run in: 0
run in: 0.001
نتیجه جستجو برای "من با خالم" - تعداد نتایج: 34 - نمایش صفحه 1 از 4 صفحه


1. نام داستان: مشق هاي سارا نویسنده: پارسا ولي زاده

سارا روي ميزش نشسته بودو مثل هميشه مشغول نقاشي كشيدن بود.معلم درحال ديدن مشق هاي بچه ها بود.وقتي به ميز سارا رسيد گفت:سارا مشق هاتو رو ميز بذار.
سارا دست از نقاشي كشيد سرش را پايين انداخت و گفت:ننوشتم.
معلم كه از تكليف نداشتن سارا عصباني شده بود از او خواست تا دفتر مشقش را روي ميز بگذارد.سارا دفتر را از توي كيفش در اورد و به معلم داد.معلم دفتررا باز كرد,ورق زد و ورق زدو روي اخرين برگ سفيد دفتر سارا براي پدرو مادر او دعوتنامه نوشت.
فرداي ان روز س ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
هیس ... خدا خوابه . قسمت اول نویسنده: آرشا راد

از استرس داشت میمرد . اما نمیتونست حتی گریه کنه ، فقط به دیوار پشت اتاق عمل تکیه داده بود و بالا رو نگاه میکرد و زیر لب هی میگفت : یا ابوالفضل ....
تو هوش و بیهوشی بودم که به مادرم که زیر کتف مو از یه طرف و خالم از سمت دیگه گرفته بودن و مث زنای تازه سزارین شده تاتی نباتی کنون من و به سمت ماشین میبردن نگاهی کردم و مادرم سری تکون داد و با حالت لب و چشم تاسف شو نسبت به اون یارو به من نشون داد . در همین حین پرستار مادرم و صدا زد و من اروم به سمت راست خودم به ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
من و تنهاییام نویسنده: سنامحمودی

به نام خدا
چند ساعتی است که دارم از سرما یخ می کنم ... باورم نمیشه من همون ثروتمند مغرور بودم که خونه مو بالای بالا ... خیلی بالاتر از همه ساختم؟؟؟؟
و به هیچ فقیری رحم نکردم و هیچ توجهی به بقیه نکردم ... حالا خودم تو این سرما دارم یخ می زنم و کسیم سراغمو نمیگیره حقیقتش خودمم روم نمیشه برم در یکی از این همسایه هامو بزنم .
حالا کی یه آس پاس بد جنس رو تو خونه اش راه میده ؟ تازه فقط خدا می دونه و منو این همسایه ها که چه بدی هایی که در حقشون نکردم .
خیس خی ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
بله نویسنده: نسرین انتظاری

دلشوره دست از سرم بر نمی داره،همه جا پر از سرو صداست...
نفسام به شماره افتاده،دیگه کم کم دارم صدای قلبمو می شنوم...
خدایا این چه حسیه،یعنی آخرش چی میشه؟!
مادرم در گوشی بهم میگه :آروم باش،همه چی درست میشه،بسپار به خدا...
سرمو بالا میارم و از زیر پارچه ای که روی صورتم قرار داره افرادو نگاه می کنم؛چقدر نگاه خالم سنگینه...
صداهای مبهمی می شنوم انگار یکی همش داره اسممو صدا می زنه...
کتابی رو که توی دست دارم محکم به آغوشم می کشم...
خواهرم میگه :نمی خوای ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
دیروز نویسنده: علی میرویسی

دیروز همه چیز خوب بود . دیروز کسی گرسنه نبود . دیروز کسی مریض نبود . دیروز فقیری توی کوچه ها و خیابونها نبود . دیروز جنگی توی دنیا نبود . دیروز کسی معتاد نبود . دیروز کسی به کسی خیانت نمی کرد .
امروز اصلا شبیه دیروز نیست . امروز دیگه کسی پولدار نیست . امروز خیلی ها بخاطر گرسنگی میمیرن . امروز پدرم بخاطر مریضی مرد . امروز موشک خورد به خونه همسایمون و همشون مردن . امروز دوستم توی خرابه بخاطر تزریق کراک مرد . امروز پسر خالم وقتی فهمید زنش بهش خیانت کرده ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
معذرت خواهی نویسنده: مجتبی ذبیحیان

درست یادم نیست.اما فکر میکنم بیست و چهار سال داشتم که رفتم خواستگاری دختر خالم.دختری زیبا و دوست داشتنی که از همون کوچیکی با هم بزرگ شده
بودیم و عاشقانه هم دیگه رو دوست داشتیم.
چند ماهی بود که رفتار دختر خالم که حالا همسرم بود یه کم تغییر کرده بود.
منم اولش زیاد توجه نکردم تا اینکه یه روز وقتی داشتم از سرکار بر می گشتم
چشمام به یه کافی شاپی جلب شد که روی یه میزی همسرم کنار یه مرد غریبه نشسته بود و حرف میزد و می خندید.
خیلی اعصبانی بودم.میخواست ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
کاریه که از دستمون برمیاد؟!!! نویسنده: نورا آزادواری

اون شب خونه ی ما غوغایی بود. هممون دور هم نشسته بودیم. همه بودن. عموم ، زن عموم، دختر عموم، پسر عموم، داییم ، زن داییم ، دختر داییم ، پسر داییم، خالم، زن خالم...اِه ببخشید، شوهر خالم، دختر خالم، پسر خایم، عمم، شوهر عمم ، پسر عمم و دختر عمم. بله! می بینید که چه غوغایی بوده! البته من و بابام ومامانم جا نمونیم.عموم ، داییم، شوهر عمّم و شوهرخالم کنار هم نشسته بودند و خالم و عمم و زن عموم و زن داییم هم کنار هم نشسته بودند. مامان و بابام هم بودند. بله! الب ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
بی خوابی- قسمت سوم نویسنده: علی مسیح

خواستم در رو بزنم ولی نتونستم. خجالت کشیدم. به ذهنم رسید که از دیوار برم بالا و بپرم تو حیاطو در رو باز کنم. تا صبح اونجا باشیم بعدش هم یه کاری میکنیم دیگه. میدونستم این کار هم آخر و عاقبت خوشی نداره ولی بهتر از زابراه کردن خاله و اینا بود. موتورم رو آوردم نزدیک دیوار ،رفتم رو موتور و از اونجا پریدم بالای دیوار. سرمو رو برگردوندم ببینم کسی تو حیاط نیست که یکهو دیدم یه فرشته تسبیح به دست رو به قبله با چادر سفید رفته تو سجده. .. ننم بود. تازه فهمیدم چ ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
بی خوابی قسمت چهارم نویسنده: علی مسیح

یه بار دیگه بهش گفتم: تو که میدونی ماجرا چیه یه چیزی بگو...
هیچی نگفت. با یه حالت خاصی زل زده بود بهم که انگار هرچی خالم میگه درسته.
از اون طرف خالم گفت: علی جون گفتن نمی خواد که خاله .همه مون میدونیم ماجرا چیه. این که ترس وخجالت و داد و بیداد نداره خاله جون!
اصلا متوجه نبودم دارن چی میگن. بازم به طرف زری نگاه کردم و بهش گفتم : مگه اون پسره نیومده بود بالا پشت بوم ما داشت از اونجا با تو حرف می زد. اونم یه کم نگام کرد و گفت: علی آقا چی میگی؟ اصلا همش تقصی ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
تقدیم به خدای مهربان نویسنده: محمد اكبري

خش خش صدای برگ هایی بود که له می شد.هوا هم طبق معمول سرد و خشک.پسر بچه ای دوان دوان آمد و نزدیکم نشست.با سلام لرزان خود سعی کرد اندکی استرسش را بفهمم.پاسخ گرمی به او دادم و دستم را بر سرش کشیدم.همین که نازش کردم زد زیر گریه راستش منم خیلی حال و روز خوبی نداشتم بغضم ترکید.گفتم اسمت چیه بچه جون؟کمی فکر کرد و گفت نیما.می خواستم باهاش درد و دل کنم آخه هم گوش شنوا داشت هم مهربون بود.بهش گفتم چرا گریه می کنی عمو جان؟یک نگاه به من کرد و به تبسم عجیبی گفت ت ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  >