آرشیو داستان

چراغ خاموش

بسمه تعالی داستان کوتاه چراغ خاموش نوشته ی مجید خسرودوست رودسری - تموم کن اون بی صاحب شده رو - باشه بابافقط یه لحظه... آها - شیطونه میگه بلند شم بزنم در گوشش لااله الا الله مادر هم می گفت : والله تو یه چیزی بگو ، از کله سحر این پسره توی گوشیه تا بوق سگ . درس هم که دیگه نگو ماشالله از نمرات درخشانش معلومه

دنبال سکه تلفن می گردم!

نمایش مشخصات دانیال فریادی دنبال سکه تلفن می گردم میخواهم به کودکی ام زنگ بزنم کودکی ام که تا شب هیچ کوچه ای از دستش اسایش نداشت میخواهم به جوانی مادرم زنگ بزنم سال هاست که حالش را نپرسیده ام میخواهم به سازمان از کار افتادگی زنگ بزنم خبری از پدرم نیست؟ نمی دانم در کدام سال از دست داد مش! قعطه ش را هم گم

پنجره

با هیچ واژه ای توصیف کردنی نیست احساسم و هرکس برای دیده شدن چه قدر در تکاپو می تواند باشد و تا چه اندازه با خویشتنش در جنگ براستی که چیزهایی که با تمام وجود دوست میداریم چقدر فنا کننده می توانند باشند گاهی باید روی احساس هایمان خشم ها و غضب هایمان و نگرانی و دلهره هایمان خط بکشیم

این داستان اسم ندارد فقط یک پهلوان دارد!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی خیلی آروم سوار شد که برگردونمش پشت خط؛ 13 سال بیشتر نداشت. یه ریز سرشو انداخته بود پایین. یه پس گردنی بهش زدم و گفتم: تو فسقلی اینجا چیکار می کنی؟اینجا که جای تو نیست؛ اصلا سرشو بلند نکرد،صم بکم! . سرش داد زدم: اوهوی ی ی بچه مگه با تو نیستم و یه پس گردنی دیگه حواله ی پس گردنش کردم سرخاب

شرلوک

سکوت اتاق با انعکاس فغان او فروشکست"اره. پیداش کردم." معمولا هیجان زده نمیشود ولی اینبار فرق میکند. جدار پنجره برای مقابله با هوای سرد و نمناک بیرون ناتوان است.سوز هوا باعث میشود بیشتردرخود فرو برود. مدتهاست که کارش هممین است.درست یادم نمی اید از کی. فکرکنم خودش هم نداند. در اینترنت

دقیقا کجایی؟!

نمایش مشخصات ناصرباران دوست نمی شود!نمیشود بروی از زور سرما و هیاهوی خالی خیابان ها خودت را بچپانی توی یک کافی شاپ تا یک فنجان قهوه بخوری از آن قهوه ها که با بو و طعمش میشود مایندفولنسی کرد به تمام معنا!بعد یکهو یک صدایی از نمی دانم کجا با بغضی غلیظ بگوید"عزیزم کجایی!؟دقیقا کجایی!؟"و فنجان قهوه وسط دهان و میز سرگردان بماند و بغضی دستپاچه بشیند سر راه گلویت

بیا هم قدم شویم...

سفرنامه پیاده روی اربعین: روز اول:در مسجد دانشگاه قم جمع کثیری از دانشجویان منتظر ساماندهی اتوبوس ها هستند .دلهره ی زیادی در دل بچه ها است و در چشم همه شوق سفر موج میزنه اتوبوس ها ساماندهی می شود و حرکت اغاز میشود بعد از طی مسیر طولانی تا چزابه صدایی می رسد که پاسپورت ها را بالا بگیرید

پیانو سونات

نمایش مشخصات همایون به آیین اطمینان دارم که آهنگسازی نابغه هستم و کسی قدرت درک و فهم آثارم را ندارد. این نبوغ را تحت حمایت خدایگان در خودم کشف کردم.تاکنون آهنگ های بی نظیری ساخته ام ولی هیچکدام از انها را برای اجرا به ارکستری نداده ام چون معتقدم که همه ارکسترها پر شده از نوازندگان ناشی و رهبران شلخته . هرازگاهی

شاید

نمایش مشخصات نیما موذن روز جمعه بود.گوشیش داشت زنگ میزد. از تختش بلند شد. خیلی خوابش می یومد. به طرف گوشیش رفت. الارم گوشیش بود. برای ساعت 12. صدای مامان و باباش رو شنید -نمیدونم این حامد چش شده . از وقتی خبر خواستگاری داداشش از دختر زیور خانم رو شنیده این طوری شده نمیدونم چرا. -اره فکر کنم باید بفرستیمش پیش مشاور

شاید ها، دلتنگی ها، فال ها

باز هم دویست و بیست. زن باورش نمی شد. خوابش که نمی آمد، چشمانش هم کامل باز بود و عقربه های ساعت هم هر ثانیه اش به اندازه یک ثانیه می گذشت پس همه چیز واقعی بود. هوای خانه اش نه به گرما می زد و نه به سرما و هیچ حسی از بابت دما به پوست تنش منتقل نمی شد. اواسط مهرماه، نزدیک غروب و در تنهایی روانش پژمرده و احساس دلتنگی روحش را می آزُرد

جیمی

نمایش مشخصات کریم رشیدی چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی

شعور یک احمق

نمایش مشخصات لعیا زارعی تا دلت بخواهد احمق بود.اما در نگاه اول نمی شد فهمید .آنقدر لباسهای اتو کشیده و مارکدار می پوشید که حماقتش دیده نمی شد. می نشست تو صندلی نرم و دستانش را طوری روی میز بزرگ روبرویش قرار می داد که آدم فکر می کرد دنیا را فتح کرده و باخیال راحت نشسته است.اما کافی بود فقط یک سوال بپرسی .آن وقت بود که به عمق حماقتش پی می بردی

برآورده شدن آرزو

نمایش مشخصات میثم کوهزینی براورده شدن ارزوی خانوادهای مذهبی و مومن زندگی میکردند انها پسری داشتن به اسم مجتبی مجتبی قصه ی ما برادری نداشت ولی خواهر داشت او متولد 1368 هجری شمسی است مجتبی فقط یه دفعه به دیدار اقام رضا رفته بود اونم در 7 سالگی او توانست دوره ابتدایی و راهنمایی خود را به خوبی پشت سر گذاشت او دلش

"داستانک های کوچولو" :)

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن "ماهی" با لبهایش با من حرف می زد،ماهی تنگ شکسته من.. "معتاد" قلبم کراکی شده،آلوده گناه های کرم خورده مغزم. "مادر" چه ساده با اشک چشم مادرم بدهی هایم پاس شد! "شانس" شپش در جیب پدرم می لولد و من هوس بستنی کردم! *** اینارو به توصیه آقای ایمانی برای مسابقه ده کلمه ای"فراموشی لی" نوشته بودم که به دلایلی نفرستادم

قسمت چهارم: به سمت چادرهای ارتش آریخ

نمایش مشخصات یوسف رحیمی تا صبح در میان دایره ای از چشم ها سر کردم. هر از گاهی، پاها، دم ها یا سرهایشان را از لابلای درختان می دیدم و این تلاشم را برای تمرکز بر روی تخیلاتم سخت می کرد. به همان اندازه که گرگ ها صبور بودند، من جان سخت بودم. دسته شمشیر در دستم بود. تا جنب و جوشی می دیدم، تکانی به بدن یا شمشیرم می دادم تا هراس از مرگ بر هوس سیری شان غلبه کند

مرده خوری

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) حروف همچون الهه ی معابد، کلمات را آفرینش می کنند و کلمات همچون نیروی گرانش، اَذهان را به دنبال خود می کشانند. گاهی در لحظه ای کوتاه همچون یک صدم ثانیه و شایدم کمتر، ذهن به معانی کلمات پی می برد، پس مطلوب حاصل می شود. اما گاهی هم سالیان در آینه ی تاریخ می گذرند ولی همچنان معانی و مفاهیم

دو کاريز

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان محله هاي بهزادفرخ و ده موسي كه در كناره غربي شهرند تا همين بيست سال پيش روستا بودند. بهزادفرخ را با باغ هاي انگور و درختان توت آن مي شناختند، و ده موسي را با گندمزارها، جوزارها و كشتزارهاي يونجه اش. هر دو آبادي به چيز ديگري هم مشهور بودند؛ كاريزهاي پر آبشان، با آبي شيرين، خنك و گوارا

خیابان

sنگاهش را از چراغ قرمز چشمک زن می گیرد.کیف دستی کوچکش را باز میکند و با نگاهی حسرت بار به آن می نگرد.ته مانده ی تلاش امروز او را در رسیدن به خانه ی اسقاطی اش یاری نمی کند.آری باز هم باید از آرایش و ماشین و خیابان کمک بگیرد.

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری عقب نشینی گلوله ؛ خمپاره ومنوره ها ؛بچه ها را زمین گیرکرده بود.فرمانده ،چاره ای نداشت ؛دستور عقب نشینی را داد اما ، هیچ کس برنگشت. زخم زبان ها وقتی به آلبوم عکس هایش نگاه می کنم ؛ جای خالیش را احساس می کنم .آن وقت ها پدرم بیست وپنج ساله بود ومن سه ماهه .حالا بیست وپنج سال است که زخم زبان ها را می شنوم که می گویند ؛همه چی مال خانواده ی شهدا ست

قربانی

نمایش مشخصات کریم رشیدی می‌گفت اگر فاطمه برود من می‌میرم . می‌گفتم باور کن هیچ اتفاقی نمی‌افتد . به پیر ،‌ به پیغمبر کسی نمی‌میرد . بعد تمام شب کنارش می‌نشستم و برایش صغری‌کبری می‌چیدم که یا نمی‌گذاریم فاطمه برود یا اگر رفت ‌، هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتد . باز فردا شب که هم را می‌دیدیم ،‌ همان آش بود و همان کاسه

باغچه زمان

نمایش مشخصات مصطفی زمانی رقم خورده است تقدیرم قرن ها قبل از آشنایی شب با روز؛ و تو اندوهگین ترین وارث کهکشان های بکر باستانی! خوب نشناخته ای انگار جاده های منتهی به شگرف را! ایمان داشته باش به رنگ طلوع در باختر؛به روشنایی های بیکران در اعماق دریاها...ای بانوی کوچک اندوهگین من! ای نگهدار شب، پلک های درخشانت!

شهاب سنگ

نمایش مشخصات سبحان قربانی برای خودکشی بالن ای کرایه خواهم کرد آن قدر با آن بالا میروم که از مدار زمین خارج شود و خودم را از انجا به سوی زمین پرتاب میکنم در همان لحظه تو به آسمان نگاه میکنی و شهاب سنگی را میبینی که میسوزد به زمین می آید ... لبخند میزنی و زیر لبت زیباترین آرزویت را خواهی کرد .... -#سبحان_قر

سفر مهندسی شده

نمایش مشخصات محمد فعله گری کوله پشتی ام را بر می دارم . نگاهی به ساعت می اندازم. ساعت هنوز سه و سی دقیقه ی صبح است. تصمیمم را گرفته ام. پس زمینه ی ساعتم، نقشه ایی هست که آنقدر ریز است که حتی با ذره بین هم نمی توان آن جا را به وضوح دید. به همان نقطه که ساعت نشان می دهد قصد عزیمت دارم. در جای خودم چرخی خوردم و کل اتاقم را نگاه کردم

با یک بال هم می شود پرواز کرد

نمایش مشخصات بهروزعامری با یک بال میشود پرواز کرد حالا دختر زیبا بسیار سعی می کردآنچه که قبلادرکلاس فرشبافی آموخته ودر انجام دادن آن مهارت پیدا کرده بود را فراموش کند.قبلاکارهایش خوب پیش می رفت؛ هر ماه یک تابلو فرش زیبا وبا حساب و کتابی که میکرد بالاخره بعداز حدود دوسال پولی که ازین راه نصیبش می شد، براحتی تهیه ی یک جهاز کامل را برایش به ارمغان می آورد

" یلدایی شگفت ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - یکی دو ساعت از غروب گذشته ، پیچیدم توی کوچه ی بن بست مادر بزرگ . کپّه کپّه برف های درشت از آسمان می بارید . روی برف های توی کوچه ، ردّ هیچ پایی نبود . زنگ که زدم ، کسی دربازکن را برنداشت ، دوباره زنگ زدم ؛ باز هم خبری نشد ؛ اما صدای باز شدن درِ ساختمان آمد و چراغ سر در حیاط روشن شد

چشمهایش

نمایش مشخصات لعیا زارعی شعرت را خواندم.این چه اسمی بود برای شعرت گذاشته بودی دختر ؟'ترس هایت را هم دوست دارم'.از اسمش خنده ام گرفت اما با شناختی که از تو دارم تعجب نکردم.شعرت عالی بود.اما شعر قبلی ات خیلی به دلم نشست.'برای کشتن من لازم نیست خنجرت را در قلبم فرو کنی یا گلوله ای در مغزم خالی همین که نگاهت را از من بگیری من می میرم

تنها راه همینه !

نمایش مشخصات وحید ادهمی سرکلاس نشسته بود ؛ مثل همیشه خودکار تو دستش و کله اش تو کتاب ، بنظرم اگه میرفت چاپخونه و کله شو در اختیار دستگاه چاپ قرار می داد ، هفت یا شایدم هشتا کتاب از توش درمیومد . حاضر بودم با اینکه مغزشو ندیدم که چه کیفیتی داره یا چه نوع افکاری توی ذهنش وول می خوره ، با مغزم عوض کنم ؛ چون به

بازجویی

نمایش مشخصات آزاده اسلامی یه جور سادیسمه! وقتی سیم بکسل توی هوا هو می کشد و هوا را می شکافد و بر اندام کسی فرود می آید، از صدای برخورد مفتولهای فولادی با بدنی که زیر مشت و لگدهایت مچاله شده است، و پیراهن نازک زندان را بر تنش جر می دهد و پوستش را بلند می کند، طوری کیف می کنی که انگار ته جانت خنک می شود! آنوقت لذتی

روزگاری سکوت

از جابلند شدم از پنجره به حیاط زل زدم برف سنگینی که شب گذشته اومده بود کل فضای بیرون رو سفید پوش کرده بود مادرم تو حیاط ایستاده بود و داشت لباس هایی رو که روی طناب مونده بودن رو جمع میکرد حال درس خوندن نداشتم چند روزی بود دانشگاه نمی رفتم و شنبه هم کلی امتحان داشتم نشستم کنار بخاری

...اینجا بود!

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سر می‌ خورد روی صورتش، سرش پایین بود. حالا حالاها باید تحمل می‌ کرد، خسته نمی‌ شد، هی از پیشانی تا چانه و چانه تا پیشانی، از گونه ی چپ تا گونه ی راست و بالعکس، شب بود، باران تندی می بارید، خانه با نور فانوسی از مواریث مادر بزرگ روشن بود. چشمم خسته نمی شد، باز نگاه و باز نگاه، غرش رعدی تند خانه را تکان داد، فانوس افتاد


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >