run in: 0
run in: 0.005
نتیجه جستجو برای "حکایت الهی کیف ادعوک انا انا" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: حکایت دلم نویسنده: مجتبی ذبیحیان

حکایت دلم
حکایت یه اتاقه
یه اتاقی که در و پنجره هاش دو جداره است!
و نمیزاره یاد و خاطرش از دلم بیرون بره.
و کسی هم به این راحتیا نمیتونه واردش بشه! ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
ای کاش پدر یک روز دیگر صبر می کرد. نویسنده: ماهان مرتضائی

آسمان نام تو را می خواند ، سبزینه ها به دست هایت پیچیده بود، چشم هایت از فرط معصومیت ترس داشت که به دست بند نگاه کند همیشه دعای الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت... ورد زبانت بود آمده بودی که نمانی آمده بودی که تمام واژها را معطر کنی به نام هاله. قدیسه شب های کور پدر بودی وقتی که ایمان را به یغما بردند برای سبز بودنت ، پدر اندیشه ی کلمات بود. روح انسان های گم شده امیده شب های پر واهمه و تو امید پدر بودی آنجا که می گفت: نور چشم ه ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
الهی مرا یاری کن نویسنده: مهدی ایزدخواه

My god help me so that :
Know to ur light of kindness and with that can extend my soul
الهی مرا یاری کن تا نور رحمت تو را بشناسم و با آن روح خود را بزرگ کنم.
My god help me so that :
Gain to realization power for seeing evils and goods and move in
The perfection way.
الهی مرا یاری کن تا قدرت تشخیص را برای دیدن خوبی ها و بدی ها کسب کنم
و در مسیر تکامل گام بردارم .
My god help me so that :
Learn to new knowledges and transfer to others
الهی مرا یاری کن تا دانش های جدید را یاد بگیرم و آنها را به دیگران منتقل کنم.

My god help me so that :
Increase to my patience power and explore to unknowns world
الهی مر ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
پدربزرگ نویسنده: فاطمه صلبی

پسرکی جوان دچار بیماری خطرناک و بدخیمی میشود...به گونه ای که تمامی پزشکان از او قطع امید کرده بودند...اما یک ماه بعد...پسرک به طرز معجزه آسایی شفا پیدا می کند و درست در همان زمان پدربزرگ پسرک برای همیشه چشمانش را به روی این دنیا می بندد.
اما در این میان هیچ کس نفهمید که در ان شب،وقتی که پدربزرگ به نماز ایستاده بود بعد از نماز با نهایت ادب و احترام به معبودش گفت:پروردگارا...من مدت زیادیست که در این دنیا بوده ام و لذت و بهره ی کافی را از این دنیا برده ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
صدای درد نویسنده: حامد مرادی

امان از دل ساده‌ی شماها...
امان از این مسیرهای مستقیم که شبیه زلف شماهان، کجِ کج...
حکایت، حکایت سرزمین قشنگیه که ما آدم ها ... :
"
اون روز فقط من بودم و یکی از شماها که کمی جلوتر بود ... :
جناب مستقیم؟
ای بابا ،این یکی هم نشد.
کمی رفت جلوتر و ....
آقا ببخشید مستقیم می رید؟
بله، بفرمائید،
مرسی، ممنون.
کاشکی اون روز فضولی نمی کردم ولی خب حیف، فضولی کردم، نتونستم نگاهم رو از اون ماشین جدا کنم و همینجور بهش خیره شدم...
کمی جلوتر رفت. قرار بود مسیرش مست ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
مسافر تنها نویسنده: فاطمه خجسته(بچه گیام)

آرامِ من، در این قرارِ سرنوشت، از تمام بودنم، بگذار سهمِ من از دردهایِ زمین خوردن را از یاد برم!!!
به گام های حادثه اگر از دلیل حکایت راه هم بگویم زبان احساس نمی فهمند، تاول های مانده بر اندیشه را نشانم می دهند که بوی شکستشان با صد فرسخی احساس بیگانه است و با الفبای هیچ منطقی نمی خوانند!
حکایت تنهایی است انتهای سرنوشتمان، در کمال با هم بودن چنان پیچیده زندگی، نغمه سر خواهد داد که گویی هیچ انگشتی را توان از هم گشودن تمامی این کلاف سردرگم ترانه ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
حکایت ، کمی امروزی تر نویسنده: میلاد

روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان مایه دارش حوالی بلوار اندرزگو مشغول دور دور بود.
تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه نسوان حاضر در محفل دور دور شده بود.
به ناگه شیخ که کمی آب انگور نوش جان کرده بود و بالا بود چشم مبارکش به حوری ظریف اندامی افتاد.
پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین داد و چشمکی همچین تو دل برو به دختر همی زد
و دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد!
در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمود!
مریدان بر کف ماندند که یا شیخا ک ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
دعا نویسنده: محمد جواد مخبریان نژاد

الهی
روا مدار که پنهان ما
از پیدای ما با ستوده تر باشد
و در ورای صورت آراسته ی ما
سیرت زشت و نا هموار نهفته باشد .

بزودی :
مجموعه داستان های ""ابنا عباس ""
دفتر اول : محمد تقی
منتظر باشید . ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
حکایت سنگ نویسنده: صباح آل علی

روزی روزگاری دراطراف کوه ودمن در حوالی دامن پرپیچ وخم سبزه زار سنگی از کوه غلطید وبه پایین سرازیر شدعابران از کنارش میگذشتند وبی پروا به راه خود میرفتند .هیچ کس به ان سنگ اعتنایی نکرد واگر در مسیر هر عابر پیاده ای قرار میگرفت با لگد به این سو وان سو پرت میشد.از عجب ظاهر زیبایی داشت که کسی ملتفت ان نمیشدوتوجهی نمیکرد سنگ خیلی دل شکسته بود واز ان همه بی مهری مردم واطرافیان به ستوه امده بود وساز ناشکری بنا کرده بود خسته ودردمانده شده واز همه مهم ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
خون بهاء نویسنده: حسین خسروجردی خسرو

پدری صاحب فرزند دختری بود که در نوجوانی با سهل‌انگاری یک پزشک از دنیا رفت.
پدر، او را مقصر می‌دانست.
خود جناب پزشک نیز داغ فرزند جوانش را تجربه کرده بود.
پدر داغدیده گاهی برای خنک شدن دلش به نزد پزشک می‌رفت و با ظاهری که حکایت از دلسوزی داشت از پسر جوانمرگ پزشک یاد می‌کرد که چه قد و بالایی داشت! چه جوانی می‌شد اگر زنده می‌ماند! و پزشک بی‌نوا که داغش تازه شده بود اشک می‌ریخت و با گریه‌های او دل پدر دختر از دست داده آرام می‌گرفت ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >