آرشیو داستان

چهار پایه

نمایش مشخصات سید علی الحسینی چهار پایه با هيكل درشت و چهر ه اي بر افروخته و سبيل هاي پر پشت. كنار ميدان ايستاده و پسر بچه اي را تماشا مي كرد كه توپش لاي شاخه درخت گير كرده و دستش به آن نمي رسيد. سعي پسرک برای بالا رفتن از درخت بی فایده بود . چهار پایه را از جلو مغازه روبرو زیر درخت کشید از آن بالا رفت چوب پرچمی

شَک

نمایش مشخصات م.ماندگار با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد. دخترش بود با او احوال پرسی کرد و دقایقی بعد خداحافظی کرد. همسرش به سرکار رفته بود. در خانه خود را تنها یافت! خیلی وقت بود که تنهایی عمیقی را احساس می کرد. برای خود چای ریخت و طبق عادت همیشه اش با تکه کوچکی قند آن را نوشید. کارهای روزمره اش را آغاز کرد گرد گیری،نظافت،شستن لباس های همسرش

بدون دلیل

نمایش مشخصات آرش پرتو -دو نفر! دو نفر حرکت. به محض شنیدن صدای خش دارش گام هایم را بلندتر و سریعتر برداشتم . وقتی رسیدم بدون مکث گفتم: - عجله دارم. دو نفرو خودم حساب میکنم -مشکلی نیس. بپر بالا سوار که شدم مثل همه ی کسانی که تا سوار میشوند نگاهی گذرا میکنند،خیلی کوتاه چشم هایم را چرخاندم و در همین مدت کوتاه

چهره ی ماندگار

نمایش مشخصات بهروزعامری چهره ماندگار سالن زیبا وبا شکوه شهربه افتخار بزرگداشت چهره های ماندگار با آراستنیهای گوناگون وگلهای طبیعی آرایش دلپذیری بخود گرفته بود .گوینده با صدای گرم و با واژگانی فاخر و پر معنی چهره های معروف و ماندگار کشوررا بسکوی سخنرانی دعوت میکرد ودرین میهمانی باشکوه که ریاست محترم

آرامش

نمایش مشخصات حميد دهقاني بسم الله الرحمن الرحیم یهو توی ذهنم اومدم صحبت استادمون که میگفت سر کلاس استادشون احضار روح کرده. و بعدش هم فوری صحبت های یه استاد دیگمون که میگفت یکی از اقوامشون یه بچه جن می اومده خونشون و خلاصه فوری کلی فکر و خیال در مورد جن و روح این چیزا اومد سراغم. نصفه شب بود و همه جا تاریک

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پدرعروس هرسال روزپدر،فاطمه دسته گلی می گرفت وبه قبرستان می رفت.آن روز،اورا تعقیب کردم.روبروی عکسی نشسته بود، درد دل می کردومی گفت:پدر‍! من اصلن تراندیده ام .مادرم می گوید:دوماه بعدازشهادت شما متولدشده ام .می خواهم ازتواجازه بگیرم .امروزخواستگاربرایم آمده .اگرعاقدصدا زد پدرعروس

آرام قسمت پنجم

نمایش مشخصات الهه سلیمی از خستگی تو ماشین خوابم برد وقتی رسیدیم با صداش بیدار شدم و فکرکردم صبح شده و به چشماش ذل زدم اما تاریکی شب منو به خودم آورد و از ماشین پیاده شدم و قطرات باران به صورتم میخورد و من تلوتلو رفتم تو رختخواب. سر صبحانه با کمال پررویی گفت ؟آرام خانم دیشب حتی یه شب بخیر خشک و خالی هم به

حمله خون آشام های وحشتناک

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو (آنها شما را خواهند خورد.) یه ساختمون‌هایی بزرگ بودن که می‌تونستن راه برن، پس بلند شدن و شهر رو ترک کردن. یه سری هم خون‌آشام بودن. خون‌آشام‌ها می‌خواستن ساختمون‌ها رو خون‌آشام کنن و ریختن سرشون. اونها رو گاز گرفتن. یکی از خون‌آشام‌ها بلندترین ساختمون رو گاز گرفت، ولی دندونش شکست

رسیدن

نمایش مشخصات حسین روحانی "نوبت من شد.معلم به چشمان من نگاه کرد و با لحن مهربانی گفت :"تو چه آرزویی داری؟"سرم را پایین انداختم و در حالی که خجالت زده شده بودم گفتم:" اجازه ما دوست داریم وقتی شصت سالمون شد یهو بشه بیست سالم".کلاس از خنده منفجر شد.تک تک دانش آموزان قهقه کنان روی صندلی هایشان بالا و پایین می پریدند

مهتاب، فراتر از رویا

عادت خوبی هست یا نه نمی دانم؛ اما اون سال تقریباً به نفع من تمام شد.اما چرا تقریباً؟ توضیح خواهم داد. نوروز هرسال ، از روز سوم تا هفتم را همراه اهل فامیل به پارک، سینما یا هر جای دیگر که خوش بگذرد، می رفتیم از روز هفتم تا روز دوازهم هم به دید و بازدید می پرداختیم و در آخر هم روز سیزدهم رو به یکی از شهر های مجاور می رفتیم

زندگی شیرین...

نمایش مشخصات متین محمدی سردرد شدید.توی مغز هزار تا نگرانی.بچه هام چه طورن؟چی می خورن؟زنم چیزی لازم نداره؟حالش چطوره؟نکنه بچه هام پیش همسایه ها احساس غریبی کنن!نکنه به خاطر من پیش بقیه سرافکنده شن! این فقط راجب خانواده بود.پدر دلسوز خانواده غیر از این فکر ها فکر های دیگه هم داره. توی این فکر بود که یادش اومد طلب احمد اقا رو نداده

((داستان طبقات))

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن روزی که به خانه جدیدمان نقل مکان کردیم را هیچ وقت فراموش نمی کنم...20سال پیش بود من دختر بچه ای 5ساله بودم و سرخوش و شیطون.خانه قبلی مان آپارتمانی بود3طبقه و ماساکن طبقه اول بودیم؛باهمسایه هایی مهربان که هرکدامشان از مادرم اجازه می گرفتند برای اینکه من چندساعتی مهمان خانه اشان باشم

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیست و سوم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در مقابل کافه ایی ایستاد . داخل شد و پشت یکی از میزها نشست و نوشیدنی سفارش داد . مردی از در وارد و به سمتش امد . : سلام کریس - دانیل ، بعد از مدتها به اینجا آمدی ؟ همین امروز از شرکت آمبرلا برای بستن قرار داد به شرکت آمدند . شرکت بعد از تیگرا ، سه پروژه دیگر هم اجرا کرد که موفق بود . یه پسر بالدار ، یه سانتور و پری دریایی

هیس!

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی : توی این شیب تند جای حرف زدن است؟ کمی صبوری کن، : آخه برگردیم منتظر است؛ اگه جواب راست و درستی بهش ندم دفعه ی بعد نمیزاره بیام! : خودم بهش میگم، حالا بزار تا راحت بریم پایین؛ شما هوای چپ داشته باش، من جلو رو دارم؛ محسن هم سمت راست و عقب بپاد! ...: بشینید! هیس! یه نفر پشت اون درخت است!

چشمانت را بيشتر باز كن

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر مثل هميشه تا بالاي تپه را دويدم و روي بلندترين نقطه ي آن لا به لا چمن ها كه عطرشان تمام فضا را فراگير كرده بود ،دراز كشيدم و به سقف آبي آسمان خيره شدم ؛ نفسي عميق كشيدم و دستانم را بلند كردم تا همراه با رقص نسيم نوازش شوند ؛در همين حال وهوا پرسه مي زدم كه ناگاه خلوتم با حضور پسري جوان

ماه پدر

نمایش مشخصات ف. سکوت شب بود. ماه در آسمان بود. سارا و دارا و همه مردم محله و شهرک به آسمان می نگریستند. ماه شب چهارده گرد و بزرگ و زیبا، فضای تاریک دور خودش را به رنگ آبی درآورده بود. همه با انگشت ماه را به هم نشان می دادند و چیزی می گفتند. سارا و سایر بچه های دبستانی محله با تعجب و ناباوری به حرف آنها گوش

نوبت کیه؟

نمایش مشخصات علی رجبی نوبت کیه؟ یه خمیازه بلند کشیدم و گفتم منم پاشو برو اشتراک 671 آدرس رو از دفتر خوندم و با بی حوصلگی سوار ماشین شدم . رسیدم جلو در چندتا بوق زدم یه خانم جوون بچه بغل اومد سوار شد.بار دوم که از آینه تو ماشین نگاش کردم دیدم ای دل غافل اینکه خانوم صادقیه. لعنت به این شانس نمیشد یه 10 دقیقه

مادرم تو پدرم هستی.

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی شب میلاد بود با دوستانم قرار گذاشتیم که راهی حرم بشیم.سوار اتوبوس شدیم و به نمایشگاه رفتیم و از آنجا سوار مترو شدیم.بعد نیم ساعت به ایستگاه بسیج رسیدیم و پیاده شدیم .وبقیه راه تا حرم را پیاده روی کردیم. خیلی شلوغ بود چه عظمتی بالاخره به حرم رسیدیم. دوتا از بچه ها رفتن به سرویس بهداشتی و مدتی گذشت نیامدند و وقت داشت تنگ میشد

روز بدبختی

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر سلام به دوستان . این یک داستان تلخ نیست. یک داستان شادم نیست. این داستان شکست است. شکستی بزرگ.نمیدانم . آیا میتوان به این انسان ها ی ... اعتماد کرد ؟ شکست دوست من در زندگی تلخی هایی را به همراه داشت . اما بگذارید واضح تر برایتان روشن کنم. دوباره میگویم این یک داستان تلخ نیست . درسی است برای بی تجربگان

بیماری محمد

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام خدا جونم شناختی منم محمد کسی که تو همه ی کاراش اسم تورو صدا کرده. کسی که همه کاراش برای جلب رضای توست. خدا اصلا صدای منو میشنوی اصلا منو میبینی خدا جونم جدام کردی منو از دوستانم از خانواده از زندگی از ... . محمد با صدای بلند و اشک هایی که روی صورت سرازیر میشد زیر بارون با خود

یار غار تنهایی من

نمایش مشخصات زهرابادره مدتي است با هم دوست شده ايم خيلي مهربون است بستگي به وقتش دارد بعضي مواقع يك ساعت بعضي وقت ها دوساعت و حتي بعضي وقتا تمام وقتش را براي من صرف مي كند ، اينقدر هم معرفت دارد كه بعدا سرم منت نگذارد، ماجرا بر مي گردد روز اول مهر روز اول آشنايي مون ، آره اون روز كه بچه ها با خوشحالي كيف

برچسب

نمایش مشخصات فرزانه رازي مدت زیادی نبود که تحصیلاتم را در رشته حسابداری تمام کرده و به قول مادرم،شاخ غول را شکسته بودم!خانه نشینی علاوه بر اینکه حوصله ام را سر میبرد،بر قطر کمر و خزانه چربی هایی که برای حفاظت از خود،در برابر برودت هوا انباشته بودم را غنی تر میکرد!عزم جزم کردم تا وارد شرکت بازرگانی برادر

خرس/بخش دوم

نمایش مشخصات فرشید طریقی صداقتش پر از تلخی بود.حرفی برای گفتن نداشتم.فهمید و رفت.یاروصاحب5تا مغازه بود و بدون اینکه حتا یه سوزن جابجا کنه سر ماه صاحب ده دوازده میلیون بود...فکر کردن به این چیزها فایده ای نداشت.بارها فکر کرده بودم.نتیجه ای نداشت.کاری نمی توانستم بکنم.در همان حال که مشغول تمیز کردن بودم انتظار ورود اولین مشتری قند در دلم اب میکرد

گورستان

نمایش مشخصات ک جعفری _در بیابانی دور افتاده و بایر، ودر جاده ایی باریک وخاکی، که به گورستانی متروک ختم می شود، پیرمردی با فانوسی در دست وبا تکیه بر عصایش، سیاهی شب را می شکافد واندام فرسوده اش را به جلو می راند. عبایی سفید وچرکی به تن دارد و موها وریش نقره ایی رنگش با وزش باد، متلاطم می شود. پیرمرد،به

پرنده ی زیبای این حوالی

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی sآرام نشسته است روبروی من.روی ناودان کوچک خانه مان. تنهاست و یا آمده به تنهایی دیگر سر بزند؟ در این هوای نمدار و سرد کمی بزرگتر شده است. به خودم فکر می کنم.به من بی تو.

صدای پای مرگ

از غسال خانه بیرون آمد ، روی زمین گذاشتنش و همه به او اقتدا کردند . مردها سر تابوتش را گرفتند . به عزت و شرف لا اله الا الله . در قبر گذاشتنش و رویش خاک ریختند و فاتحه خواندند . حالا نوبت زن ها شده بود . کد خدا قران میخواند وبرایش حلالیت میخواست . زن ها زار میزدند . دخترش حلوا می چرخاند و با دست های کوچکش اشک هایش را پاک میکرد

تصميم يواشكي

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر از صبح تا حالا حرف هايي كه شب ميخواهم به بابا بگويم را هزار بار تكرار و تمرين كردم؛دائم تو اين فكرم كه حتما با گفتن اين حرف ها بابا را متقاعد مي كنم! اما همين كه زنگ در زده ميشود انگار كه تمام ذهنم رو جارو كشيده باشند فراموشي مي گيرم! مي پرم و در را براي بابا باز مي كنم ؛مثل هميشه با

روز پدر

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام ریس شرکت گوشی رابرداشت وزنگ زد شرکت رحیم آقا نگهبان شرکت گوشی را برداشت.وگفت بفرمایید.ریس شرکت با تعجب گفت مگه امروز تو شیفتی . رحیم گفت خیر. من بجای یکی از همکارا ایستادم .ریس گفت لابدا امروز که روز پدر بود تو خانه پیش خانواده می موندی .رحیم آقا آهی کشید وگفت

خدای مفلوک

نمایش مشخصات فرزانه بارانی لای در باز است،دستم را میگذارم روی در، قبل از اینکه بروم داخل سعی می کنم کمی از هیجانم بکاهم ،شاید کمی بیشتر از حد، هیجان دارم تا ببینم آدمی که خلق کرده ام چطوری از آب درآمده، در را هل می دهم، از دیدنم یکه میخورد،با چشمان گرد و روشنش نگاهم می کند، اه...دوباره چشم روشن!!! حرصم در می آید ،پرونده های زیر بغلم را ولو می کنم روی میز و داد می زنم

چرنوبیل

نمایش مشخصات محمد دهقانی دهکردی بعد از یک روز تمام وقت تلف کردن، برمیگردی خانه یک نقشه هم در دست داری. قاب عکس را برمی‌داری و نقشه را می‌چسبانی. «بعضی ساختمان‌ها کاملا تخریب شده‌اند باید خطشان زد» تا دوساعت بعد مشغول نقشه شهر خودت هستی، متروکه‌ی دوست داشتنی! یک لیست هم تهیه کرده ای، آفرین هربار باتجربه‌تر می‌شوی


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >