آرشیو داستان

نخل

نمایش مشخصات آزاده اسلامی طوبی را که از زیر آوار درآوردیم نفس نداشت. وقت نبود و وانت با کلی زن و بچۀ جنگزده منتظر ما بود و بوق می زد. رضا که حالا پیر و مچاله شده بود، طوبی را بغل کرد. دخترکم آرام خوابیده بود و تکان نمی خورد.یک شیار خون از فرق سرش روی پیشانی و گونه اش راه باز کرده بود و چکه می کرد. رضا داد می زد بدنش سرده، نفس نداره

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نگاهی به ساعت انداختم. یازده وسی دقیقه شب بود، دست از کار کشیدم و اماده رفتن به خانه شدم. خانه ویلایی نزدیک جنگل بود. به خانه رسیدم و داخل شدم ؛ تنها زندگی می کنم، در یخچال همیشه چیزی برای خوردن پیدا می شد و از این نظر هیچ مشکل غذایی نداشتم . سالن نیمه تاریک بود و فضای اتاق از نوری که از میان پنجره ها به داخل می تابید روشن می شد

شب های شبح پوش

نمایش مشخصات صفیه سادات میرزابابایی برگه زرد الو را در دهان جا به جا می کرد و گوشش به رباب بود که نقش قالی را می گفت و او تارو پود را به هم می بافت قالی در برابر چشمانش رنگ می باخت ,کودکش روبه رویش سر کج گرفته بود و رد انگشت های حنا بسته اش را دنبال می کرد ,بوی اش روی چراغ در اتاق پیچیده بود ,صدای همسر رباب از گرسنگی بلند شد ,گارگاه تعطیل

نشانه ها(پایان)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور رشته زندگی از دستانم خارج شده بود. میان برزخ عشق و نفرت دست و پا می زدم. نمی دانستم دوستش دارم یا نه!! . گاهی اعترافاتش دلم را می سوزاند و گاهی شماتتهایش مثل خوره به جانم می افتاد. هروقت عصبانی می شد مرا مسبب خیانت می دانست و تمام ضعفهای عاطفی ام را به رخ می کشید. گاهی کنارم می نشست و

بغض فروخورده

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم با منظره جالبی روبرو شدم پسر بچه ای حدودا دوازده سیزده ساله توی سطل زباله را زیرو رو میکرد ناگهان عکسی مچاله شده را به دست گرفت و خیره به آن شد لحظاتی گذشت قطره های اشک گونه های معصومش را خیساند جلو رفتم و پرسیدم چه شده چرا گریه میکنی بغضش ترکید

اعتراص

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت"   خیابان بزرگ پایتخت از دو سمت بسته بود و مردمی که صبح زود برای اعتراض به گرانی قیمتها جمع شده بودند ، بطور کامل در محاصره ی نیروهای دولتی و لباس شخصی قرار گرفتند . ساعت 10صبح وزیر کشور برای پاسخگویی به مردم آمد و قول داد تا چند روز آینده ، مشکل قیمتها حل شود . بعد از سخنرانی وزیر ، مردم هم متفرق شدند و به خانه هایشان رفتند

تاریک بود (+۱۸)

نمایش مشخصات سولماز نادری آرام در آغوشش سر خوردم سرم را روی شانه اش گذاشتم آرامش عجیبی داشتم انقدر که دیگر چیزی از خدا نمی خواستم ارام بوسیدمش دستانش را زیر سرش گذاشته وچشمانش را بسته بود با صدای آهسته ای گفتم:خیلی می خوامت ... لبخند موزیانه ای زد وگفت:نشون بده ....چیزایی بگو که من دوس دارم...باهام راه بیا یکم

مسیر زندگی من 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد ... صبح شده انگار...ساناز...! ساناااااز...! پاشو عزیزم به دکتر زنگ بزن بینم باس کجا بریم و چه کنیم؟!! ساناز: مریم لامپا رو نیگا روشنن هنو !!! ... دیشب خسته بودیم، فراموش کردیم خاموشش کنیم... هیییییی خدااااااااااا(خمیازه)!! من:پاشو زنگ بزن به دکتر، منم یه چی پیدا کنم بخوریم . ساناز:باشه الان زنگ میزنم

نامزد

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ساسان روکردبه پریساوگفت :انشاء الله وقتی که با هم نامردشدیم ،عکس هایمان راهمه جای شهرمی زنیم .پریسا اخمی کرد وگفت :مگردیوانه ایم که این کاررا بکنیم .ساسان گفت :نه ! اما خیلی هارا دیده ام که این کاررا می کنند.پریسا گفت :مثلن کی ؟ساسان گفت :همین شهلا دخترخاله ات ،وقتی که نامزدشداین کاررا کرد

استراتژی

نمایش مشخصات فرزانه رازي دم دمای غروب است!کِشتی روی آب دریا بالا و پایین میرود...آسمان در محاصره ی ابرهای سیاه است...نور صاعقه ای در دور دستها از پنجره ی گِرد و کوچک کشتی به چشم میخورد.جلوی آیینه ایستاده است...نور مهتابی میان تارهای ضخیم و موج دار موهایش رخنه کرده.رشته های مشکی رنگ موهایش را زیر بندهای چشم بندش مرتب میکند

شاعر مچاله

نمایش مشخصات امین قربانی از صدای خس خس سینه اش ترسی مبهم و رعشه ای تمام وجود او را فرا می گیرد . دهانش طعم گس خون می گیرد . تنش ارام سرد می شود. باد می خواهد درب و پنجره ها را از جا بکند، زمزمه باد او رابه حالتی غریب می برد ، در پس ذهنش این بیت شعر از نامجو تکرار می شود (مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده زباله شو به گوشه ای غمین هزارساله شو عدد بده)

انار

نمایش مشخصات ف. سکوت می کنم اناری را دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود... (سهراب سپهری) پرسید: چرا انار؟ پاسخی به او ندادم. به دلم دادم و نوشتم: شاید چون انار هزاران راز پنهان در دل دارد که تا کسی آن را نشکافد، آن ها را کشف نمی کند. اما دیگر کسی حوصله دیدن دانه های دل انار را ندارد

مراقب

نمایش مشخصات آزاده اسلامی رئیس جدید که آمد، از کرامت انسان حرف زد و نامه داد که فورا ، تمام دوربین¬ها و شنودها جمع شود. چند روز اول در پوست خودمان نبودیم. اداره پر شده بود از هیاهو و نشاط. گمان کردیم اتفاق خاصی افتاده است. بلند بلند حرف می¬زدیم و ¬می¬خندیدیم. آنها که جوان¬تر و شوخ¬طبع بودند، به سقف که

ماجراهای باغ هلو(قسمت چهارم)

نمایش مشخصات فرزان انگار ***توضیح اینکه از این قسمت کمی لحن داستان را از محاوره به کلاسیک تغییر دادم*** در مهمانی که آقابزرگ برای آقاجان ترتیب داده بودن پهلوان آزمار که دوست صمیمی آقابزرگ بودن همراه خودشان مادرجان قدرت السادات را هم آورده بودن تا به روزی که آقاجان برای اولین بار مادرجان را در میهمانی

فریاد غرق شدن یک جنین

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام .خوش آمدید ....وجنین در حالی که در مایع آمنیوتیک رحم مادر ش غوطه ور بود محکم با لگد به شکم مادرش می کوبید وفریاد می زد .آهای کمک دارم غرق شدم.دارم خفه میشم. کسی صدای او را شنید وجواب داد هم آنجا ود رکنار مادرت بمانی وخفه بشی .خیلی بهتر از اینست از اینکه بدنیا بیایی وغرق مشکلات این دنیا بشی وکسی هم کنارت نباشه کمکت کنه

تضاد دو دوست چه می گوید

موهای طلاییش را به اطراف شانه هایش ریخته بود . چشمان عسلی رنگش را با پلک های بلند و نارنجیش باز و بسته می کرد . تکانی به سرش داد وهم چنان که موج طلایی رنگ موهایش با رنگ سفید دمبه ای صورتش هماهنگ می نمود، سرش را بلند کرد تا با او صحبت کند . چشم هر جانداری را مبهوت می ساخت . زیبایی اش چشم نواز بود

عاشورا شرمنده ام!

نمایش مشخصات مهتاب سالاری بعد از ظهر عاشورا بود دم دمای غروب..موضوع انشایی که روز پیش دبیر ادبیاتمان«عین» گفته بود مانند رنگ های آشفته یک تابلوی نقاشی در سرم رژه میرفت(!)(اگر در روز عاشورا همراه یاران امام حسین(ع) بودید چه میکردید؟) خسته از یک روز عذاداری منتظر آمدن بابام بودیم آخه منو مامان خانه مامانجان

آرام آرام شانه هایش می لرزید

نمایش مشخصات صفیه سادات میرزابابایی تصاویر زیادی در ذهنش بال بال می زد و او جستوجو گرانه می اندیشید تا انچه را که ننوشته است را میان جمله هایش بیابد و گاهی آرام آرام شانه هایش می لرزید . اولین خط نامه اش را اینگونه اغاز کرده بود . کم اورده ام ,زندگی ام را می گویم ,نفس هایم را می گویم ,لحظه هایم را می گویم , ,سخت میگذرد برایم

وعده نزدیک است ...

«آزاده مرد» این سخن بی پرده گفت و دیده ها مبهوتِ هیبتِ کلامش به دمی در خجلت فرونشست. لبانِ عطشناک - افسرده و خاموش - قرینِ یأسِ ندامت بارِ چراغدان شد، و روشنای دروغینش را آنک به پفی میراند. پس فضا در تقابلِ ناهمگونِ نور و ظلمت به غم آمیخت؛ و مردِ دنیاپرست که عافیت خویش به یاد آورده بود، شمشیرِ آهیخته برگرفت و به ناگهان گریخت

من پوتین های پدرم را برای نبرد بزرگ پنهان کرده ام!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی غم های مچاله شده ام در ته جیبم پنهان است گستاخی ام را ببخش خدای بینا غرور تلخ نابیناست حوالی دست های من خنجر ها بر افراشته اند زیستگاه من کشتارگاه صنوبر های جوان شده است خدا از یک قدمی خانه من گذشت! تنم می لرزد: وقتی تن پوش های نارنجی از خون سرخ می شود! این کیست که از زیر ناخن هایش

داستان بی نام بخش هفتم

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر دوستان همان طور که قبلا هم گفته بودم به دلیل مشکلاتی قادر به دادن داستان زود به زود نیستم . پس پوزش مرا بپذیرید. و حالا ادامه ماجرا: به خدا توکل کنید و آرام باشید که آن وقت دستان خدا زود تر از دستان تو به کمکت خواهند آمد و آن مرد رفتگر باید بداند که در کشور های آفریقایی استعمار زیاد

بی ستاره

نمایش مشخصات مینا لگزیان ساعت پنج بود بازهم از آن سر خیابان پیدایش شد کت رنگ و رو رفته قهوه ای اش تنش بود و سیگار نصفه اش در دستش. تازگی ها موقع راه رفتن پای راستش را می کشید و از لرزش سیگار در دستانش می فهمیدم دارد پیر تر می شود سال ها پیش کلی قپه و ستاره روی شانه هایش داشت کلی دم و دستگاه اما حالا یک ستاره هم در آسمان نداشت

سه سال

نمایش مشخصات باران دهقان نشسته بود و با قلم بر کاغذ نقش میزد ..... شمعی که در کنارش روشن بود هرلحظه کوچک تر میشد... قطره اشکی از چشمم بر زمین افتاد و ارام خفت..... سال ها بود که او ندیده بود دلش بد جور هوایی بود. ... اخر امروز 22 بود تولد مریم ... به یاد 3سال قبل .. چه تولد شیرینی بود! برکاغذ چنین مینوشت... سلام مریمم . نمیدانم

مرز

نمایش مشخصات آزاده اسلامی بالای دکل دیده بانی نشسته ام. به نور زرد کمرنگی که با آخرین رمقش روی سیم خاردار افتاده و به نیزار دهن کجی می کند، نگاه می کنم. هوا شرجیست و پر از پشه و مگس. هر از گاه نیمچه بادی می وزد که شن و خاک را توی حلق آدم می ریزد. لباسهام شوره زده اند و پیراهنم به تنم می چسبد. عرق سوز لعنتی کشاله های رانم را زخم کرده است

دلتنگی

نمایش مشخصات النازنگین تاجی sمیخوام بهت بگم من دلم شده برات تنگ نمیدونم کجا برم کجای این دنیا برم برم کجا به دنبالت از کجا تاکجا برم تاکی برم کجابرم برم و پیدات نکنم این داستان نیست حرف دل دخترکی که از تنهایی پناه برده به تنها عروسکش واین شعر را برایش میخواند.

آتشی بر سپیدی

نمایش مشخصات ف. سکوت مدتی بود که سرم خیلی شلوغ بود. امتحان جامع داشتم و از فرط استرس و درس خواندن هفت کیلو وزن کرده بودم! دیگر حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. تا جایی که می توانستم کارهای خرید و بیرون از منزل را به پیمان می سپردم. بعد هم با زیرکی پوریا را به جان پیمان می انداختم که با هم بروند بیرون و من بتوانم به کارهایم برسم

خوش آمدی...!

نمایش مشخصات صبا سرافراز روزی بازخواهی گشت اما دیرهنگام. آن زمان می آیی که انگشتانم روی کلیدهای پیانو خشک شده اند، نگاهم روی در خانه ثابت مانده است، سکوت همه جا را فرا گرفته و تنهایی بر سرزمین دلم فروانروایی میکند. آن زمان می آیی که دیدگانی برای دیدنت ندارم، زمانیکه گوشهایم صدای خنده هایت را نمیشنوند و دستانم نمیتوانند تو را لمس و یا چهره ات را نوازش کنند

بی رحم...

نمایش مشخصات صبا سرافراز دستانش میلرزند. ب تکه های آینه ی خردشده نگاه میکند. خستگی از چهره ی غمگینش میبارد.نمیتواند روی پاهایش بایستد ولی بااینحال همه ی تلاشش را ب کار گرفته و ب آشپزخانه می رود. جرعه ای آب مینوشد و ب اتاقش بازمیگردد. انگشتانش را آنقدر محکم در هم گره کرده بود ک تکه آینه ی شکسته ای ک در دستان لرزانش بود، خرد شد و از لای انگشتان بی جانش خون جاری شد

داربست

نمایش مشخصات آزاده اسلامی زن همسایه روبرویمان که سرزا رفت، چه ها که نکردند! با طنابی که یک سرش را به شاخه تنومند درخت انگورمان بسته بودند و سر دیگرش را به نرده¬های زنگ زده بالکن¬شان، داربستی ساختند و کوچه پر شد از پارچه¬های سیاه تسلیت. من که

مرگ

دخترک ساکت و آرام گوشه ای خزیده بود .نگاه ترحم انگیز دیگران روحش را میخراشید . آنقدر ساکت و سرد بود که لحظه ای ترس را به جان اطرافیانش نشاند .با خودش فکر میکرد فکری شوم . به ستاره ها چشم دوخت .انگار ستاره با چراغ روشنش پوست مرمرین شب را نوازش میکرد و زمین را به سخره گرفته بود .سرد و خاموش به سمت تراس رفت ویاداوری خاطرات چند سال پیش تنش را لرزاند


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >