روزهای آواره گی و سرگردونی. مگه حتما باید توی شهر و دیار خودت نباشی که آواره محسوب بشی؟ الان من آواره ام چون نیستی، وقتی نباشی توی خاطراتت آواره ام

در حسرت حضور

در حسرت حضور اگر بودی شاید دنیایم جور دیگری بود . شاید من کس دیگری بودم. اگر بودی عشق را محبت را در کوچه بازار نمی آموختم . و به جای تو مونس سنگ نمی شدم . ای سنگ امروز فرصتی پیدا شد تا تنها در کنار تو بنشینم وبغضی که نوزده سال است که پا به پای من مرا تحمل میکنی درد و دل کنم . چه بگویم که این جسم فرسوده ام دریغ از یک آغوش بی ریا

فاصله یک آه

فاصله یک آه وقتی نگاهش کردم ،نگاهی به من کرد ، سرش را پایین انداخت.غرورش اجازه نمی داد تا توی چشمهایش نگاه کنم .اما با سماجتم وادار به نگاه کردن شد. وقتی به چشمهایش خیره شدم رگهای قرمزش بر سپیدی چشمهایش غلبه کرده بود. سیاهی مبهمی دور چشمهایش سایه انداخته بود. گویی دردی در دل داشت

" من ، نا، شده ام "

نمایش مشخصات مریم مقدسی اتاق بوی سوسک مرده می دهد و زمین از جنازه آنها پر شده است . گرد و غبار ، سخاوتمندانه، رنگ خاکستری اش را ارمغان دیوارهای اتاق کرده است. دیشب مادرم، قبل آنکه برای همیشه مرا ترک کند تمام سوسک های اتاق را کشت و رفت...حتی، مرا نبوسید و رفت! از همان دیشب تا اکنون ، من وسط اتاق مانند یک نوزاد

چشم و نور

خوش آمدی ! این آغاز داستان توست. چشمت را باز کن و ببین نور خورشید را. تغذیه کن و رشد کن. به کمال برس. به جاهای دست نیافتنی فکر کن. وقت تنگ است. زود بزرگ شو. این روز ها زود میگذرند. روزی میرسد که خورشید تار و تیره میشود. روزی می آید که قلب مهربان و لطیفت ، سنگی بیش نخواهد بود. نمیخواهم

بهانه ای برای شاد بودن نیست

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی {-حالا حتما باید برم؟ - خیلی دوره، اینهمه راهو باید دوباره برم -کلی گرد و غبار و کثیف شدن داره -اگه نرم چی میشه؟ برای کسی فرقی داره؟ اصن حضور من جایی حس میشه؟ تاثیری داره؟ ب کسی کمکی میکنه؟ واقعا رفتن من اهمیتی داره؟ - جایی ک هسمو دوس دارم، برای رسیدن ب اینجا ،واسه به دس آوردن این

بعد از تو چه مینویسم.

نمایش مشخصات فرشته برزگر 1_اگر چشم هایمان را نادیده بگیرم، بین ما، هرگز حرفی از عشق زده نشد. ! 2_ و عشق .... برای بعضی بادکنکی بود که قدری با آن سرگرم شوند و سپس رهایش کنند تا خود به خود بترکد، گاهی در دنیا و چشم کسی، و گاهی در قلب کسی، و من .... انفجار مهیبی بودم ، که نه کسی صدایش را شنید و نه کسی از آن حرفی زد

قلم بشکست!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) آیا روزی علم خواهد توانست تمام مجهولات درونی بشر را پاسخ دهد؟ نه!هرگز! و شاید روزی! هر چند روزها و لیالی در آنها غوطه ور می شوم دریغ از یک روزنه! حتی بارقه! هیچ! خلایی مرگبار از معلومات همچون دیوی پلشت احاطه ام کرده است. حالم بسان مجنونیست که در توهم وصال لیلی اش در خلسه ای نامتناهی غرق شده است

پاکت بی تمبر و تاریخ

نمایش مشخصات حامد نوذری هنوز هم مانند گذشته کتاب ها را بو می کنی؟ یک روز به من گفته بودی که نوشتن و چاپ کتاب واقعا هنر می خواهد. مثلا اینکه طرح جلدش چه رنگی باشد، با چه حرفی شروع شود، نامش چه باشد یا چند صفحه داشته باشد. بارها شده که کتابی را دیده ای که طرح جلدی تند دارد و با حرفی که شبیه یک پیرمرد زهوار در

مدهای عجیب

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور کلاس گرم نقاشی، چند خانم جوان و خوش نقش و نشان در حال نقش دادن بر طرحی، جوی صمیمی و به نظر ساده حرفهای خاله زنک بازی اما واقعیت واقعیت خیانت این بار در قالب شرع مریم:به نظر من که همه مردها مثل همند یا به فکر شکمشونن یا زیر شکمشون خنده موزیانه مریم لبخندی تلخ بر لبان همه نشاند زهرا

موبایل عزیز من

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی حدود سه سال پیش بود که اولین گوشی موبایل اندوروید دار را خریدم. خیلی خوشحال بودم. این گوشی اندروید دار دریچه ورود من به فضای مجازی و برنامه‌های مختلف بود. آن زمان تقریباً بیشتر درآمد یک ماهم را دادم و یک گوشی خوب خریدم. به همین دلیل برایم بسیار عزیز بود و خیلی مراقبش بودم. از همان اول موبایل عزیز من به قاب و ضد خش صفحه مجهز شد

معبر قفس

نمایش مشخصات فرشید طریقی الو سلام اقای...بله بفرمایید خودم هستم...از بانک...تماس می گیرم...کاش همینجا قطع می کردم و از شر حرفهای بعدی اش خلاص می شدم.نمیدانم چرا قطع نکردم.اصلا نفهمیدم چرا به این شماره مشکوک جواب دادم.معلوم بود حجرفش چیست.ما که بویی از شانس نبردیم تا روزی و جایی غریبه ای زنگ بزند ومن بگویم بله بفرمایید خودم هستم و بعد بگوید اقای

وقتی دوری دریایی، وقتی نزدیکی نمکزار

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی پرسیدم:" اون چیه؟" با بیحوصلگی فراوانی پاسخ داد:"نمیدونم" هم من جواب سوالم را می دانستم و هم او. بعد از ساعتها بحث مکرر و دعواهای بی نتیجه در این جاده خشک کویری، تنها بینمان سکوت مانده بود و بس. پرسیدم "اون چیه؟" تا حرفی زده باشم و این سکوت سنگین را که مثل بختک روی سر هردویمان افتاده بود، بشکنم

زیباترین عشق و بهترین انتخاب

نمایش مشخصات افشین عکاشه روزی پسر جوانی پس سالها عاشق دختری زیبا رو شد و با خود گفت : فردا برای گرفتن یک جواب هم که شده به درب خونش میرم و تکلیف خود مو روشن میکنم . فردای آن روز جوان با امید فراوان و ذوق وشوق زیاد دستی بر موهای خود کشید و بهترین لباسهای خود را بر تن کرد ،به نزدیکی خانه دختر که رسید ، صدای تپش


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >