run in: 0
داستان ها داستان
داستان ها دختر دی
داستان ها شبنم رستگار(دختر دریا)
run in: 0.012
نتیجه جستجو برای "كردن توي اتاق" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: نشانه های زناشویی نویسنده: داستان

زن و مرد از راهي مي رفتند، ماموران آنها را ديدند و آنها را خواستند!
پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهريم
ماموران مدرك خواستند،
زن و مرد گفتند نداريم !
ماموران گفتند چگونه باور كنيم كه شما زن و شوهريد ؟!
زن و مرد گفتند براي ثابت كردن اين امرنشانه هاي فراواني داريم ... !
اول اينكه آن افرادی كه شما مي گوييد دست در دست هم مي روند، ما دستهايمان از هم جداست!
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه مي كنند، ما رويمان به ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
عصبانیت و عشق نویسنده: مصطفی عباسی

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی ت ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
بيشه نویسنده: رامين اسلامي ( رامين.ر )

قصه ام گفتن ندارد...
شنيدن هم.
داستان چند شاخه گل پژمرده، يك اتاق، يك دقيقه ي پايان ناپذير، يك فنجان چاي سرد و يك پنجره...
كه جز تصويري تكراري و خاكستري و مبهم چيزي ندارد.
و من هر روز در اين گلدان آب ميريزم و هر روز در اين اتاق بغض مي كنم و هر روز يك دقيقه بي پايان را تكرار مي كنم و هر روز جرعه اي چاي مي نوشم و هر روز از پنجره به اين تصوير سياه و سفيد مي نگرم و هر ثانيه مي ميرم و هر روز اين ثانيه ها را تكرار مي كنم...
راه من اما راه نيست. بيراهه است. بي ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
وديگر هيچ... نویسنده: سنا سبحاني

به قطرات باران كه بي رحمانه به شيشه اتاق بر خورد مي كردند نگاهي كرد. گوشه اتاق نشست و با خود گفت اين آخرين باراني است كه مي بينم.با دستاني لرزان شروع به نوشتن نامه كرد ، ليوان كنار دستش را پر از آب كرد،بلند شد و برق را خاموش كرد .هيچ كس در خانه نبود همه بيرون بودند.با خود گفت: واكنش آنها چيست بعد از اينكه فهميدند خودكشي كرده ام؟
-مامان حتما از غصه دق ميكند، بابا هم يكم گريه ميكند و هيچ وقت دلش براي دختري كه هرگز آرزوي داشتنش را نداشت تنگ نميشود .
...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
انتخاب نویسنده: هامون محمد

گريه ميكرد اولين بار بود كه غرور مردانه اش را جلوي خانواده اش ميشكست سرش را به طرف زمين گرفته بود معلوم نبود توان بلند كردنش را ندارد يا .... يك سالي ميشد كه درگير شده بود ولي براي او زمان ديگر مفهومي نداشت برايش به نظر مي آمد سالهاست كه نميتواند ديگر به چشمان همسرش نگاه كند دلش براي بغل كردن محسن لك زده بود ولي ميترسيد بوي پيراهنه سياهش خاطرات سالهاي پيش را براي هميشه نابود كند هر شب با حسرت به تيغ اصلاح نگاه ميكرد آرزو داشت شجاعتش را داشت ...از ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
ارتباط خوني نویسنده: عليرضا پرهام

ارتباط خوني
خيلي بي حوصله بودم . به سمت كتابخونه كوچكي كه گوشه اتاق بود رفتم . يكي از كتابا رو بر داشتم . پريدم روي تخت . خودمو جمع جور كردم و كتاب و باز كردم . مگه صداي وزوز پشه مي زاشت بفهمم توي اون لا مصب چي نوشته . عصباني شده بودم . رفتم حشره كش رو از توي كمد در آوردم كنار دستم گذاشتم . صداي وز وز تموم شد . دوباره سعي كردم كتاب رو بخونم كه ، باز شروع كرد به وز وز كردن . سريع حشره كش رو بر داشتم تا بخش كنم روي صورتش كه بلند گفت :بابا
حشره كش توي دستم و ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
زنده باد خانه تکانی نویسنده: فــــروزان غفورمحسنی

بابا تو رو خدا اين خانه تكاني عيد را ول كنيد ، اصلا چه كسي گفته هر سال بايد خانه تكاني شود؟ و جاي همه چيز عوض شود؟ يا همه چيز شسته شود ؟ داشتم با خودم غر ميزدم ، از خانه تكاني عيد خوشم نمي امد ، هميشه در خانه تكاني وسايلم گم ميشوند ، ولي مادر تصميم گرفته بود در خانه تكاني امسال حسابي از من كار بكشد ، من هم از لج تصميم گرفته بودم در خانه تكاني امسال به مادرم هيچ كمكي نكنم ، هرچند هميشه حرف هاي من در بگو مگو هاي دونفره كامل تر بود، اما همچنان مادر ب ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
من يك چيزي مي دونم كه شما نمي دونين نویسنده: عليرضا پرهام

يواش يواش همه جمع شدن . ترس تو چهره تك تك شون معلوم بود . با هم پچ پچ مي كردن . نمي دونستن كه چه اتفاقي قراره بيوفته .اما بين اون همه ، يكي بود كه اصلان نمي ترسيد . چون نترس بود . غرور داشت . بله اون ادم بود . وقتي كه ترس بقيه رو مي ديد تعجب مي كرد . نمي دونست كه چرا اونا مي ترسن . بعد از چند ثانيه وقتي كه اومد همه ساكت شدن . گفت : مي خوام يكي از شما به نمايندگي از من بره به زمين . و طبق دستو رات من اونجا زندگي كنه . كسي از شما داوطلب ميشه . ترس از سر و روي همه ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
انتظار نویسنده: امیر شریفی

داشت با اون چشمهاي پر از التماسش نگاه ميكرد
شايد هيچوقت فكر نميكرد روزي كارش به اينجا كشيده بشه
نه راه پيش داشت نه پس
فقط نگاه ميكرد و نگاه ميكرد
داشتم تصميم ميگرفتم كه چطوري شروع كنم
شايد اگر زودتر تصميم ميگرفتم هم واسه من بهتر بود هم واسه اون
بايد توي يك چشم بهم زدن مسئله رو تموم ميكردم و كاري كه واسش اومدم اينجا رو شروع ميكردم و ميرفتم دنبال قراري كه واسش لحظه شماري ميكردم
نميخواستم زياد وقت واسش صرف كنم ولي يك چيزي اذيتم ميكرد
اونم م ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
"یه سه و ...دوازده تا صفر جلوش ..." نویسنده: وحید آخش جان

" ریحانه "مدادش که اندازه یه بند انگشت شده را لای دفتر می گذارد .از جایش بلند می شود وکنار" بی بی" می نشیند .
به تره هایی که توی دست بی بی خُرد می شوند نگاه می کند. بی بی كه متوجه او شده سری تکان می دهد :
-" به چي زل زدي دختر؟ پاشو! در عوض نگاه كردن به من برو زير اون بخاري رو بيشتر كن. بابات سردش نشه"
و با کمی مکث اضافه می کند:
_ " مواظب باش یه وقت بیدار نشه "
ریحانه از جا بلند شده و کنار پدر می نشیند.به چشمهای بسته اش نگاه می کند و دستی به صورت او می کشد.
م ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >