آرشیو داستان

ادامه داستان مردگان سانسورشده(مردگان آلوده)

شرط میبندم نمیتونی مخشو بزنی !دستانم را به کمرم گرفتم وحالتی عشوه گرانه وگوشه چشمی گفتم میبینی چه جوری به دامش میندازم با اشاره دستم به قد وبالایم وارایش غلیظم خنده کنان ادامه دادم مهناز روز مرگت نزدیکه وقتی پژمان دستش تو دستام در ماشینش میریم به کافی شاپ. مهناز گفت هرگز من دوساله

عکس یادگاری

نمایش مشخصات بهروزعامری عکس یادگاری اتفاقی شد؛ بیشک ملیونها نفر ازابتدای تاریخ خلقت بشر به این طرف دلشون میخواست درون این باغ رو ببینن اما در این لحظه من اصلا بفکر دیدنش نبودم چون برخلاف میل درونیم دل بستن به آرزوی غیر ممکن برایم خوش آیند نیست اما گاهی انتظار نداشتن ، یعنی بی هوا رسیدن به موفقیت یعنی رسیدن به آرزویی که محاله

کودکانه های من

نمایش مشخصات رویا نویدی دلم میخواهد کودکی کنم موهایم را خرگوشی ببندم و در میان باغچۀ خانۀ مادربزرگ بدوم.دستهایم را بر گردن شاخه های درخت انجیر بیاویزم و تاب خوران آسمان را بنگرم دستهایم را پشت خود بگیرم و از روی شاخه شراب ناب گیلاسها را سر بکشم. دلم کودکی میخواهد دویدن به دنبال گوسپندان در دشت چایی خیالی ریختن برای عروسکها

یک خواستگاری مفید!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده بود. اطرافش پر بود از بلوز و روسری و شال. انبوهی دستبند و گردن بند و گوشواره روی تخت بود ولی او هنوز نتوانسته بود تصمیم بگیرد برای مراسم خواستگاری بعدازظهر چه لباسی بپوشد. با اندوه فکر کرد کاش مادرش زنده بود یا خاله‌اش در تهران زندگی می‌کرد. یک خانم

تقاطعی در کافه نا کجا !

نمایش مشخصات شیدا محجوب تمام راه دانشگاه تا کافه ی مورد علاقه ی من و پریا را پیاده آمده ایم.پیاده و در سکوت.در حین راه رفتن گاهی پاهایش را بلند می کرد و یکی در میان روی سنگ های رنگی کف پیاده رو می گذاشت. چیزی شبیه « لی لی کردن». من هم به او تنه می زدم و پاهایم را زودتر روی مربع ها رنگی می گذاشتم.بعد که حوصله

نسیم

نمایش مشخصات نسیم نوید رویا مامان و بابام داشتن تلویزیون نگاه میکردن ولی من حوصله نداشتم. فردا باید شرکت میرفتم مثل آدم آهنی از صبح تا غروب کار میکردم ولی آخرش که چی؟ یک حقوق بخور و نمیر و این زندگی معمولی! دیگه خسته شده بودم. کاش میشد زندگیم تغییر کنه یا کاش حداقل یک پسر پیدا میشد و منه زشت رو میگرفت

زیرطاق

نمایش مشخصات حسین شعیبی «من نمی‌فهمم، کی میخایی آدم بشی؟ یا شلوارت پاره میشه، یا لباسات جر میخوره، یا شیشه می‌شکونی» مادرم در حال دوختن وصله مارک آدیداس برروی سر زانوی شلوارم بود. عصبانی بود. هرقدر فریاد می‌زد، دلش خنک نمی‌شد. خواهرم می‌خندید. راضی از وضعیت بغرنج من. «خب تو هم حرفی بزن مرد. ناسلامتی باباشی! نباید ازت حساب ببره؟» پدرم هم عصبانی بود

در میان آتش - 43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاساندرا و تمام افرادش ، لباس مردم شهر را پوشیدند ، چاقو و خنجرهایشان را در زیر لباسهایشان پنهان کردند ، در ظاهر باید غیر مسلح به نظر می رسیدند . بهترین مکان برای زیر نظر گرفتن و فهمیدن مقدار صحت اطلاعات ، بازار شهر بود . او نمی خواست فردی اشتباهی و یا خارج از لیست به قتل برسد . کاساندرا

یادم میاد قسمت اول

شروعش از وقتی بود که وارد خونه شدم . تاریک بود ، همه جا تاریک بود . نور کمی که روی رخت خوابم میتابید توجه منو به خودش جلب کرد ، یاد گذشته های دور افتادم یاد کارایی که کردم و میخواستم بکنم و تصمیم گرفتم بنویسم و همینطور هم شد و نوشتم . داستان زندگی من از جایی شروع شد که 3 یا 4 سالم بود با کتک زدنای مادر و پدر ، خنده ها و گریه ها ی من و خانواده

شبیخون

نمایش مشخصات م.ماندگار sروزهای آخر عمرش، موهایش را همچون "شب" سیاه نمود و به لبانش رنگی چون "خون" بخشید. به گمانم عشق به قلب مادر بزرگ "شبیخون" زده بود! پ.ن: درود برتمام دوستان داستانکی به یادتان هستم!!! ارادتمند.

در میان آتش -42

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بایرون و مارکوس ، نقشه خود را برای نفوذ به سپاه ساروس عملی کردند . اورگها با یکی از کاروانهای اسیران وارد شهر شدند . هدف بعدی آنها وارد شدن به جمع نگهبانان داخل قصر و بردگان ، بود . بایرون و مارکوس ، می خواستند تا جایی که امکان داشت ، از ساروس و سربازانش بهره برداری و آنها را غیر مستقیم کنترل کنند

ادامه داستان مردگان سانسورشده(مردگان آلوده)

تا ته استخوان مغزم سوزش جهنمی را احساس میکردم اسید تمام چهره ام را مانند شمع اب میکردفقط فریاد میزدم کاسه چشمانم ازاتش پرشده بود خودم را دروسط خیابان دراز افتاده بودم دستانم را به صورتم گرفته بودم دستانم میله داغ بودند که درچشمانم فرو میرفتن. تاریکی را احساس میکردم . نیکتاجان

شش داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند شماره 49(آخرین انار دنیا) عید قربان بجای گوسفند، آخرین انار دنیا را قربانی کرد. 95/7/13 شماره 50(صلح) بیش از حد خوب بودن انسانها، تفنگها را کهنه میکند. شماره 51 (امید) از ارتفاع کوهها نترسید، عقاب که باشید قله ها حقیر می شوند. 95/6/5 شماره 52 (طوطی) هرچه میگفتند شادمانه تکرار می کرد، گفتند آزادی؛ ساکت ماند

او

با صدای بارش باران ،سرش را از زیر پتو بیرون آورد و به شیشه ی شسته شده نگریست .خودش که مدتها بود حال و حوصله ی خانه تکانی و نظافت نداشت .باز خوب شد باران بارید و زحمتش را کم کرد . هوای ابری و خاکستری ،زمان را دزدیده بود خیلی دلش میخواست بداند ساعت چند است ،اما به یاد آورد ساعت دیواری مدتهاست رنگ باطری نو به خودش ندیده بود

چیزهایی که هست، چیزهایی که نیست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دکمه ریموت را که فشار داد، خانه غرق در نور شد. از خوشحالی فریاد کشید و بالا و پایین پرید. این چراغ‌های جدید خیلی زیبا بود و تصاویر بدیع و خلاقانه‌ای روی درودیوار می‌انداخت. چند قدم به عقب رفت و با لذت به درخت خیره شد. درخت کریسمس تنها چیزی بود که هیچ‌وقت جذابیتش را برای او از دست نمی‌داد

ادامه داستان مردگان سانسورشده

پرستار بالبخندگفت چیزی نبود دریکی ازهمین فرورفتگیهای همیشگی خیابانهای تهران افتادیدکمی بیهوش بودیدحالا هم شکرخدا میتونید برید،واقعا شما نویسنده هستید؟عاشقانه؟آخه من نسرین ثامنی وفهیمه رحیمی زیادمیخونم علاقه مند رمانم،راستی اسمتون چیه کدوم داستانتون چاپ شده؟ شاید من خونده

کتاب و آدم

نمایش مشخصات رویا نویدی آدم ها مثل کتابها هستند هرکدوم یک شکل و یک رنگ با یک داستان متفاوت بعضیها جلدشون سخته بعضیها یک تراژدین و بعضیها هم نیاز دارن به یک بازیگر که اونا رو بازی کنه تو خیابون شلوغ جلوی ویترین هر مغازه پر از آدمهایی است که میخندند چقدر قشنگ با خودت میگی چه دنیای شیرینی دارند اینها اما هر

در میان آتش - 41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شارلوت آماده برگشتن به پایتخت شد . ماریا هم خودش را به آریانا رساند . او اینبار هیچ حرفی نسبت به تصمیم و رفتار پرنسس ، در ترک اردوگاه نزد . ماریا خبر ، بازگشت او را به روهان داد . روهان به دیدنش رفت . شارلوت : به پایتخت برمی گردم ، اینجا موندم، فایده ایی نداره ، در این وضعیت ، آرامش بهترین راه حله ، هرچند مادرم ، بازخواستم می کنه

به تو اضافه میشه

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ گفتند بیایید، ما هم رفتیم. آنجا بود که فهمیدیم فقط صدای تو بهار داره. پس با هم داد زدیم:«بهار داره صدات» دروغ نگویم و اغراق و غلو نکنم، یک نسیم بهاری روی صورت همه ما نشست، یک جورایی بوی صبح می داد، سحری، صدای اذان موذن زاده، بعدْ اذان که تمام شد تازه آنجا بود که فهمیدیم اسمت نسیم

مردگان سانسورشده

داستان اول( مردگان، آلوده) افکارم را جمع میکنم تا داستانی بنویسم برای این شهربزرگ ،شهری با هوای آلوده و ترافیک لعنتی اش وآلودگیهای سیاهششششش سرم گیج رفت چشمانم سیاه وتاریک فقط صدایی میشنوم که نوایی زنانه داردچهره ای خندان با لباسهای سفیدبالای سرم ایستاده خب آقای محترم مرخص

رانده شده - 17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یونا و رِم ، بعد از شکست در بدست آوردن کتاب ، برای آوردن دنیل ، بوسیله کتاب دیگری توانستند دروازه را باز کنند . دنیل بعد از عبور از دروازه ،نگاهی به اطرافش کرد، یونا و رم در مقابلش زانو زدند . رم : خوش آمدی سرورم . دنیل : کارتون خوب بود، ولی چرا این قدر دیر ؟! رِم : متأسفانه کتاب اصلی رو نتونستیم بدست بیاریم

عميق و طولاني با عشق ....

عميق و طولاني با عشق .... کرم خاکی کوچولو ، عاشق خدا شده بود ! خیلی عاشق خدا شده بود .... تمام شب قبل و شب قبل تر و سی و هشت شب قبل ترش را بیدار مانده بود که خواب خدا را ببینه ؛ ولی حالا که باز هم صبح شده بود، خسته ترین کرم خاکی عالم ، که حالا خسته ترین عاشق عالم هم بود ؛ دیگه نمی توانست

عقب گرد

نمایش مشخصات ف. سکوت چشمان آبی اش با درد به من خیره شده بود. چیزی می خواست. نمی فهمیدم چه می خواهد. لبهایش تکان می خورد، اما صدایی نمی آمد. از خواب پریدم. به خانم علی پور فکر می کردم. دوست صمیمی مادرم. با چشمانی به رنگ عجیب که یک روز آبی بود و یک روز خاکستری و روزی دیگر سبز. قد کوتاهی داشت. جمع و جور و کوچک بود ولی ابهتی داشت قابل احترام و ترسناک

قهرمان دختر شینا

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی می دانستم که شنا بلد نیست، وقتی توی هور بودیم گاهی توی آب می افتاد و دست و پا می زد... آن شب کنار رود را رها نمی کرد، می رفت ساعتی به آن طرف زل می زد و می آمد، هنوز هورت آخری چایش فرو نداده بود که دو باره بر می خواست... شاید فریاد صبح ایوب توی گوشش بود، تا صادق گفت: بابایی هم... فریاد زد: نههههه نههههههه، عزیز میاد

دلشکسته

نمایش مشخصات رویا نویدی وقتی دلت میگیرد از خودت کارت حتی افکارت بدت می آید وقتی که زندگی را مچاله میکنی دستت را روی سینه ات بگذار خدا دارد در میزند... وقتی همه چیزت نابود شده وقتی دلیلی هیچ دلیلی برای دوست داشتن نداری دستت را روی نبضت بگذار حس میکنی حس میکنی قدمهای خدایت را آرام یکنواخت همیشگی خدا اینجاست

" این بود راز ما ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / توجّه: تقریبن بیشتر نشانه های نگارشی از من است. من؟ آخر داستان می فهمید! سلام آقا معلم عزیزم ! خب این هم کتابی که خواسته بودین آقا. اگر بدانید با چه بدبختی پدرمان را راضی کردیم که این کتاب را به امانت بدهد؟! شما را به خدا آقا این نامه ام را حتمن بخوانید. همه اش می ترسیدم که این نامه از لای کتاب بیفتد و گم شود

رانده شده -18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نگاهی به اطراف کردم و گفتم : باید دروازه یه جایی همین جاها باز شده باشه ، در مورد اون دخترا ، لازم بود اینقدر خشن رفتار کنی ؟ تریش : خودت که رابطه بین من و انسانها رو می دونی ! من به سادگی به کسی اعتماد نمی کنم ، به خصوص اینکه باعث رانده شدن بسیاری از ما شدن ، خودشون می تونن از شیاطین ، بدتر و ترسانک تر بشن

خش خش پاییز

نمایش مشخصات جلال هوتی سرمای سوزان ، کوچ پرندگان ، درختان عریان ، خش خش برگ ها و روزهای کوتاه شب های بلند همه مارا به یاد چیز می اندازد پاییز. روزهایی که شب شد ثانیه هایی که ساعت شد آفتابی که مهتاب شد به ما خبر از روزهای اخر می دهد. این قانون طبیعت است هر آمدنی رفتنی دارد خش خش پاییز خواهدرفت و هوهوی زمستان

دلنوشته

نمایش مشخصات کیمیا کویره از کودکی همه به من میگفتند کسی هست که در لحظه های سخت زندگی کمک میکند بارها و بارها خواستم او را بشناسم اما هردفعه مادرم میگفت قران بخوان تا بشناسیش ... من قران را هم خواندم اما باز هم نفهمیدم خواستم بیشتر بشناسمش و این از هیجانات و احساساتم بود کاملا هم طبیعی است من از سن 9 سالگی

گوشی را بردار

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ سلام پسرم خوبی؟ لیلا جون چطوره؟ دیروز خواهرت فرنگیس اومد پیشم، ماشالا نوه‌ام چقدر بزرگ شده ... میدونم سرت شلوغه، به خدا راضی نیستم هر هفته پاشی بیایی اینجا ... یک کلاه برات بافتم که سرت نچاد... اینقدر اینجا از شماها ۵ تا خواهر و برادر تعریف می کنم که هم اتاقیم به هم حسودی میکنه ... اذیت نمیشی که من هر روز زنگ میزنم؟ صبح یک ساعت با نگار جون حرف زدم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >