آرشیو داستان

شهرزاد(قسمت پنجم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خالق عشق شهرزاد و پدربزرگ ساعت سه وقت ملاقات بود.مادر و پدرفاطمه(همسرمازیار)هم می خواستند برای ملاقات بیایند،بنابراین مجبور بودند همراه با نسیم ونیما به بیمارستان بروند.و شهرزاد و بهار به ماشین آنها رفته و با سهیل به سمت بیمارستان به راه افتادند. بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدند

ماجراهای من و سوکارا (قسمت ششم)

نمایش مشخصات زهرابادره داشتم از جلوي واحد پايين رد مي شدم صداي مليكا را به وضوح شنيدم ، ....اليكا ،ژليكا عجله كنيد چيزي نمانده زلزله بياد بايد زودتر از اينجا برويم ، با شنيدن اين حرف ها تنم لرزيد و هراسان بدون توجه در آنها را باز كرده و بلند صدا كردم :مليكا، مليكا مليكا سر به پايين بود و داشت بچه اش را آماده

سالمندان

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی همه چیز از یک آگهی شروع شد که نوشته بود بازدید از خانه سالمندان لطفاً حال خوشتان را با خود بیاورید که بدجور نیاز داریم. روی پاشنه برگشتم و ثبت نام کردم مسئولش بهم گفت: لبخند یادتان نرود... روز موعود و حضور در جمع پدر بزرگان و مادر بزرگان که شر و شور زندگی دیگر در آنها آرام گرفته بود مثل آب جوشی که سرد شده و مات بودند و در پیله خود

همیشه فرصت برای بودن نیست

غروب بود پیرمرد توی ایوون خونش نشسته بود وبه حوض توی حیاط که پر شده بود از برگ های پاییزی خیره نگاه می کرد خاک تمام حیاط رو پر کرده بود دستای لرزونش رو روی زمین گذاشت وگفت یاعلی از ایوون اومد پایین ودر حالی که دستاشو به دیوار تکیه می داد اب پاش رو از کنار دیوار برداشت تا حیاط رو

قصه ی یازدهم - بازیگری (احتمالا عنوان،مناسب داستانه!)

نمایش مشخصات فرزانه رازي نقش بازی کردن برای دیگران،همیشه جز جذاب ترین قسمت های زندگی آدمی به شمار میرود!البته انسان تحت شرایط خاصی مجبور میشود نقش بازی کند!مثلا زمانی که خرابکاری بزرگی کرده،نقش بازی میکند تا خود را بی گناه جلوه دهد!یا ممکن است زمانی که شخص،به موفقیت بزرگی دست یافته،زیر پوست تواضع و فروتنی

دلخوشی

نمایش مشخصات امین شفاعت پناهی مرد پاشو این سکه ها رو جمع کن این شد کار از صبح تا شب سکه های لعنتی رو ریختی جلوت و زل زدی بهش . مرد نگاهی به قامت تکیده زن کرد یکی از سکه ها را برداشت و با ها کردنی دستمال کشید . زن غر زنان از کنار مرد رد شد و با سبد لباسی به تراس رفت تا رخت شسته شده را پهن کند. رد خیسی لباس روی کف پوش خانه مانده بود

افسانه زنان جنگجو۲

*افسانه زنان جنگجو۲*فصل۱. چندماه ازینکه رکسانیا و دوستانش حکومت پدر لوذا را پس گرفتند بودند میگذشت..آنها هم هرکدام پست و مقامی گرفته بودند..همه چیز خوب و آرام بود تا اینکه چوپناس بار دیگر قصد پس گرفتن حکومت را میکند.اوکه در زمان حمله موجودات بیگانه از ترسش همه چیز را رها کرده و فرار کرده بود اکنون بازهم برای پس گرفتن قدرت نقشه ای در سرش داشت

پرش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بر یک صندلی در بالکن خانه ام نشسته ام ـ هوا تیره و ابریست ـ روی میز روبرویم دیوان وحشی است و یک آینه با قابی چوبی ـ هیچ کس اینجا نیست ـ سیگار روشن را لای انگشتانم می چرخانم و آینه را مقابل چشمانم می گیرم ـ مینا را درونش می بینم که با شیطنت می خندد ـ شوکه می شوم و می گویم: تو که رفته بودی؟!

مرغ عشقم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی sگفتم مدرسه چی؟میری؟ گفت:میرفتم تا پارسال قبل مرگ بابام تا کلاس چهارم. نگاهش به قفس مرغ عشقش بود و گفت: میدونی من تابستونا با مرغ عشقم فال میفروشم و ولی هوا که سرد شد اسپند دود میکنم... گفتم:چرا؟ گفت: آخه....زمستون که میشه مرگ عشقم از سرما دق میکنه...میمیره

ماجراهاي من و سوكارا (زنگ تفريح)

نمایش مشخصات زهرابادره در حاليكه با مدادم صحبت مي كردم در دستانم قرار گرفت ، گفت : يه چيزي بنويس گفتم : همه نوشتني ها را نوشته اند ديگر چيزي براي من باقي نمانده است ، خنديد و گفت :پس اجازه فرما من بنويسم ! گفتم : اين تو و اين هم سينه سفيد كاغذ ،هر چه مي خواهد دل تنگت بنويس ، و اينگونه شد كه قلمم نوشت من بي تقصيرم

تاریکی

نمایش مشخصات علی ببری اتاق تنگتر و کوچکتر از هميشه به نظرش مي رسيد. سرش گيج مي رفت. نوعي ترس همراه با کرختي عجيبي در وجودش رخنه کرده بود که حس يک بيمار لاعلاج را به او القاء مي کرد. همانطور که گوشه اتاق نشسته بود سرش را پايين آورد و بين دو دستش نگاه داشت. چشمانش را بست و سعي کرد تمرکز کند. افکار او مشوش تر از آن بود که به موضوع مشخصي بيانديشد

گلی پونصد

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت همه چیز مثل قبل است...همه چیز همان همیشگیست!خنکای یک عصر پاییزی؛همان نیمکت چوبی؛برگ هایی که خش خش کنان زیرپای اغیار جان میدهند؛وهوای دم کرده ای که دیوانه وار,روزمره است؛؛؛دور وبری هاهمانند؛که قبلابودند:جوانان بیکاره وهوس بازی که دربه در به دنبال گلی پونصدمیگردند؛وهمان پیرمردان

مسافری دربستی

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا در حال برگشتن از مسیر همیشگیِ خود به سمت خط، در فکرهایم غرق گشته بودم. به زندگیِ خود با مادر پیرم فکر می کردم، به اینکه او اصرارهای پی در پی خود را برای ازدواج و سر و سامان یافتن من بیان می کرد و من به خاطر مراقبت از او امتناع می ورزیدم. او می گفت: اگر روزی ازدواج کردی در

قلم لرزه

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 1- بخشش، روح را رها می‌سازد. 2- می‌دونی چیه «عشق و واقعیت» همیشه برای من در تضاد بودن. 3- روزی که مُردم، روزی بود که زندگی کردن را شروع کردم. 4- تمام اتفاقهای خوبی که در این دنیا افتاده کار افراد کلّه شقّی بوده که روی تحقق اهداف و نیتشان اصرار داشتند! 5- این وحشتناکه که دوست داشته نشی

شهرزاد(قسمت چهارم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خالق عشق شروع روزهای متفاوت تر از پیش تقریبا بعد از یک ربع مازیار به خانه پدربزرگ رسید.پدربزرگ درحالی که کت و شلوار به تن داشت به اتاقی که سهیل در آن خواب بود رفته واو را از خواب بیدار می کرد. مازیار کلیدش را در آورد و وارد حیاط شد.نسیم در حال آب داد به باغچه بود.او گفت: سلام،خسته نباشی

مبتلا

نمایش مشخصات هستی مهربان سارا با بی حوصلگی نگاهی به آشپزخانه به هم ریخته وظرف های نشسته که در سینک روی هم تلمبار شده بودند انداخت.آهی از اعماق وجودش کشید وگفت: اگه سعید بگه این چه وضعیه؟ شام کو؟ چی بگم ؟ اگه بگم حال نداشتم باورش میشه؟ اصلا می گم دستکشم سوراخ بود...بعد به دیوار تکیه زد وادامه داد:چقدر من

غواص

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده " غواص"(قسمت اول) غروب زیبایی بود.شور وشعف دانش آموزان فضای اردوگاه میرزا کوچک خان جنگلی را پر کرده بود . عده ای در نور چراغهای نور افکن در میدان فوتبال مشغول بازی بودند. درچادر بچه های آذربایجان – که در جنوب اردوگاه بود – مربی بچه ها ، آقای احمدی ، با انواع شیرین کاریها ، بچه ها را می خنداند

پارا میکسو ملیسیا ویروسس (نوع آ)

نمایش مشخصات ناصرباران دوست عآقای معاون در دفتر پشت میز ش نشسته بود ، یک لیوان دسته دار بزرگ چای کنار دستش قرار داشت که بخاری مطبوع از آن به هوا بر می خاست قندان کریستال کنگره ای مینیاطور ی که در نوک برش ها وتو رفتگی کنگره هایش سایه روشنی از رنگ های طلایی تیره وروشن خود نمایی می کرد ونیمی از آن پر از قند ونیمه

دیدار مرد در مه با خانم نویسنده

سخنی باخواننده سلام چند وقت پیش که تصمیم به نوشتن این داستان گرفتم در غروب مه گرفته ساحل مردی به دیدارم آمد و از من خواست تا داستان او را بنویسم . نگاهی محو و دور داشت. انگار گم شده بود و می خواست کسی پیدایش کند و من آن کسی بودم که باید بازش می گرداندم .نمی دانید چقدر حالت محو نگاهش دوست داشتنی بود

چهارراه

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی sاحساس غروری داشتم به خنکی آدامسی با طعم نعناع که حرفم به کرسی نشاندم وقتی گفت: میرم پبس داداشم، تهران....چون اونجا سر چهار راهاش بیشتر از چهار راه دارم، بیشتر گیرم میاد

دادگاه عدالت

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی تنگ و تاریک بود، چشم که میچرخاندم کل مساحت کافه شاید دوازده متر هم نمیشد، دیوارها با کاغذ دیواری قهوه ای تیره که گاهی گلهای رز کرمی رنگ در میانش نقش آفرینی میکردند پوشیده شده بود، تابلوهای بسیار کوچکی که هرگز برایم تکراری نمیشدند و هر بار که به کافه سر میزدم مانند اولین بار به تک

چشمانم را می دزدم(۲)

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی چشمانم را می دزدم .............................. خیابان یکطرفه است تنگ و باریک دو طرف آن ماشین پارک شده است .چهارراههای متعدد و خروجی پارکنیکها و ورود ناگهانی عابرین پیاده رانندگی را خطرناک کرده عابرین گوئی در پارک راه می روند ناگهان بر خیابان وارد می شوند و لی در عرض خیابان و به طور مستقیم

شروع یک روز یکشنبه (5)

نمایش مشخصات سهیل اروندی امروز 28 اردیبهشت سال هزاروسیصدو چهل و هشت و روز یک شنبه است مثل همیشه بعد از نماز صبح محیط روستا را دویدم . گل تپه واقع شده در بالای تپه ای سرسبز در بین دو کوه سنگی در شمال و جنوب می باشد . پس از شست و شوی صورت و پوشیدن لباس به نزد مادر (خانم صاحبخانه) رفتم صبحانه آماده بود و مادر مثل همیشه از اشعار حافظ چند بیتی خواند

در جاده

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی در جاده بودم با ماشینی که حرکت نمی کرد.پیاده شدم و در ماشین را محکم کوبیدم.کمی جلوتر از محل توقفم،جایی که چند درخت چون نگین سبزی این برهوت را زینت داده بود،یک مرد و زن نشسته بودند.حواسشان به من نبود یعنی اصلا مرا ندیدند.حتما زن و شوهر بودند،این از رفتار صمیمانه شان پیدا بود.مرد دست زن را گرفته بود و حتما در آن حالت حرفهای عاشقانه ای با هم می زدند

زمان

وارد حیاط امامزاده که شدم نسیم خنکی صورتم را نوازش داد.بقعه امازاده عبداله را همیشه دوست داشتم. نه بخاطر امامزاده بودنش و نه بخاطر اینکه مادربزرگم در آنجا دفن بود! برای فضای خاصش: حیاطهای بزرگ و تودرتو یی که در هر گوشه شان فصلی از زندگی نهفته بود، درختان بزرگ و سربه فلک کشیده ایی

ماجراهای سوکارا (قسمت پنجم)

نمایش مشخصات زهرابادره فرداي آن روز ظرفها را مي شستم كه ديدم سوكارا از دور اشاره مي كند كه بيرون بروم دستم را آب كشيده و بيرون رفتم . آقاي دونكارا به همراه سوكارا منتظر من بودند . او پيشدستي كرد و به من سلام داد :سلام زارا جواب دادم : سلام آقاي دونكارا ،از سفر ماموريتي به سلامتي آمديد ؟ جواب داد :بله آمدم

شهرزاد(قسمت سوم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا پدربزرگ نزیک های هشت صبح بود که همسر نسیم با صدای ساعت خود از خواب بیدار شد.خیلی آرام و بی سر و صدا از اتاقی که پدربزرگ در آن خواب بود بیرون آمد.لباس هایش را پوشید و بعد به آشپزخانه رفت.در یخچال را که باز کرد نان تازه ای پیدا نکرد،پنیرهم روبه اتمام بود.به ساعت مچی اش نگاهی

عمده فروشی یادداشت های یک زندانی 2

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 8- از خلقت زن متشکریم. 9- بدون بهره‌گیری از گذشته آینده‌ای هم نخواهد بود. 10- آگاهی به تمام راه، آزادی از همه کشش‌ها و داشتن سینه‌ای فراخ پر از رحمت برای بشر، این یعنی عصمت. 11- زندگی پدیده سر راستی نیست

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه ( این داستان بر اساس تجربه های شخصی من و واقعیت می باشد.) خواب : خدایا پس کی خدمتم تموم میشه این دو هفته آخر خیلی برام سخت شده فقط چهارده روز مونده باید تحمل کنم بیداری : وای باز شروع شد مادر مهدی : چی شده باز خواب سربازی دیدی ؟ آره الان چند ماه سربازیم تموم شده ولی هنوز در خواب

مسگر و شناسنامه

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مسگر – شناسنامه ظرفی روی سندان توسط مسگری چکش می خورد مرد مسگر چنان غرق کارش بود که متوجه هیچ کسی نبود مسگر بعد از در آوردن انحنای خاص خودش در ظرف مسی آن را به نرمی دست میکشید تا عیب کارش را پیدا کند ، در حین تماشا به ظرف مسی چشمانش به یک موتور سواری پیاده افتاد، موتورسوار پیاده به دنبال چیزی روی زمین می گشت


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >