آرشیو داستان

آدمی ماشین نیست

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده آدمی ماشین نیست. ماشین نیست که تکنسینی مثل روانپزشک با آچار تفکر مثبت و جادوی ذهن و هزار تا از این تزها، تعمیرش کند. آدمی خیلی پیچیده تر از این حرف هاست. آدمی ماشین نیست که روانپزشکی و جامعه شناسی درد هایش را سرویس کند، عمر مفید برایش بگذارد و رفتارهایش را تحلیل کند. آدمی این موجود

دو روی سکه

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی کارد را روی گلویش گذاشته بودم. نفس‌نفس می‌زدم. رنگم پریده بود و دستانم می‌لرزید. آب گلویم را به‌سختی قورت دادم. خسته وبی اعتنا بود. زانویم را روی سینه‌اش گذاشته بودم و با یک دستم سرش را نگه‌داشته بودم تکان نخورد. تکان نمی‌خورد. مغرورتر از این حرف‌ها بود. دیگر تحقیرها و زخم‌زبان‌هایش تمام‌شده بود

دوان دوان می آید

نمایش مشخصات عباس عابد انار دلش تَرَک برداشته بود. کفش ها به پایش تنگ و دستهایش پروانه شده بود. قفسی می خواست تا دل را نگهش دارد. در دنیای مجازی باهم آشنا و عاشق هم شده بودند. در جواب نامه های پر سوز و گداز دختر، از خودش، و ازسن و سالش، از اینکه همسرش را در اثر یک بیماری حاد از دست داده نوشته بود. دلش قرص و محکم بود که از دختر سرتر است که او را عاشق خودش کرده است

روسپی

نمایش مشخصات ک جعفری _ همه دارو ندار من توی دنیا ، دفتر های شعرم بود. 5تا دفتر کاهی وکهنه. یه عمره که تو کوچه های شهر، سرگردونم. یه عمره که انتظار می کشیدم. روزها ، شعرهام رو بساط می کردم وشبها هم تو خیابونا و کوچه، پس کوچه ها پرسه می زدم. توی دنیای من ، که هیچ کس نیومده وهیچ کس نرفته، تنها مونسم شعرهامه

صبحانه به وقت آقای پرتوی

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی آقای پرتوی ساعت 7 صبح یا صدای زنګ ساعت که فرصت توصیف آن را ندارم از خواب بیدار شد . کمی در همان حالت رړی تخت خواب ماند و بعد کش و قوسی به خودش داد و یک مرتبه از جایش بلند شد . آقای پرتوی ساعت 7:10جلوی آینه ی توالت ایستاده بود و بر و بر به صورت اصلاح نکرده خودش نګاه می کرد . ضرورت وجود ریش

سیب بهانه بود...

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور وارد باغ شد.. نهرها جاری بود، بوی بهارنارنج و یاسمن به مشامش رسید خرامان در باغ قدم زد، به تنه درختی تکیه کرد سر را بالا گرفت دستی میان گیسوانش فرو برد و طره ای از آن را از روی مژگانش پس زد چشمان میشی اش از لابلای مژگان برقی زد. سیب سرخ بر شاخه درخت بر او چشمک زد و صدایش زد. دستها را

خود فروش

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آخرین اتوبوس شب به آخرین ایستگاه نزدیک می شود . مرد از سرمای استخوان سوز پاییزی ، تپیده در خود ، گوشه صندلی یخ زده انتهای اتوبوس ، خیره به خاموشی ی شب شهر ، روزنامه خط خطی ی کهنه ای را در دست می فشرد و در اندیشه ای عمیق فرو رفته است . نقشه سرقت را در ذهن بارها مرور می کند اما راه به

پروپاگاندا و رفراندوم

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی تولد اعضا به شوخی گفتم گفتم: کتاب می خواهم. گفت: چشم! گفتم: پس کی؟ گفت: همین حالا.آدرس ایمیل خودت را بگو . چند تا؟ گفتم:نه! پرسید: مگر نگفتی کتاب؟ گفتم: چرا. ولی فعلا یکی کفایتم می دهد.هفتاد من مثنوی دیجیتالت برای خودت باشد. گفت: من هزار تا کتاب دیجیتال دارم. گفتم: آخر این ظلم است در حق نویسنده

داستانک: روزنامه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی جلوی دفتر روزنامه به هم رسیدیم. نگاهش انگار سرد و بی تفاوت بود. سعی می کرد توی چشمام نگاه نکنه. گفت: - من دیگه نمی خوام برای روزنامه بنویسم. دیگه پامو اینجا نمی ذارم. خودت که می دونی... حرفش رو قطع میکنم: - اگه شما ننویسید من هم دیگه نمی نویسم. من هم دیگه نیستم. - شما به من چه کار دارید

کاشی های آبی

نمایش مشخصات فاطمه باقرى اميرى در ماشين رابست، و سرش را به پشتى صندلى تكيه داد. "كيانا حتما دق مى كنه. " هنوز مبهوت بود. بى صدا مى لرزيد. "چطور ممكنه مريم ديگه نباشه؟ به همين راحتى؟ مگر مى شه كسى كه هنوز به آرزوهاش نرسيده، بميره؟ همين ديروز بود باهم كيك نارگيلى خورديم و خنديديم." دوباره درد همان دندان آسياب. زبانش را توى گودى دندان كرد

به نام زیبای زیبا "ساعت هاست منتظرم ... و تو نمیایی!" مکثی کرد، انگار که چیزی در گلویش گیر کرده باشد و بخواهد قورت دهد. ادامه داد: "نمی دانم یادت مانده؟ خورشید در حال غروب، درختان چنار دو طرف این جاده باریک و پاییز که برگهای زرد را روی زمین ریخته، مثل همان روزی که تو کنارم بودی و دروغ چرا؟ غیر از خاطره تو، خش خش برگها هم کمکم می کنند تا آرام شوم

معلول یک حقیقت است

نمایش مشخصات محمد قیم سمیه به آرامی شیر آب را باز کرد ودر حالی که ترانه مورد علاقه اش را زمزمه می کرد ، به شستن ظرف های کثیفی که بر روی هم تلنبار شده بود مشغول شد . سارا هم مانند همیشه عروسکش را بغل کرده بود و مشغول بازی بود . زنگ تلفن به صدا در آمد . سمیه گوشی را برداشت . پدرش پشت خط بود و بر حسب عادت روزانه قصد داشت از احوال سارا با خبر شود

اولین شکست بزرگ

نمایش مشخصات علی خدادوست پدرم سریع پایش را رو پدال ترمز گذاشت.سرش را به سوی مردی که همراه خانوادش در حاشیه جاده ایستاده بود برگردانند و با صدای بلندی طوری که مرد بشنود گفت ادش جاده تهران رشت از کوره شو ننن؟ (برادر جاده تهران رشت از کدام طرف می رون ) منم سرم رو به سمت مرد برگردوندم تا حرف هایش رو بشنوم که نگاهم با او تلاقی شد

جک و لوبیای سحرآمیز!

نمایش مشخصات محسن پرویزی به در قصر که رسید با زور فراوان در را باز کرد. در چندین برابر خودش بود. داخل نیمه تاریک بود و یک تخت بسیار بزرگ وسط اتاق بود. آنقدر بزرگ که حتی قدش به لبه ی تخت هم نمی رسید. ناگهان پایش به چیزی خورد و باعث شد کسی که روی تخت خوابیده بود بیدار شود.. با اینکه خیلیی از خودش بزرگتر بود اما ترسناک نبود

حسن آقا

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مادربزرگ ، چشم نظر در دست به گردن نوزاد تازه متولدشده آویزان می کند ، زن جوان در رختخواب دراز کشیده وچشم از نوزاد بر نمی دارد ، بدون اینکه حرفی بزند مسخ شده وحیران ، ماما: این دختر خیلی ضعیف شده ... زیپ ساکش را می بندد ، چند روز بهش خوب برسین تا خودشو پیدا کنه ، بلند شده

معما

روى مبل نشسته بود و سرگرم خيالاتش بود.به در نيمه باز نگاهى کرد که هر چند دقيقه قروچ قروچ ميکرد و نور را ميترساند!نور هم جرات کرده بود تا اواسط فرش کرم رنگ با گل هاى ابى و صورتى ابريشمى بيايد ،ولى فقط تا انجا! صداى عجيبى به گوشش رسيد.رنگ از رخسارش پريد و موهاى سياه بلندش بيتاب شد.بلند شد و ارام ارام به سمت اشپزخانه رفت

مساحت زندگی

نمایش مشخصات محمد رحیمی همیشه در طول زندگی می کرد لذتی از طول زندگی نبرده بود در شرایط بی هویتی و بی خدایی ناگهان فرزندش که به دنبال حل مسئله ریاضی بود فکرش را مشغول کرد مساحت...بله مساحت... چرا طول،... طول زندگی دست خودم نیست ولی عرض و ارتفاع را می توانم به زندگیم بدهم چراکه نه... برگه ای برداشت طول زندگی را کشید عرض کشید و ارتفاع

مترسک

نمایش مشخصات سینا عباسی هولاسو دسته کلاغ ها در ان سال قحطی چون توده ی سیاهی در آسمان پیش می رفتند. کلاغ پیری گفت : هر جا مترسکی دیدید ، فرود بیایید. جوان تر ها خندیدند. -سر پیری و معرکه گیری !!! هوای فیلم های وسترن به سرت زده.... اعتراض شد. همهمه ای برخاست.هر جا مترسکی باشد ، تفنگ برنویی هم هست...و این یعنی خطر!!! اما

احساس بارونی من

نمایش مشخصات ستاره رهبر دستم به قلم نمی رفت .انقدر بازو هام سنگین شده بود که احساس میکردم بهش وزنه صد کیلویی وصل کردن .با این که میدونستم تنها راهی که میتونه ارومم کنه نوشتن..اما حسی برای نوشتن نداشتم..اروم خودمو به صبحونه خوری رسوندم. روی کاناپه ابی رنگی که همیشه حرف از ارامش میزد نشستم ،نگاهمو به اسومنی

چقدر ناز

نمایش مشخصات ستاره می دونم که داستانام نوشته های دلکِش و قوی نداره می دونم که گیج کننده و خسته کننده می شه همش به خاطر این دنیای لعنتیه همش تقصیر اونه حالا نمی شد یکم باهام مهربون تر بود نمی شد همه عقده هاشو مساوی رو سرمون می ریخت ! بابا من تازه موهامو فرکرده بودم داشتم آماده می شدم برم عروسی که یهو

نقاشی

نمایش مشخصات فرزانه رازي - ماجرا از اونجايي شروع میشد كه هيچ وقت نميتونستم درحد يك كودك هفت ساله نقاشي بكشم...درست از وقتي كه هفت سالم بود تا همين الآن كه حدودا 20 سالمه...هميشه عاشق نقاشي كردن بودم...اما هيچوقت نشد اون چيزي كه تو ذهنم بود رو روي كاغذ بیارم...آدماي نقاشي هام هميشه مشكل ژنتيكي داشتن...شايد بازمانده هاي حادثه هيروشيما بودن

او...

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ثبات نتیجه رامیخواند:راند یک،کلاه قرمز... ... ... نتیجهِ دورازانتظارِ راند،وسوسه احمق بودن رابه جانم می اندازد _ هه... -هناقِ سه رانده!ناراحت باش کودن،راندو باختی حریف مشتی به ترکیب اکسیژن وهیدروژنِ زبان بسته میزندو هویی سرمیدهد نگاهی عاقل اندر دیوانه نسارش میکنم و...هه داور وسط

رقاصه

نمایش مشخصات محسن پرویزی رقاصه پاهایش را روی هم انداخته بود و خیره در آینه منتظر بود تا اجرایش آغاز شود..دیگر مثل قدیم شور و حالی نداشت اما چاره ای هم نداشت یعنی کار دیگری بلد نبود.. حوصله اش سر رفته بود و داشت با نخی که از لباسش بیرون زده بود بازی میکرد.. روی سن تاریک بود و برق می زد .. اجرا نزدیک بود. رقاصه بلند شد و دستی به لباسش کشید و حاضر شد

بی اهمیت

نمایش مشخصات علی خدادوست دو پسر مثل همیشه مشغول بازیگوشی بودند. موه های طلایی هم دیگر را میکشیدن و همدیگر رامسخره می کردند.شکلک در می اورن و دنبال هم میدویدند. بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتن با ماشین بازی کنند . پسر ها هنوز بازی را شروع نکرده دعوا را شروع کردند ان ها انقدر غرق دعوا بودند که اصلا متو جه ورود پدر شان نشدند

قاصد عشق

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... داخل تاکسی نشسته ام.سیلابی از افکار درهم وپریشان در نرونهای مغزم جریان دارد که باعث اعوجاج فکر و تاری دیدم شده است و پالسهای درهم برهم نوعی تنش و تداخل در مغزم ایجاد کرده،به طوری که هیچ صدایی نمی شنوم و هیچ تصویری نمی بینم!قلبم به شدت در حال تپش و کوبش است و با ریتم نامظم و هردم

بازمانده

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور وارد شهر که شد بوی تعفن به مشامش رسید. جنازه بود که روی هم در گوشه و کنار افتاده بود و شهر گورستانی شده بود که گورکن نداشت. زنی در کنار کودکش خوابیده بود. پیرمردی در اتومبیل و چند زن و مرد در عقب آن... لاشه حیوانات هم از سگ و گربه گرفته تا مرغ و خروس به چهره نکبت زده شهر افزوده بود. عفریت

سرو و شاخه گل

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 81 "سرو و شاخه گل" روزی در یک جنگل انبوه، شاخه گلی که در کنار سرو بلند قامت و مغروری، ریشه دوانده بود، با حسرت از سرو پرسید: _از آن بالا دنیا چگونه است؟ سرو شاخه هایش را تکان داد و گفت: _ من از این بالا به راحتی ابرها را

قلاب (18+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) هر شب از پسِ پیرهن حریر خوابش، بدن لختشو می بینم! مابین چارچوب در و زیر اون قلابی که به وسط تیغۀ افقی وصله و من هنوز نمی دونم به چه کاری میومده! با لبخندی وحشی بهم نگاه می کنه! در عمق چشماش دریایی از حرف نگفته در تلاطمه!بدنش مثل شعلۀ آتیش موج میزنه و انگار تو خیالش،ریتم تند ملودی یه

عشق اول

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درسته که من نه پدر داشتم ونه مادر,اما هرطور که بود روی پاهای خودم ایستاده بودم,دلم می خواست این دفعه دیگه برم جلو وحرف دلمو بزنم ,دلم می خواست این دفعه دیگه از بی کسیم خجالت نکشم واجازه بدم دلم به جای عقلم تصمیم بگیره ,دلم می خواست بعدازچندسال که عاشق همدیگر شده بودیم ومحکم سر عهدمون وایساده بودیم ,یه کاری می کردم

در انتظار عشق

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری روزها و شب ها در انتظار تو هستم .همانند شمع می سوزم تا تو همانند پروانه ای در کنارم باشی. همانند رود جاری می شوم تا تو را همانند گلی سیراب کنم وعطش عشق را که در وجودمان نهان زده برطرف کنم. می خواهم همانند اینه ای باشم تا تو قلب پاکت را در اینه نگاه من ببینی. چشمانم را به چشمانت می دوزم تا تو را از عشق درونم با خبر سازم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >