آرشیو داستان

شهر شاعران

نمایش مشخصات هما ورودی شهر شاعران ای کاش شهر پر میشد از شاعران شاعران کمتر دروغ میگویند کمتر ریا میکنند و کمتر دیده میشوند و زیبا تر عاشق میشوند شاعران در پس هر ناز و کرشمه و دشمنی از یار میگویند اگر با من نبودش هیچ میلی چرا جام مرا بشکست لیلی و رودکی تاب می اورد تا دل معشوقش بدستش اید در جهانی که

سنّت های دست و پا گیر کننده

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی چند ماه بود،از مشهد منتقل شده بودم،به تربت جام،و به عنوان یک معلم ادبیات توی یک دبیرستان دخترانه مشغول به تدریس بودم،جو،جو بدی نبود،همکار ها همه خوب بودن،و بچه‌ها هم غریب به اتفاق دختر های خوبی بودن،فقط چند تا شون یک کم مورد دار بودن،که خانم رحیمی خودش خیلی مواظب بود،بچه‌های

تنهای تنها

نمایش مشخصات ایمان آقارحیمی مدام گوشی اش دستش بود و با غرور خاصی انگشتش را بر روی صفحه تاچ گوشی اش می کشید... گاهی چنان سرش را در گوشی اش خم می کرد که یک آدم عادی هرچه زور می زد نمی توانست در اون حالت قرار بگیرد و غوز کند. نمی دانم شاید اگر گوش ی اش را ازش می گرفتم و یکی دو روزی تنبیه اش می کردم چقدر دوام می آورد

سپيد

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه sقلمم كه مرد ,‌ همه ي كاغذهايم كفن پوشيدند.

دو کلمه حرف حساب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی گیج شده بود. احساس می‌کرد اطرافیانش به زبانی غیر از فارسی حرف می‌زنند. زبانی خیلی غریب و ناآشنا. چیزی مثل چینی یا ژاپنی. - به پاراگراف سوم دقت کنید. این تمثیل، این استعاره، این ایهام. وای من نمی دونم چی بگم. این جملات بی نظیره! پاراگراف سوم را برای بار دهم خواند. نمی‌فهمید یا سخنران در مورد نوشته‌ای دیگر حرف می‌زد یا گفته‌های او از درکش خارج بود

روح خدا

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز پرسیدم : با من قهری ؟ جوابی نداد ادامه دادم : از دستم ناراحتی؟ بازم جوابی نداد گفتم :منو ببخش اگه از دستم ناراحت شدی ،خب دیوونه هرکسی نظری داره ، یه حالی داره یه خصوصیتی داره مهم اینه که با وجود همه این تفاوتها ما آدما میتونیم همدیگرو دوست داشته باشیم .چیزی در وجود همه ادمها هست که اگه هر ادم بد و خلافکاری هم حسش کنه وبدونه چطور ازش استفاده کنه

چرا اینجوری شده؟ - بچه های امروز

نمی دانم آدم ها خیلی پیچیده شدند یا پیچده بودند یا همه چیز پیچ در پیچ شده!!!! در صفحه حوادث از دو نفر دو عکس مختلف چاپ شده بود که به فاصله چند ماه یا، شاید یک سال، اولی در حوادثه‏ایی جان خود را به‏خطر می‏اندازد تا جان دومی را نجات بدهد. در عکس دیگر، دومی، اولی را در خانه‏اش می‏کشد و دار و ندارش را می دزدد!

وسواس نیمه ابری

نمایش مشخصات امیر قراچه با یکی از دوستان قراری داشتیم که قبل از تاریکی هوا به من ملحق شود و به اتفاق به جایی برویم، محل قرارمان کوچه ای بلند و خلوت بود. زودتر رسیده بودم، سیگاری روشن کردم و منتظرش ماندم که سر برسد. غروبِ غریب و بیگانه ای بود که بوی آشنایی می داد، امّا بیگانگی ش صدها بار بر یگانگی ش غالب بود و آشفته ام کرده بود

غیرت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی دیگه واقعا از دست رفتار و کردار امین کم آورده ام،چرا هیچ وقت من به نظر اون نمی یام،مگه من از این زنهای اطرافش چی کم دارم،به خدا نمی خوام از خودم تعریف الکی کنم،قد یک متر و هفتاد سانت،وزن پنجاه و شش کیلو،یعنی از نظر مربی کلاس ایروبیک من استایل عالی،تمام دوستانم در حسرت اندام رو فرم

قورباغه و کانگورو

نمایش مشخصات شهرام شکریان قورباغه به کانگورو گفت: من میتوانم بپرم و تو هم. پس اگه ازدواج کنیم بچه مان می تواند از روی کوهها بپرد ، یک فرسنگ بپرد ، و ما می توانیم اسمش را بگذاریم. کانگورو گفت: عزیزم چه فکر جالبی من با خوشحالی با تو ازدواج میکنم اما درباره قورگورو بهتر است اسمش را کانباغه بگذاریم. هر دو بر سر قورگورو و کانباغه بحث کردند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نانوایی دیروز به نانوایی رفتم ؛ نان هایی که از تنور بیرون می آمد یکی روی میز و دیگری زیر آن انداخته می شد.خندیدم و گفتم : این حکایت کشور ماست. صاحب طویله صاحب طویله وقتی که متوجه شد گاو و خر آب شان در یک جوی نمی رود؛ تصمیم گرفت ؛ گاو را سمت راست و خر را سمت چپ طویله بندد.از آن روز به اختلاف هایشان بیشتر شد به طوری که صدای حیوانات دیگر درآمد

حيرانى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) نگاهى به مانتوى حرير توى تنم انداختم با پليسه هاى منظم و نقش پروانه هاى آشفته در باد که روى دامن بلندش داشت, دهن کج مى کرد به روزها و لحظه هايى که پشت ويترين مغازه ها ماتم زده مى ايستادم و دلم ميرفت براى پوشيدن يکى از آنها , حالا چشمان حريصم سير نمى شد از ديدنش توى تنم , محو لباسم بودم

شجاعت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی سینا واقعا سنگ تموم گذاشته بود،این جا یکی از بهترین آرایشگاه های تهران بود،وقتی کار آرایشم تموم شد،خانم آرایشگر ازم خواست که بلند شم و خودم رو توی آینه ببینم،خیلی استرس داشتم،ولی وقتی خودم رو توی آینه دیدم،باورم نمی شد که این من باشم،مو هایم را خیلی زیبا یک طرف صورتم فر داده بود و کمی را هم بالای سرم فر ریز تر کرده بود

تراول،ماهی های قرمز و دختر بچه ی بادبادکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تراول داره می باره؛ همین طور داره از آسمون تراول های صدی، پنجایی می باره مثل بارش قطرات خُنک باروون از آسمون. جوون خوش تیپِ کنار خیابوون همین طور که داره آب میوه ی موز طالبی شو می خوره به آسمون و تروال های آسمون که همه جا هستن، نگاه میکنه. خانم های تووی خیابون با یه دنیا خرید و کادو دارن توو عابر پیاده حرکت میکنن

داستان کوتاه : بر سر دو راهی

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) توی یه بوتیک کار می کردم.ماهی 450 هزار تومان بهم می دادن.یکی از شگردای کارمان این بود که مارک های ایرونی رو می کندیم و مارک خارجی به اجناس می زدیم و تا سه چهار برابر قیمت می فروختیم!صاحب کارم ازم راضی بود و بابت سود های سر شاری که به جیب می زد بهم پور سانت می داد.پور سانتم حتی از حقوقمم بیشتر می شد! ولی یه مشکلی وجود داشت،وجدانم عذابم می داد

هفت داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند داستان شماره 41(شغل) خودش را به آب و آتش زد، بالاخره آتشنشان شد. 23/5/94 داستان شماره 42 (جانباز) حتی روزهای ابری عینک آفتابی میزد. نادان نبود جانباز بود. 8/7/94 داستان شماره 43(بوسه) پیرمرد دریا را ورق میزد، ماهیان بر ساحل بوسه می زدند. 20/5/94 داستان شماره 44(لباس جدید) حقیقت چون لباس پادشاهیست که دیدنش برای همه خوشایند نیست

دروازه ی امید

تنها هستم ، تنها در یکی از خیابان های لندن ، خیابانی که مجبور هستم در آن از مردمی که دلشان از سنگ است ، گدایی کنم. هر روز به مه خاکستری و خیابانی که برروی آن ، خاک مرده پاشیده اند خیره می شوم و گذشته ام را به یاد می آورم . یک دخترک هندی که همراه مادرش با هزار آرزو به انگلیس مهاجرت کرد

شیخ صنعان به روایت نرجس

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ابتدای امر رخصت از جناب شیخ عطار نیشابوری و ایضا عذر خواهی به جهت دست برد زدن به مضمون و موضوع مثنوی وزین شون، امید که هم جناب عطار و هم شیخ و هم خوانندگان عزیز، بنده حقیر را مورد عفو قرار بدهند. نقل است در روزگاران بسا دور شیخی می زیست که باران رحمتش بی حساب همه را رسیده بود و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده

به دنبال محبت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی ماجرا از یک شب لعنتی شروع شد،وقتی رفتم خونه و همسرم زهرا اومد به استقبالم جلو در،اون روز خیلی از دست شاگرد نمایشگاه ام ناراحت و عصبانی بودم.آخه ،پسره ی بیشعور بی اجازه ی من صبح زود ماشین مدل بالای یکی از مشتری های نمایشگاه رو برداشته و رفته،با دوست دخترش گردش و ولگردی، بعد هم زده

خربزه طبیعی /دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز با صدای به هم خوردن استکانها بیدار شدم .ای وای دیر شد .در رخت خواب خود نشستم .مادرم مرا خوب می شناسد گفت: دیر نشده ابوالفضل جان مثل همیشه لبخند زدم از همان لبخندها که مادرم آن را دوست دارد ٫اما همیشه نگاه متعجب دیگران به من می فهماند که لبخند مرا دوست ندارند حتی با اینکه آنها هم به رویم لبخند میزنند می توانم بفهمم که خوششان نمی آید

محکمه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی از او پرسیدم از کجا می آیی گفت: از محکمه خنده ام گرفت گفت: به چی میخندی؟؟ گفتم: به تو و به این جماعت گفت: چطور!!! گفتم: محاکمه ای که محکوم در آن حضور ندارد، چگونه حکم کردی؟ گفت: مهم نیست گفتم: پس چی مهم است؟ گفت: مهم اینست که جماعت بپذیرن گفتم: حال پذیرفتن گفت: جماعت ما یا سفید می

کوشش

نمایش مشخصات آسیه خلیلی بگو :ش.... نه. بگو : ش ...ش... ش... گفتگوی دخترپنج ساله ام و دکتر رو می بینم. و به ناگاه، خیالات سالهای گذشته، افکارم را در خود غرق می کند... من و فرهاد، هر دو ناشنوا بودیم و همدیگر رو دوست داشتیم و میخواستیم ازدواج کنیم. قبل از ازدواج رفتیم آزمایش ژنتیک. مشاور به مادر چیزی گفت. مادر با اشاره

کارمندان بی انگیزه

نمایش مشخصات لیلا طباطبایی وقتی به اداره خراب شده وارد شد، علت عدم پیشرفت آن شرکت را میدانست. کارمندها خوب کار نمی کردند. کارمندها از زیر کار در میرفتند. کارمندها شوق و انگیزه ای مثل او نداشتند و او بعد از گذشت شش ماه از کارش به مدیر، که همه را از دم اخراج کرد حق می داد. یکسال گذشت. او دیگر خوب کار نمی کرد. دلیلش را می دانست چون دیگر شوق و انگیزه ای که همکاران جدیدش دارند نداشت

چقدر دلم تنگ شده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیز دلم! وای که چقدر دلم برات تنگ شده! قهر نکن دیگه! من که گردش نرفته بودم. ماموریت اداره بود. اگه به خودم بود اصلا نمی رفتم. خودت که می دونی چقدر دوری تو برام سخته! بد قلقی نکن دیگه! دو هفته تموم رفتم وسط بیابون تو اون گرما . نمی دونی عجب جایی بود. درست وسط کویر بودیم و دور و برمون همش شن و ماسه

سربه زیر

نمایش مشخصات لیلا طباطبایی خوش لباس نبود، اما قلب مهربانی داشت. خوش سیما نبود اما لبخند مهربانش را ثانیه به ثانیه برای غریبه و آشنا پیش کش می کرد و در اِزایش چیزی نمی خواست. تا اینکه روزی رسید که از پس این همه بخشش، چیزی برای خودش نماند. از آن روز سر به زیر شد و بی تفاوت از کنار همه عبور کرد. حتی کسانی که سال ها بعد برای بازپرداخت لبخندش آمده بودند، مرد سر به زیر را نمیشناختند

" درخت ها هم تنها نیستند"

نمایش مشخصات امیرحسین شریفی گرما ی خورشید دیگر به چشمم نمی اید.شاید برای همه ی به اصطلاح ادم ها هم چنین باشد،شایدم کم شدن گرمای خورشید برای هر موجودی حتی سگ ها هم حس شدنی باشد. مهم نیست، فعلا که من در سایه ی زیر پل نزدیک مدرسه ام هستم. و به خانه ام، جایی که یک لیوان اب خنک در انتظارم است می روم.یاد معلم سال پیشمان

مرواريد

"دنياي بزرگ و عجيبيه ، همه جور مخلوق توش يافت مي شه. خوب ، بد... ادم بدا زياد نيستن ولي تا دلت بخواد، ادماي خوبِ زيادي هستن ، كه از روي ندونم كاري ، از ادم بدا بدترن." _ پيرمرد وقتي به اينجا رسيد، پكي به سيگارش زد و نگاهش رفت تا عمق غروب و ساكت شد. و من همچنان منتظر بقيه حرفهاش بودم.

ذبیح عمو !

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی می خواست ابروش رو درست کنه زد چشمش رو هم کور کرد. عمو ذبیح منظورم هست. آقای قد بلندی که کف کله اش مورچه اسکی می رفت و توی موهای دور کله اش شپش استراحت می کرد. با شکم بزرگی که به زور حرکتش می داد که اگه به دست یه مامای کاربلد می افتاد چهار قل بچه از توش بیرون می آورد. روز تعطیل بود و فقط

کدوم «ت» ها رو بذارم؟

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان م.پ، م.ت: سلام مهندس. م.م: سلام، بفرماييد. بفرماييد بشينيد. م.ت: يه خبر خوب اول من بدم؛ شرکت سوئدي که بويلر رو ازشون خريديم و طبق قرارداد بايد شش تا اپراتور مي فرستاديم برا آموزش سوئد بلاخره از خر شيطون پايين اومدن و با تبديل دوره آموزشي به بازيد مديريتي موافقت کردن، قرار شد 12 ژولاي؛

محکوم به آزادی

تق، تق، تق، تق. صدای پای اوست، همان مرد همیشگی پشت میله ها؛ دارد نزدیک می‌شود. ذهن خسته‌ی من پر از خاطرات آزادی است، پر از چیزی که برای جسم فعلی من پوچی است، پوچی. اما من چه سال‌هایی در این زندان به آزادی فکر کردم، به زیبایی، به حس شادی مرغان دریایی و غم ماهی‌هایی که یکدیگر را دیده اند


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >