آرشیو داستان

بیادشم...

نمایش مشخصات محمدعلی رحیمی صادق - هشتاد روز از زلزله ورزقان گذشته و باید برم... - کجا میخوای بری؟ مگه نشنیدی عمو گفت: هرچی گشتن یاشار رو پیدا نکردن. - نه داداش دلم آروم نمیگیره، این سفارت لامصب ویزامو نمیده، میگن بری ایران دیگه برنمیگردی... - یاشار مرده! می فهمی... - زبونت رو گاز بگیر، اون عشق اول و آخرم بود... - اگر بوده

قطار

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری استاد واردشدودیدکه کلاس درهم وگرفته است وروی صندلی ردیف اول یک دسته گل وقاب عکسی قراردارد.پرسید:این جا چه خبر! دانشجویی بلندشدوگفت:اجازه استاد! دیروزمصطفی رضایی درخیابان تصادف وفوت کرد.استادآهی کشید وروی صندلی نشست.چنددقیقه بعدبلندشدوروی تخته سیاه جمله ای نوشت که هروقت سوارقطارمی شوم ،یادم می یاد

تنها مانع ازدواج دخترم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام اصغرآقا چطوری؟ - سلام محمد آقای عزیز . خوبم .حال شما چطوره ؟ -ممنون منم خوبم. چه خبر؟ - سلامتی خبری نیست. - راستی اصغرآقا دخترت با امیر علی ازدواج کرد یا نه ؟ - نه هنوز بین دو راهیم . امیر علی از هر لحاظ مورد تائیده اما موندم دخترم رو به این خانواده بدم یانه؟ - چطور مگه؟ خانواده اش خوب نیستند؟ - خوبند اما

ارغوان

نمایش مشخصات ایمان بشیری خيلي وقته آرامش ندارم,نميدونم من اينطوريم يا تو هم اينطوري! ولي بدون آرامش تو تنهايي خيلي سخته.... يه وقتايي بود, تو يه سني ,مخصوصا تو دوران جووني,دلت ميخواست يکي پيشت باشه. سرتو بذاري رو گردنش و بهش تکيه کني,از اول براش تعريف کني,از بچه گيات ,از دل پرت, از چيزايي که ديدي و به هرکسي نميتوني بگي

مشاور

نمایش مشخصات محمد رحیمی اشتباه شده بود برای توبیخ و ضایع شدن در جلسه حاضر به هر اتفاقی بود که گفتند چرا؟؟؟؟؟ گفت: دلیل..... اما قدرت چراها از دلیلها بیشتر بود چون چرا گویان هیچ موقع در 20 سال گذشته خطا نکرده بود اما 2ساله پر از خطا، 2ساله رفت ولی 20ساله باز ماند.... فهمید خطا نکردن یک دلیل می‌خواهد، آن هم کار نکردن است او هم در جای دیگر 20 ساله شد

چهارسوق

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی چهار سوق اسم محله اي بود در مارالان كه ما آنجا زندگي مي كرديم.چهار سوق به اين خاطر مي گفتند كه چهار سو داشت. یک سويش میرفت به سمت بالاي خيابان طرف شهرک آزمایش. شكوه شکوه نه کافه دوست دارد نه کافکا را. ولی نمی دانم چرا هر دفعه کافه کافکا قرار می گذارد. آنهایی که می آیند آنجا قهوه می

حرف حق رو باید از بچه شنفت!!!

نمایش مشخصات زهرا مددپور با هزار امید و آرزو و خر خونی سر جلسه کنکور رفت. قیافه قبل امتحان و بعد از امتحانش هنوز یادمه و موقعی ک بهش فکر میکنم خندم میگیره. قبل از امتحان قیافه ای داشت ک ادمو یاد دلقک مینداخت .نوک بینیش قرمز بود و گونه هاش ب شدت سرخ. مثل اینکه دو تا گوجه جای گونه هاش گذاشته بودن.دیالوگ قبل ازامتحان:

یک خانه داریم

اصلا باورتان می شود؟ همین دو دقیقه قبل من او را دیدم. هنوز عرقم خشک نشده. او در کوچه نشسته بود. او سیاه و لاغر و مریض احوال بود. هی می نالید هی می نالید. معلوم بود مادرش را گم کرده. عجیب تنها بود. عجیب دلم برایش سوخت. ایستادم ازش عکس گرفتم. یک غم غربت عجیبی. دم غروب زیر چراغ برق کوچه تنها بنشیند و بنالد و هیچ کس به کمکش نیاید

به خاطر نور

همین که گفتم : بعد از این همه سال هنوز درک نکردم هواپیمای به اون بزرگی چطور تو آسمون میمونه و یا تصویر مجری تلویزیون چطور در آن واحد تو خونه ماست،؛ برق رفت، من نگاه متعجبش را ندیدم ولی شنیدم که گفت:نور به خاطر نور. توی ذهن خودم شناور میشم تاریکی اتاق درست مثل اینه که چشمامو بستم و

هیچ مگوی

نمایش مشخصات سعید واحد در کجا باید سیر کرد گذشته ی را از جنس محبت... از چه کسی باید آموخت صداقت را در لفظ نجابت... ما برای چه نگایمان را به آینده نزدیک میکنیم. و حقیقت آنچه که گمان میکنیم فرسنگ هاست که از ما فاصله دارد.. دنیایی عظیم در ظاهری آراسته و باطنی پلید نشانگر این روزها در شکل حقیقت هایی از دروغ.. و دروغهایی از اجبار و اجبار هایی از دروغ

هوو...

دست ننه را طوری توی دستانش گرفته بود که انگار متهم گرفته باشد. کف دستش را این طرفو ان طرف می کردو زیر لب غرولند می کرد. منجوقهای رنگی از گوشه کنار روسریش آویزان بود. صورت لاغر واستخوانیش در میان زرق و برق روسری گم بود. چهره آفتاب سوخته ای داشت . بیشتر مرا یاد زن های افریقای می انداخت

سنگ کاغذ پیچ

نمایش مشخصات گیتی ارژن به نام خدا سنگ کاغذ پیچ لباس چارخونه ای به رنگ سپید و سرخابی به تن کرده ، برای اینکه تمرکز بالایی داشته باشد با گیره ای موهایش را محکم از پشت بسته ، پشت یک میز چوبی زوار در رفته نشسته و دست چپش را بر روی میز زیر چانه اش گذاشته و با همان دست موهایش را چنگ انداخته ، خودکاری به رنگ مشکی

او گنج پنهان من بود

نمایش مشخصات دانیال فریادی سر بر بالین او گذاشتم .وبر تصویر لبخندزیبایش گریستم. من سردم بودو دست ها یم بوی بچگی ها یم را می داد. حتی فرشته ها تاب دیدن اشگ های مرا نداشتن و غروب از دل تنگی من حرف می زد. من پنهان از دیگران خاطرات او را پاک می کردم ولی باز دوباره خاطراتش زنده می شد. او گنج پنهان من بود. مسیح اینقدر

اسمان نیلی!!

نمایش مشخصات سهیل اروندی گذران زندگی سخت شده بود و روزهای زیادی با قایق به دریا می رفت اما یافتن مروارید برایش ناممکن شده بود . اگر ماهیهای صید شده در تورآویزان به قایقش نبود تا کنون کارش باهمسر به جدایی می کشید. نمی داست چرا پس از ازدواج یکباره مرواریدها ناپدید شده بود و نمی توانست مانند گذشته صدف های حاوی مروارید صید کند

یادش به خیر. در محله ما دو تا مغازه بود. یک بستنی فروشی و یک نجاری. درست بغل هم بودند. اینکه می گویم یادشان به خیر به دلیل بستنی های خوشمزه مغازه بستنی فروشی و شخصیت جالب نجار مغازه نجاری بود. هر دو مغازه هم قدیمی و کوچولو بودند. صبح های ما با بستنی های قیفی بستنی فروش و سلام و علیک نجار شروع می شد

شهر خیالی من 1

نمایش مشخصات پرنیان شمسی مداد را تو دستم غلت می دادم و به ادامه ی داستانم فکر میکردم چه طور ادامه اش را بنویسم؟ اسم داستانم شهر خیالی ما انسان ها بود اما گیر کرده بودم. آسمان شهرم بنفش بود و در شهر خیالیم پرواز میکردم راه نمیرفتم و با مردمی خوب و دلسوز زندگی می کردم که یکدفعه ....... پرنیان بیا دختر عموت آمده

غم خانه

نمایش مشخصات سعید واحد همه جا تاریک و هولناک.. همه جا سکوت... هیچ نوری در این خانه به چشم نمیخورد... ما در کدامین رویا سیر میکنیم خاطراتمان را... وقتی آرامش را نمیتوانی با دستانت لمس کنی... وقتی دیگر امیدی نداری... چه غمیگن میشوی وقتی دیگر حامی برای زیستن نیست... این خانه دیگر امن نیس.... امنیت را خیال های پلید محو کرده اند

آقای دکتر

نمایش مشخصات مهدی فاریابی حوزه ی امتحانی فاصله ی زیادی از خانه داشت و باید صبح زود تر از بقیه بیرون می رفتم. موهایم را جلوی آینه ی تنها اتاق خانه مان شانه می کردم، وسایلم را برداشته بودم و فقط مانده بود کفش هایم را جلوی در بپوشم و بروم. سفره ی صبحانه پهن بود. مادر یک بشقاب روی خرما و پنیر گذاشته بود که گرد و خاک و پشه رویشان نشیند

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ۱- عینک دودی مردروکردبه زن وگفت:ببخشیدخانم ! می شه صندلیت رابا صندلی من عوض کنید.زن گفت چرا؟مردگفت:آخه همه ی جمعیت به شما نگاه می کنند.زن گفت:مگه من چه مشکلی دارم .مردگفت :مشکلی که ندارید فقط می شه این عینک دودی را بردارید.زن لبخندی زدوعینکش را برداشت همه ی جمعیت دست به دهان گرفتند

چیزی مثل خوره

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر پرده را کنار می زنم وازپنجره به بیرون نگاه می کنم نمی توانم جلو اشک هایم را بگیرم... او را می بینم که گرم صحبت با مهمان هاست ودارد می خندد موقع خداحافظی با آنها دست می دهد اما انگار دستش به دست سونیا چسبیده است که نمی تواند رهایش کند...آهی می کشم وبه دیوار تکیه می زنم نمی دانم چه اتفاقی افتاده؟ دیگر خنده هایش برایم زیباترین چیز دنیا نیست

هیجان های زندگی بل - فصل دوم

نمایش مشخصات سعید طاعی فصل دوم حکایت های ............................. دروغ ، زندگی بل وقتی صندلی رو به بیرون از خونه خودم گذاشتم و به بیرون اومدم و نشستم که بیشتر به مردم نگاه کنم و کمی هم به گذشته خودم فکر کنم که چه اتفاقات عجیبی برای من افتاده حالا که سنی از من گذشته نمیخوام شما رو ناراحت خودم کنم که چه

روزی حلال

نمایش مشخصات ناصرباران دوست 1- آقا این تنگه اگه ممکنه شماره 37 کوچیک پای همین رنگا لطف کنید! - از این مدل همین یه جفت مونده ولی این پاما می زنه - کجاش دقیقا سر پنجه اش یا کناره هاش ؟ هردو قسمت انگشتای پام معذبه روی پام هم درد گرفته - شما دوروز که بپوشید خودبخود در اثر عرق پا جا باز میکنه و راحت میشه مرسی چقدشد

قلهِ

نمایش مشخصات سلمان ارژن sقلهِ دخترم کوه نورد نبود ، کوه را نرم بالا می رفت ، منه کوهنورد جند قدم مانده به قله سخت از پای نشستم ، دخترم می خندید و می خندید ، از دور به خنده او خندیدمو خندیدم .

بگذار برایتان بخوانم....

ساعت ده شب آخرين ترانه كنسرت خود را اجرا كرد صداي كف مرتب مستمعين و فرياد دوباره ، دوباره آنها سالن را مي لرزاند ، چند ساعت كنسرت مداوم خسته اش كرده بود ولي ديدن خوشحالي دوست دارانش آرامشي وصف ناپذير به او داده بود با رضايت خاطر سالن را ترك كرد ، در بيرون به ساعتش نگاهي انداخت و

سندرم اس اس ال

نمایش مشخصات سهیل اروندی ایا شما هم از این دسته آدم هایی دیده اید که نمی توانند حتی چند دقیقه آرام و بی حرکت روی صندلی بنشینند . مدام پاهایشان را تکان می دهند یا با دست هایشان روی میز ضرب می گیرند؟ وقتی که می نشینند یا دراز می کشند، در پاها یا هر قسمت دیگری از اندام هایشان یک جور حس ناراحت کننده بی قراری

کودکانه ، معصوم

نمایش مشخصات رضا پرواز پسرک با دستکش شال گردن و کلاه پشمی ای که مادرش برایش بافته بود درحالی که روی تک پنجه اش ایستاده بود تا بتواند آنها را خوب ببیند و گونه ها و نک بینی اش از شدت سرما سرخ شده بود،کف دستها و نک بینی اش را به آن شیشه ی سرد و بزرگ چسبانده بود، چشم هایش گرد شده بود و بخاری که از دهان باز از تعجبش بیرون میزد شیشه را تار میکرد

قصه ی چهاردهم - میشود نامش را شهرت گذاشت؟!

نمایش مشخصات فرزانه رازي بخاطر یک سری کوچولوهای دوره ی راهنمایی،توفیق اجباری نصیبمان شده که اول مهر را بعدازظهر شروع کنیم!حالا نمیدانم از سر کمبود ساختمان بود،یا داستان چه بود که یک مدرسه ی راهنمایی و یک مدرسه ی دبیرستانی را توی میکسر فرو کرده بودند.شاید هدف این بود که زندگی با سایر هم نوعان را به ما بیاموزند

من، 20 سال بعد...

20 سال بعد من ، یک زن شاعر خواهم بود. شاعری که تمام عاشقان شهر، با عاشقانه هایم خاطره سازی کرده اند. تو در آن سوی جغرافیا، نوشته های مرا خواندی و عاشق شدی، ازدواج کردی و فرزند دار شدی. عاشقانه هایم را برایش خواندی و ساده گذشتی از نام حک شده ی من زیر اشعارم. ترکت کرد و تو بعدها، خاطره بازی کردی با شعرهای من

مسافر

مادرداشت تند تند میوه های شسته شده را خشک می کرد و توی ظرف بلورین باسلیقه خودش می چید.چشمش که به من افتادابرو درهم کشید:واتوچرا هنوز آماده نشدی .الانه میرسنا.بدو حاضر شو.برگشتم توی اتاقم. دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود. فکر مرتضی و آمدنش ذهنم را در گیر خودش کرده بود.صدای درافکارم رابرهم زد: مریم جان دخترم می تونم بیام توازجا بلندشدم

خنده در خواب(برشی از کیک خوشبختی)

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی توی صندلی جا به جا شد وگفت=خب,ادامه بده گفتم=از زندگی ام راضی ام تفریحات جالبی دارم خرید,رفتن به سنت روم1 ,پیاده روی تو جنگل ودریا,رفتن به خانه ایرانیان,رزیدانس2,پاساژ p,کمک به مادر ,خوشبختی رو قبلا تعادل در زندگی میدونستم اما الان هم تعادل هم فردی مذهبی بودن رو تو زندگی ام دوست دارم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >