آرشیو داستان

سوء ظن

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر اواخر فصل گرم و سوزناک تابستان بود با اینکه هوا کم کم روبه خنکی می رفت، ولی آن روز بشدت گرم بود خورشید طلایی با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند رحیم آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بود چهرۀ آفتاب سوخته اش زیر

داستان های بی نام بخش چهارم

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر دوستان ادامه ماجرا : با نهایت تلاش به خانه رسیدم ،دیدم پدرم نیمرو با مخلفات درست کرده بود. به پدر سلامی کردم و با اجازه اش مقداری نیمرو را لای نانی گذاشته و به سوی اتاقم روانه شدم. لپ تاپم را باز کردم و در گوگل جست و جویی کردم و بالاخره دیدم خبری است بر این مبنا:اتوبوس حامل مسافران تبریز-تهران طی سانحه نشتی بنزین ترکیده و 4 تا زخمی و 17تا کشته داده

به من نگاه کن

نمایش مشخصات شیدا پژمان ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ,ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﻟﻢ ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎﯾﯽ ﺑﺮﭘﺎﺳﺖ ! ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ,ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻭﭘﺴﺮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ ﻭﺑﺨﻨﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺩﻝ ﺁﻫﯽ

نازنین( پیش درآمد قسمت دوم)

نمایش مشخصات آرش پرتو -نازنین ! سیگار بدون دود هم باحاله ها! مگه نه؟ چند تا خوبی داره. می خوای واست بگم ؟ خب میگم:سینه رو نمی زنه . گلو صاف صاف می مونه عین آیینه. مهمترینشم اینکه آدم بو نمی گیره. چته؟ چی می خوای بگی ؟ بازم مخالفت! شد ما یه بار با هم دیگه مخالفت نکنیم؟ من میگم سیگار بدون دود حال میده . تو میگی

روزگار سخت

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به آرامی پتو را کنار زدم و از رختخواب خارج شدم . بی سر و صدا به کنار پنجره رفتم و نگاهی به کوچه و خیابان کردم . نگاهی به ساعت کردم و در حالی که چند دقیقه ای به دو ونیم شب مانده بود ،آبی به دست و صورتم زدم و بعد از خوردن غذا ، وسایلم را جمع کردم و در حالی که اسلحه ی کمریم را می بستم بار

1- آشنایی من و نازنین!

نمایش مشخصات آرش پرتو تا رعد و برق آسمان را شنید و تا شرشر باران را دید چتر بازش را جمع کرد و در راستای پایین تنه اش عمود بر زمین گذاشت و حمام باران گرفت. مانند مجسمه ای مبهوت آن همه زیبایی و آن تصویر شده بودم که چطور می شود آنقدر شیفته ی باران بود؟ توان انجام دادن هیچ کاری حتی برداشتن سیگار افتاده ام را نداشتم

هرزه

نمایش مشخصات نازنین کریمی ديگر در كشاكش اين نبرد كمرم خم شده بود.روبه رويم ايستاده بود با آن چشم هاي درشت و نگاه مغروري كه مدام بين من و ديوار در حال نوسان بود.داشت داستاني را تعريف مي كرد و مي خنديد.ديگر تاب نياوردم.سالها بود مانند يك هرزه فكر مي كردم و ديگر وقتش بود مانند يك هرزه رفتار كنم.سر و دستهايم را پيش بردم و بوسيدمش

در جوار خيّرين- قسمت دوم(آخر)

نمایش مشخصات م.فرياد حاج آقا كمي خودش را روي صندلي گردان جابجا كرد و گفت: خب! راستش!... ولي ناگهان موبايل حاج آقا شروع به خواندن نوحه ي سوزناكي كرد: - سين سين سين سين... شمر خوار مادر فلان!... سين سين سين سين... اي يزيد زن فلان!... سين سين سين سين... خبرنگار جوان با شنيدن صداي زنگ موبايل حاج آقا بي اختيار و با صداي

تنها

او اکنون تنها تر شده بود .ساعت پنج عصر که میشد سر کوچه به ته خیابان خیره میشد و منتظر پدرش بود .پسرک معصوم فقط ده سال داشت و همیشه مورد تمسخر دوستانش بود ،دوستانی که پدر داشتند و مهدی دیگر او را نداشت.چه چیزی در انتظار او بود که چنین از جامعه خشمگین بود کسی نبود اشک های گونه اش را پاک

مرگ راستکی

نمایش مشخصات امیر یزدی sپلیس را که می بیند؛ الکی کمربند را روی شکمش می اندازد و به آسانی رد می شود چند لحظه ی بعد به سختی تصادف می کند و راستکی میمیرد.

وبای انگلیسی!

نمایش مشخصات رضوانه رضایی ژنرال دنسترویل لب باز کرد که سخن بگوید(او مردی بود با سبیل های از بنا گوش در رفته و چهره ای در کل مصمم و گاهی هم مستبد):((شواهد قحطی هولناک بود ،هرکس قدمی در شهر می زد با آزاردهنده ترین مناظر روبه رو می شد. اگر کسی از بی تفاوتی خارق العاده ی مشرق زمینی ها که میگویند:"خواست خداست" برخوردار نباشد نمیتواند این صحنه ها را تاب بیاورد

"گلاره"

نمایش مشخصات مریم مقدسی قرار بود این داستان کادوی تولدی باشد. سلام و عرض ادب سپاسگزارم که همیشه مورد لطف شما نویسنده های عزیز و محترم سایت قرار می گیرم. خب این داستان یک قصه است. موفق باشید. گلاره مادرم در اتاقش نشسته بود و تسبیح می زد. دختر کوچکم یک ریز شیطنت می کرد و خانه را بهم می ریخت. دفتر و دستکم به طرز وحشتناکی روی میز پخش بود

چتر

نمایش مشخصات آزاده اسلامی زن روی نیمکت فلزی که زیر سایۀ درخت تبریزی بود نشست. گوشۀ بارانی¬اش را روی زانوهاش کشید. شالش را مرتب کرد و یک لخته موی طلایی را که روی پیشانی¬اش ریخته بود صاف کرد. کیف¬دستی چرمش را روی پایش گذاشت. مدام به ساعتش نگاه می¬کرد. منتظر کسی بود و اطرافش را می¬پایید. چشمش به خیابان روبه¬رو

بند سوم سلول تن(حماسه مرگ دوم)

بوی گند جسدش کل اتاق را گرفته بود. هنوز داشت سیگار می کشید و زیر لب چیزهایی عجیب می گفت، چیزهایی تو مایه های مرگ دوم. اولین بار بود که چنین چرندیاتی می گفت. قبلا هر موقع حالش به هم می خورد از روان می گفت، از زندان واژه هایش، از بند سوم سلول تنش! راستش عاشق بند سوم بود، دلیلش را هم هیچ وقت نمی گفت

ماه گرفتگی(+18)

نمایش مشخصات آزاده اسلامی "وقتی دختران باکره روی تپه ماهور با ساقهای باریک می رقصند من در آن سوی تپه به فاحشه کوچکی می نگرم که دور دستانش ریسمانی است سیاه ، حلقه حلقه و پیر مرد ژنده پوش می کشد آن را دنبال خود از پشت دایره رقصنده ای که زیر نور زردانبوی ماه می درخشد فاحشه مرموز می نگرد مرا و با ریسمان می کشند او را در فرود تاریک تپه ماهور و در چین و شکن دامن آن محو آه

یک روز همه می فهمیم

یک بار برگشت گفت: "تو کز محنت دیگران بی غمی…" نگذاشتم بقیه‌اش را ادامه بدهد بلند داد زدم: "من آدم نیستم ببین عر عر من خرم خر." گفت: "می دونم آدم نیستی ولی خرم نیستی تو اصلا وجود نداری." یک بار هم بهش گفتم دارم می روم سربازی او هم گفت امیداورم کونت پاره بشه، و واقعا هم شد. ولی دورادور

یک خروس وده مرغ

با سلام واحترام . صبح پاییز بود .مهندس کشاورزی چند نفر از دوستانش را همراه خانواده به مزرعه شخصی خود دعوت کرده بود پس از صرف صبحانه مهندس از دوستانش خواست که همراه خانواده در باغ چرخی بزنند حدود صدمتر که جلو رفتند رسیدند به یک قفس بزرگ .مهندس جلورفت در قفس را باز کرد.ناگهان مرغ ها با عجله از قفس بیرون پریدند

هنرمندی زیر پوسته های تخمه

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.پاییز است مردم شعر در میدان مرکزی شعر هرروز جمع میشوند . در وسط میدان یک حوض آب سیمان قدیمی وجو د دارد که ارتفاع دیواره آن حدود 60 سانت میباشد ولی چون این روزها آب ندارد همه لب حوض می نشینند وپاهای خود را داخل حوض آویزان میکنند اکبر آقا کوتوله که قدی حدود 75 سانتی متر دارد

رودخانه ای در خانه !

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - همین که از در حیاط پایم راتوی پیاده رو گذاشتم و در را بستم ، بوی رنگِ روغنیِ تازه ، بینی ام را سوزاند . سر برگرداندم ؛ دیدم بَه ! چه نقاشی قشنگی روی دیوارِ پت و پهنِ حیاطِ درب و داغان ما کشیده اند ! یک کوهپایه ی سرسبز و خرم که رودخانه ای از میان دو کوه سربه فلک کشیده اش راه

ماجراهای باغ هلو(قسمت اول)

نمایش مشخصات فرزان انگار ! هشدار ! (این طنز یواش است لطفا از سرعت خود بکاهید) با تشکر فرزان انگار بهار زیبای هشتاد و هفت (بیدخون) روز بیستم شهریور بود اگر اشتباه نکنم . من توی باغ هلو زیر درخت چنار خوابیده بودم. البته این تنها درخت چنار باغ هلو نبود! مش داوود آمد کنار تختی که زیر درخت زده بودم با بیل زد به پشتم من یکهو از خواب شیرینی که می دیدم پریدم

شیشه بر

نمایش مشخصات مهدي طاهري رفتم دم در ببینم کیه که انقدر بلند داد می زنه شیشه بریه بازم هیچکی نبود. به خودم گفتم خول شدی این بار سومه که میدویی مچشو بگیری اما کنفت میشی. توهمین فکرا بودم که یهو ننه بزرگ داد زد جز جیگر بگیری مگه نمیخوای بری ور دل بابات. منم یه دفعه به سرم زد گفتم نه نمی خوام برم .... نمیرم.... نمیرم

ارث پدر

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي) داستان شماره 96 "ارث پدر" _ الو، آقاي مفتون؟ _سلام آقا... خيلي چاكريم! _ چاكر نخواستيم! هيچ معلومه كجايي؟ مثلا خير سرت وكيل خانوادگي مايي. قرار بود ليست ارث پدر رو برام جمعو جور كني. اگه آماده ست بخونش! _... بله آقا. مباركتون باشه! اول خونه كلنگي چهار هزار متري نياورون به ارزش هفتاد ميليارد

آقایی که خانم بود...

نمایش مشخصات ف. سکوت فقط 4 سالش بود. با سوالاتش همه را کلافه میکرد. وقتی دکتر دندانپزشک پوریا گفت که باید برای درمان دندان هایش در بیمارستان بستری اش کنیم تا زیر بیهوشی کامل دندانهایش را درست کند، دادم درآمد. به پیمان گفتم: این بچه هیچیش به آدم نرفته! همه دندانهایش با هم خراب شده بود. ده تا. به دلیل سندرم شیشه شیر

راه بلد

نمایش مشخصات آزاده اسلامی پدر را توی ایوان روی حصیری خواباندم و زیر سرش بالش گذاشتم. شده بود یک چنگِ استخوان. نفسش به خس¬خس افتاده بود و با جان کندن بالا می¬آمد. می¬خواست حرفی بزند. من تنها بالاسرش بودم. خواهرم عایشه با قابلۀ پیری پیش زنم بود. ناله¬های زنم نمی¬گذاشت درست بفهمم پدر چه می¬گوید. دهان پدر که باز می¬شد، کلمات جویده و مبهمی به سختی بیرون می¬آمد

عشق واقعی

نمایش مشخصات مهدی شیرزاده باسلام.این داستان،داستان زندگی مهدی و سپیده هست،داستان قشنگی هست.قول میدم پشیمون نشید مهدی ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بي حوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلوشو ميفشرد. نگاهي به سپیده انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون

سایه

نمایش مشخصات محمد رضا بادره روزی در کوچه ای تنها قدم میزدم سخت در فکربودم : چرا من مثل دیگران نیستم چرا همیشه ناراحت و پریشانم و چرا نمی توانم دوستی ام را با کسی ادامه دهم ؟ تا اینکه پسر جوانی را دیدم که با خود حرف میزد با خود میخندید با خود بازی میکرد خیلی تعجب کردم و برایم سئوال پیش آمد : او چرا این کار

كوك

نمایش مشخصات مائده رجائی فر خب اگه بخوام تمام اون چه که دیروزاتفاق افتاد رو با جزئیات شرح بدم باید از اونجا شروع کنم که موهای نیکلا رو شونه کردم و بعد توی رختخواب خوابوندمش.خیلی راحت خوابش برد.برخلاف همیشه که در برابر خوابیدن مقاومت می کرد.جیغ نزد.حتی پتو رو هم از روی بدنش کنار ننداخت.بعد به سمت اتاق خودم رفتم

« در جوار خيّرين »

نمایش مشخصات م.فرياد « سلامٌ عليكم حاج آقا!... حيدرآبادي هستم. از مجله ي "در جوار خيّرين" مزاحمتون ميشم. اگه خاطرتون باشه هفته ي گذشته تلفني صحبت كرديم و قرار شد كه امروز خدمت برسم.» مردي كه گوشي آيفون را برداشته بود گفت: عليكم السلام و رحمة الله!... بله بله... حاج آقا منتظرتون هستن... بفرمائيد! و بلافاصله دكمه ي آيفون را زد و در باز شد

خاور

نمایش مشخصات دانیال فریادی صبح زود باز خاور مقوایش را در پیادرو پهن کرد.او همیشه سحر خیز بود. خاور پیر زنی سالخورده ای بود که هیچ دندانی در دهان نداشت با مو هایی زولیده و سفید که از زیر روسری کوچک قرمز رنگ بچه گانه ش پیدا بود. او از صبح می امد و تا غروب روی ان مقوا می نشست و با ان چشمانه درشت و سیاهش به رهگدران

نطق و تجربه

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 95 "نطق و تجربه" تا فهمیدم بردارزن به اصطلاح دانشمند، شام مهمون ماست، عزا گرفتم! عیال با قیافه حق به جانب گفت: - چیه باز قاطی کردی؟ گفتم: ـ قاطی نکردم خانوم. امشب باز باید بشینم پای منبر آق داداش دانشمندت. جوری حرف میزنه


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >