run in: 0
run in: 0.002
نتیجه جستجو برای "حکایت الهی کیف ادعوک انا انا" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: حکایت دلم نویسنده: مجتبی ذبیحیان

حکایت دلم
حکایت یه اتاقه
یه اتاقی که در و پنجره هاش دو جداره است!
و نمیزاره یاد و خاطرش از دلم بیرون بره.
و کسی هم به این راحتیا نمیتونه واردش بشه! ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
ای کاش پدر یک روز دیگر صبر می کرد. نویسنده: ماهان مرتضائی

آسمان نام تو را می خواند ، سبزینه ها به دست هایت پیچیده بود، چشم هایت از فرط معصومیت ترس داشت که به دست بند نگاه کند همیشه دعای الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت... ورد زبانت بود آمده بودی که نمانی آمده بودی که تمام واژها را معطر کنی به نام هاله. قدیسه شب های کور پدر بودی وقتی که ایمان را به یغما بردند برای سبز بودنت ، پدر اندیشه ی کلمات بود. روح انسان های گم شده امیده شب های پر واهمه و تو امید پدر بودی آنجا که می گفت: نور چشم ه ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
الهی مرا یاری کن نویسنده: مهدی ایزدخواه

My god help me so that :
Know to ur light of kindness and with that can extend my soul
الهی مرا یاری کن تا نور رحمت تو را بشناسم و با آن روح خود را بزرگ کنم.
My god help me so that :
Gain to realization power for seeing evils and goods and move in
The perfection way.
الهی مرا یاری کن تا قدرت تشخیص را برای دیدن خوبی ها و بدی ها کسب کنم
و در مسیر تکامل گام بردارم .
My god help me so that :
Learn to new knowledges and transfer to others
الهی مرا یاری کن تا دانش های جدید را یاد بگیرم و آنها را به دیگران منتقل کنم.

My god help me so that :
Increase to my patience power and explore to unknowns world
الهی مر ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
صدای درد نویسنده: حامد مرادی

امان از دل ساده‌ی شماها...
امان از این مسیرهای مستقیم که شبیه زلف شماهان، کجِ کج...
حکایت، حکایت سرزمین قشنگیه که ما آدم ها ... :
"
اون روز فقط من بودم و یکی از شماها که کمی جلوتر بود ... :
جناب مستقیم؟
ای بابا ،این یکی هم نشد.
کمی رفت جلوتر و ....
آقا ببخشید مستقیم می رید؟
بله، بفرمائید،
مرسی، ممنون.
کاشکی اون روز فضولی نمی کردم ولی خب حیف، فضولی کردم، نتونستم نگاهم رو از اون ماشین جدا کنم و همینجور بهش خیره شدم...
کمی جلوتر رفت. قرار بود مسیرش مست ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
حکایت ، کمی امروزی تر نویسنده: میلاد

روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان مایه دارش حوالی بلوار اندرزگو مشغول دور دور بود.
تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه نسوان حاضر در محفل دور دور شده بود.
به ناگه شیخ که کمی آب انگور نوش جان کرده بود و بالا بود چشم مبارکش به حوری ظریف اندامی افتاد.
پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین داد و چشمکی همچین تو دل برو به دختر همی زد
و دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد!
در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمود!
مریدان بر کف ماندند که یا شیخا ک ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
حکایت سنگ نویسنده: صباح آل علی

روزی روزگاری دراطراف کوه ودمن در حوالی دامن پرپیچ وخم سبزه زار سنگی از کوه غلطید وبه پایین سرازیر شدعابران از کنارش میگذشتند وبی پروا به راه خود میرفتند .هیچ کس به ان سنگ اعتنایی نکرد واگر در مسیر هر عابر پیاده ای قرار میگرفت با لگد به این سو وان سو پرت میشد.از عجب ظاهر زیبایی داشت که کسی ملتفت ان نمیشدوتوجهی نمیکرد سنگ خیلی دل شکسته بود واز ان همه بی مهری مردم واطرافیان به ستوه امده بود وساز ناشکری بنا کرده بود خسته ودردمانده شده واز همه مهم ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
گاو وخوک نویسنده: حسین توکلی

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم...
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.!!
اما در مورد من چی؟…
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست
می دانی جواب گاو چه بود؟
ج ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
امانت نویسنده: مرضیه احمدوند

از تو میپرسند چندین بار متولد گشته ای؟
تو را نمیدانم اما من با تو خواهم گفت
نخستین بار مرا به ملکوتیانی به نام پدر ومادر به
امانت گذاردند و به راستی چه نیک امانتدارانی...
واما دومین بار زمانش را .زمانش را نمیدانم بهتر است
اینگونه با تو بگویم این راز مگو را از ازل تا ابد بنهادند بر سینه ام امانتی
و چه سخت امانتداری است که نداند چه امانت دارد
من نمیدانم اما لسان الغیب نیک دانست و چه خوش گفت
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی کار به نام من د ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
خواب قیامت نویسنده: داستان

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبا ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
گیرم درست شد! وجدانت چی؟؟؟ نویسنده: هادی هادوی

هنوزم باورم نمیشد...
صدای صوت زیبای عبدالباسط از توی ضبط پخش میشد... به عکسش خیره شدم.. لبخندی ملایم صورتش رو زیبا تر کرده بود... صدای ضجه و ناله فامیل ها و خونواده بلند تر شده... هر کسی برای خالی کردن خود یه نفرینی میکرد...خدایا نابودش کن کسی رو که پسر عزیزمو ازم گرفت... ... الهی مادرت به عزات بشینه ...
کاش میمردم و چنین روزی رو نمیدیدم...
دادااااش الهی همون بلایی که سرت آورده، سر خودش بیاد... خدایاااا جونمو بگیر .. دیگه نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشممم ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >