run in: 0.016
run in: 0.014
نتیجه جستجو برای "فهرست های | شهوانئ" - تعداد نتایج: 11 - نمایش صفحه 1 از 2 صفحه


1. نام داستان: عجایت هفت گانه جهان نویسنده: داستان

معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟
دخترک ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
چرا هفت تا (ماجراهای صابرخان) نویسنده: علی اکبری

صابرخان درحال شمردن درختان بود که آقا نعمت به او رسید و گفت
سلام آقا صابر چطوری حالت خوبه؟
علیک سلام خداراشکر شما چطوری آقا نعمت چه خبراز کار و بار
ن: ممنون آقا صابر ماهم خوبیم کار هم خوبه می خریم می فروشیم خدا را شکرصابرجان بچه هات چطورن؟
ص: ای بابا گرفتی ما رو خدا خیرت بده کدوم بچه
ن: چرا تو که چند سال پیش داشتی ازدواج می کردی!؟
ص: چرا ولی راستش داستانش طولانیه
ن: پناه بر خدا از اول بگو ببینم این داستان تو چیه انگار کمکم باید تو کتاب فهرست رکور ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
مطبخ نویسنده: نرجس علیرضایی سروستانی

یا لطیف
معمولا این طوریه که وقتی چیزی رو بلد نیستی یا از اهل فنش می پرسی یا تحقیق می کنی یا پیش استادی میری برای یادگیری و یا...
ولی بعضی از علوم هست که نیازی به آموزش و یادگیری نداره یعنی داره ولی تو فکر می کنی که نداره و بدون آموزش و تمرین از پسش برمیای؛مثل آشپزی. فقط خیلی بهت فشار اومد و خواستی از یکنواختی بیرون بیایی، کافیه یه کتاب آشپزی بخری و طبق دستورات کتاب همه ی مواد رو با هم مخلوط کنی و (all)ال پخت درست کنی. کتابی با فهرست مشابه این فهرست ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
......وناگهان نویسنده: عباس عابد

... و ناگهان
دوست قدیمی ام از مشهد زنگ زد که: فلانی داماد ودخترم چند روز می آیند تهران، نشانی منزل شما را بهشون داده ام . گفتم: «خیالت راحت باشه، هر چند روز که بمونند قدمشان روی چشم، تمام تهران را نشانشون میدم. می برمشان امامزاده داود، پارک ارم، فرحزاد و شاه عبدالعظیم و هرجا که دلشان بخواد. هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم تا بهشون خوش بگذرد.
وقتی خیالش راحت شد یکبار دیگر ساعت ورود و خروج اتوبوس را مرور کردیم تا به موقع بتوانم از خانه مان برو ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
داور نویسنده: آزاده اسلامی

اسمش را توی لیست داوران نهایی جشنواره داستان دیدم. فقط یک ماه فرصت داشتم تا حرفهایم را به او بزنم. این بود که همه چیز از کار و مطالعه و تفریح و وراجی با این و آن را تعطیل کردم و گذاشتم پای داستانی که شاید به دستش برسد.
برگزیدگان دور اول را که اعلام کردند، انگار هزار تا عروسی توی دلم راه افتاده بود و یکی ته قلبم مدام بشکن می زد. از بین هزار و ششصد اثر، داستان من با چهل اثر نهایی رفته بود بالا و حالا می توانست زیر نگاه او باشد.
...................................... ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
دیشب خواب دایی چخوف را دیدم نویسنده: سید ابوالفضل طاهری

دیشب خواب دایی چخوف را دیدم. چقدر شکسته و فرتوت شده بود. چین و چروک نقش بسته روی صورتش دلم را از پای درآورد. درست نمی دانم کجا تشریف داشتم به گمانم در بهشت بسر می بردم. مردم به صف شده بودند و هر یک کتابی در دستشان بود. در راه با چند نفری خویش انداز(سلفی سابق) گرفتم و پیش آمدم و روی تخت پر نقش و نگار طلایی تکیه دادم. تختش از این خارجی ها بود. فرشته ای در سمت چپم قرار داشت که وظیفه ی خطیر ابهت و عظمت مرا بر عهده داشت. از جلو بازویش پر واضح بود از این دوپ ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
سازمان ملل به رنگ قهوه‌ای نویسنده: محمد امین نوروزی

سازمان ملل به رنگ قهوه‌ای
دل پیچه گرفتم. ببین چه مظلوم نمایی از خودش راه انداخته، تروریست فلسطینی. چهارتا دونه عکس زن و کودک با خودش آورده، حواس همه رو متوجه خودش کرده. ببین دوربین‌ها چطوری زوم کردند. ی حال جدی باید به خبرنگارهای سالن سازمان ملل بدم. باید ی کاری کنم و حواس همه رو متوجه جنایاتی کنم که در اسرائیل اتفاق می افتد. ساموئل سرخوش و آرام صندلی بغلم نشسته و در حال بازی Subway Surfers با موبایلش است. دائما سکه میخورد. هیچ چیز به اندازه جمع کرد ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
بازیگران ذهن(نقش اصلی مرد) نویسنده: احسان کاظمی

برعکس روزهای گذشته که با صدای فخ و فخ و تخلیه ته مانده ی خلط بینی همسایه ی طبقه بالایی و ونگ ونگ ممتد چندقلوهایش بلند می شد این بار با صدای جیغ و گریه و ناله آنها از خواب پرید انگار کسی از نزدیکانشان مرده بود، به لطف همسایه ی طبقه بالا نیاز به کوک ساعت برای یکنواخت زنگ زدن و یادآوری زمان رفتن به سرکار نبود.همیشه زودتر از موعد مقرر سرکار حاضر بود.در حالیکه لباسهایش را می پوشید لقمه ای از پیتزای باقیمانده شب قبل را که در یخچال مانده بود به دهان گ ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
خواب نویسنده: علی بدیع

جنگ ایران وعراق پس از هشت سال به پایان رسیده بود . با کمک یکی از دوستانم مجوز تردد یک روزه به شهر جنگ زدة آبادان را گرفته بودم. دختر کوچکم نیلوفررا برای آن سفر یک روزه به مادرم می سپارم . هنگام رفتن کنار درب خانه ، نیلوفر دستم را می کشد و مجبورم می کند خم شوم تا بتواند آرام توی گوشم نجوا کند : "بابا یادت نره یه چیزی از اونجا برام بیاری ! "
راه می افتم ، بعد از سالها ، به سمت آبادان ، به سوی گذشته . هوای صبحگاهی و پاییزی اهواز که از پنجره ماشین داخل می ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
مراسمِ بزرگ ، خانه‌ی کهنه نویسنده: جمال ناصری

پس از بازشدنِ کِرکِره‌های پنجره به دستِ مُدیرِ مدرسه ، مصراع‌ها و بِیْت‌هایی از آفتاب در اُتاقش تابید. آن شعرِ خورشیدی ، از دیدگاهِ عبدالله ، کاملاً سیاه دیده می‌شود ، به تیرگیِ پوششِ خانه‌ی کُهنه‌ی مکّه. آن شعرِ خورشیدی، قصیده‌ای از آویخته‌های هفتگانه١‌ است که خدای یگانه آن را تیره کرده.
مدیر به عبدالله گفت که بنشیند. عبدالله نشست و صدای بازی با برگه‌های کاغذ را می‌شنید. مدیر زمزمه می‌کرد :
ـــ همین کاغذها ... کاغذبازی‌ها ... کاغذ ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  >