آرشیو داستان

پوشالي

نمایش مشخصات حسن مولاپناه درود شادزي مهرافزون . . آرام آرام گام برمي داشت . پاهايش ديگر آن پاهاي گذشته نبود . داشت بهار نود و يكم را پشت سر مي گذاشت . اگر همين راه رفتنش نبود ، همه گمان مي كردند سي و چند ساله است ؛ به خاطر پلاستيك كاريش . دوچرخه سواري پيدايش شد ، گوشه ي زينش به او گير كرد و نقشي شد بر بوم آسفالت

خاطره ی شب یلدا

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شب یلدای من اگرچه آغشته به خون،اگرچه آلوده به اصوات ناموزون،اگرچه مملو ازناله ودرد واگرچه مرتعش از انقباض حنجره های زنانی بود که مسیر زن بودن تا مادرشدن را با ضجه و فریاد می پیمودند ولی برای من سراسر به نیایش گذشت، نیایشی ازجنس کار و کاری در راستای فراغت و زایش... ساعت شش و نیم

رویای مزرعه

نمایش مشخصات الهام کرمی مه از آسمان شب آویزان بود و بغض از گلوی فشرده ی من. در شهری سکوت برده که در بطن آن تف های سربالای مردم روی سقف های کاهگلی، مر ثیه ی باران می خواند، هوا سرد سرد در تاریکی مچاله شده بود.تو بودی و رویای مزرعه و من که می رفتم برای گم شدن،کم شدن،برای رفتنی بی بازگشت... هستی سمفونی مردگان فراموش شده را می نواخت

سرزمین سایه ها - 19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الیزابت نجات پیدا کرد. اما به خوبی نمی توانست حرکت کند . برایش در سالن اصلی جایی را درست کردیم تا تنها نباشد و بتواند با بچه ها صحبت کند و کارهایشان را تما شا کند . سارا و جیل کمکش کردند تا بتواند به دیوار تکیه بدهد . بالشتی را هم پشت کمرش گذاشتند تا نشستن طو لانی اذیتش نکند . صبحانه ایی را که سارا درست کرده بود ، داخل سینی برایش بردم

همیشه

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري همیشه دردی برای کشیدن ، غصه‌ای برای خوردن ، "حرفی برای نگفتن" ، شبی برای نیاسودن ، دری برای باز نشدن ، چشمی برای باریدن ، کسی برای نیامدن و ... البته ذره‌ای نور برای ادامه دادن وجود دارد ... هرگاه از قلبهای بی عاطفه خسته شدید به یاد قلبی باشید که همیشه به یاد شماست غربت غربت می کشد آدمی را اما دلتنگی از آن هم بدتر است

خودکشی با طعم پولداری

نمایش مشخصات نیما طالبی صدایی میشنوم. انگار کسی از من کمک میخواهد. مثل اینکه صدا از خانه ی بغلی است. نمیدانم بروم ببینم چه شده یا نه. صدا قطع شد. ولی هنوز آن صدا در گوش و مغزم هست. خوابم می آمد. ولی از وقتی آن صدا را شنیدم چند وقتی است نمیتوانم بخوابم. هوا کم کم دارد روشن میشود. نان تمام شده است. رفتم نان خریدم یک نان هم برای خانه ی بغلی خریدم

سرزمین سایه ها - 20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مقابل یه ساختمان بزرگ ایستادیم. جیل گفت: اینجا محل نیروی ویژه پلیسه . باید چند تا ماشین توی پارکینگ باشه . سری تکان دادم و راه افتادیم . جوزف دست جیل را گرفت ، او به سمتش برگشت . جوزف اشاره کرد که همراهش بیاید . جیل گفت : از در که رفتی ، تو سالن سمت چپ ، انتهای راهرو یه در آهنی آبی رنگ هست

تو مسئولی

نمایش مشخصات میثم فکوری بنام خداوند جان خرد، هرکی مسئول کارخودشه‌،وزندگی هرکی به خودش مربوطه،اما این حرف یعنی اینکه هرکاری دوست داشتیم انجام بدیم؟حتی اگه به کسی آزار برسه؟یعنی فقط خودمون مهمیم؟بقیه هیچ؟تو سن بالا هر چیزی بخوریم به سلامتیمون فکر نکنیم بعدش بیفتیم رو دست بچه هامون بعد بگیم بچمونه

سرنوشت را باید از سر نوشت - 31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی راشل به دیدن کوچ رفت . وقتی سراغ ملانی را گرفت و کوچ طفره رفت ، فهمید اتفاقی افتاده ، کوچ را مجبور کرد ماجرا را بگوید . راشل از عصبانیت نمی دانست چه بگوید . کوچ گفت : متاسفم کاری ازم بر نمی آمد . دستوری بود که باید اجرا می شد ؛ بهتره کمی آرام باشی ! کاری براش نمی شه کرد . نمی دونیم زنده است یا نه ، اسیر شده یا نه

نیلوفر آبی 3

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدایی از پشت سر...نه! مقابل...نه! چپ...نه!راست...نه! بالا...نه! پایین...نه! از همه جا...آره! از همه جا می شنوم که می گوید: «نه!» این اولین باریست که این صدا را می شنونم ولی نمی دانم چرا فکر می کنم قبلن آن را جایی، گاهی شنیده ام. گاهی احساس می کنم بعضی از آدم ها، صداها و اتفاقات را قبلن در جایی

صندلی سر درگم!

می گفت: آدم کشتم. آدم که نه، موجود دوپایی که موذیانه و آرام آرام جلو می آمد. توی راهرو روی زمین نشسته بودم. تنها در سکوت. دیوار روبه روی پنچره های بزرگ قدی داشت ومن بیررون را تماشا می کردم. انتهای دیوار، در بود. صندلی اداری چرخدار و کهنه، پشت به در، پارک شده بود. از ورود بیجا و نگاه معنی دار او، خودم را کشاندم توی زاویه دیوار، او هم آمد

سرنوشت را باید از سر نوشت -29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دو نالد در دفترش مشغول مرتب کردن یاد داشت ها و بررسی دوباره مناطق تحت اختیارشان و جا به جایی افراد و تعیین مناطق جدید برای آنها بود . صدای در زدن بلند شد - بیا تو . راشل وارد شد . دونالد با دیدن او لبخندی زد و گفت : کمتر به دیدنم می یای ، بیا بشین . راشل روی یکی از مبلها نشست . - برای دیدن من آمدی ، یا کاری داشتی

من یک روستایی هستم

نمایش مشخصات جلال هوتی این جا شهر است.شهر.شهر یعنی پیشرفت. در جاده ی تمدن روستاهاجا ماندندوشهرهاجلو زدند.حداقل کتاب ها این طور می گویند.تنها زندگی می کنم .تحصیل مرا به اینجا کشانده. من یک دانشجو هستم. از روستا و آبادی خود آواره غربت و این خیابان ها شدم.دود هست و بوق.آدم سرسام می گیرد. بگذار بگویم اوایل

داستان: تعادل درعشق و محبت تعطیل

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان: تعادل درعشق و محبت تعطیل من یک زمانی (حدود12سال پیش) گرگان زندگی میکردم،یادمه یکبارکه اومده بودم تهران برای انجام کارها و دیدن اقوام ، موقع برگشت بلیط هواپیما گیرم نیا مد و مجبورشدم با قطار برگردم گرگان سال 82 بود و من 28 سال بیشتر نداشتم ، خلاصه سوار قطار شدم و مطابق شماره

سرنوشت را از سر باید نوشت -30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کالین برای آخرین بار به سراغ ملانی رفت . می خواست او را بیشتر اینجا نگه دارد . ملانی به خاطر نبود مواد ، حال زیاد خوشی نداشت . بدنش درد می کرد و به خودش می پیچید . کالین امیدوار بود که احتیاجش به مواد او را وادار به همکاری کند . ولی ملانی مقاومت نشان می داد . تنها تقاضایش این بود که مواد در اختیارش قرار دهند

در شب سرد زمستانی

نمایش مشخصات سیروس جاهد در شب سرد زمستانی شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها حافظ در شبی که از نیمه بر گذشته است در قایقی با بادبانی قرمز , بر گستره دریای آبی پیش می روی . نسیمی خنک , روح و جانت را نوازش می دهد. هیچ صدائی نیست. تنها تو هستی, پرتو نقره ای مهتاب و سکوتی که وهم می پراکند

هیچ هیچ.پوچ پوچ

نمایش مشخصات نیما طالبی تفنگم را از فحش هایم پر کردم و آن را بر مغزش کوبیدم. او هم مشتش را بر صورتم کوبید. زیر چک و لقد داشتم فکر میکردم. بیهوش شدم. به هوش که آمدم دیدم در بیمارستان هستم. تمام بدنم درد میکند. دماغم شکسته است. موجود عجیبی هستم. شاید هم هستیم. با محیطمان تناقض داریم ولی معمولا زنده می مانیم

اسب

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" داستان : " اسب " دو سه هفته ای می شد که به خانه ی جدیدمان ، آمدیم . خانه ی قبلی در روستا بود و خانواده ام به خاطر من که در دانشگاه قبول شده بودم ، قید زندگی در روستا را زدند و با من به شهر آمدند . خانه ی جدید ، خانه ی پدر بزرگم بود که سالها پیش به فرانسه رفت و خانه را به پدرم بخشید .

من و تو

نمایش مشخصات الف.اندیشه نگاه من به انتظارت می نشینم .گویا زمان دیرتر از همیشه می گذرد ! شوقی وصف ناپذیر تمام وجودم را احاطه می کند . سرانجام می آیی و تمام بودنم را در آغوشت جا می گذارم . دستانت گرم نیست ! چشمانت نگران است و گویا مرا نمی بینی ! دقایقی بعد به تماشایت می نشینم ! آرام خفته ای بی هیچ دغدغه . باز هم چایت سرد شده ! مقابل آینه می ایستم

وقتی شکست

نمایش مشخصات بهروزعامری وقتی شکست نمیخواستم یک خال کوچیک روش بیفته چه برسه باینکه زبانم لال یه روز بشکنه .الآنم که اینوگفتم دلم هرری ریخت وتازگیها با تصور شکستنش فشارمم میره بالا.اما این احساسم فردا منقلب شد. بامن بیایید بفردا ،نه .مدتی حالم خوب نیست ؛ بریم هفته ی دیگه ... اونروز کناری جلو چشمم گذاشته بودم آخه کار داشتم کار شخصی نبود داشتم نقاشیش میکردم

چند عدد داستانک _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد 1 در بیمارستان کودکان سرطانی ، پرستار بود و ماهه اول پرستاری اش دق کرد و مرد .. میخواست برود آن دنیا تخت های بچه ها را آماده کند.. وظیفه شناسه لعنتی ... 2 کافر شده بود و حکمش اعدام آوردنش پای چوبه ی دار قاضی داد زد آخرین حرفت را بزن و بمیر آرام گفت ، کافر نبودم .. قسمهایم را باور نکرد و کافر شدم

ساعت شنی - من نوشته های یک مرشد

نمایش مشخصات آرمان موحدیان ساعت شنی من نوشته های یک مرشد سوز می آمد و سوز می آمد و دیگر هیچ می آمد . شب سرد گرگین پوش ، بیابان را سرد تر می کرد . زوزه خاکستری ها از دور آوازه خوان می شد . هووو ... هووو ... هووو ... بیابان سرد و تاریک که رمقمان را در گرمای ظهرش می گرفت ، باری انتقام گرما را داشت با سرما می گرفت

آن شب خونین

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر صدای جر و بحث زن و شوهر از داخل آپارتمانشان شنیده می شد، صدا آنقدر بلند بود که برای همۀ همسایۀ آن مجتمع به وضوح شنیده می شد. در میان بگو و مگوی آنها صدای شکستن ظرف و ظروف به گوش می رسید. باز هم دعوا سر دخالت مادرشوهر در امو زندگی آنها و حرفهای طعنه آمیز به عروسش بود. زن با صورتی خیس

سرنوشت را باید از سر نوشت -28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تصویر اول ادی مورفیس و تصویر دوم چهره ران مایر بود. مایر و مورفیس به سمت قفس رفتند . مایر قبل از بالا رفتن از پله ها به سمت تماشاچیان رفت و با حرکات دست از آنها خواست تشویقش کنند . سپس به سمتی از جایگاه نگاه کرد و با حرکت دست بر روی لبش بوسه ایی فرستاد . راشل لبخندی زد و لیوانش را بلند کرد

خواب

نمایش مشخصات نیما طالبی پلک هایم سنگین شده اند. دوست دارم به خوابی ابدی فرو بروم. از زندگی کسل کننده ی هر روز خودم خسته شده ام. پنج روز از هفته را مانند دانش اموزان دیگر که صبح زود مثل زامبی های خوابالود که به طرف ادم ها میروند به سمت مدرسه میرویم. به مدرسه میرسیم و پشت نیمکت های تنگ و کوچک که 50 سال خاطره در خود دارند مینشینیم

میدونستم اینجوری

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري میدونستم اینجوری میشه از همون اول که با همه یه رابطه ی دوستانه ی نزدیک برقرار کردم میدونستم تزلزل هرکدوم از این روابط میتونه کار رو تحت الشعاع قرار بده میدونستم ولی ادامه دادم.چون آرمانگرا بودم همیشه.فکر میکردم میشه که همه چی همیشه درست باشه ولی خب همه چی درست نموند. حالا مشکل هم خیلی جدی نیستا

چوپان دروغگو

نمایش مشخصات وحید ادهمی گرگ ها از ان طرف کوه زوزه کشان رو به گله امدند ، اهالی روستا با شنیدن صدای بزغاله ها و زوزه ی گرگ ها ، چماق بدست به طرف چراگاه دویدند و فریاد زدند : اهای چوپان دروغگو چرا نگفتی که گرگ ها امدند ؟ ! چوپان رو به بزغاله ها کرد و فریاد زد : مگر به شماها نگفتم شما بگویید ، حرف مرا باور نمی کنند

دوربین

نمایش مشخصات مسعود عباسپور دوربین. . وقتی خبر پیدا شدنش را داد خیلی خوشحال شدم،مطمئن بودم یک جایی همان حوالی افتاده،دلم خیلی سوخته بود،نه به خاطر خود دوربین،به خاطر ،لحظه های تکرار نشدنی که داخلش ثبت شده بود.فقط امیدوار بودم آسیبی به حافظه اش وارد نشده باشد.با این که راه درازی تا آنجا بود سریع وسایلم را جمع و جور کردم تا راه بیفتم

اتوبوس

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی عجب خیابان شلوغ و پر ترددی بود ، هوا بسیار شرجی و طاقت فرسا و خیلی دیرم شده بود، همش تقصیر یار محمد خان بود اصلا نمی شود به حرفای واسطه ها توجه کرد و رو قول شان حساب کرد ، چیکار کنم که اینجا غریب بودم و تو کشور خودم نبودم ، و اگر سود سرشار حاصل از قاچاق سوخت زیاد نبود عمرا دنبال این

برخورد

نمایش مشخصات علی ببری همچنان داخل ماشین منتظر نشسته بودم. نگاهی به ساعت ماشین انداختم. ساعت نه و پنج دقیقه بود. منتظر مهدی بودم تا برای رفتن به خانه یک دوست قدیمی مشترک همراهم شود. دوستی که سالها خبری از او نبود. اما پس از این همه مدت دوباره پیدایش شد. سالها از آن روزها می گذشت. دورانی که من و مهدی و رضا دور هم جمع می شدیم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >