run in: 0
run in: 0.447
نتیجه جستجو برای "بوسه آغوش زن" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: آخرین بوسه نویسنده: عباس عابد

هر چه بزرگتر می شد فاصله ها بیشتر می شد و شرم در آغوش کشیدن وبوسیدنش را بیشتر احساس می کرد. با خود فکر میکرد:( این چه عادت تلخی ست که ما داریم! زمانیکه باید نزدیکتر شویم دور میشویم.) .همیشه در حسرت بوسه های گرم کودکی سوخت، روزهایی را که به بهانه بزرگ شدن، در آغوش کشیدن وبوسیدنش، ختم شد به عید یا روز مادر، آنهم گاهی در کنارش نبود و این آخرین بهانه را هم از دست میداد. همیشه افسوس روزهای شرم خود را می خورد،
روزیکه به عنوان پسر بزرگ مأمور شد تا اورا د ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
بوسه نویسنده: داستان

دست به سینه به چارچوب‌ پنچره تكیه داده بود و مناظر زیبا را از نظر می گذراند.
آن دور ها درختی را دید كه سال ها قبل زیر سایه ی آن نشسته و  اولین بوسه ی عشق را از لب معشوق چشیده بود.
.
.
و بقیه بوسه ها كه همه از روی هوس بود!!! ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
امان از دست دخترم نویسنده: لیلی خوش گفتار

لیلا دخترم که تازه رفته کلاس اول بدو بدو اومده میگه "مامان جون بوسه با بوس چه فرقی داره". هرچی فکر کردم نمی دونستم چی باید جواب بدم. بگم بوسه عاشقانه تر بوس میشه؟ بوسه هوس انگیزتره؟ بوس برای بچه هاست بوسه مال بزرگتراست؟ آخه این بچه از عشق و هوس چی می فهمه؟! بالاخره گفتم "مامان جون وقتی بزرگ شدی خودت فرقش رو می فهمی". سرشو تکون داد و گفت" نه خیر مامان خانوم همین الانشم بلدم فقط میخواستم امتحانت کنم. بوسه از بوس یه حرف بیشتر داره". منو می گی کلی به فک ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
انتظار نویسنده: امید رضا مهپور

ساعت ها در انتظار نشسته بود، این کار عادت همیشگی اش بود ، ساعت ها انتظار برای پایان غم هجران ، ساعت ها چشم های خیره به راه و ساعت ها دلواپسی و ثانیه شماری.
این انتظار برایش زندگی شده بود و زندگی اش انتظار...
همیشه منتظر بود تا دوباره پدر برگردد و پدر را که از زمانی که به یاد دارد ندیده در آغوش بگیرد و عطر او را در سینه هایش فرو بدهد ؛ اما حالا پس از سالها زندگی با انتظارلحظه ی دیدار و پایان هجران فرا رسیده است و او را در آغوش کشیده و غرق بوسه میکن ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
هوس نویسنده: عنایت الله مرادزاده

بهش علاقه داشتم ، یعنی عاشقش بودم ، پنهانی او را به اتاق بردم و در آغوش گرفتم ،بویش می کردم، بوسه اش می زدم ، تن هم را می فشردیم ،
همین که خواستم برهنه اش کنم ناگهان خونش ریخت ،غرق در خون شدیم
هم اتاقیم بهرام از لای در با حسرت نگاه می کرد، بد جور خجالت کشیدم
آخر مدتها بود هردویمان انار نخورده بودیم . ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
عاشقانه ی پری و قاصدک نویسنده: مریم باغنده

پری مقابل دریای آسمان و تنگ سیمگونش نشسته .نسیم بر لبان خیسش بوسه ای میزند.پاهای سفید و ظریفش را درون آب زلال و شفاف برکه نهاده و موهای خیس و لخت سیاهش را شانه می زند.جامه ی نقره گونش با آوای باد و باران می رقصد و می چرخد و پروانه ها مستانه به دنبال عطر گس تنش پرواز ها میکنند.گل یاس خوشبو و با طراوتی را به موهایش می آویزد و آنها را دور گردن جمع می کند.پری پاهایش را در آب دراز می کند و در فلوتش می نوازد ومی نوازد و مانع منعکس شدن سکوت شب می شود .قاصد ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
100 بوسه نویسنده: داستان

مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.
عشق توهمسرش بعد از چند روز اینگونه جواب داد:
عزیزم از اینکه 100 بوسه برای من فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.
2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.
3.صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.
4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.
5.سایر موارد 40 ب ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
اغوش نویسنده: شايان قاسمي بختياري

به نام خدا
سلام به شكوفه هاي رنگارنگ بهاري !
به ترنم صداي عاشقانه ي بلبلان شيدايي !
به نفس پاك ومعصوم زمين الهي !
به سرمستي مي پرستان باده گساري!
به عطر پرشور گل هاي نوروزي !
به بوسه هاي شيرين ساعت خوش يا مقلب القلوبي!
به عيد روح بخش دل هاي منتظر مانده به تيك تاك ساعتي!
به عيدانه پربركت كه ايستاده درلابه لاي صفحات كتاب آسماني!
به صداي زنگ درحياط خانه،
كه هيچ گاه نبوده به اين قشنگي!
پيرمرد كنار هفت سين مي خواند
پيرزن اشك مي ريخت !
از شوق ديد ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
نامه عاشقانه یک محکوم به مرگ نویسنده: فرامک سلیمانی دشتکی

در آغوشم گیر
چونانکه امواج وحشی ساحل خاموش را که من بینهایت سردم است
وقتی مرغان دریایی هیاهو میکنند تو مرا فریاد کن که خیلی دلتنگم
و زمانی که خورشید بر لبه ی کوه بوسه می زند تو مرا جستجو کن که خیلی تنهایم
روزی اگر دلتنگ شدی مرا به خاطر بیاور که همچنان که می رفتم برایت بوسه پرتاب می کردم
و تو لبخند می زدی
شایدکه دوباره صدای قدمهایم را از انتهای کوچه بشنوی. من رفتم و هیچگاه نفهمیدی که در انتهای کوچه پاسبانی انتظار مرا می کشید که تنها به اندا ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
وداع نویسنده: فاطمه فياضي نژاد

همه را كنار زد. نزديكتر رفت تاخود را به او برساند.در حاليكه مرواريد هاي اشكش از صدف هاي چشمانش جاري مي شد اورا در آغوش گرفت.قطرات اشك مثل سيل رو گونه هايش جاري بود.بعضي با تأسف وبعضي با گريه اوراياري مي كردند.همه حيران بودند به حركات دخترك نگاه مي كردند.دستانش را به سمت چشمان پدر بردآن را باز كرد اورا صدازد صدايي نشنيد.آخرين بوسه رابر لبان پدر زد.جمعيت ندانستند در آن لحظه چه حرف هايي بين دختر وپدر ردو بدل شد.مي دانست وقت تمام شده ولحظه وداع است ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >