run in: 0
run in: 0.013
نتیجه جستجو برای "من شوهر خالم" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: کاریه که از دستمون برمیاد؟!!! نویسنده: نورا آزادواری

اون شب خونه ی ما غوغایی بود. هممون دور هم نشسته بودیم. همه بودن. عموم ، زن عموم، دختر عموم، پسر عموم، داییم ، زن داییم ، دختر داییم ، پسر داییم، خالم، زن خالم...اِه ببخشید، شوهر خالم، دختر خالم، پسر خایم، عمم، شوهر عمم ، پسر عمم و دختر عمم. بله! می بینید که چه غوغایی بوده! البته من و بابام ومامانم جا نمونیم.عموم ، داییم، شوهر عمّم و شوهرخالم کنار هم نشسته بودند و خالم و عمم و زن عموم و زن داییم هم کنار هم نشسته بودند. مامان و بابام هم بودند. بله! الب ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
شوهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

آغا معلم مو نده بود با آخرکلاس چه کنه ،تا شروع می کرد به درس دادن صدای پچ پچشون بلند می شد .یه روز که خیلی عصبانی بود فریاد زد ساکت ! می دونی اگه ساکت نشید چه می کنم یکی گفت : آغا مثلن چه می کنید .دعا می کنم که هیچ کدومتون شوهر نکنید . ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
هیس ... خدا خوابه . قسمت اول نویسنده: آرشا راد

از استرس داشت میمرد . اما نمیتونست حتی گریه کنه ، فقط به دیوار پشت اتاق عمل تکیه داده بود و بالا رو نگاه میکرد و زیر لب هی میگفت : یا ابوالفضل ....
تو هوش و بیهوشی بودم که به مادرم که زیر کتف مو از یه طرف و خالم از سمت دیگه گرفته بودن و مث زنای تازه سزارین شده تاتی نباتی کنون من و به سمت ماشین میبردن نگاهی کردم و مادرم سری تکون داد و با حالت لب و چشم تاسف شو نسبت به اون یارو به من نشون داد . در همین حین پرستار مادرم و صدا زد و من اروم به سمت راست خودم به ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
نگرانی های یک عاشقانه ی رئال عامه پسند نویسنده: امین حاج بابا

در یک صبح دل انگیز پاییزی اختر و ممل به این نتیجه رسیدند که پس از سال ها دوستی دیگر نمی توانند دوری از هم را تاب بیاورند و باید هر چه زود تر ازدواج کنند .آنها بسیار به این وفاداری عشقولانه ی خود در این زمانه افتخار می کردند . پس از مکالمه ی دلبرانه ی تلفنی آنها در این صبح زیبای پاییزی هر کدام روانه ی کار و زندگی خود شدند . اختر به سوی دانشگاه رفت و ممل به سوی شرکتی که در آن کار می کرد .در راه هم هی به هم اس ام اس های عاشقانه و مکش مرگ ما می دادند ، در ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
نیروی نیکی نویسنده: سیده فاطمه هاشمی نژاد

خیابان خالی از ماشین بود و آسفالت های کف زمین زیر نور ماه برق می زد. زن و شوهر جوان در پیاده رو آرام قدم می زدند و به آرزوهایشان فکر می کردند.
مرد جوان با حسرت گفت: فکرش را بکن اگر ماشین می داشتیم، چی می شد!!
زن گفت: آره، دیگه مجبور نبودیم پیاده بریم خونه.
مرد گفت: اون وقت ماشینمونوسوار می شدیم و شب ها توی شهر می گشتیم.
زن گفت: و بعد یک زن و شوهر را می دیدیم که منتظر ماشین اند. من دلم براشون می سوخت
مرد با خنده گفت و من سوارشون می کردم.
بعد هر دو ب ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
بله نویسنده: نسرین انتظاری

دلشوره دست از سرم بر نمی داره،همه جا پر از سرو صداست...
نفسام به شماره افتاده،دیگه کم کم دارم صدای قلبمو می شنوم...
خدایا این چه حسیه،یعنی آخرش چی میشه؟!
مادرم در گوشی بهم میگه :آروم باش،همه چی درست میشه،بسپار به خدا...
سرمو بالا میارم و از زیر پارچه ای که روی صورتم قرار داره افرادو نگاه می کنم؛چقدر نگاه خالم سنگینه...
صداهای مبهمی می شنوم انگار یکی همش داره اسممو صدا می زنه...
کتابی رو که توی دست دارم محکم به آغوشم می کشم...
خواهرم میگه :نمی خوای ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
دیروز نویسنده: علی میرویسی

دیروز همه چیز خوب بود . دیروز کسی گرسنه نبود . دیروز کسی مریض نبود . دیروز فقیری توی کوچه ها و خیابونها نبود . دیروز جنگی توی دنیا نبود . دیروز کسی معتاد نبود . دیروز کسی به کسی خیانت نمی کرد .
امروز اصلا شبیه دیروز نیست . امروز دیگه کسی پولدار نیست . امروز خیلی ها بخاطر گرسنگی میمیرن . امروز پدرم بخاطر مریضی مرد . امروز موشک خورد به خونه همسایمون و همشون مردن . امروز دوستم توی خرابه بخاطر تزریق کراک مرد . امروز پسر خالم وقتی فهمید زنش بهش خیانت کرده ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
داستانک عاشقانه نویسنده: داستان

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک ر ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
مسافرت پر ماجرا (طنز) نویسنده: پوریا اخوان

داشتم فوتبال نگاه می کردم که تلفن زنگ خورد.همینطور که نگاهم به تلویزیون بود,گوشی رو برداشتم.مامان بزرگ بود.گفتم: سلام مامان بزرگ.گفت: سلام دختر گلم تاریخ عروسی داداشت قطعی شد.دوم همین ماه.گفتم: اِ اِ اِ به سلامتی ولی مامان بزرگ من نوه تون پوریام, مامان رفته خرید.گفت: قربونت برم دخترم سلامت باشی مزاحمت نمیشم برو به کارات برس.یه دفعه داد زدم: گُـــل...گُـــل....دیگه هیچ صدایی از مامان بزرگ نشنیدم.گوشی رو گذاشتم و دوباره رفتم نشستم رو مبل و فوتبال ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
مکر زنان نویسنده: داستان

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ
زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب"حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت .
زن چون مهمانرا پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود.
مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد،به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >