آرشیو داستان

چرا حسی ندارند

نمایش مشخصات علی باغچه سرا تنها ایستاده ام در یک کویر خالص از خاک و بی روح ، تنها روحی که می بینم خداست ... اااه ... کمی دورتر از من در نزدیکی افق ...نمی توانم درک کنم که نزدیک است یا دور .... گویی سوی چشمانم رفته است.... رفته است؟ آسمان را آبی خاکی می بینم ...چه فضای تنهایی... بیشتر که مینگرم ... تعدادی آدم در نزدیکی سرابی در چند فرسخی ام هستند

عطر لبخندهایت روی گلدان شمعدانی

نمایش مشخصات پریسا عسکری (پری افسای) خانم مهدوی شمعدانی ها را از روی طاقچه برداشت و بر روی میز گذاشت. صندلی را عقب کشید و رویش نشست.به من نگاهی انداخت و شروع به پاک کردن برگ های شمعدانی ها کرد. وقتی آن دستمالِ مرطوب را بر برگ ها می کشید ، لبخند عجیبی بر لب داشت ، با تمامِ دقت این کار را انجام می داد، با ظرافت. بی آن که نگاهی

امانت گرفته امانت داده و امانت برده

نمایش مشخصات جلال هوتی -محسن کمکم کن بدبخت شدم + بزار زنگ تفریح -دیشب... + گفتم بزار زنگ تفریح = شما دو تا چی پچ پچ میکنین ته کلاس.بیا بیرون درس بپرسم + ما آقا؟ = نه هر دوتون محسن و اصغر ایستاده در مقابل معلم = شعر حفظیتو بخون اصغر -آاا .... آقا مریض بودیم... نتونستیم ... ببخشید اصغر سرش را پایین گرفت و محسن دستش

شمعدونی سفید

نمایش مشخصات نسترن حبیبی بنام خدا. صدای نوک زدن گنجشک رو کاشی شکسته ی حیاط مرا ازفکر بیرون اورد....نگاهی به صفحه ی شکسته ی ساعت قدیمی ام انداختم ...ده دقیقه وقت داشتم....اون ساعت رو بابا بهم داده بود .تنها چیزی بود که هیچ وقت از خودم دورنمیکردم ..سرم رو گذاشتم بین پاهام و دوباره به گذشتها سفر کردم..... به روزایی خوب

در اینجا حیاط نیست(بخش اول)

نمایش مشخصات سعید واحد تمامی روحم در درونم می سوخت اما جملاتی را با شک و تردید از درونم شنیدم.. دیرگاهی نیست اما رفته است.. . به قولی به هزار سالگان پیوسته است... یک فاجعه بود یک مصیبتی غم انگیز یک سخنی ماندگار.. بلندتر از پیش گفتم بگذار این راز بگشایم بگذار لحظه ای دستم آرام بگیرد و به ناگاه آرام شدم.. آن قدر یادگار دارد و آن قدر خاطره که رفتنش را حس نمیکنم

چشم های رنگی

نمایش مشخصات ایمان بشیری یه نگاه به ریخت و قیافم و لباسی که تنمه میندازم,واقعا دیگه جای تاسف داره واسم.... یه شلوار آدیداس از این چینی ها ,با یه دمپایی آبی رنگ که میرن باهاش دستشویی تو پام... یه خنده به خودم تحویل میدم,میگم اشکالی نداره,کی مارو نگاه میکنه.... به ساعت رو به روم یه نگاه میکنم,یه ربع مونده به دو نصف شب

فصل زرد

نمایش مشخصات زهرا فیروزی چشمانم را با دستانم گرفته بودم.احساس می کردم ندیدن ساعت کمک می کند زمان سریع تر بگذرد.قرارشان ساعت چهار بود.اما به گمانم فراموش کرده بودند. تمام خانه بوی عود میداد.همان کاری که زهرا موقع آمدن مهمان انجام میداد.پیراهن سفیدم راهم اتو کشیده بودم.همانی که زهرا برایم از مکه آورده بود

بی خداحافظی

نشست بود روی آخرین نمیکت انتهای پارک و داشت از دور بازی بچه هارا تماشا می کرد. بچه هادست در دست هم داده بودند . می چرخیدند. می نشستند و بلند می شدند و با شادی و سر وصدا دنبال همدیگر می دویدند. پیر زن عینک ته استکانیش را روی صورتش جا به جا کرد. عادتش شده بود . هرروز غروب که می شد شال و کلاه می کرد و می آمد می نشست آنجا

نیمه گمشده من

نمایش مشخصات زهرا مددپور وقتی مردم ... ب همه بگویید او مرد ولی ن به خاطر بیماری و مادیات و زجر و بدبختی... بگویید برای عشقی ک هیچ وقت نبود یعنی نشد ک باشه... برای عشقی ک هیچ وقت از گنجایش کوچک قلبم سرازیر نشد یعنی نشد ک بشه . . . نامه ام به عشقم را اتش بزنید و خاکسترش را در اقیانوس بریزید تا قلبم برای همیشه ب دنبال

هیجان های زندگی بل - فصل دوم بخش دوم

نمایش مشخصات سعید طاعی جایگاه خودم رو گم کردم و زن مرا با دو دست بلند کرد وگفت : این زندگی اصلی تو هست که همه رو به نابودی بردی حالا زمان برگشت تو به جایگاه بچگی خودت هست می تونی برگردی به نظرت خودت نه دیگه نمی تونی ، بله نمی تونی چون من نمیزارم از این جا تکون بخوری همون جا بود که یه چیزی زنگ زد و من از خواب

پیوند عشق و مرگ

نمایش مشخصات مریم موسوی زیر نم نم بارون راه می رفت چشمای درشت لیلی از پشت ویترین توی قاب دلش می شینه . - شونه های خسته ام می خواد پناه تو بشه . - قول میدی تنهام نذاری؟ - من تا ته دنیا کنارتم حالا جای واژه ها باید تغییر کنه . - -مگه نمی گفتی دنیاتم ؟ راهشو می کشه و میره . -لیلی به من نگاه کن . چی شده ؟ چی عوض شده

بادبادک گشواره دار

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا بادبادک گشواره دار دختر جوانی چادر به سر با چشمانی قرمز و پف کرده ودو ساک بزرگ یکی در دست ودیگری جلوی پایش روی زمین در ایستگاه اتوبوس ایستاده ، گاهگاهی اشک و آب دماغش را با گوشه چادرش پاک میکند ، مرد جوانی با کیف دستی خود وارد ایستگاه شده ، و روی نیمکت می نشیند ، دختر

لباس شب نارنجی و بنفش که بالاش چین داره وگل وپایین اش فون دار

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی چند هفته دیگه عروسی زهره بودتصمیم داشتم لباس زیبایی بخرم مخصوصا که اروپا زندگی میکردیم گفتم روی مد پیش برم بهتره, 3روز طول کشید تا همسر را راضی کردم پول لباس شب رو بده میگفت به دخترات حسودی میکنی که تازه لباس خریدن چقدر سر این حرفش حرص خوردم اخر رضا داد به 60 یورو,همینم غنیمت بود

یکی هم

نمایش مشخصات سهیل اروندی پسر جوان هر روز صبح زود با چرخ دستی پدر را به دکه روزنامه فروشی می برد . اطراف دکه را اب و جارو می کرد . روزنامه ها و مجلات آن روز را مرتب می چید و به سمت مدرسه می رفت . گاهی چند دقیقه ای دیر می رسید . البته معلم او هم نمی دانست و از این نظر وظیفه خود می دانست که او را به موقع امدن مجاب کند

پوست خربزه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان شماره 70 از سری داستانهای کوتاه بیست خطی "پوست خربزه" رندی به خفا، پوست خربزه بر آستان کوی ریختندی و گریختندی! به سرای خویش چون رسیدندی، طفل خویش زار دیدندی. عیال را علت آن پرسیدندی. عیال اندوه دل پاسخش دادندی: _ پوست خربزه بلعیدندی و زار چون افتادندی! گویند: "هر آنکس

آخرین خواسته (قسمت دوم)

نمایش مشخصات فاطمه خجسته من همچنان توی باغچه مشغول بود. ناگهان دیدم علی دبه چهار ونیم لیتری بنزین را از انباری آورد و همه را روی خودش ریخت و گفت:" مادر می ری خواستگاری مهسا یا خودمو آتیش بزنم" فکر کردم می خواهد مرا تهدید کند گفتم:" عرضه همین کار را هم نداری! " علی در یک چشم به هم زدن فندکش را کشید . و فندک روشن شد و بنزین ریخته شده روی لباسهای علی آتش گرفت

وعده نزدیک است ...

«آزاده مرد» این سخن بی پرده گفت و دیده ها مبهوتِ هیبتِ کلامش به دمی در خجلت فرونشست. لبانِ عطشناک «افسرده و خاموش» قرینِ یأسِ ندامت بارِ چراغدان شد، و روشنای دروغینش را آنک به پفی میراند. پس فضا در تقابلِ ناهمگونِ نور و ظلمت به غم آمیخت. و مردِ دنیاپرست که عافیت خویش به یاد آورده بود، شمشیرِ آهیخته برگرفت و به ناگهان گریخت

کلاس 1

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو دانش آموزان سال سومی وارد کلاس می شوند . همه کلی بار کتاب دارند و خسته و بیزار به نظر می رسند . معلم ادبیات جلوی کلاس نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده است . پیراهن دارد و از کت خبری نیست . پسرها روی صندلیشان می نشینند . معلم مدتی طولانی از پنجره به بیرون خیره می شود . دانش آموزان با ناراحتی وول می خورند

بیادشم...

نمایش مشخصات محمدعلی رحیمی صادق - هشتاد روز از زلزله ورزقان گذشته و باید برم... - کجا میخوای بری؟ مگه نشنیدی عمو گفت: هرچی گشتن یاشار رو پیدا نکردن. - نه داداش دلم آروم نمیگیره، این سفارت لامصب ویزامو نمیده، میگن بری ایران دیگه برنمیگردی... - یاشار مرده! می فهمی... - زبونت رو گاز بگیر، اون عشق اول و آخرم بود... - اگر بوده

قطار

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری استاد واردشدودیدکه کلاس درهم وگرفته است وروی صندلی ردیف اول یک دسته گل وقاب عکسی قراردارد.پرسید:این جا چه خبر! دانشجویی بلندشدوگفت:اجازه استاد! دیروزمصطفی رضایی درخیابان تصادف وفوت کرد.استادآهی کشید وروی صندلی نشست.چنددقیقه بعدبلندشدوروی تخته سیاه جمله ای نوشت که هروقت سوارقطارمی شوم ،یادم می یاد

تنها مانع ازدواج دخترم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام اصغرآقا چطوری؟ - سلام محمد آقای عزیز . خوبم .حال شما چطوره ؟ -ممنون منم خوبم. چه خبر؟ - سلامتی خبری نیست. - راستی اصغرآقا دخترت با امیر علی ازدواج کرد یا نه ؟ - نه هنوز بین دو راهیم . امیر علی از هر لحاظ مورد تائیده اما موندم دخترم رو به این خانواده بدم یانه؟ - چطور مگه؟ خانواده اش خوب نیستند؟ - خوبند اما

ارغوان

نمایش مشخصات ایمان بشیری خيلي وقته آرامش ندارم,نميدونم من اينطوريم يا تو هم اينطوري! ولي بدون آرامش تو تنهايي خيلي سخته.... يه وقتايي بود, تو يه سني ,مخصوصا تو دوران جووني,دلت ميخواست يکي پيشت باشه. سرتو بذاري رو گردنش و بهش تکيه کني,از اول براش تعريف کني,از بچه گيات ,از دل پرت, از چيزايي که ديدي و به هرکسي نميتوني بگي

مشاور

نمایش مشخصات محمد رحیمی اشتباه شده بود برای توبیخ و ضایع شدن در جلسه حاضر به هر اتفاقی بود که گفتند چرا؟؟؟؟؟ گفت: دلیل..... اما قدرت چراها از دلیلها بیشتر بود چون چرا گویان هیچ موقع در 20 سال گذشته خطا نکرده بود اما 2ساله پر از خطا، 2ساله رفت ولی 20ساله باز ماند.... فهمید خطا نکردن یک دلیل می‌خواهد، آن هم کار نکردن است او هم در جای دیگر 20 ساله شد

چهارسوق

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی چهار سوق اسم محله اي بود در مارالان كه ما آنجا زندگي مي كرديم.چهار سوق به اين خاطر مي گفتند كه چهار سو داشت. یک سويش میرفت به سمت بالاي خيابان طرف شهرک آزمایش. شكوه شکوه نه کافه دوست دارد نه کافکا را. ولی نمی دانم چرا هر دفعه کافه کافکا قرار می گذارد. آنهایی که می آیند آنجا قهوه می

حرف حق رو باید از بچه شنفت!!!

نمایش مشخصات زهرا مددپور با هزار امید و آرزو و خر خونی سر جلسه کنکور رفت. قیافه قبل امتحان و بعد از امتحانش هنوز یادمه و موقعی ک بهش فکر میکنم خندم میگیره. قبل از امتحان قیافه ای داشت ک ادمو یاد دلقک مینداخت .نوک بینیش قرمز بود و گونه هاش ب شدت سرخ. مثل اینکه دو تا گوجه جای گونه هاش گذاشته بودن.دیالوگ قبل ازامتحان:

یک خانه داریم

اصلا باورتان می شود؟ همین دو دقیقه قبل من او را دیدم. هنوز عرقم خشک نشده. او در کوچه نشسته بود. او سیاه و لاغر و مریض احوال بود. هی می نالید هی می نالید. معلوم بود مادرش را گم کرده. عجیب تنها بود. عجیب دلم برایش سوخت. ایستادم ازش عکس گرفتم. یک غم غربت عجیبی. دم غروب زیر چراغ برق کوچه تنها بنشیند و بنالد و هیچ کس به کمکش نیاید

به خاطر نور

همین که گفتم : بعد از این همه سال هنوز درک نکردم هواپیمای به اون بزرگی چطور تو آسمون میمونه و یا تصویر مجری تلویزیون چطور در آن واحد تو خونه ماست،؛ برق رفت، من نگاه متعجبش را ندیدم ولی شنیدم که گفت:نور به خاطر نور. توی ذهن خودم شناور میشم تاریکی اتاق درست مثل اینه که چشمامو بستم و

هیچ مگوی

نمایش مشخصات سعید واحد در کجا باید سیر کرد گذشته ی را از جنس محبت... از چه کسی باید آموخت صداقت را در لفظ نجابت... ما برای چه نگایمان را به آینده نزدیک میکنیم. و حقیقت آنچه که گمان میکنیم فرسنگ هاست که از ما فاصله دارد.. دنیایی عظیم در ظاهری آراسته و باطنی پلید نشانگر این روزها در شکل حقیقت هایی از دروغ.. و دروغهایی از اجبار و اجبار هایی از دروغ

هوو...

دست ننه را طوری توی دستانش گرفته بود که انگار متهم گرفته باشد. کف دستش را این طرفو ان طرف می کردو زیر لب غرولند می کرد. منجوقهای رنگی از گوشه کنار روسریش آویزان بود. صورت لاغر واستخوانیش در میان زرق و برق روسری گم بود. چهره آفتاب سوخته ای داشت . بیشتر مرا یاد زن های افریقای می انداخت

سنگ کاغذ پیچ

نمایش مشخصات گیتی ارژن به نام خدا سنگ کاغذ پیچ لباس چارخونه ای به رنگ سپید و سرخابی به تن کرده ، برای اینکه تمرکز بالایی داشته باشد با گیره ای موهایش را محکم از پشت بسته ، پشت یک میز چوبی زوار در رفته نشسته و دست چپش را بر روی میز زیر چانه اش گذاشته و با همان دست موهایش را چنگ انداخته ، خودکاری به رنگ مشکی


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >