run in: 0
run in: 0.004
نتیجه جستجو برای "ک\ و\ ن دادن" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: ساحره نویسنده: نادر ال علی

همه فریاد می زدن بکشید عجوزه رو
ولی بلند تر از صدای اونا غرش اسمون بود که گوش همه رو کر می کرد
تو چهره دختر معصومیت موج می زد لخند روی لبش انگار همیشگی بود
داشتن هولش می دادن به طرف هیزما
پسرک اروم پرسید : مامان مامان این خانوم زیبارو چرا می خوان بسوزننش
- اون ساحرست
- مامان کسیو اتیش زده یا به چیزی تبدیل کرده
- نه
- خب از کجا فهمیدن که جادوگره
- کسیو شفا داده
- پس چرا .....
بازم صدای رعد و برق
روحانی فریاد زد : بسوزانینش اتیش اونو تطهیر می ک ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
از زندان که برگشت نویسنده: ابوالحسن اکبری

اززندان که برگشت همه چیزتغییر کرده بود.زنش طلاق گرفته بود.مادرکنارپدرخوابیده بود.از آن روز به بعداحمد کارش آب دادن به گلدان هایی بود که به مادر هدیه کرده بود . ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
شوهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

آغا معلم مو نده بود با آخرکلاس چه کنه ،تا شروع می کرد به درس دادن صدای پچ پچشون بلند می شد .یه روز که خیلی عصبانی بود فریاد زد ساکت ! می دونی اگه ساکت نشید چه می کنم یکی گفت : آغا مثلن چه می کنید .دعا می کنم که هیچ کدومتون شوهر نکنید . ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
لاک پشت نویسنده: رضا آشفته

لاک پشت آرام آرام رو اعصاب من راه می رفت... و من از خواب بیدار شدم که هنوز هیچ تکانی به خود نداده بودم و کلی کار برای انجام دادن داشتم... نمی خواستم لاک پشت باشم... از خوابم زدم و بیدار خوابی کشیدم تا همه ی نوشته های معوقه را تا صبح تمام کنم... اعصابم سر جای خود آمد و خوشحال از این که همه چیز سر جای خودش قرار داشت. وقتی خوابیدم هیچ لاک پشتی توی خوابم نیامد. ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
آشخور نویسنده: محمدرضا صادقی

همیشه از آش متنفر بودم. ظهر امروز از شدت گرما ی جنوب رو به روی اتوبان بالای دکل نگهبانی در حال پست دادن بودم و احساس می کردم در حال آشخوردنم. در همین حال بودم که دختری از داخل پرادویی سفید در حال حرکت در اتوبان ، سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و با صدای بلند فریاد زد: آی آشخور، سلام ! ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
متوسط نویسنده: ستاره فقانی

فکر می‌کنی یه داستان از چی ساخته میشه؟! از من و تو شاید یک شلوار جین مد شده‌ی پاره ،که انگار چند نفر پاشون کردن و حالا نوبت تو شده یا خیلی چیزهایی که به ظاهر اهمیتی ندارن ، یک داستان رو به وجود میارن مثل تکیه دادن من به پشتی و خط خطی کردن کاغذ از سر بی حوصلگی تا وقت بگذره ... می‌خوام برم یک شلوار جین بخرم هنوز مغازه‌ها خواب هستن اما من بیدار... ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
فاجعه ! نویسنده: بابک سربدار

اینجا با زندگی من ،با افکارم ،با قلمم با روح بزرگم به سر پیکار نشسته اند!
اینجادر عذابم ،دستان آلوده خود را خیلی راحت به نشانه وارد کردم یک اتهام پوچ به سوی من میگیرند !
آنقدرسطحی می نگرند که حتی وسعت دیدشان به دستان خود هم نمیرسد چه رسد به عمق فاجعه ای که در افکار من در حال روی دادن است.
سوزن پرگار اتهامات شما درست در مغز من فرورفته است،دیگر مهم نیست قطر جرمهایم چقدر باشد! ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
آمار یگان نویسنده: علیرضا فراهانی

آمار یگان
تا رفت برای بار سوم آمار یگان را پاره کند یکی از بچه ها مثل کسی که می خواهد کسی را از رخ دادن اتفاق بدی مطلع کند ،دستانش را در امتداد سرش باز کرد و گفت : نه نه !!!
فرمانده گفت:"دفعه های قبل اسم یکی دوتا از بچه ها نبود این دفعه هم...بابا اینا آدمن اگه یکیشون از قلم بیوفته دیگه قابل پیگیری برای خانواده هاشون نیستند." ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
آتش نشان نویسنده: حسین اسکندری

یه روز یکی از پیرمرد ها که طبق معول تو پارک نشسته بود متوجه شد که دوستاش هم اون طرف روی نیمکت ها نشسته اند و این هم تصمیم گرفت که به ان ها نزدیک بشه وقتی که نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی اون جا نشست و دید که بحث اون ها درباره فرزندانشون هست و هر کسی داره درباره بچه اش میگه و همه داشتند بد میگفتن و میگفتن که بچه های ما بهمون گوشی نمیدن انگار نه انگار که ما زحمت های اون ها رو کشیدیم که حالا به این جا رسوندیمشون و هی قصه میخوردن و یکی از ان ها ک ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
خانه شادی نویسنده: حمید دولتی

هميشه تو جيب كتش چند تايي شكلات داشت
ودر كوچه و خيابان به بچه هايي كه برخورد ميكرد
يه شكلات از جيبش در مي اورد و به بچه ها

ميداد و از خوشحالي بچه ها ذوقي
ميكرد كه نگو و نپرس!
يكروز كه تو اتوبوس كنار هم نشسته بوديم و گرم صحبت بوديم
مثل عادت همشيگي
دست تو جيب كرد و شكلاتي در اورد وبه
دختر بچه ايكه دركنار پدر ش ايستاده بود داد
خنده اي هم نثارش كرد.
من هم كه چند وقتي بود اين كارش برام سوال انگيز شده بود
فرصت رو غنيمت شمرده و گفتم:
"حاجي اين ع ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >