آرشیو داستان

قاب عکس

نمایش مشخصات محمد شاهکان بچه ها توی حیاط، وسطی بازی می کردند که یکهو صدای زنگ در بلند شد.محمد توپ را انداخت طرف سارا و به سمت در رفت. در را که باز کرد بوی سبزی تازه پیچید توی حیاط. مهری و لعیا داخل که شدند حرف هاشان هنوز تمام نشده بود.یک عالمه وسایل خریده بودند، محمد هی با آرنجش به پهلوی لعیا می زد: مامان؟ حالاکه

یک عمر تلاش

نمایش مشخصات محمد ملکی لیوان مشروب جدید کنار دستش گذاشته شد صدا های اطراف را در ذهنش محو میکرد دست به یقه اش برد ، کمی کراوات را شل کرد نفس عمیق لیوان بالا رفت ، تلخی گلویش را پر کرد 1 ملیون دلار جدید و بعد دوباره نگاه کرد حساب ها در ذهنش پیچیده تر و پیچیده تر میشد هر جوری که حساب میکرد برنده بود این

روسری سرخ

نمایش مشخصات عباس ماکیانی نمیدانم سلامم را معنی کنی یا نه ولی سلام ساغر.یک هفته میشودکه مینویسم وپاره میکنم.مقدمه برای حرف هایم پیدا نمیکنم چون هنوزهم احساست میکنددلم.ذهنم.دستم.خودم.اما امشب آخرین فرصت نوشتنم است. دیگردندانی ندارم که به جگربگیرم نبودنت را.اما خوشحالم که هنوز لب هایم سالم اند برای بوسیدن نرم ته سیگار

اصغر (2)

نمایش مشخصات دانیال فریادی اصغر انروز به مادرش گفت برایم زن بگیرید. همه به او خندیدن! مادرش گفت مگرکسی زن تو می شود؟ او غمگین از خانه بیرون رفت . در راه با خودش می گقت چرا همه به ظاهر ادم می روند؟چرا کسی از دل مهربان او خبر ندارد؟ چرا در امتداد جاده زندگی کسی صدای قلبش را نمی شنید!؟ او می دانست سبزه ها عمرشان کوتاه است

تنديس تنها (جغدنابينا)

نمایش مشخصات زهرابادره تو هندوستان كه بودم يه پيرمرد هندي مي گفت : چشم جغد براي بيماري صرع خوبه !!اونم چشمي كه زنده زنده از حدقه در بيارن و بعد با اون يه آش درست مي كنن كه خيلي خوشمزه س ، اگه اون به خورد كساني كه تشنج مي كنن بدن ، نشون به اون نشون كه ديگه اون كس تشنج بكنه ، مادرم با تعجب پرسيد : اونوقت جغدو

خیانتکار

نمایش مشخصات آرش پرتو -لعنتی یه جور نگام می کنه انگار مقصر منم .هی با توام!عوضی! یه نخ سیگار بده.فقط سنگین باشه می خوام تو دودش گم شم. هیچ وقت همه چی جور نشد.همیشه یه جا عصا به دست بود.هی به خودم می گفتم می گذره اما هر چی که می گذشت خر تو خرتر می شد.هی عوضی! ماشه فندکتو بچکون..بذار قلب سیگارمو سرخ کنه تا من تو دودش گم شم

♫ ملودی احساس♫

نمایش مشخصات مرجان عبیات شاعری میگفت گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد. گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد آغاز کسی باش که پایان تو باشد. چرا کس به شاعر نگفت که خواهانی ندارد. در اوج تنهایی هم زبانی ندارد. چرا کس به شاعر نگفت که او غریب ست. در بین ما جایی ندارد. چرا کس به شاعر نگفت که او پایان راه ست

بازگشت

سرگیجه امانم را بریده بود...نمیتوانستم روی پایم بایستم...نیمه شب در خیابان تلو تلو میخوردم و فقط میخواستم که برسم...کجا؟...نمیدانم...تو این فکر بودم که همین حالا روی زمین خواهم افتاد که یک دفعه قطره ی آبی روی گونه ام چکید...باران...چه قدر آن را دوست دارم...صدای آب...هیچ چیز بهتر از صدای شرشر آب نیست

اجبار معاشرت

نمایش مشخصات بنیامین سیران نمی شد کاریش کرد.روبروم نشسته بود.دیگه عمرا بتونم از دستش خلاص شم. کت شلوار تنگ و رنگ و رو رفتش رو پوشیده بود.البته قدّش هم واقعا بلند بود و بطرز وحشتناکی لاغر و استخونی بود. با عینک بیضی شکل کوچیکی که نوک بینیش بود بهم خیره شده بود.نیشش باز بود. دندوناش مثل رنگین کمون هر کدوم رنگ مخصوص خودش رو داشت

آسمان شب

نمایش مشخصات متین یحیی زاده( م. مقدسی) غروب غروب غروب و من نمی دانم چرا غروب را دوست دارم . شاید یاد این میافتم که پشتش شب می آید. من عاشق شب هستم و تمام روز را لحظه شماری می کنم برای دیدن شب آخر در شب است که افسانه ها به وقوع می پیوندد و داستانها شکل می گیرند. سیاهی شب کم کم نمایان می شود و تئاتر شبانه به راه باید هرچه

امید به پایانی خوش

نمایش مشخصات محمد ملکی چند هفته گشنگی گرگ ها را در هم کوبیده بود هیچ غذایی نبود ، سرما ی بیش از حد ... برف ... شب ها دیگر صدای جیرجیرگ هم در جنگل نمیپیچید صبح روز بعد ، و باز گشنگی ...هوا رو به تاریکی میرفت و اندکی بعد سیاهی جنگل را پوشاند گویی سرنوشت رو به عوض شدن گام می گذاشت گرگ ها از خواب پریدند یکی بعد

حرف، حرف منه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 91 "حرف، حرف منه!" دو سه روزی می شد که بعد از ظهر، به محض بازگشت از مدرسه - با وجود غرغرهای مادر - می رفت کتابخانه پدر و بجای درس و مشق، کتاب "تاریخ ده هزارساله ایران" را می خواند! داشت زندگی پر فرازونشیب کوروش، پادشاه مقتدر هخامنشی را تعقیب می کرد

اونجا تهران است!

کارشناسی ادبیات فارسی رو داشت تو زمان خودش جزو فوق باسوادا ! محسوب میشد و انصافا سواد و علمش قابل تحسین بود والبته هست! یکی از افتخاراتش این بود که هیچ ابایی نداره که تو جمع با لهجه ی غلیظ اصفهانی صحبت کنه ؛ وادعا میکرد فقط سر کلاس درس مراعات میکنه که واژه ها رو بدن لهجه بیان کنه

45 روز سگی

از بیکاری شروع به نوشتن میکنم انگشتهای دستم داره از پیشم فر ار میکنم و بی انکه من اختیاری داشته باشم فقط و فقط مینویسه اتاقم به اندازه ی یک انبار پر از کاغذ شده ,طوری که جاسیگاری و فندکم را به بد بختی باید پیدا کنم ذهنم نیاز به یک سیگار داره سیگارمو پیدا نمیکنم و کاغذها رو با دستام

دلهرۀ عاشق

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر دراز کشیده به روی تخت، به سقف زل زده بودم که پدر فرمان خاموشی را با زدن کلید لامپ اتاق صادر کرد. باز در تاریکی، یاد هاجر تنظیم قلبم را بهم ریخته بود. این بار بدتر از همیشه این پمپاژکدۀ خون به سینه ام مثل گاوی وحشی، خود را می کوبید. چنان که مجبور کرد دست راست را به روی آن بگذارم. تیک تیک عقربه های ساعت عذاب دیگر این شبها بود

پله ی درد

نمایش مشخصات عباس ماکیانی همه چیز را نصف میکنیم... تا دیگرنه از تو در من و نه از من در تو اثری بماند... تو را از رویاهایم کم میکنم ، تهش هرچه ماند برای من... خنده ات را که از حافظه ی گوشهایم پاک کنم... میماند گریه های شب هایم ... که آن را هم من برمی دارم... از ساعت مچی ام ساعت های با هم بودن را که کم کنیم ... تهش چیزی نمی ماند

در بی خبری

نمایش مشخصات ستاره برجبینش چروک افتاده بود اما دندانهایش مرتب کنار هم نشسته بودند هر....[دانه ( کدام)] از تارهای مویش در سیاهی چشمان شب گم می شد دستانش هنوز جوان بود گرچه به خشکی درخت گردوی تکیده باغ مادر بزرگ می مانست و پاهایش ستبر؛ وقتی گام برمی داشت باید می دویدی تا به قدمهای جامانداش دست

قدم بعدی ؟

نمایش مشخصات محمد ملکی سکوت پیش از سکوت ، و سپس دوباره سکوت صدای جرقه ، دوباره ، سه باره ، شعله .... سیگار روشن شد تند تند پک میزد ، نفسش گرفته بود ، تند تند ، مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد پایین را نگاه کرد ، 1000 متر ارتفاع ... کمی به عقب رفت ، ترسناک بود مرور کرد ، او بود ، سپس باز او بود ، و دیگر هیچ مگر

پازل احمقانه

نمایش مشخصات ارسطو عباسی امروز صبح بعد از خوردن مقدار زیادی حلیم در قهوه خانه ی واقع در خیابان آستارا به ابتدای خیابان "ولی" رفتم .تنها بدون عابر فقط یکی , دو تاکسی که خلاف جهت هم حرکت می کردند یکی به ابتدا و دیگر به انتهای خیابان "ولی" که اتفاقا هر دو نیز به یک خیابان منتهی می شدند . قدم زدن صبحگاهی در این هوا بشدت خوب است می شود گفت قابل تصور نیست

عاشقی

نمایش مشخصات آرش پرتو روی تخت بر شکم خوابیده و مشغول نوشتن است: ...تو اگر ببندی اندکی لب. تمام خطوط مترو را به آتش خواهم کشاند با واگن ها. با آدم هایش تو بخند تا من با خنده ات اشک تمام عاشقان را شیرین سازم. تو اگر از من دریغ سازی خنده. جهان را با خاک یکسان کنم با خانه ها .با زن هایش تو بخواه تا من با خواستنت تمام برج ها را به تعظیم در برابرت وادارم

عشق بی نقاب

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام حق که الحق بهترین است با اضطراب وارد خانه شد .خانه ای بزرگ با حیاط و باغی سرسبز که در امتداد غربی خانه قرار داشت .چادرش را محکم روی سرش کشید ودر نزدیکی پله ها منتظر ماند ،زن جوانی با دو چشم آبی روشن که دوپیس مشکی بر تن داشت به او نزدیک شد و گفت :آسیه خانم ؟! زن گفت :بله خودم هستم

....سرود ابدي پرواز.....

نمایش مشخصات عرفان طهماسبي نشسته بر كهنگي شاخه ي درختي چندهزارساله،درزير سايه ي محو يك نيم روز كسالت بار تابستاني،تن اش هر لحظه سنگين تر و سنگين تر مي شد. گويا وجود نيم مرده اش درحال رسوب كردن است. سرش مرداب گنديده اي بود از روزمرگي ها، از تكرار ها،از بوي كهنگي ثانيه ها.و تنها هر از چندگاهي گذشته هاي فراموش ناشدني در رگهايش جاري ميشد

احمق1

نمایش مشخصات ارسطو عباسی دستهایش را دور گردن دیگری حلقه کرد و گفت دوستت دارم و بدون اینکه حتی کلمه ای دیگر بگویید به عقب بازگشت و منتظر جنبشی از طرف دیگری بود . اما او هنوز ساکت و بی رمق در جای خود ایستاده بود گویی که هزاران سال است که انجا ایستاده و زمین رهایشش نمیکند و کمی من و من ...کرد و بدون اینکه حتی حرفی بزند یا زده باشد صحنه را ترک کرد

قابها و تصویرها

نمایش مشخصات متین یحیی زاده( م. مقدسی) بر روی صندلی لم می دهم و نامه را دوباره می خوانم .فرستنده اش برایم ناآشنا است، اما همراه آن عکسهای آشنایی وجود دارد. یکی یکی به آنها نگاه می اندازم و به کف اتاق پرتشان می کنم . کبریت را بر می دارم تا شمع سیاه کنار دستم را روشن کنم .شمع به یکباره به کف اتاق می افتد و تمام عکسها را آتش می زند

بی نام...بی نشان

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سالهاست منتظرم! کودکی بودم نیازمند شیر و بوی سینه مادر...هنوز واژه بر زبانم نقش نبسته بود؛ شاید بابا، یا مامان، یا آب...حتی نمی دانستم نام مادرم چیست؟!! نوزادی کوچک روی پاهایم خوابیده،گویا برادر کوچکم است و برادر بزرگم کنارم ایستاده، قامتش از من بلندتر است و چند صباحی از من بزرگتر

خواستن

نمایش مشخصات آرش پرتو -مش باقر وضعیت شما چه جوریه؟ -فعلا که هیچی معلوم نیست.اما اگه خدا بخواد امسال از پارسال بهتره.. یحیی که کمی آن طرف تر ایستاده بود باشنیدن این حرف به یکباره گفت: -هیم..چه خدا بخواد چه خدا نخواد من امسال هم مثل هر سال برداشتمو می کنم.. ول کنید این حرفا...اگه خدا بخواد!! مهم این که من بخوام

شراره های کویر 2

صبح با شکوه تمام آمد و جای شراره های آتش شب را گرفت، حامد به سرخی تپنده ی خورشید خیره شد و با بالا آمدن گوی طلایی، قلبش چنان لرزيد که چکه ی اشکی به گونه اش افتاد ولی لبخند آمیخته ی نگاهش بود، ناصر که با ولع لقمه های غذا را می بلعید با دهان پر گفت : _ زیاد تو سر این چیزا نرو، عقلت توان

نمیدانم،شاید!

نمایش مشخصات مهدی شاکری تاکسی در خیابان در حال حرکت است و من روی صندلی عقب آن نشسته ام. راننده جلوی پای مردی میانسال می ایستد، روی صندلی مینشیند و تاکسی دوباره به راه می افتد. وای... وای که چقدر چهره ی این مرد برایم آشناست؛ مردی حدودا پنجاه ساله و لاغر اندام که موهای لخت و رنگ شده ای دارد. کمی به سمت چپ میروم

داغ ؟ سرد ؟ تلخ ؟ نه ، همه چی نسبی

نمایش مشخصات محمد ملکی اندکی در تاریکی، تاریکی مطلق و دیگر ...از دل آن روشنی رو به افق رویه لبه ی یک تاقچه ی قدیمی برف رگباری زمین یک دست سفید سفیدی سوسو میزد از هر صفحه ی سترگ آن سیاهی پارادوکس را فقط در کتاب خوانده بود اما اکنون در مقابلش میدید ، سفیدی در آن سیاهی رویه لبه ی بالکن ، دقیقا روی همان 10

بيني كج و ماوج!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي) داستان شماره 90 "بيني كج و ماوج!!" روز دوشنبه بود و ساعت چهار، با فرشيد و يكي از بهترين دوستانش به اسم دكتر استخري قرار ملاقات داشتم. قبلا فرشيد درباره دكتر چيزهايي به من گفته بود. اينكه دكتر استخري، استاد برگزيده چندين دانشگاه مطرح


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >