آرشیو داستان

شروع یک روز یکشنبه (5)

نمایش مشخصات سهیل اروندی امروز 28 اردیبهشت سال هزاروسیصدو چهل و هشت و روز یک شنبه است مثل همیشه بعد از نماز صبح محیط روستا را دویدم . گل تپه واقع شده در بالای تپه ای سرسبز در بین دو کوه سنگی در شمال و جنوب می باشد . پس از شست و شوی صورت و پوشیدن لباس به نزد مادر (خانم صاحبخانه) رفتم صبحانه آماده بود و مادر مثل همیشه از اشعار حافظ چند بیتی خواند

در جاده

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی در جاده بودم با ماشینی که حرکت نمی کرد.پیاده شدم و در ماشین را محکم کوبیدم.کمی جلوتر از محل توقفم،جایی که چند درخت چون نگین سبزی این برهوت را زینت داده بود،یک مرد و زن نشسته بودند.حواسشان به من نبود یعنی اصلا مرا ندیدند.حتما زن و شوهر بودند،این از رفتار صمیمانه شان پیدا بود.مرد دست زن را گرفته بود و حتما در آن حالت حرفهای عاشقانه ای با هم می زدند

زمان

وارد حیاط امامزاده که شدم نسیم خنکی صورتم را نوازش داد.بقعه امازاده عبداله را همیشه دوست داشتم. نه بخاطر امامزاده بودنش و نه بخاطر اینکه مادربزرگم در آنجا دفن بود! برای فضای خاصش: حیاطهای بزرگ و تودرتو یی که در هر گوشه شان فصلی از زندگی نهفته بود، درختان بزرگ و سربه فلک کشیده ایی

ماجراهای سوکارا (قسمت پنجم)

نمایش مشخصات زهرابادره فرداي آن روز ظرفها را مي شستم كه ديدم سوكارا از دور اشاره مي كند كه بيرون بروم دستم را آب كشيده و بيرون رفتم . آقاي دونكارا به همراه سوكارا منتظر من بودند . او پيشدستي كرد و به من سلام داد :سلام زارا جواب دادم : سلام آقاي دونكارا ،از سفر ماموريتي به سلامتي آمديد ؟ جواب داد :بله آمدم

شهرزاد(قسمت سوم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا پدربزرگ نزیک های هشت صبح بود که همسر نسیم با صدای ساعت خود از خواب بیدار شد.خیلی آرام و بی سر و صدا از اتاقی که پدربزرگ در آن خواب بود بیرون آمد.لباس هایش را پوشید و بعد به آشپزخانه رفت.در یخچال را که باز کرد نان تازه ای پیدا نکرد،پنیرهم روبه اتمام بود.به ساعت مچی اش نگاهی

عمده فروشی یادداشت های یک زندانی 2

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 8- از خلقت زن متشکریم. 9- بدون بهره‌گیری از گذشته آینده‌ای هم نخواهد بود. 10- آگاهی به تمام راه، آزادی از همه کشش‌ها و داشتن سینه‌ای فراخ پر از رحمت برای بشر، این یعنی عصمت. 11- زندگی پدیده سر راستی نیست

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه ( این داستان بر اساس تجربه های شخصی من و واقعیت می باشد.) خواب : خدایا پس کی خدمتم تموم میشه این دو هفته آخر خیلی برام سخت شده فقط چهارده روز مونده باید تحمل کنم بیداری : وای باز شروع شد مادر مهدی : چی شده باز خواب سربازی دیدی ؟ آره الان چند ماه سربازیم تموم شده ولی هنوز در خواب

مسگر و شناسنامه

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مسگر – شناسنامه ظرفی روی سندان توسط مسگری چکش می خورد مرد مسگر چنان غرق کارش بود که متوجه هیچ کسی نبود مسگر بعد از در آوردن انحنای خاص خودش در ظرف مسی آن را به نرمی دست میکشید تا عیب کارش را پیدا کند ، در حین تماشا به ظرف مسی چشمانش به یک موتور سواری پیاده افتاد، موتورسوار پیاده به دنبال چیزی روی زمین می گشت

عاقبت کار

نمایش مشخصات رضا مقدم روزی مردی خری داشت او خرش را خیلی ذوست میداشت دوستان او میگفتن او خر است و نادان و بی عقل است به او اهمیت نده او با همه ی حرف ها خر را دویت میداشت روزی خر هم همیشه فکر میکرد مرد او را دوست میدارد رپزی خر پابش شکست و مرد ناراحت بود که حال بارهایش را که ببرد مرد بعد یک ساعت با خره جدیدی امد و خر جدید قوی جسته بود

احترام سیاه سر ها واجب است

نمایش مشخصات معصومه دهنوی کوچهی تنگ و باریک که تا در فلزی نقب می زد در هوای ابری، گرفته و تاریک بود. خانم که برای خرید مایحتاج خانه قدم به کوچه گذاشت با دیدن نور خورشید که کم کم از میان ابرها سر درمی آورد سرش را بالا برد و به آسمان لبخند زد. چادر سیاهش را در مشتش فشرد و زنبیل به دست به راه افتاد. کوچه چند متر جلوتر از کمر می شکست و مسیرش را تغییر میداد

گریه هایی برای یک مرد

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند . . . به تو گفتم اگر همه مردها منقرض شوند فقط من بمانم چه؟ تو گفتی باز هم نه! من به هیچکس هیچ چیز نگفتم فقط آرام به خانه برگشتم اما او خودش همه چیز را فهمید و شروع به گریه کرد. آنقدر گریه کرده که حوصله همه را سر برده است! الان سه شبانه روز است که یک بند می گرید! پدرم نگران است و نمی تواند

افسانه زنان جنگجو۱

افسانه زنان جنگجو.(فصل اول) در حدود ۱۵۰۰سال قبل از میلاد.در سرزمینی به نام کراسمنتال(ارمنستان کنونی) در قبایلی به نام تکسپارها مردمی زندگی میکردند که بسیار زن پرست بودند و شیفته آن..سالیانی گذشت تا اینکه نزاع های خونین بر سر زن های قبایل شکل گرفت .! بهترینو زیباترین برای برترین جنگجویان

رخت سفید

نمایش مشخصات مسعود رضایی sرخت سفیدش را میپوشانند مادر نگاهی به دخترش در ان رخت سفید می اندازد زیر لب ارام میگوید دخترم چقدر زیبا شدی سپس مردم از گوشه های تابوت میگیرند و با فریاد لااله الاالله او را به خانه جدیدش همراهی میکنند

اصل همزمانی و شروع جنبش های فراحسی

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه مفهوم اصل همزمانی : اصل همزمانی به رویدادهایی اشاره می‌كند كه بدون هیچ گونه رابطه علت و معلولی، در یك زمان اتفاق می‌افتد. می‌توان گفت «همزمانی» عبارت است از «تطابق معنادار» و غیر علت و معلولی دو رخداد در درون و بیرون ما. كارل گوستاو یونگ در اواخر زندگی خود یعنی در سال 1955 با ابداع

پرستار

نمایش مشخصات اسماعیل غنی زاده صدای فث فس کفش های طبی پرستار بخش مجبورش می کرد تا بجای تکان دادن گردن بی حسش ،چشمان مضطرب و بی جان و رمق را کمی کج کند تا از شکاف بین کف اتاق و در چوبی پاهای او را ببیند .پرستار دلربای بیمارستان هِـلسی کلاب کفشی مشکی رنگ به پا کرده بود ،و همزمان با نگاه بیمار، پشت نیم وجب سوراخ شیشه

شهرزاد(قسمت2)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا خانه ی پدربزرگ نزدیک های عصر بود که پدر خسته به خانه ی پدربزرگ آمد.شهرزاد و بهار به سرعت به طرف پدر رفتند و سلام کردند.پدرهم خوراکی هایی را که برای بچه ها خریده بود،به آن ها داد و درحالی که آنها را در آغوش گرفته بود گفت:«دیگه هوا کم کم داره تاریک می شه،بهتره بیاید خونه

مردی که زنش را گم کرده بود

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی مرد از فروشگاه به درون نگاه کرد. کمی ملتهب بود. انگار دنبال چیزی یا کسی می­گشت. نمی­شد با یک نگاه تمام فروشگاه را دید. افراد زیادی بین قفسه ها مشغول برداشتن اجناس مورد نیازشان بودند. یکی دو بار آرام گفت: نازی... نازی... اینجا هستی؟ کمی صدایش را بلندتر کرد و روی پنجه هایش بلند شد تا ته مغازه را ببیند

عمده فروشی یادداشت های یک زندانی 1

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 1- حقیقت؟ عین دینامیت می‌مونه. 2- زندان پر از آدم‌های بی‌گناهیه که همشون حقیقت رو گفته بودن. 3- هر کسی تو این دنیاست یه جواریی آلوده‌ست؟! 4- می‌توانی سر همه را بعضی وقت‌ها کلاه بذاری، می‌توانی سر بعضی‌ها همیشه کلاه بذاری، ولی نمی‌تونی سر همه را همیشه کلاه بذاری. 5- چه

من خودم خواب دیدم

من خودم خواب دیدم که یه روز خدا دستامو می گیره واز رو زمین بلندم میکنه بعد وقتی میون زمین وهوا معلق شدم با هم کلی حرف می زنیم که هیچ کدومشون رو یادم نمی مونه بعد خدا در حالی که لبخند می زنه منو جایی دیگر از زمین که شاید روزی ارزوم بوده می زاره بعد از اون بالا برام دست تکون می ده وای

نامه‌ای به پاکستان

نمایش مشخصات ارزو نوری دریاچه خیلی بیشتر از آنچه بتوانی فکرش را بکنی پس روی کرده و هرجا قدمی عقب کشیده لایه هایی از بلور نمک جا پایش را پر کرده. مردها را نمیدانم اما زنهایی که می بینم آسوده خاطر از این که دریاچه نمک جاندار زنده ای غیر از انسان دوپا به خود نمی خواند زده‌اند به آب. آنهایی هم که از آب آمده

قفس در قفس

نمایش مشخصات ناصرباران دوست .قفس در قفس بلبل سرگشته را روز سومی که به این خانه باغ آمده بودی پیدا کردی . زخمی و خسته به شیشه ی اتاق خورد و افتاد زمین . دویدی از روی زمین برش داشتی و زخم بالش را با پنبه ی آغشته به بتادین تمیز کردی بعد قفس فلزی زنگ زده را از پستوی اتاق آوردی تمیز کردی و بلبل را گذاشتی داخل قفس و برایش آب ودانه گذاشتی و همان روز هم اسمش را گذاشتی "بلبل سرگشته"

اصلاح نژاد

نمایش مشخصات معصومه دهنوی گاو در حالی که سر بزرگ و ابلقش را بالا می‌آورد با صدایی بم ماع کشید و با چشم‌های معصوم درشت‌اش به جوان متفکر چشم دوخت. بعد از لحظه‌ای که متوجه شد از علوفه خبری نیست زبان بزرگش را بیرون آورد و درون حفره‌های بزرگ و مرطوب بینی‌اش را لیسید و دم جنبان دور شد. صورت براق و عرق کرده حاج

شام عجیب

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا در یک بعدازظهر بسیار گرم تابستانی برادر کوچکترم قصدِ خارج شدن از منزل را داشت که او را صدا زدم: خیر است؟ کجا می روی؟ جواب داد: قرار است با چند تن از دوستان خود برای شام به مراسم عروسی شهرام بروم. با تعجب گفتم: آخر الآن؟ زود نیست؟ جواب داد: برای کمک به دوستم باید زودتر از موعد به تالار بروم تا در کارهای قبل از عروسی او را یاری دهم

خداحافظ مادر

نمایش مشخصات مسعود رضایی مادر خواهش میکنم نرو....تو رو خدا نرو ماد بی توجه به پسرش دسته چمدان را میگیرد و به طرف ماشین میکشد و پسر التماس کنان دنبالش می اید مادر چمدان را داخل ماشین می اندازد و سوارش میشود و بی توجه به اشکها و التماس های پسرش دور میشود پسر راه خانه را پیش میگیرد از پله ها بالا میرود ....جلوی

عمورفتگر

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده «عمو رفتگر» کوچه خلوت بود . کسی در آن دیده نمی شد . نسیم صبح همراه با بوی بهاری در کوچه پیچیده بود صدای جیرینگ جرینگ ارابه دستی رفتگر محله به گوش می رسید.رفته رفته صدای آن بلند تر می شد وازنزدیک به گوش می رسیدتا اینکه خودش نیز ازسر کوچه دیده شد یکراست رفت به طرف تل زباله ها.ارابه

قصه ی دهم - هنر هشتم

نمایش مشخصات فرزانه رازي دروغ،از جمله پدیده های طبیعی و عادی ای است که میان همه ی انسان ها وجود دارد و پیشینه اش در این کره ی خاکی،به دوران هبوط آدم بازمیگردد! انسان ها در مورد پدیده دروغ،به دو دسته تقسیم میشوند،دسته ی اول دروغ میگویند اما به نظر خودشان هیچ وقت دروغ نمیگویند!و دسته ی دوم دروغ میگویندو هیچوقت

زور می گوید

نمایش مشخصات زهرا فیروزی sجواب گله هایم را با سیلی داد چند سیلی ‍‍‍پیاپی با دستان سنگینش ‍‍‍"تقدیر" را می گویم بی انصاف منطق ندارد زور می گوید

توپ سرخ رنگ

نمایش مشخصات طیبه حسنی ننه نرگس پیرزنی تنها بود.او در یک خانه کوچک ونقلی زندگی می کرد.ننه نرگس هر صبح که ازخواب بیدار می شد اول به گل هایِ باغچه آب می داد وبعد همان جا می نشست وبا گل ها حرف می زد.به گلِ نسترن می گفت:اگر شوهر خدا بیامرزم زنده بود حالا من این طور تنها نبودم وبعد رو می کردبه گلِ نیلوفر و ادامه می داد:اگر یک دختر زیبا داشتم حتما اسمش را نیلوفر می گذاشتم

قطار زمان

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی به چمدان بسته نشده ی روی میز نگاهی انداختم، نفس عمیقی کشیدم و نیم نگاهی به ریحانه که چه بی محابا تلویزیون نگاه میکرد - بچه پاشو برو بگیر بخواب، فردا عازم سفریم تو هنوز بیداری - من صبح تا یازده میخوابم متعجب نگاهم رو به صورتش خیره کردم و گفتم: تو همه ی کاراتو کردی که اینقدر با خیال

هدیه ازدواج

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو s- برای سالگرد ازدواجمون کجا می‌خوای بریم؟ - یه جا که تا حالا نبودم. - آشپزخانه رو امتحان کن.


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >