آرشیو داستان

تکامل

هوا ابری بود باران می بارید قطره هابا سرو صدای زیادبه زمین می افتادند. دربین قطرها قطره ای بود که آرزوی بزرگی داشت اوبه آرامی بر روی گلی فرود آمد به گل گفت تو چه قدر زیبا هستی آیا حا ضری مادر من شوی گل خندید وگفت خیلی دوست دارم اما نمی توانم زیرا تو یک قطره ومن یک گل هستم. قطره

دست هاي خالي

زن چهره اي تيره و لهجه اي شهرستاني داشت و کودکي شيرين در آغوش. در مترو با او آشنا شدم. ميگفت پسرش کودک که بوده بر اثر اسيدي که پسر صاحبخانه به صورتش پاشيده ، مجروح شده و حالا که 15 سال دارد ، براي جراحي اش يک و نيم ميليون تومان خواسته اند و او ناتوان است از پرداخت. مي گفت پسرک نه مدرسه مي رود و نه سر کار

من، كيسه سياه و سوزن هفتم

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا پيت نفت با اولين فرار مادر از خانه گوشه اتاق، كنار بخاري قرار گرفت و با برگشتنش هم از آنجا نرفت. سايه سنگين نفت بر سر زندگي ما از آنجا آغاز شد. مادر وقتي رفت، باد لاي چادر گلدارش پيچيد و اشك‌هايش همه نصيب دستمال سياهي كه در دست داشت شد. پدر به انباري دويد و پيت نفت را بالا

داستان های من و بابام(تقدیم به تمام پدران سرزمینم)

نمایش مشخصات هستی نوری روزای آخر بود... دیگه توانی براش نمونده بود، شیمیایی بودنم مشکلات خاص خودشو داره! با کوچکترین صدایی اعصابش بهم میریخت، تحملش کم شده بود و.... دختر کوچولوی پنج سالش مشغول بازی با عمش بود... پر از سر و صدا و ذوق و شوق کودکانه بود و خواستار پدر.... دو دل بود چیکار کنه، ولی خب صدا اذیتش

ساربان

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی بیابان است.بی آب ونان است!دردل خود، رازها دارد.گرم وسوزان! صدایت را در نیاورد تو رابه تفکری عمیق وامی دارد. تو از هرآب وآبادانی ،اینجا دورتر! وتواینجا عاشق! توساربانی. می شناسمت! از قبیله ی مردها!!!دلت را به کویر خوش کرده ای...وچه زیبا مانده ای. سرت را به هر سو بچرخانی ،برهوتی را می نگری که امتدادش از نگاه تو ،بی انتهاست

فراموش شدگان 1

نمایش مشخصات امین شفاعت پناهی چه روزیه امروز چه هوای آلوده ای چه ترافیک سنگینی نفسم دیگه بالا نمیاد دو مرد در ایستگاه اتوبوس به هم می گفتند چشم به آسمان دوختم آره چه هوای غبار گرفته ای حس بدی پیدا کرده بودم و قلبم بی امان شروع به تپیدن گرفت کمی درد را در قفسه سینه ام احساس کردم و به هوای بد لعنت فرستادم اتوبوس

دخالت بی جا

یک مرد.چوانی از کوچه ای عبور میکرد.زن مردی رادید که با هم دعوا میکنند ومرد.قصد کتک زدن زنرا دارد مرد جلو رفت ومانع شدوبه طرفداری از زن برخاست هرچه زن میگفت تاییدمیکرد میگفت بله این درسته یک مرتبه مرده گفت تو این وسط چکاره ای که دخالت میکنی ما زن شوهر هستیم دلمون میخاددعوا.کنیم بعد

خر و پف

یک زن و شوهر در خانه ای زندگی می کردند. زن شب ها خیلی خر خر میکرد ولی هر چه مرد به او می گفت او باورش نمی شد . یک شب مرد به زنش گفت من امشب صدای خرخرت را ضبط می کنم و فردا صبح به تو نشان مد دهم. مرد شب صدای خرخر او را ضبط کرد ولی فردا صبح که می خواست به زنش نشان بدهد دید که او مرده.او از تنهایی اش شب ها صدای خرخر زنش را بغل گوشش می گذاشت تا خوابش ببرد

کمی خدا می خواهم!

نمایش مشخصات سام امیری دل و جیگرهای که برای مریم کباب می کردم روی اجاق جلز و ولز می کردند که فریادهای توام با درد مریم که من را می خواند بند بند بدنم را گسست. در یک چشم به هم زدن به بالای سرش رسیدم، احتیاجی به توضیح اضافی نبود وقتش رسیده بود، در حالی که به شدت دست و پایم را گم کرده بودم با ضطراب و دستپاچگی

محبوبه

نمایش مشخصات بیژن کیا - بووومب..بووومب درختان شکسته بودند. ساختمان ها همه شکسته بودند.حتی ماشین ها وتک و توک آدم هائی که در خیابان دیده می شدند همه شکسته بودند. - بووومب..بووومب شوهرم فریاد زد: خاموشش کن. صداش خیلی بلنده، نمی تونم بخوابم و من که مثل همیشه کنار پنجره ایستاده بودم رو برگرداندم و چند لحظه ای به تصاویرجنگ که از تلویزیون پخش می شد نگاه کردم

نازگل

نمایش مشخصات یوسف گنجی مرد عاجزانه سطل زباله را زیر رو می‌کرد.سردش بود. انگشتان زمخت شده اش را همچو سیخ به داخل سطل فرو میکرد و غرغر کنان محتویات خارج شده را کنار سطل می ریخت . و دست دیگرش را به لبه سطل تکیه داده بود . از میان ناخن های زرد شده اش دود غلیظ سیگار به هوا می رفت. خیابان خلوت بود و دانه دانه ریز برف روی ریشش می نشست

فردین تاکز (فصل آغازین -6)

فردین تاکز به روی یک محل بلند رفت همان جا هم خوابش برد بعد از چند ساعت از خواب بیدار شد .. به فکر فرو رفته بود فردین برای آخرین دکمه گلایدرش (://8pic.ir/images/90715236663066282622.jpg) را زد تا یک بار دیگر بر فراز شهر برلین بتازد. به سمت انباری خود رفت و گلایدر را به محل اصلیش برد و درش را بست ... سریع به پسرعمویش زنگ زد و گفت: سریع بیا انباری لباس ها

زورکی

نمایش مشخصات مهدی گلستان بسمه تعالی زورکی ظريفي‌ بر سفرة‌ خسيسي‌ مرغ‌ سرخ‌كرده‌ ديد. گفت‌: عمر اين‌ مرغ‌ بعد از كشته‌ شدن‌ درازتر از سال‌هاي‌ حيات‌ او مي‌شود... همین یک لطیفه را بلد بود،و همه مردم شهر را هم با همان می خنداند.اوضاع سلول بر وفق مرادش نبود،چون دیگر کسی نبود که به زور بخندانتش!شاید

یکی از آن روزها

نمایش مشخصات آرش شهنواز sصدای DURAN DURAN با غرش انفجار در هم پیچید. پله ها را دو تا یکی کوبیدیم. هنوز از خر پشته نگذشته ، پدرم گفت : بی پدر آزادی رو زده!

ایرانی ها باهوش ترن

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم

سرزمینی که از ستاره های علمی خود بیزار است

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه پسری وارد اداره شد و گفت: سلام آقای a من می خوام یک انجمن نخبگان علمی تشکیل بدم باید چکار کنم؟ آقای a گفت: تو بی خود کردی همچین فکری کردی چه اهداف شیطانی در ذهنت داری ؟! چه کسانی پشت این ماجرا هستند ؟ پسر جوان دوباره گفت : آقا شرمنده فکر کنم اشتباهی به این اداره امدم . مدتی گذشت و

کلاه برداری

کلاه برداری باد پاییزی، نیمکت را هم به مانند خود پاییز سرد کرده بود . او تنهاتر از آن بود که سردی هوا به سردی بیشترش بیافزاید . نگاهش به انتهای پارک مانده بود گویا چشم ها دنبال چیزی می گشتند . اما آن چیز چه بود . برگ های پاییزی در گذر باد به سمت جلو می رفتند، گویا مثل آدم ها، آن ها هم وقت نداشتند

یارو

وقتی با هق هق پرید توی بغلم فکر کردم حتماً دوباره با «آن یارو» دعوایش شده که دارد این طوری اشک می ریزد.اصلاً هم برایم جای تعجب نداشت و انتظارش را هم داشتم.موقعی که از من جدا می شد تلفنی داشت با هم دعوایشان می شد آن هم سر موضوع مسخره ای مثل این که آن یارو برای احساسات او ارزش قائل نمی شد و حاضر نبود همراهش برود به نمی دانم کجا

مسابقه ی زیبایی

لیلی دختر شیک پوش وزیبا و مغروری بود و بچه هایی که خیلی زشت بودند را مسخره می کرد. روزی لیلی دختری را میبیند که خیلی زشت بود لیلی به اوگفت وای چه دختر زشتی بد هم رفت آن دختر هم خیلی ناراحت شد شب که شد لیلی خو ابید خواب دید خواب دید رفت به یک سر زمین دیگرجایی که به دختر های زیبا

واقیت افزود(ویرایش شده)

نمایش مشخصات مهدی مهربان نتیجه اخر: فکر کنم مورد 5208 که در 52 متری ورودی 8 اتوبان پیدا شده از سلامت روانی برخوردار نیست و بازجویی از ان جز اتلاف زمان و هزینه فایده ای نداره. به نظر من اون یا دچار توهم شده یا از ذهنی خلاق برخوردار است که این چنین داستان سرایی می کند اعترافات او بیشتر از آنکه رنگ و بویی از واقعیت

بوي بهار

نمایش مشخصات شايان قاسمي بختياري به نام خدا نيم شب بودكه صداي در حياط را شنيدم كه باز وبسته شداز خواب پريدم. چند وقتي است كه منتظرشم برگردد. خيلي تنها بود. قصد دعوا نداشتم. پدر دخترم بود.داخل شد. تا من ديد گفت : ما اشتباه كرديم. امانش ندادم.گفتم خوب بلدي بگوييد ما ولي مايي در كار نيست. هميشه من بوده نه چيز ديگري!

^^^ــــعشـــق بازی با اوـــــ...

نمایش مشخصات مصطفی سالاروند(طوبی) از خدا خواسته بود که عزیزترین کسش رو ازش نگیره ، ولی چند وقت پیش همدمش کنارش نبود، بهش گفتم : خدا خواسته ات رو نپذیرفت ؟ گفت : چرا ، پذیرفت ! گفتم : چه طور می تونی این حرف رو بزنی ؟ خدا شوهرت رو ازت گرفته ... یه جمله گفت و رفت : و مپندار کسی که در راه خدا کشته شده مرده است ، بلکه زنده است و نزد خدایش روزی می خورد

مثل روز روشن!

نمایش مشخصات بنفشه تقوی روزنامه،روزنامه دادگاه حکم اعدام در ملع عام فریبا ،فاحشه معروف شهر را صادر کرد.روزنامه ،روزنامه اقتصاد کشور رو به سقوط است! (آهای پسر یه دونه از روزنامه هاتو بده من) (بله آقا،پونصد تومن میشه) روزنامه را گرفت و فوری درون تاکسی فرو برد. (آقایون دادگاه بالاخره حکم اعدام فریبا رو

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 1- صدای گریه هایش آهسته روی صندلی پارک نشست.به گذشته های دورودرازفکرمی کردگاهی عینکش را برمی داشت واشک هایش راپاک می کرد.هیچ کس نمی دانست در ذهن پیرمردچه می گذردتا این که صدای گریه هایش بلندشد؛همه فهمیدندبچه هایش او را ازخانه بیردن کرده اند. 2- تفاهم ازاول باهم تفاهم نداشتیم مادرمی گفت:چندروزی بگذردهمه چی درست می شود

زیباترین قلب

نمایش مشخصات عبدالحمید مویسات روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت

بازار

نمایش مشخصات پرویزطبسی دست و پای همسرم خیلی درد میکرد و اصلا نمی توانست بیشتر از ده قدم بردارد حتی منزل مادرش هم که دو کوچه با خانه ما فاصله داشت رفتنش برایش طاقت فرسا بود چندین دکتر متخصص استخوان هم رفته بودیم اما همه میگفتند ارتروز شدید داره زندگی برایم خیلی سخت شده بود روزی تصمیم گرفتیم بریم مشهد

فیس بوک

خداوند رحمت کند اونی که این فیس بوک و درست کرده یه دختر همسایه داریم تا دیروز فیس بوک را فیز بوک می نامید هفته پیش دوستش اومده کلی از مزایای فیس بوک گفته اینم رفته نشسته زیر پای پدرش که لب تاب میخوام پدرشم با هزار جور قرض و قوله اومده پیش من ،یه مدل لب تاب پیشنهاد دادم رفته خریده بعده

دسته ی گنجشک ها

نمایش مشخصات رسول فاطمی نژاد مارمولک کوچک خاکی رنگ لبه بالایی پنجره را به سرعت دوید. بعد ایستاد . کمی مکث کرد و بعد دوباره روی دیوار دوید . نرسیده به گوشه دیوار دوباره ایستاد . بعد اول کمی بالارفت و بعد بقیه مسیر را به سرعت از دیوار بالا دوید و در یکی از سوراخ های دیوار ناپدید شد. یک صبح زیبای بهاری بود .گنجشک ها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند

فردین تاکز (فصل آغازین -5)

و از ما پشتیبانی کنید میتوانیم فردین را به جاهایی که بتمن و اسپایدرمنو سوپرمن رسیده اند برسانیم... به زودی اولین کمیک استریپ های فردین تاکز ارائه میشود. =============================== فردین تاکز اولین ابرقهرمان شناخته شده در ایران است. اگر شما با ما همکاری کنید فردین تاکز وقتی خرابی محل را دید بسیار ناراحت و خشمگین شد

پاری

نمایش مشخصات حمید جدی نمیدانم تا چه مدت چشمانم به سقف چوبی ویلا پرچ شده بود و خواب به چشمانم نمی آمد ولی بالاخره تصمیم گرفتم تا در حیاط ویلا قدم بزنم. سکوت شب را صدای جیرجیرکها در هم شکسته بود. بعد از مدتی قدم زدن در گوشه ای از حیاط نشستم و سیگاری دود کردم.توی افکار خودم بودم که صدای پایش را شنیدم به آرامی سرم را به سمتش چرخاندم


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >