run in: 0
run in: 0.005
نتیجه جستجو برای "ک\ و\ ن دادن" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: ساحره نویسنده: نادر ال علی

همه فریاد می زدن بکشید عجوزه رو
ولی بلند تر از صدای اونا غرش اسمون بود که گوش همه رو کر می کرد
تو چهره دختر معصومیت موج می زد لخند روی لبش انگار همیشگی بود
داشتن هولش می دادن به طرف هیزما
پسرک اروم پرسید : مامان مامان این خانوم زیبارو چرا می خوان بسوزننش
- اون ساحرست
- مامان کسیو اتیش زده یا به چیزی تبدیل کرده
- نه
- خب از کجا فهمیدن که جادوگره
- کسیو شفا داده
- پس چرا .....
بازم صدای رعد و برق
روحانی فریاد زد : بسوزانینش اتیش اونو تطهیر می ک ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
زمان ارامش نویسنده: ستاره رهبر

هنگام سحر بود.هنوز سیاهی شب در اسمان بود. نسیم ارامش بخشی به صورتم می خورد .احساس خوبی داشتم ،اما انگار چیزی ته دلم احساس بدی را به من می داد .نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد اما نمی خواستم به ان حس فکر کنم.سرم را به ارامی روی بالشت گذاشتم و سعی کردم که به چیزی فکر نکنم و بخوابم چند دقیقه ای چشم هایم روی هم بود اما خوابم نمی برد،ولی سعی کردم که خودرا به خواب بزنم،همین که چشمم گرم شده بود ،ناگهان صدایی شنیدم که دلم را به لرزه انداخت.هیج جوری ا ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
از زندان که برگشت نویسنده: ابوالحسن اکبری

اززندان که برگشت همه چیزتغییر کرده بود.زنش طلاق گرفته بود.مادرکنارپدرخوابیده بود.از آن روز به بعداحمد کارش آب دادن به گلدان هایی بود که به مادر هدیه کرده بود . ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
شوهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

آغا معلم مو نده بود با آخرکلاس چه کنه ،تا شروع می کرد به درس دادن صدای پچ پچشون بلند می شد .یه روز که خیلی عصبانی بود فریاد زد ساکت ! می دونی اگه ساکت نشید چه می کنم یکی گفت : آغا مثلن چه می کنید .دعا می کنم که هیچ کدومتون شوهر نکنید . ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
لاک پشت نویسنده: رضا آشفته

لاک پشت آرام آرام رو اعصاب من راه می رفت... و من از خواب بیدار شدم که هنوز هیچ تکانی به خود نداده بودم و کلی کار برای انجام دادن داشتم... نمی خواستم لاک پشت باشم... از خوابم زدم و بیدار خوابی کشیدم تا همه ی نوشته های معوقه را تا صبح تمام کنم... اعصابم سر جای خود آمد و خوشحال از این که همه چیز سر جای خودش قرار داشت. وقتی خوابیدم هیچ لاک پشتی توی خوابم نیامد. ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
مردی در پیش رو-دو نویسنده: رضا محمد

شایدم خیال می کردم.و حالا از آن کمی خجالت می کشم.تمام توانم را در پاهایم جمع کردم و به سمتش دویدم.
"تاکی می خوای باهام حرف نزنی"
برگشت و نگاهم کرد.از بالا به پایین و گفت
"می تونی ادامه بدی.پس ادامه بده"
باشه ادامه می دهم.این نرسده کوه را فتح می کنم و بر می گردم.اما فایده اش چیست؟تنها کوهی که با فتح من نامش در دفتر قله های فتح شده می رود.او با من تغییر نمی کند و من هم.انگار شنیده باشد زمزمه های مرا.بدون این که نگاهی کند.
"فتح قله لذت عجیبی داره ولی م ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
آشخور نویسنده: محمدرضا صادقی

همیشه از آش متنفر بودم. ظهر امروز از شدت گرما ی جنوب رو به روی اتوبان بالای دکل نگهبانی در حال پست دادن بودم و احساس می کردم در حال آشخوردنم. در همین حال بودم که دختری از داخل پرادویی سفید در حال حرکت در اتوبان ، سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و با صدای بلند فریاد زد: آی آشخور، سلام ! ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
متوسط نویسنده: ستاره فقانی

فکر می‌کنی یه داستان از چی ساخته میشه؟! از من و تو شاید یک شلوار جین مد شده‌ی پاره ،که انگار چند نفر پاشون کردن و حالا نوبت تو شده یا خیلی چیزهایی که به ظاهر اهمیتی ندارن ، یک داستان رو به وجود میارن مثل تکیه دادن من به پشتی و خط خطی کردن کاغذ از سر بی حوصلگی تا وقت بگذره ... می‌خوام برم یک شلوار جین بخرم هنوز مغازه‌ها خواب هستن اما من بیدار... ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
خاطرات یک توله سگ۲ نویسنده: علی

ای کاش ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍دنبال صدا نرفته بودم.اونجا بود که
گیر آن مرد همسایه افتادم .کتکم زد پشتم
را سوزاند همه این اتفاقات چند ثانیه بود.
هرچی صدایم را نازک کردم دم تکان دادم
افاده نکرد.منم مثل یه زود پز شده بودم که
از پایین آن آتش زبانه میکشه ها ولی بازم
سوت میزنه زدم به در بی خیالی.
اما کینه ای شدم .بعدش اون هم مرد انگار
دلش سوخت پماد ناتل آورد تا از من
دلجویی کنه منم قبول نکردم گفتم تازه این
بابات بود که منو سوزوندتازه پای ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
کارت ملی نویسنده: تولدکشاورز

صف اونقدر طولانی بود که گمان میکردم تا عصر نوبت من نشه .شرکت در انتخابات برام خیلی مهم بود.به دیوار تکیه داده بودم که صداهای بلندی شنیدم. کنجکاوشدم رفتم اول صف.دیدم دخترکی که کارت ملی فراموشش شده بود بیاره اجازه رای دادن بهش نمیدادن.اصرارهاش بی تاثیر بود.یک جمله قشنگ گفت و همه براش دست زدند و هورا کشیدند «ازچادرسرم کارت شناسایی معتبرتری سراغ ندارم که درهمه حال همراه منه بازم نمیگذارید در انتخابات شرکت کنم؟» زیبا بود اما قانون قانون است
(به ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >