run in: 0.001
run in: 0.008
نتیجه جستجو برای "من در اتاق" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: اتاق ۲۴ نویسنده: فائزه سادات حسینی

پدربزرگ در خانه سالمندان اصرار داشت که او را به اتاق 24 ببریم.
وقتی پدرم علت اش را پرسید در جواب گفت: روزی خودم پدرم را به همین اتاق آوردم.
پدر در فکر فرورفت ....دست پدر بزرگ را گرفت و او را به خانه برگرداند.وقتی علتش را پرسدیم گفت: نمی خواهم روزی تو مرا به اتاق 24 ببری. ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
اتاق نویسنده: عنایت الله مرادزاده

در خاطرات کودکیش اتاق می خواست ؛
بالاخره سال ها بعد..
.
.
یک اتاق نصیب شد و به راحتی در آن دراز کشید -،
تازه می گفت:
"هم تنگه هم پنجره نداره
جک و جونورش هم زیاده ،
سقفشم هی چیکه میکنه" ،
بنده خدا راست می گفت؛
خودمونیم این گورکن های خسیس اصلا آدم بشو نیستند ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
سکه نویسنده: نسترن حاتمی

صدای ریزش باران سکوت حیاط را می شکست ؛ و صدای برخورد قطرات آب از سقف اتاق به کف سینی مسی سکوت اتاق را ... . پسر با شیطنت پرسید : مادر ، چرا وقتی از آسمان باران می بارد از سقف اتاقمان آب می چکد ! ؟ مادر با بی اعتنایی پشت چرخش نشست و گفت : نمی دانم !!!!!
پسر باز هم پرسید : مادر ، اگر از آسمان پول ببارد از سقف اتاق ما سکه خواهد چکید ؟! مادر دیگر چیزی نگفت . ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
بابا نان داد نویسنده: سنامحمودی

به نام خدا
- وای خدای من چقدر گشنمه ، برم یه چیزی بخورم
یخچال را باز کرد و بادیدن صحنه ی پر از خالی به اتاق برگشت ، صدای نوای دلنشین شکمش سکوت اتاق را به هم می زد و او ناچارا دفتر کهنه اش را باز کرد و مشق اجباریش را یعنی : بابا نان داد می نوشت ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
لبخند نویسنده: بهار زرافشان

حالش خیلی وخیم بود. در اتاق پزشک روی تخت خوابیده بود. ضربات متعدد چاقو... خون...
خانواده اش بیرون اتاق نشسته بودند. ثانیه ها میگذشت.
مرد سبک شد. حس کرد زخم هایش التیام یافته. نفسی عمیق کشید تا دردها را بیرون بریزد. روی تخت نشست اما پزشک به او توجهی نکرد.
از اتاق خارج شد. اما توجه کسی به سمتش جلب نشد. به همسر و فرزندش نگاه کرد.
پزشک پشت سر او آمد و سرش را پایین انداخت. آرام نگاهش را به دختر بچه ای که در آغوش مادرش نشسته بود انداخت و باز سر به زیر اندا ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
عيادت نویسنده: امیر جاهد

به ساعت اتاق ناگاهي انداخت.از پرستار قول گرفته بود تا بگذارد ساعت ملاقات 5 دقيقه بيشتر باشد.
پرستار در اتاق مشغول معاينه او بود.
-سلام خانم پرستار.
گل و شيريني را به او دادند. ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
(هم اتاقی)عمرسوسکا6روزه!!! نویسنده: روح اله محمدی

عمرسوسکا6روزه!!!!!!!...!
تنهای تنها خیلی وقته کسی سراغ من نمیاد همه یه جورایی بامن قهرن حتی شاخه درختوپنجره حتی قطره آبوسینک ظرفشویی!تکوتنها....منویه اتاق بی هم اتاق
تااینکه یه روز یه هم اتاق خیلی جالب سراغم اومدازهمون اول ازش خوشم اومدبجای درازپنجره اتاق اومدتو!!!!!!!!
روزکه میشد یه گوشه کزمیکردوفقطوفقط بحرفای من گوش میکردشب که میشد من یه گوشه کزمیکردمو میخونداز
دردودلاش برام!!!
داشت کلی بهمون خوش میگذشت زندگیم تواین چندروز کلی ازین روبه ای ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
خواب زده نویسنده: مراد

خواهر و برادر ها گوشه و کنار افتاده بودند. نیمه های شب اتاق در سکوت فرو رفته بود. پسرک نشسته بود کنار مادرش و با دست چادر سیاه او را تکان می داد. نفس های مادر روی پوستش می نشست. نگاهش به در اتاق بود که چیزی درون قفلش می چرخید و دستگیره ای که آرام تکان می خورد. ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
مهمان شب نویسنده: الیاس جعفریان

تیتی وتاتا خواهروبرادر بودند.خانه ی انها دو اتاق داشت.یک اتاق برای مامان وبابا بود.یکی هم برایه تیتی وتاتا.بیش ترشب ها تیتی از خواب میپرید.میدویدومیرفت تو اتاقه مامان وبابا.تاتا هم از انجا میپرید ودنبال تیتی میدوید.یک شب مامان پرسید:بچه چرا شبها از خواب میپرید ازچی می ترسید?تیتی گفت از لولو میترسیم.تاتاگفت شب ها می اید به اتاق ما.بابا فکری کردوگفت:خیله خب امشب من توی اتاق شما میخوابم.هروقت که لولوامد صدایم کنید.بلند میشوم ومیگیرمش.ان شب با ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
عکس دسته جمعی نویسنده: امیرحسین شریفی

چراغ اتاق سوسو می زند،خانه در سکوت غرق شده است.
مادر بزرگ که برروی صندلی نشسته،دست بر پشت قاب عکس شوهرش می اندازد و به آیینه روبرو خیره می شود.تمام اشیاء اتاق هم به ایینه نگاه می کنند.
مادر بزرگ بلند می گوید:یک،دو،سه ،بگید سیب. وارام چشمانش را می بندد.خاطره ای زنده می شود. ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >