آرشیو داستان

ای کاشـــــــــــــ

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی . . . از بچگی متنفر بودم از خواندن و نوشتن ، تا آنجا که معلم مور دانه کش را به زحمت در مغزم فرو کرد . همکلاسیم را بابت داشتن دفترچه خاطراتش مسخره می کردم . تا اینکه یک روز سر راهم سبز شد ... خاطراته زیبایی را با او گذراندم ، تمام زندگیم شد و همه هستیش شدم . با اینکه شانزده سال داشت ولی عشق را در حقم تمام کرده بود

"پرواز بر فراز دار"

نمایش مشخصات بهارك حكمت‌طلب مي‌ديدم لب‌هايش تكان مي‌خورد اما نمي‌دانستم چه مي‌گويد. رنگ به صورت نداشت. همه بند مي‌گفتند ديوانه است. به نقطه‌اي خيره مي‌شد و لب‌هايش تكان مي‌خورد و گاهي اشكي مي‌لغزيد روي لب‌هاي بي‌رنگ و ترك خورده‌اش اما نمي‌دانستيم مخاطبش كيست. بچه‌هاي بند مي‌گفتند از ترس طناب دار عقلش را از دست داده و گاهي براي تفريح دستش مي‌انداختند

زندگی 2

نمایش مشخصات حسین پوست شور به نام خالق مُدبِر لب پله ی اول پارکینگ نشست ، تا بند کتونی های سفید فرازش را ببندد. مثل عادت همیشه اش ، اول کفش پای راستش را پوشید و بند های آن را که به صورت ضرب دری از داخل سوراخ ها رد کرده بود ، دو گره پاپیونی بزرگ زد و سر گره ها را جمع نموده و از طرف راست ، داخل کفشش قرار داد . لنگه

بریده

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید احساسم دست خورده است.هرزگونه شکل گرفته.قلبم بیمارگونه پرورش یافته است.ذهنم و افکارم متلاشی اند.جسمم نیز دست خورده ی هرزگان است.جاری نیست،دیگر قطره ای خون در رگانم جاری نیست.دیگر نبض هق هق آتشین تنفرشان پوستم را نمی کشد.حتی کلمه ای نمیچکد از این خشکسالی.میچلانم رگان پژمرده شده ام را

قهرمان فوق العاده

بابایی عزیزم! یک چیزهایی هست که تا به حال به ات نگفته ام.به هیچ کس نگفته ام.بابایی عزیزم،دنیا مسلماً مثل همان سیبی که می گفتی هزار تا چرخ می خورد تا بیفتد پایین هزار چرخ خورده تا به این جا رسیده که حالا بعد از این همه مدت فکر کرده ام می شود برای تو نوشت.گم شده ام.منتظرم بیایی و پیدایم

فصل بعد از اخر

فصل اول پسر : زندگی بی تو معنایی نداره دختر :منم خوشبختی رو فقط با تو حس میکنم پسر :راست میگی دختر تا بحال از من دروغ شنیدی پسر : یه قول به هم بدیم دختر : هر چی بگی قبوله فصل دوم مرد :هرری بابا راه بازو جاده دراز زن :نشونت میدم بلایی سرت میارم که هر لحظه آرزوی

دخترکم...

نمایش مشخصات سپیده تاجیک صدای گریه اش به گوشش رسید. نفسش بالا نمی آمد. دست و پایش سست شدند و چشم هایش بسته. چند ثانیه ی بعد با صدای لرزانی که به سختی شنیده میشد گفت: - میشه ببینمش؟ پرستار نوزاد را روی سینه اش گذاشت و با لبخند گفت: - مبارک باشه. دختره اشک در چشمانش دوید. پلک هایش را روی هم گذاشت و ... نگاهی به چهره بی رنگ و رویش در آینه انداخت

منجی

نمایش مشخصات سام امیری سوار مزدای شرابی رنگم شدم و به طرف پل میانگذر حرکت کردم. باز همان صدا تو سرم پیچید " تمومش کن! " گاز ماشین را گرفتم و با نور بالا مثل دیوانه ها شروع به سبقت گرفتن و لایی کشیدن شدم، انگار حتی صبر نداشتم به پل برسم. ولی نه، باید به پل می رسیدم و پرواز را احساس می کردم. یک ربع از ورودم به

چقدر آرام به من نردیک شد...!

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید چقدر آرام به من نزدیک شد.طوری که وجودش راحس نمیکردم.چقدر بی صبرانه مشتاق نگاهم بود و من چه بی تفاوت نگاهم را ازاو دریغ میکردم و به دیگری عرضه میداشتم.در دلم دوستش داشتم اما ان زمان فکر میکردم نیازی به او ندارم.از لجبازی هایش بدم می آمد و مهرش را بی رحمانه از دل بیرون کردم.دیگر حتی حاظر نبودم که فکرم را به سویش منحرف کنم

سرخطّ

دو تا حسين آقا بود ، يكى دبير جبر و آناليز كه حدّ را مى آموخت و آن ديگرى ، رانندهء اتوبوس كه دانش آموزان را در خط از حدّ خارج ميكرد. روز كارگر بچه ها برايش گل خريدند ، سر خطّ منتظر بودند كه با اتوبوس دو طبقهء لكنته از بغل پل دور بزنه بياد . بچه ها با هم شوخى ميكرد ، با مرگ و با زندگى شوخى داشتند

زندگی 1

نمایش مشخصات حسین پوست شور به نام خالق مُحیی می خواهم برایتان قصه تعریف کنم. یا بهتر بگم، داستان. البته فرقی نداره. خوب ، یکی بود یکی نبود . قصه ها با این جمله شروع میشن دیگه ، درسته ؟ زیر گنبد کبود ، یه پسر بچه ی تپل مپل مامانی بود ، به اسم رضا . خیلی بچه ی خوشگل و مودبی بود . روز اول مدرسه بود و او با شوق و اشتیاق توام با هراس و دلهره ، آماده ی رفتن به مدرسه می شد

تقدیم به پدربزرگ عزیزم...

نمایش مشخصات زهرا مسلمی روزها میگذرند ... خاطرات ورق میخورند ... ا نسان هایی می آیند و بعضی ها میروند از تو می نویسم .... تویی که هنوز به نبودنت عادت نکرده اییم .... ت ویی که آرزوی دیدن عروسی منو بقیه ی نوه هایت را داشتی .... مهربانیت را در کنج قلبم قاب کرده ام و هر روز ذهنم را با قاب دلنشین یاد تو، نو میکنم ... کاش کمی بداخلاق بودی تا اینقدر به تو وابسته نمی شدیم

؟

نمایش مشخصات الناز نبوي سوال هایم را دفن کردم آن روز که او بی توجه به برق چشمانم به جای جواب طنابی نشانم داد سرتاسر از سوال های سروته آویزان که تبدیل به علامت های تعجب بد قواره ای شده بودند آری شاید دوره ای دیگر تبدیل به گنج شوند همانند کوزه های گلی دوره ی کهن که ناااب شده اند سوال هایم را زنده به گور

صلی

بچه ی تخسی بود.فرمانده می گفت.این بار دعوایی شده بود که بیا و ببین.غوغا به پا کرده بود که چه؟ من هم باید بروم عملیات.قرار گذاشتند استخاره کند.قرآن جلد سبز جیبی اش را در آورد.برق شیطنت توی چشمانش می درخشید.توی دلش گفت نوکرتم این بار هم آقایی کن و روی ما رو زمین نزن.بعد دست گذاشت عدل همان جایی که همیشه می گذاشت

تکامل

هوا ابری بود باران می بارید قطره هابا سرو صدای زیادبه زمین می افتادند. دربین قطرها قطره ای بود که آرزوی بزرگی داشت اوبه آرامی بر روی گلی فرود آمد به گل گفت تو چه قدر زیبا هستی آیا حا ضری مادر من شوی گل خندید وگفت خیلی دوست دارم اما نمی توانم زیرا تو یک قطره ومن یک گل هستم. قطره

دست هاي خالي

زن چهره اي تيره و لهجه اي شهرستاني داشت و کودکي شيرين در آغوش. در مترو با او آشنا شدم. ميگفت پسرش کودک که بوده بر اثر اسيدي که پسر صاحبخانه به صورتش پاشيده ، مجروح شده و حالا که 15 سال دارد ، براي جراحي اش يک و نيم ميليون تومان خواسته اند و او ناتوان است از پرداخت. مي گفت پسرک نه مدرسه مي رود و نه سر کار

من، كيسه سياه و سوزن هفتم

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا پيت نفت با اولين فرار مادر از خانه گوشه اتاق، كنار بخاري قرار گرفت و با برگشتنش هم از آنجا نرفت. سايه سنگين نفت بر سر زندگي ما از آنجا آغاز شد. مادر وقتي رفت، باد لاي چادر گلدارش پيچيد و اشك‌هايش همه نصيب دستمال سياهي كه در دست داشت شد. پدر به انباري دويد و پيت نفت را بالا

داستان های من و بابام(تقدیم به تمام پدران سرزمینم)

نمایش مشخصات هستی نوری روزای آخر بود... دیگه توانی براش نمونده بود، شیمیایی بودنم مشکلات خاص خودشو داره! با کوچکترین صدایی اعصابش بهم میریخت، تحملش کم شده بود و.... دختر کوچولوی پنج سالش مشغول بازی با عمش بود... پر از سر و صدا و ذوق و شوق کودکانه بود و خواستار پدر.... دو دل بود چیکار کنه، ولی خب صدا اذیتش

ساربان

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی بیابان است.بی آب ونان است!دردل خود، رازها دارد.گرم وسوزان! صدایت را در نیاورد تو رابه تفکری عمیق وامی دارد. تو از هرآب وآبادانی ،اینجا دورتر! وتواینجا عاشق! توساربانی. می شناسمت! از قبیله ی مردها!!!دلت را به کویر خوش کرده ای...وچه زیبا مانده ای. سرت را به هر سو بچرخانی ،برهوتی را می نگری که امتدادش از نگاه تو ،بی انتهاست

فراموش شدگان 1

نمایش مشخصات امین شفاعت پناهی چه روزیه امروز چه هوای آلوده ای چه ترافیک سنگینی نفسم دیگه بالا نمیاد دو مرد در ایستگاه اتوبوس به هم می گفتند چشم به آسمان دوختم آره چه هوای غبار گرفته ای حس بدی پیدا کرده بودم و قلبم بی امان شروع به تپیدن گرفت کمی درد را در قفسه سینه ام احساس کردم و به هوای بد لعنت فرستادم اتوبوس

دخالت بی جا

یک مرد.چوانی از کوچه ای عبور میکرد.زن مردی رادید که با هم دعوا میکنند ومرد.قصد کتک زدن زنرا دارد مرد جلو رفت ومانع شدوبه طرفداری از زن برخاست هرچه زن میگفت تاییدمیکرد میگفت بله این درسته یک مرتبه مرده گفت تو این وسط چکاره ای که دخالت میکنی ما زن شوهر هستیم دلمون میخاددعوا.کنیم بعد

خر و پف

یک زن و شوهر در خانه ای زندگی می کردند. زن شب ها خیلی خر خر میکرد ولی هر چه مرد به او می گفت او باورش نمی شد . یک شب مرد به زنش گفت من امشب صدای خرخرت را ضبط می کنم و فردا صبح به تو نشان مد دهم. مرد شب صدای خرخر او را ضبط کرد ولی فردا صبح که می خواست به زنش نشان بدهد دید که او مرده.او از تنهایی اش شب ها صدای خرخر زنش را بغل گوشش می گذاشت تا خوابش ببرد

کمی خدا می خواهم!

نمایش مشخصات سام امیری دل و جیگرهای که برای مریم کباب می کردم روی اجاق جلز و ولز می کردند که فریادهای توام با درد مریم که من را می خواند بند بند بدنم را گسست. در یک چشم به هم زدن به بالای سرش رسیدم، احتیاجی به توضیح اضافی نبود وقتش رسیده بود، در حالی که به شدت دست و پایم را گم کرده بودم با ضطراب و دستپاچگی

محبوبه

نمایش مشخصات بیژن کیا - بووومب..بووومب درختان شکسته بودند. ساختمان ها همه شکسته بودند.حتی ماشین ها وتک و توک آدم هائی که در خیابان دیده می شدند همه شکسته بودند. - بووومب..بووومب شوهرم فریاد زد: خاموشش کن. صداش خیلی بلنده، نمی تونم بخوابم و من که مثل همیشه کنار پنجره ایستاده بودم رو برگرداندم و چند لحظه ای به تصاویرجنگ که از تلویزیون پخش می شد نگاه کردم

نازگل

نمایش مشخصات یوسف گنجی مرد عاجزانه سطل زباله را زیر رو می‌کرد.سردش بود. انگشتان زمخت شده اش را همچو سیخ به داخل سطل فرو میکرد و غرغر کنان محتویات خارج شده را کنار سطل می ریخت . و دست دیگرش را به لبه سطل تکیه داده بود . از میان ناخن های زرد شده اش دود غلیظ سیگار به هوا می رفت. خیابان خلوت بود و دانه دانه ریز برف روی ریشش می نشست

فردین تاکز (فصل آغازین -6)

فردین تاکز به روی یک محل بلند رفت همان جا هم خوابش برد بعد از چند ساعت از خواب بیدار شد .. به فکر فرو رفته بود فردین برای آخرین دکمه گلایدرش (://8pic.ir/images/90715236663066282622.jpg) را زد تا یک بار دیگر بر فراز شهر برلین بتازد. به سمت انباری خود رفت و گلایدر را به محل اصلیش برد و درش را بست ... سریع به پسرعمویش زنگ زد و گفت: سریع بیا انباری لباس ها

زورکی

نمایش مشخصات مهدی گلستان بسمه تعالی زورکی ظريفي‌ بر سفرة‌ خسيسي‌ مرغ‌ سرخ‌كرده‌ ديد. گفت‌: عمر اين‌ مرغ‌ بعد از كشته‌ شدن‌ درازتر از سال‌هاي‌ حيات‌ او مي‌شود... همین یک لطیفه را بلد بود،و همه مردم شهر را هم با همان می خنداند.اوضاع سلول بر وفق مرادش نبود،چون دیگر کسی نبود که به زور بخندانتش!شاید

یکی از آن روزها

نمایش مشخصات آرش شهنواز sصدای DURAN DURAN با غرش انفجار در هم پیچید. پله ها را دو تا یکی کوبیدیم. هنوز از خر پشته نگذشته ، پدرم گفت : بی پدر آزادی رو زده!

ایرانی ها باهوش ترن

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم

سرزمینی که از ستاره های علمی خود بیزار است

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه پسری وارد اداره شد و گفت: سلام آقای a من می خوام یک انجمن نخبگان علمی تشکیل بدم باید چکار کنم؟ آقای a گفت: تو بی خود کردی همچین فکری کردی چه اهداف شیطانی در ذهنت داری ؟! چه کسانی پشت این ماجرا هستند ؟ پسر جوان دوباره گفت : آقا شرمنده فکر کنم اشتباهی به این اداره امدم . مدتی گذشت و


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >