آرشیو داستان

مرگ تار

تصور کن! برهوتی که هیچ روزنه نوری هم از آن نمیگذرد .پر از دام و خطر. نوعی تنوع درد در عین تکرار آن. این یعنی زندگی ! وقتی عرق سرد زندگی بر پیشانیت سنگینی میکند و تو هنوز هم بیهوده در این برهوت بی کران در چشم تو ولی حقیقتا محدود برای موقعیت بهتر جان ،میکنی ناگهان ! خورشید تیره مرگ از پشت ابر هایی به نام "عادت" و "جهالت" بیرون می آید

کاش بلبل هم زمستان را می خوابید

خیابان،همان خیابان بود.همان که اولین چیز قابل توجهش خانه ای با در سفید و عطر گل های یاس پیچیده در فضا بود.همان که هر روز از آن صدای پیانو می آمد و همسایه ها،از پیر گرفته تا جوان گوش تیز می کردند تا از قافله عقب نمانند!چند وقتی می شد که دیگر باد با نوای ساز نمی رقصید و در عوض،آسمان با آن آوای سوزناک می گریست

دلقک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی دلقک *** سِن تئاتر صندلی های پُر از تماشاگر پرده ی سِن افتاد دلقک ها شروع به رقصیدن کردند حضار ریسه شدند از خنده . . . نمایش تمام شد از سکوی سِن پایین آمد دلقک سوکتش را آویخت به پنجره لبخند حضار لیوان آب را به همراه قرص هایش سَر کشید و خرامان خرامان به سمت درب خروج رفت مردم

درد مشترک

نمایش مشخصات بهناز باران خواه صدای گریه ی نوزاد می شنوم. دم دمای صبح است. چشم هایم را که باز می کنم، صدا بیشتر می شود. چشم هایم گوش می شود، گوش هایم چشم و با دهان به اطراف نگاه می کنم! دست هایم را دراز میکنم، لامپ روشن می شود. خبری از نوزاد نیست اما صدای وَنگ وَنگِ تند و تیزش، قاشق و چنگال به دست گرفته، نصف بیشتر مخم را میخورد

منفورِ دوست داشتنی

نمایش مشخصات محمد قبادی پای لپ تاپ نشسته بودم، چه چیزی نگاه میکردم و لبخند میزدم؟ نمیدانم بعد انگار خودم را دیدم که چگونه لبخند میزدم. زمان کِش آمد، چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت شد؟ نمیدانم. میخواستم از یک چیزی یا کسی که به سمت من در حال حمله است، از آن موج بزرگ بخواهم تا کاری به من نداشته باشد. مرگ آن موج بزرگ بود که آدمها را با خود می برد

پلان فرهيختگي

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) لپ هايش را باد كرد و سبيل هايش را در آيينه ي جلوي ماشين ، مرتب كرد . عرق پيشاني اش را با دستمال كاغذي گرفت ، هايي به عينك آفتابي اش كرد و ترمز دستي را آزاد كرد . بيست سي متر كه جلو رفت كنار يك جوانك ، پا را روي ترمز كوبيد . صداي موزيك را كم كرد ، شيشه را پايين آورد و سرش را خم كرد . ــ

مطبخ

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف معمولا این طوریه که وقتی چیزی رو بلد نیستی یا از اهل فنش می پرسی یا تحقیق می کنی یا پیش استادی میری برای یادگیری و یا... ولی بعضی از علوم هست که نیازی به آموزش و یادگیری نداره یعنی داره ولی تو فکر می کنی که نداره و بدون آموزش و تمرین از پسش برمیای؛مثل آشپزی. فقط خیلی بهت فشار

شکستن قلب درد دارد

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ وقتی یه روز میبینی خودت اینجایی و دلت یه جایی دیگه...بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی طوری میشه که قلب فقط وفقط واسه عشق میتپه، چقد قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن. همه چی با یه نگاه شروع میشه، این نگاه مثل نگاه های دیگه نیست یه چیزی داره که اونای دیگه نداره ،محو زیبایی نگاهش میشی، تا ابر تصویر نگاهش رو توی قلبت حس میکنی

رانده شده -12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گربه ها هم حالت حمله گرفته بودند. تمام موهای بدنشان سیخ شده بود و خُرخُر می کردند . نینا و ارغوان ، میله ها را محکم در دست گرفتند. از دل تاریکی ، چندین موجود درشت هیکل بیرون آمدند ، قیافه ای شبیه سگ و دمی بلند و ضخیم مانند خزندگان داشتند . با چشمانی قرمزرنگ ، روی دندانهایشان چیزی مثل لب دیده نمی شد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ملالی نیست فراموش که نکرده ای ! همیشه در نامه هایت چه می نوشتی ! امروز بعد از بیست سال آنها را لای کتاب هایم پیدا کردم .وقتی به سطر ملالی نیست به جز دوری شما رسیدم ؛ آن قدر صدای هق هقم بلند شد که دخترم به اتاق آمد و فریاد زد مامان ! مامان !بابا گریه می کند. زندانی استاد با اخم های گرفته گفت: خیلی مظلوم واقع شده اند

رانده شده - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ارغوان یاد داستانهایی در مورد محاصره شدن توسط گرگها در جنگلها و زمستان و احساسی که افراد در آن لحظات دچارش می شوند ، افتاد . با این تعداد سگ ، کاری حتی از دست این گربه های عجیب و غریب هم بر نمی آمد ! تا به حال این گربه بود که به جای او جنگیده بود . کیت و کیمیا با حیرت این صحنه ها را می دیدند

خواب فروشان

نمایش مشخصات حسین شعیبی پیاده رو مملو از جمعیت است. بسیاری از مردم با چشم‌های قرمز و خسته در رفت و آمد هستند. پیرمرد پرس و جو کنان سراغ پسر جوانی را می گیرد. او را در حالی که کنار پیاده‌رو بر روی جدول جوی آب، به درختی تکیه داده است، پیدا می کند. پیرمرد به او نزدیک شده و سلام می کند. پسر بی اعتنا در حال صحبت کردن با موبایل است

راننده

نمایش مشخصات میثم سردویی یه روز با پسر داییم تصمیم گرفتیم که به دیدار یکی از فامیل هامون بریم تو راه داشتیم می رفتیم که یهو موتورمون پنچر شد، با کلی دنگ و فنگ رسوندیمش به یه لوازم یدکی موتور سیکلت خلاصه اونجا پنچر گیریش کردیم و دوباره راه افتادیم البته پسر داییم هم راننده ی درست و حسابی نبود رانندگیش تعریفی

حق الله بخشیده می شود

واقعاً حواسش بود حق کسی رو تضییع نکنه! زیاد اهل نماز، روزه و خمس نبود؛ اما در مورد حقوق مردم واقعاً حواسش جمع بود چون زیاد شنیده بود که خدا از حق خودش می‌گذره اما حق مردم را نمی‌بخشه! تمام کارهاش رو این عقیده استوار بود تا این‌که یه روز فهمید این حرف، حرفِ مردمه اونم مردمی

مردی مقابل گل فروشی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟ختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم

" گذر از نیلوفر "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و نگاهت میکنم . آن روز که تو آرنج هایت را روی زانوهایت گذاشته بودی و سنگ ریزه ها را توی آب رودخانه می انداختی ، داشتم به پیشنهادت فکر می کردم . هر بار که صدای " تالاپ " می آمد ، دلم می لرزید و مصمم تر می شدم به این تصمیم ! نگاهت توی آب حل شده بود ! کمی می ترسیدم که توی تاریکی بیرون برویم

زندگی رز

به نام خدای زیبایی رز به آسمان خیره شده بود،بی آنکه کلمه ای را بر زبان جاری کند که ناگهان نرگس با نیش خندی گفت:-) چیه کشتیهات غرق شده،یه بند داری آسمونو نیگاه می کنی.رز با تعجب نگاهی به نرگس کرد وآهی کشید وگفت:-) کشتی،کدوم کشتی داشتم به اون پرنده نیگاه می کردم که به طرف خورشید پر

پدرام

شوقی عجیب همه‌جا را فراگرفته بود، اما پدرام احساس خوبی نداشت. در تنهایی‌، اشک روی گونه‌هایش می‌لغزید و حرارتی در قلبش احساس می‌کرد، در کلاس ریاضی، معلم متوجه حال پدرام شد، زنگ که خورد اسم پدرام را از بلندگو صدا زدند و گفتند که به دفتر بیاید. وارد دفتر که شد دید معلم‌ها نشسته‌اند؛ برخی لیوان چای به دست داشتند، برخی کتاب می‌خواندند و

لطیفه

باشاخه گلی خوشحال می شود وبایک نگاه محبت آمیز سرزنده روز تولدش حالش را دگرگون می کند طوری که زمان دیگر مفهوم ندارد وشادی ارجح تر است مادر موهایش را می بافد و لباس های رنگارنگ به تنش می کند گاهی در باغ دنبال بروانه ها می رود یا کفشدوزک ها را به بازی می گیرد نقاشی هایش را به همه

قالیچه حضرت سلیمان پدرم!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی خودم رو به خواب زده بودم گلویم گرفته بودبه زحمت اب گلویم را پایین میدادم سرم روی بالش بود صدای رم رم پای پسر کوچک همسایه طبقه پایین را می شنیدم که با سرعت از این اتاق به ان اتاق میدوید و خودش را برای پدرو مادرش لوس می کرد به قول معروف شیرین زبونی می کرد.بی جهت به یاد کودکی ام افتادم

دلنوشته ای کوتاه

نمایش مشخصات رکسانا کویره خسته ام ازاین واژه های دلتنگی... میتوانی بفهمی حالم را؟ از واژه های صبرکردن .... ازتحمل کردن وطاقت آوردن! ازنبودن ها.... از اینکه کسی نباشد تا بااو کلامی حرف بزنی...! تا دردی از دلت را برایش بگویی! خسته ام ... میتوانی بفهمی حس مرا!؟ از دلتنگی هایم خسته ام! از واژه های منفی ! می خواهم دور شوم

احساسی پوشالی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی زن وشوهری به همراه دختر کوچکشان در روستایی دور افتاده زندگی میکردند. مزرعه ی کوچکی داشتند، و امورات زندگیشان براساس کشاورزی و کار در آن مزرعه می گذشت. چند ماهی بود که با هجوم پرندگان مزرعه ی آنها محصول خوبی نداشت.بنابراین کشاورز وهمسرش تصمیم گرفتند مترسکی بسازند و آن را در مزرعه

در میان آتش -32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از 3 سال، این اولین جدایی بین گیبلی و مریدا بود . گیبلی برای او دست تکان داد و مریدا هم جوابش را داد . پس از مدتی از شهر خارج شدند . مریدا دوست داشت سری به روستاییشان بزند و اینکه کسی به آنجا برگشته و زندگی می کنه و یا متروک و ویران باقی مانده ، و حرفی که روهان در مورد اژدها زده بود و قول داده بود تا او را ببیند

رویا،

به نام خدا. الهام گرفته از داستانی واقعی تمام رویا یش رفتن به مدرسه بود،با نمرات خوبش به راحتی می توانست دوران ابتدایی را به پایان برساند وبه مقاطع بالاتر برود،آنوقت زمان زیادی تا رفتن به دانشگاهش باقی نمی ماند می خواست معلم شود وبه شاگردانش درس زندگی بیاموزد وبا شنیدن کلمه خانم معلم به خود ببالد

اعجاز خزان

نمایش مشخصات تیشکه رستاری ریشه ام درخاک تپید تک برگم درروشنی موجی زد فانوس رؤیا را مشعلی زرد و سرخ طنین انداخت قامتم را برهنگی آرام آرام رُبود نسیم دررگهایم لرزید چشمانم نوایی آشنا شنیدند صدای زمان را بر دوش غروب نشاندم آغوشی دوباره در من تراوید مرا میان چنگالهایش رویانید به سان رقصی سرخ با طعم ترش

کنار سماور گریه می‌کند

لبخند به لب،بلند شد. رفت داخل آشپزخانه سینی و استکان را برداشت کنار سماور ایستاد، اشک می‌ریخت و با گوشه چادرش آن را پاک می‌کرد و باز، لبخند به لب نزد مهمان‌ها آمد. زنِ بیچاره! هر وقت برایشان مهمان می‌آید یا به مهمانی می‌روند، شوهرش برای خنداندن و شاد کردن دیگران، دائماً او را مسخره می‌کند و با القاب زشت صدایش می‌کند

دلنوشته های 10 تایی 4

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز عینک همه ما یه عینکی رو چشمون داریم بعضیها مثل من واقعی و بعضی خیالی اما در هر صورت یادمون باشه همیشه پاکش کنیم و روی صورتمون میزونش کنیم.گاهی دیدمون اشتباه میشه دلیلش اینه که این کارو نکردیم شکلات تلخ گاهی بعضی لحظه ها اونقدر تلخه که مزه اشو ته حلقت حس می کنی مثل یه شکلات تلخ

محل ملاقات:«رستوران جنگلی»

نمایش مشخصات همایون به آیین محل ملاقات« رستوران جنگلی» قدی متوسط،صورتی گرد با لبخندی نمکین، صدایی گرم و دلنشین به همراه شخصیتی موقر، نهایت تعریفم از یک زن بود از زمانی که با او آشنا شدم! وقتی همکارم شد،همه روز او را می دیدم و گاهگاهی صحبتی بین مان رد و بدل میشد اما نمی توانستم هیچ سرنخی به او بدهم. با اینکه

نیایش

نمایش مشخصات رکسانا کویره R.k ✍پروردگارم .... آن کس که تو را از دست داد، چه کسی را یافت ؟! و آن که تو را یافت که را از دست داد! براستی که زیانکار است آنکس که بجای تو دیگری را برگزیند و بسی خسران زده است آن که بکوشد تا از تو جدا گردد. چگونه به غیر تو به دیگری امیدوار شوم، درحالی که تو رشته احسان را نگسسته‌ای

محاسبات نورانی

در زبان انگلیسی عبارتی وجود دارد که در ترجمه می شود:" لزوم نگاه کردن به تصویر بزرگتر." این جمله می تواند در مورد خیلی افراد کاربرد داشته باشد که یک جایی و یک زمانی کاری را به دلیلی که احتمالا در ابتدا می دانستند شروع کرده اند. ولی با مرور زمان دلیل شروع کار فراموش می شود. آدم می ماند و مشغله ها و گرفتاریهای کاری که دیگر علتش معلوم نیست


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >