run in: 0
run in: 0.001
نتیجه جستجو برای "listپسر عموم منو جر داد" - تعداد نتایج: 37 - نمایش صفحه 1 از 4 صفحه


1. نام داستان: تنهایی یک کودک نویسنده: ابراهیم وجدانی

شب جمعه مثل همیشه عموم با پیکان سبزش اومد دنبالم تا منو ببره خونشون
خونه عموم خیلی از خونه مابزرگترهو اونجا خیلی بهم خوش میگذره !
مادربزرگم با اونکه نابیناسبا همه حواسش منو زیر نظرداره تا اتفاقی واسم نیفته وقتی هم صدام در نمیاد منو هی صدا می زنه تا مطمئن بشه سالمم،آخه همش بهم می گه: یکی یه دونه ، پسرگلم،خدا تو رو بعداز16 سال به مامانو بابات داده مواظب خودت باش..
با اونکه توخونه ی عموم دوروبرم خیلی شلوغه و کلی ، هم بازی دارم ولی زودی واسه خون ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
خاطرات یک مرده ۴ نویسنده: فرامک سلیمانی دشتکی

از دهات رفته بودم پیش عموم برا کار هرچی باشه عموم بوده و بزرگترین شرکت تولیدی رو داشت .حتی سلامم رو هم جواب نداد .فقط گفت پسرجان ما کارگر نمیخوایم، خودمون هم زیادی هستیم و رفت.خندم گرفت، آخه فارسی گفت، ولی لهجه اصلی ما فارسی نبود. البته منم برا کارگری نرفته بودم .گفتم برم اونجا یه انبارداری ، کارپردازی ، نگهبانی چیزی بشم. خیلی به من برخورد.یه راست اومدم ترمینال و برگشتم ده.عهد کردم با خودم بشینم درسم رو بخونم.و تا حدودی هم موفق شدم .دانشگاه قبو ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
... نویسنده: امین حبیبی

این داستان رو یکی از دوستان برام پیج گذاشته بود سال 75 بودمن بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم
بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.
یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش به روستا بر ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
قرآن زیپی زیر تخت نویسنده: شیما بخشی

بابا میگه "تو منو یاد عمو منصورت میندازی. اون خدا بیامرز با همین کاراش رفت سینه قبرستون" میگه "وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی اخم نکن. پیشونیت خط میفته زشت میشی. عموتم میکرد"
عموم زشت نبود. زهرا داره ادای عمو رو درمیاره. جلوی آینه اخم میکنه و موهاشو شونه میکنه. شایدم به خیال خودش داره ادای منو درمیاره. مامانمم با بابام هم عقیدس "تو هم از تیر و طایفه همون باباتی، مث همون عموی گور به گور شدت. خدا بیامرز کار نکرده تو این دنیا نذاشت و رفت. آخرشم ماه ر ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
کاریه که از دستمون برمیاد؟!!! نویسنده: نورا آزادواری

اون شب خونه ی ما غوغایی بود. هممون دور هم نشسته بودیم. همه بودن. عموم ، زن عموم، دختر عموم، پسر عموم، داییم ، زن داییم ، دختر داییم ، پسر داییم، خالم، زن خالم...اِه ببخشید، شوهر خالم، دختر خالم، پسر خایم، عمم، شوهر عمم ، پسر عمم و دختر عمم. بله! می بینید که چه غوغایی بوده! البته من و بابام ومامانم جا نمونیم.عموم ، داییم، شوهر عمّم و شوهرخالم کنار هم نشسته بودند و خالم و عمم و زن عموم و زن داییم هم کنار هم نشسته بودند. مامان و بابام هم بودند. بله! الب ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
ساعت موهوم... نویسنده: رضا احمدی وند

11و49 دقیقه صبح . چشام عقربه های ساعت رو دنبال می کرد. 11و49 دقیقه . اینقدر به ساعت نگاه کرده بودم که داشت خوابم می گرفت .
مادرم مشغول آشپزی بود ... آخه امروز قراره عموی ناتنیم که توی فرنگ زندگی می کنه بیاد... مدتی بود که توی خونه صحبتشو می کردن ...
چشام تازه گرم شده بود که یه دفعه صدای مادرم اومد : برو ببین کیه داره در می زنه !؟ آروم ، آروم رفتم و در رو وا کردم . یه مرد با یه عینک سیاه جلوی در ایستاده بود قیافش مثل قصابا می موند ، اول نشناختمش ! آهسته عینکشو ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
گنج مرده + قسمت اول نویسنده: نعیم بلوچی

خلاصه ی داستان :
قصه ی یک پسر و پدری می باشد که وقت و زندگی خود را با عیاشی گری و کلاه گذاشتن بر سر مردم آن روستای بزرگ می گذرانند و نکته ی جالبی که در این داستان وجود دارد این است که پدر این پسر نقشه ی یک گنجی بزرگ را بدست می آورد و در تمام روستاه این خبر را می پیچاند و بالاخره این نقشه نصیبش نخواهد شد و همچنین به خاطر یک تکه کاغذ جنایاتی وحشتناک و غیرقابل توجیه پیش خواهد آمد.
شروع
در خانه
هنگام غروب ساعت پنج و نیم بود مردی قد کوتاه داشت از راهر ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
عشق در سایت همسریابی نویسنده: تولدکشاورز

تابستون بود.دقیقا قبل شب قدر بود و توی ماه رمضون که توی سایت همسرابی با هم آشنا شدیم.به خاطر اون شبای عزیز به فال نیک گرفته بودم و با چند بار ملاقات حضوری اطمینان داشتم نیتش ازدواجه.خواب و خوراک نداشتم. چشم باز کردم دیدم محرم رسید.یه هفته قبل عاشورا تاسوعا بود. از این رابطه خسته شده بودم. با خانوادم حرف زدم و از علاقه مون گفتم.باهاش تماس گرفتم که باخانوادش بیاد و تکلیف زندگیمون روشن بشه. اما هر چی تلاش کردم پیداش نکردم.نه تلفنش رو جواب میداد نه ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
نامش را از یاد برده بودم نویسنده: فرامک سلیمانی دشتکی

به ندرت پیش میاد که از زندگی لذت ببرم ، این دفعه هم دقیقا از زندگی لذت نبردم ، یعنی از اون لحظه ای که تصمیم گرفتم بعد از مدتها که آشنایی رو ندیدم برم سراغ یکی از آشنایان. در رو که باز کرد من رو که دید خیلی شادمان شد انگار که یه جایزه بزرگ از بانکی یا جایی گرفته باشه یا اینکه وسط تابستون تو یه بیابون گیر کرده باشه و یکی براش یه تنگ آب یخ با یه بسینی آورده باشه ، بغلم کرد و شروع به ماچ و بوسه کرد . نشستیم و چایی آورد و میوه و همش داشت حرف می زد ، هی حرف ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
من پدرت هستم ...(قسمت پنجم) نویسنده: فهيمه مهد وي

شهرام نگاهي به سينا انداخت...
-مامان!اين آقا كيه؟
-ايشون آقاي دكترن!
سينا لبخندي زد و گفت:«من دوستتم !البته اگه تو بخواي»
-مگه ميشه شما كه خيلي از من بزرگ تري !!!
-آره كه ميشه تو هر جور راحتي با من صحبت كن !
-خوب اسم منم شهرامه !اسم تو چيه رفيق؟
شاره چشمانش گرد شده بود و از خجالت مي خواست آب شود...
-بعد از ظهر ميام دنبالت با هم بريم پارك در بيمارستان!
-باشه!
شاره سريع وارد بحث شد
-نه اين چه حرفيه ديگه چرا مزاحم شما بشه!
-من شهرام رو خيلي دوست دارم !بر ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  >