آرشیو داستان

مادر

نمایش مشخصات سیدصالح علوی خرمشهر سالهای جنگ خانه کوچک ما من توی چارچوب در نشسته ام و تلاش بی وقفه مادرم برای انجام کارهای خانه را می بینم. مادر لباس ها را شست و چلاند و روی رخت پهن کرد. رفتم جلو و گفتم : "مادر بذار من کمکت کنم" . قامت رنجورش را بلند کرد و گفت:" نه مادر تو برو مشقتو بنویس". رفتم به مرغها آب و دانه دادم و برگشتم در چارچوب در و در خنکی نشستم

روح نما

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درد در روده هایم می پیچد .از جایی در کف لگنم شروع می شود. و پیچ می خورد می زند زیر معده ام. و انگار معده ام وارونه می شود. آنوقت دنیا دور سرم می چرخد. به زحمت خودم را می کشانم تا کنار دستشویی. و لی امان نمی دهد. و هرچه دیروز و دیشب خورده ام از دهان و بینی و چشمم به بیرون پرتاب می شود. و در و دیوار دستشویی و فرش وموکت را آلوده می کند

بازمانده

نمایش مشخصات ف. سکوت "می ترسم! می ترسم!". همسرم آرامم کرد: " تموم شد عزیزم. خواب می دیدی. چیزی نیست". با چشمان گشاد شده به سقف تاریک زل زده بودم. نمی دانستم چرا کابوس سی و هفت سال پیش، دوباره به سراغم آمده است. مامان با عجله آمد. روزنامه اطلاعات آن روز دستش بود. چادرش از روی سرش به روی شانه هایش افتاد و موهای بلند و مشکی اش که ژولیده و درهم شده بود، پیدا شد

تاریکی

نمایش مشخصات فرشید طریقی دمدمای یک ظهر تابستانی چارشنبه,در گرمایی سخت و سوزان,بیخیال از خشم افتاب,تصمیم گرفتم بروم وجدیدترین فیلم روی پرده امده را ببینم.چند سالی بود که به اصطلاح فیلم باز شده بودم.هر چه فیلم معروف خارجی وقدیمی بود,به هر جان کندنی پیدا می کردم وچندین وچند بار می دیدم.سینما هم که جای خو داشت

داستان سریالی بوی کاهگل - قسمت دوم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی داستان سریالی بوی کاهگل – قسمت دوم : یکی از زنهای همسایه توی مطبخ فاطمه بساط قهوه ختم رو آماده می کنه و یکی دیگه از اونها سفره ناهار دیروز رو جمع می کنه که هنوز توی اتاق پهنه ، دیزی آبگوشت کنار حیاط گذاشته شده و دو تا دستگیره هم کنارش افتاده. زنها زیر لب فاتحه می خونن و خدا

اعتياد

نمایش مشخصات زهرا بانو شده شبى از شب ها دنيايت خيس شود خوابت نم پس بدهد خسته هم باشى اما توده اى سنگين و فشرده جايى نزديک قفسه سينه ات شروع به لرزيدن کند و حسى مثل بى قرارى را به تمام سلولهايت سرايت دهد مجبورت کند بيدار باشى و حرکت کنى !! وقتى همه خواب هستند تمام وجودت را فرا مى گيرد و گاهى حتى تا خود صبح

چه ارزویی در زندگی دارید?

نمایش مشخصات دانیال فریادی انشا من درسن ده سالگی: چه ارزویی در زندگی دارید? سلام اقای معلم ارزوی یعنی خواستن است? یا توانستن? من این را از شما می پرسم? اما برایم فرقی ندارد! می خواهم حرف دلم را بزند می خواهم بگویم ارزویی برای خود ندارم بلکه ارزویی برای کل جامعه دارم اقای معلم من ارزوی دارم دیگر هیچ کودکی

داستان سریالی بوی کاهگل - قسمت یکم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی فاطمه توی خونه مشغول پختن ناهار بود و بچه هاش هم توی حیاط بازی می کردند، امروز ناهار آبگوشتی داشتن که فاطمه با گوشت تازه می پخت. بوی آبگوشت توی مطبخ پیچیده بود و بوی نون تازه ای هم که فاطمه صبح پخته بود تا سر کوچه می رفت. حاج رضا ، شوهر فاطمه آبگوشت خیلی دوست داشت ، مخصوصا آبگوشتی

الکی مثلا تقدیر

نمایش مشخصات حسین شعیبی از بالا در حال نگاه کردن به رد خونی بود که از زیر سر کارگر بخت برگشته جاری بود. مردم دورش جمع شده بودند. به سختی نفس می کشید. پولی را که با سختی فراوان از دوستان و آشنایان قرض کرده بود را یک موتور سوار از دستش قاپیده و او را روی زمین کشیده بود. آمبولانس آمد و او را به نزدیکترین بیمارستان برد، یعنی همان جایی که پسر کوچکش بستری بود

ای فدای تو همه بزهای من

نمایش مشخصات ماهان لایقی معلم مهدکودک گفته بود فرشته بکشند . زنی با لبخندی قرمز و صورتی زرد کشید . اول دو بال برایش کشید ولی پشیمان شد . - مامان ! خاله فرشته هم بال داره ؟ - نه پسرم نداره پدر از بالای نردبان درحالی که لامپ را عوض می کرد زمزمه کرد : «فرشته آش رشته باباش بزغاله کشته» ردی از دو بال ِ کم رنگ ِ پاک شده ، پشت فرشته مانده بود

صورت حساب !

سلام ! تو داستان قبلی دوستان لطف کردن و کلی نظر دادن . واقعا ازتون ممنونم دوستان عزیز ! اینم یه داستان دیگه . البته ۲ روز فکر کردم تا این داستان به ذهنم رسید . ***************** شبی ُ دختر بچه ای به سراغ مادرش میرود و برگه ای به او میدهد . مادر گفت : « دخترم این چیست ؟ » دختر گفت : « خودت ان را بخوان » مادر با صدای بلند کاغذ را خواند

مسافرخانه

نمایش مشخصات آرش پرتو تاریکی آرام آرام بساط خود را پهن می کند. ماشین ها با سرعت از سرعت گیر مقابل مسافرخانه عبور می کنند. با عبور هر ماشین مسافرخانه می لرزد. در یکی از اتاق ها مردی به روی پا ایستاده و دستش را به تنگی می کشد که تنها یک ماهی دارد و در وسط میز جا خوش کرده و زنی که روی صندلی نشسته است .مرد دست از تنگ می کشد و می گوید: پاشو اون کلیدو بزن ! خیلی تاریکه -

کابوس نیمروز

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده غمی خاموش در جان ایوب ریشه دوانده بود واورا در ظلمت برزخی که بادستان خویش فراهم ساخته بود هر لحظه فروتر می برد .گرداب هول ومرگی بود که او را به کام خود می کشید. این فصل از زندگی برای ایوب تلاقی سایه روشن یک عمرفراز ونشیب بود.آبی آسمان رویاهایش رنگ باخته واو پاییزی ترین روزهای عمرش را دوره میکرد

پیامبر مهربانی دوستت دارم!!!

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین)علیه السلام( پیامبر مهربان دوستت دارم... این چنین تو را میشناسم! به مهربانی به عطوفت به رحم به عاطفه ... مهربان حقیقی همان که باورش دارم... همان که زیباست...همان که مثال زدنی است نه فقط برای مسلمانان و کسانی که با تو و خاندان پاکت آشنا هستند بلکه برای غیر مسلمانانی که

وهم

نمایش مشخصات الف.اندیشه تا چشمانش را بر هم گذاشت ، سنگینی سایه ی مردی را بر پیکر نحیف خود حس کرد . سایه ای خمیده که روزهای عمرش تنها با او می گذشت . هرم نفس های بریده بریده ی مرد ، که آمیخته با بوی تند تریاک بود ، به گونه اش می خورد و صدای خس خس گلوی او ، گوشش را آزار می داد . لحظه ای بعد دستان مرد بود که گریبانش

نگاه(فصل سوم،پیر مرد عریان)

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور با سلام خدمت دوستان. قرار بود اسم این داستان رو تیمار روانی بزارم اما احساس کردم نگاه مناسب تر باشه. ممنون میشم با نظراتتون منو راهنمایی کنین. پیر مرد عریان همه بابا طاهر عریان می شناختنش ، لقب عریانی را از تن لختش به دوش می کشید، طاهر را از سادگیش و بابا را از موههای سفید موج داره

سفر

نمایش مشخصات آزاده اسلامی به نام حضرت دوست- سارا در را محکم می کوبد. سر فحش را به سهراب کشیده است. مدام بخاطر این پراید لعنتی به جان هم می افتند. دلم می خواهد گوشی را بردارم و برای امید های های گریه کنم و دق دلی ام را سرش خالی کنم که چرا مرا ته آن چمدان لعنتی جا نداد و با خودش گم و گور نکرد. اما یادم می آید که گوشی اش را هم مثل من و بچه ها و این تیر تخته های دلگیر جا گذاشته است

سالگرد ازدواج

نمایش مشخصات علی عطاپور سالگرد ازدواج از صدای سرسام آور و آزار دهنده ی ساعت رومیزی ام بیزارم اما چاره ای ندارم امروز هم با همین صدای گوش خراش از خواب بیدار می شوم. چشم هایم را باز می کنم ....امروز هم مثل همیشه کنارم نیستی . به این تنهایی های اول صبح عادت کرده ام. پژمان هر روز صبح زودتر از من بیدار می شود

گورستان باغچه

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با لبخندی شیرین , آن سوی نرده ها را تماشا می کند . نور آفتاب خرامان , به اتاق وارد می شود . پنجره ها را باز می گذارد . نسیم خنکی , گونه هایش را لمس می کند , چنان که میخواهد او را بوسه باران کند . صدای فریاد های کودکانه , از حیاط به گوش می رسد. همان ها که حیاط ِ کوچک ِ خانه را بهشتی زیر پاهای خود یافته اند

قیمت مادر !

دامادی ، شب عروسی خود ، مادر پیرش را پیش خود نشاند تا عظمت و مقام او را نشان دهد . عروس در گوش داماد گفت : مادرت را بفرست پایین ! خوشم نمی اید ! داماد بلند شد و بلند رو به حاضرین گفت : چه کسی مادر مرا میخرد ؟ همه حاضرین تعجب کردند و صدای پچ پچ انها کل سالن را برداشت . پس از چند دقیقه ،

صفحه آخر

نمایش مشخصات سارینا معالی غروب تمام تیرگی ش را روی دوش ابرهایی انداخته که از آسمان ارامگاه آویزان است.مرد جوانی که صورتش را به سنگ سیاه مزار چسبانده از اخرین نفراتیست که فریاد نگهبان گورستان را نشنیده میگیرد!انگشتانش فرورفتگی های طلایی رنگی که حروف میم ،الف، دال، ر، را بر روی سنگ حکاکی کرده ،مینوازد. گره

آینده ی گمشده-فصل اول-قسمت پایانی

نمایش مشخصات متین محمدی بعد از جشنواره گارتن: بعد از یک خداحافظی کوتاه هر کی رفت سی خودش رامین و هیلدا تنها موندن. رامین:هیلدا نمی خوای منو ببخشی؟؟بابا یه اتفاق بود دیگه. هیلدا با اخم به رامین نگاه کرد و گفت:اممممم!شاید!(کم کم اخمش به لبخند تبدیل شد و )اره. و با لبخند خودش به رامین نگاه کردو رامین هیلدا رو بغل کرد و یک بوسه ی طولانی

نجوای باران

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین (علیه السلام) نجوای باران... باران می بارد... صدای نم نم باران در دلم شوری عظیم به پا کرده است... غلغله شده... آسمان دلش شکسته است که چنین بغض خود را بر سر آدمیان فریاد می زند... فریادی به بلندی رعدی آسمان خراش... به روشنی نوری فزاینده!!! و اینک آسمان می خواهد سخن بگوید

تقلب

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی sچنان زد تو گوشش که نقش زمین شد... - مگه نگفتم اگه اینبار کسیا بگیرم اخراجش میکنم؟ها؟ پسر به پهنای صورت اشک میریخت...با آستین پبرهنش اشکاشا پاک کرد... بینیشا کشید بالا... - آقا اجازه دیروز دکتر بهمون گف اگه میخوای مامانت زودتر خوب بشه باید خوشحالش کنی...

مادرانه

نمایش مشخصات آرش شهنواز بر شاخه خشکیده پا به پا می کند. مادر ، کودک خسته را نهیب می زند. نای رفتن ندارد. نیم خیز می شود اما دوباره می افتد. با چشمان بی فروغ مادر را تماشا می کند. این آخرین نگاه است. بر فرزند خرطوم می کشد و در برهوت ، پی گله ای را می گیرد که حالا از نظر دور شده است. بال که می گشاید ، شاخه خشکیده تکان سنگینی می خورد

لحظه وصال من

نمایش مشخصات لیلاحاجی "بسم رب الحسین )علیه السلام( " لحظه وصال من!!! سجاده ای پهن است... اما این بار این سجاده بوی دیگر می دهد...بوی آشتی و بوی عطر دل انگیز و مشام نواز خضوع در سجده می دهد...این بار سجاده ای رو به پرواز پهن شده است،پروازی که کعبه نام دارد و من برگرد آن حلقه خواهم زد. ارتباطی مستقیم با سر آغاز هستی برقرار میشود! ارتباطی از جنس ستایش،حمد،تقدس

ایستگاه بعد مترونامه !

نور زرد رنگی از دور به چشم میخورد ! و صدای تکرار ضربه آهن روی آهن کمی گوش خراش به نظر می رسید و صدای مردم و بلندگوی سالن نیز با صدای ریل ها در هم آمیخته شده بود و از طرفی شلوغی توده های جمعیت که مثل توده های سرطانی بدخیم به نظر می رسید، حس استرس انگیزی در بعضی ها ایجاد می کرد و نه همه،

زایمانِ رضا

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «Happy birthday،خوش آمدی به این جهان فانی!».چقدر منتظر این لحظه ی شگفت انگیز بود... همیشه متعجب بودم که یک مرد چرا هوای زنانگی بسرش زده؟!ولی گویی آرزویش عمیق تر از این حرفها بود که رهایش کند.گاهی می گفت:«مادر شدن چطور حسیه؟!»...و افسوس می خورد که هیچ وقت نمی تواند آنرا تجربه کند.پنداری پیشینه

دختر من 12 (آخرين قسمت فصل اول)

نمایش مشخصات زهرابادره از همان شب اول شوكت خانم اتاق خودشان را ترك كرد و ترجيح داد در كنار من بماند . او به تجربه دريافته بود كه از تنهايي وحشت دارم ، رختخواب خود را آورد و در كنار تخت من براي خودش جا يي درست كرد ، شب ها تا دير وقت بيدار مي ماند و تا وقتي كه من نمي خوابيدم ، چشم بر هم نمي گذاشت. سخا هم از

قول مردانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان "قول مردانه" (قسمت آخر) ...آقالطیف همیشه یک جواب توی آستین داشت. بخاطر همین پوزخندی زد و گفت: "مار که پیر شد، قورباغه سوارش میشه! درخت که پیر شد، اره پاش میندازن!" خریدار باد به غبغبش انداخت. جواب آقالطیف، جواب دور از انتظاری بود برایش! برای اینکه کم نیاورد، با همان لحن غبغبی


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >