آرشیو داستان

در میان آتش -53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاساندرا و افراد باقیمانده به تهِلیسا رسیدند . مارکوس و بایرون ، بلافاصله بعد از رسیدن خبر باز گشتشان ، به دیدار آنها رفتند . افراد بازگشتی به نصف کاهش یافته بود . و ضعیتی که کاساندرا به روی اسب داشت خبر خوبی برای آنها نبود . مارکوس گفت : خوشحالم که برگشتین ، دقیقا چه اتفاقی افتاد

شاید پوچ شاید پر

قبل از شروع امتحان دانشگاه یکی از همکلاسی های پسر کلاس از دوستش پرسید که خوندی نفهمیدم چه جوابی گرفت بعد از من پرسید گفتم کمی خوندم گفت پاس میکنی در جوابش گفتم نمیدونم امتحان که شروع شد پشت سرم همش میگفت سیی ،سیی ...من فامیلیم سلیمی است...منم هیچی بلد نبودم با خودم گفتم چه اعتماد به

قسمت دوم رمان نیش پروانه

فصل اول - دستت رو بزار رو سرت بلند شو . سریـــــــع ! ارام ارام دستانش را بالا می اوردم و بر می گردد و روی سرش می گذارد . - چرا می خواستی در گاو صندوق رو باز کنی ؟ با صدای تحلیل رفته ای می گوید - پروانه ؟ منم ، پوریا ! مستانه می خندم و می گویم - خب که چی ؟ من به برادری مثل تو و پرهام نیازی ندارم

در میان آتش - 54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شارلوت : نتیجه تحقیقات در مورد خواهرم به کجا رسید ؟ چیزی فهمیدین ؟ هلن : پرنسس ، دچار بیماری نادر و عجیبی شده بودن ، گرفتن و تغییر صدا ، پوشیده شدن سراسر بدن ، از جوشهای بزرگ و ضخیم ، چیزی شبیه جذامیها ؛ پزشکا ن دربار نتونستن علت بیماری و درمانش رو پیدا کنن ، برای یه مدت شدت بیماری

درمیان آتش-55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنجلا پس از منتقل شدن روران ، هاموند و اریک به زندان ، به دیدار آنها و سپس والرین رفت و گفت : آنچه که خواستین ، اجرا شد ، ذهنشون رو پاک کردم ، و اونها رو در حالیکه بیهوش بودن در نزدیکی مرز بلاتونا رهاشون کردن . والرین : در مورد الفها چکار کردی ؟ - اونها رو بعد از قسم دادن ، آزاد کردن و الان در پناهگاهی نزدیک کوهستان هستن

روی اقیانوس

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز صدای پا را به خوبی می شنوم .صدا هر لحظه به من نزدیک تر می شود .نه نمی خواهم من زندگی را دوست دارم ، اما او آمده که مرا با خود ببرد .و من نمی خواهم با او بروم .از لای میله های پنجره به بیرون نگاه می کنم ،دمدمهای صبح است .چه صبح قشنگی ،در آغوش کشیدن آذر ، صبح های زود به من لذت خاصی می دهد او یکی از زیباترین زن های جهان است

اسمي زنون

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآباد "ابي سگ" به تخت تکيه داد و چشمانش را دوخت به "شهاب" و گفت: اولين نفري را که مي کشي عذاب وجدانش ديوانه ات مي کند. يعني آن لحظه اي که نوک تفنگ را گذاشته اي توي دهانش و چشمانش ميخواهد از حدقه دربيايد اصلا نمي ترسي ها! مستي وقتي مي خواهي ماشه را بکشي، آن لحظه اول که انگشت ميخواهد تکان بخورد باز هم مي شود که نترسي

خدا ( قسمت اول )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) طلوع از خواب بیدار شد.صدای زنگ گوشی همراه را خاموش کرده برای دقایقی سر خود را زیر لحاف برد . نفس عمیقی کشید و الله اکبر گفت . به قدری بلند گفت که مامان اعظم را چادر نماز بر سر بالای سرش کشاند. مامان اعظم گفت : طلوع ؛ طلوع جان چی شد ؟ الله اکبر برای چی بود دیگه گفتی ؟ خنده مهرانه ای

همکاران قدیمی

نمایش مشخصات حسین شعیبی ویلیام پشت میزی دونفره در گوشه تاریک رستوران کوچک و قدیمی "لیکور" نشسته بود. به آهستگی شام می‌خورد. چمدان کوچک کنار پایش گواه آن بود که این آخرین شامش در این شهر بود. مردی با کلاه لبه‌دار و هیکل درشت به او نزدیک شد. نگاهی به اطراف انداخت و روبرویش نشست. ویلیام گفت: «سلام نورمن، کاروبار چطوره؟» مرد کلاهش را روی میز گذاشت

حرفای عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حرفای عجیب زیاد میزد. معمولا بیشتر تایم کلاسهاش به گفتن خاطره هایی میگذشت که برای ما غیر قابل باور بود و همیشه با شنیدنشون پوزخند میزدیم و توی دلمون یه "خالی بند" نثارش میکردیم. مثلا یکبار برامون تعریف کرد که مادرش یه روز سرد زمستونی تو خونه ای توی آبادان که دور تا دورش رو بیابون

اسکیزوفرنی

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی علی دانشجوی روانشناسی، با یک لیوان چای در دستش، پشت پنجره طبقه ی دوم خانه اش ایستاده بود و به ازدحام جمعیت نگاه می کرد که به فاصله ی کمی از خانه اش تشکیل شده بود. جرعه ای از چای نوشید و با دقت ببشتری به خیابان زل زد. زن جوانی بین حلقه ی ازدحام جمعیت ایستاده بود. چادر مشکی و رنگ و رو رفته ای به سر داشت، کف دستش را چسبانده بود به سرش و دور خودش می چرخید

"کوچک ترانی که از همه تاریخ بزرگ ترند"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده او برادر کوچکتر بود و من برادر بزرگتروکمترین انتظار من این بودکه اواز من حرف شنوی داشته باشد.اتفاقی که البته همیشه رخ نمی داد.مثل خیلی از برادرها در جمع خانواده گاهی بگو مگو داشتیم و بعضا که من تندی می کردم او خشم می گرفت لب می گزید اما متواضعانه و فروتنانه حرمت برادر بزرگتر را نگه می داشت و بار رفتار مهربانانه اش به من درس اخلاق می داد

کشتی زر ورقی

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " دستامون لاغر و بی رمق کشتی می ساختیم از زر ورق ... " هیچ وقت به عمق این ترانه پی نبردم ! اما شنیدنش در آن هوای سرد ، واقعا لذت بخش بود . هندزفری را روی گوش هایم صاف کردم و راهم را تا ایستگاه مترو ادامه دادم . سنت پترزبورگ را دوست داشتم . همان حال و هوای روسیه ی تزاری را داشت و خیابان هایش مرا به یاد بیلدینگ بریک های بچگی هایم می انداخت

هستم تا باشم

نمایش مشخصات بهروز طریقی امروز وقتی از خواب بیدار شدم ،گفتم وای بازهم یک روز دیگه شروع شد، هوا هم ساعت 6.30 انقدر تاریک هستش که آدم فکر میکنه انگار ساعت همون 11 شبه، ولی من بازهم بیدار شدم ،گفتم : یاخدا امروزمو بخیر تمام کن. با هزاران دغدغه از شغلم که خدایا یعنی امروزم با داشتن شغل تمام میکنم یا مثل تمام کارگاه های کارگری کشور عزیزم نکنه امروز کارفرما از خواب بد بیدار بشه و

روياي شيرين

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي دالان تو درتو و تنگي بود که همه جايش پر از استفراغ و دوده وسياهي بود.ديوارها بقدري کثيف بودند که داد ميزدند اينجا خلافگاهي است پر از هر مجرمي وهر خلافي هم توي آن خانه انجام مي شود.با هر قدمي که برمي داشتم ترس و دلهره را داخل وجودم احساس مي کردم و مي ترسيدم که يکدفعه يک نفر به من حمله کند وبلايي سرم بياورد

دانه

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی اون روز صبح باد بسیار شدیدی بود ، من در کنار بقیه خانواده داخل میوه کاج محکم به پوسته چسبیده بودم . همه خانواده ها درون میوه های چوبیشون در سرتاسر درخت  داشتن به خاطر اون باد سرکش بشدت جلو عقب کشیده میشدن . خانواده ما در بالاترین شاخه قرار داشت و بیشتر از بقیه تحت فشار باد بی رحم بودیم

بدترین لباس

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی داشتم سیگار میکشیدم و محو تماشای قطره های بارانی بودم که به شیشه میخورد . هر بار که قطره ای محکم به شیشه میخورد الکی چشم هامو میبستم این یه بازی قدیمی بود برام، واسه اون موقع ها بود که مامان کوکوی سیبزمینی واسِ شام درست میکرد و من هم طبق عادت فقط تو خیالم با عروسک های زیبای پشت ویترین

«سُم»

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف ها- داستان ها گفتنی نیستند. شاید بهتر باشد که آنها را پُشت قالی پنهان کنیم و بیاندیشیم که اصلن وجود ندارند. آنها را به هیچکس نمی توان گفت چون عادی نیستند. آنها همچون بسیاری از کلیشه ها که می خوانیم یا می شنویم، خُنثی نیستند. فلسفه دارند. حرف دارند. ضجه دارند و ... . گاهی وقت

هزار و یک شب

نمایش مشخصات همایون طراح ساعت از نیمه های شب گذشته است. در حاشیه خیابان ، دست در جیب های کاپشنم ، ایستاده ام و به انتهای خیابان نگاه می کنم. انتهایی ندارد! خیابان خالی است و تنها تکه رنگ های زرد بی روح چراغ های کنار خیابان با فاصله روی زمین افتاده اند. پشت سرم روی جدول کنار خیابان نشسته است و او هم به انتهای خیابان نگاه می کند

ستاره داود

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد «.... و آنگاه پسرک نيمه بالغي را لخت کني و او را زير پتو روي يک تشت آب باران بگذاري و از او بخواهي که اين ورد بخواند و آن جن که مي‌خواهي بانگ کند تا او بانگ تو بشنود و به سراغ تو آيد. پس زنهار وقتي که آمد نترسي و قالب تهي نکني که آن جن همين خواهد تا از ترس تو قدرت بگيرد و

رانده شده-28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با نزدیک شدن تریش ، آنها متوجه او شدند. و به او نگاه کردند ، دختری با چکمه ساق بلند ، شلوار جین مشکی و کاپشن بلند که تا نزدیکی مچ پایش می رسید . یکی از پسرها با لبخند زد و گفت : بچه ها مهمون داریم ! پسر دیگری گفت : واو ! چه تیپی ؟ خانم خوشگله با کی کار داری ؟ تریش با لبخند گفت : با شما

در میان آتش-52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کلاغها هم به سمت برجهای دیده بانی و نگهبانهای در خروجی رفتند . همه چی آماده خروج زندانیها بود . مهاجمان وارد محوطه داخلی شدند . هنگام برخورد با نگهبان یکی از آنها در پشت او ظاهر می شد و دستش را روی دهانش می گذاشت و با جادو او را به خواب فرو می برد . کلیدها را به دست آوردند. کبوتر ها

قصه ی شیرینِ سنگِ سیاه

نمایش مشخصات محمد جهاني اسد قصةشيرينِ (سنگ سياه) داستان از اينجا آغاز شد. خدا داشت توي آسمان براي فرشتگانش قصه تعريف مي كرد تا خوابشان ببرد. يكي از فرشته ها خيلي قصه دوست داشت، براي همين روي زانوي خدا دراز مي كشيد و به قصه هاي او گوش مي كرد. به جز او و بقيه فرشته ها هيچ كس ديگر توي قصة زندگي نبود. روزي خدا فرشته

رانده شده - 29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی چراغهای سن روشن ماندند. پرده های قرمز شروع به کنا رفتن کردند ، در پشت آن سه میز ، یکی بزرگ در وسط و دو میز کچتر به شکل مکعب ایستاده نمایان شدند ، روی آنها پارچه ایی مشکی با نقش صلیب وارونه به رنگ قرمز پهن شده بود . روی میز بزرگتر ، پارچه ای با نقش ستاره پنج پر وارونه و و نقش بُز وحشی

راه خانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر در تاریکی شب اتوبوس ایستاد و مرد جوانی در حالی که ساک نظامی اش را روی دوشش جا به جا می کرد از آن خارج شد. شرشر باران پاییزی و باد های سرد به سرمای آن شب می افزود. مرد، زیب کت نظامی اش را تا بالای گلویش کشید و دستهایش را بطرف زیر بغلش پنهان کرد تا کمی گرم بماند. او از سرما درخود مچاله

درمیان آتش-50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاساندرا بوسیله جادوی آوکسیس زخمش درمان شده بود ، اما احساس ضعف داشت و گاهی از حال می رفت . آوکسیس تمام تلاشش را برای کاهش درد و بیماری او که به وسیله زخم پنجه های گرگ ایجاد شده بود ، کرد ، با این حال همان مقداری که اثرش را گذاشته بود ، برای یه انسان معمولی بسیار عذاب آور بود . ویلیام

زخم خورده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صدای کوبش دو بال خروس در میان مزرعه پیچید و به دنبال آن بانکی که طنین انداز شد . گلناز روسری سپید بر شانه اش انداخته و به طرف شالیزار شروع به دویدن کرد . ماما ن گلی و بابا مراد با چشمانی اشک بار رفتن او را دنبال کردند . خروس حنایی مسیر نگاه آنها تعقیب کرده و بانکی دیگر سر داد . گلناز

در میان آتش-51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترین : لعنتی ! مری ، لازم شد پشت یکی از اسبها بپر و خودتو نجات بده . - فرار کنم ، ما با هم می ریم ، هر دو مون ، گاری رو هم همینجا ول می کنیم . : اگه محاصره بشیم ، هر دو مون گیر می افتیم ، یکی از ما باید خودشو به فالاران برسونه و اون توئی . مری : ولی ! : ولی نداره ! همین که گفتم ! - من جایی نمی رم

دو فنجان چای

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به کودکش کرد که آرام در رختخواب کوچکش خوابیده بود. گونه‌اش را بوسید و دستی به موهای فرفری‌اش کشید. در قابلمه را برداشت. غذایش را هم زد. دو فنجان برداشت و با وسواس خاصی صاف و مرتب در سینی گذاشت. قوری را از روی سماور برداشت و فنجان‌ها را پر کرد. روبه روی آینه ایستاد، موهایش را

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >