run in: 0
run in: 0.001
نتیجه جستجو برای "listپسر عموم منو جر داد" - تعداد نتایج: 41 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: چند تا تمشک کوچولو نویسنده: فاطمه رمضان نیا

(چند تا تمشك كوچولو)

زل زدم وسط چشماي پسر عموم ، من هيچ كاري نمي تونستم براش بكنم . اونقدر اين ور و اون ور زد تا بالاخره از نفس افتاد . افتاد يه گوشه و انوقت توي چشام خيره شد . بعد آروم آروم چشماشو روي همديگه گذاشت .

*************
هنوز به فكر اون زمستون بودم كه كندوها افتادن وسط رودخونه . پسر عموم هيچوقت نفهميد مرگ ملكه و زنبوراش چه فاجعه بزرگي بود. وقتي ديدمش گفتم : بالاخره تونستي آسمونو تجربه كني ؟ اون كه چشماي پيرشو دوخته بود ته يه ظرف مربا گفت : آر ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
تنهایی یک کودک نویسنده: ابراهیم وجدانی

شب جمعه مثل همیشه عموم با پیکان سبزش اومد دنبالم تا منو ببره خونشون
خونه عموم خیلی از خونه مابزرگترهو اونجا خیلی بهم خوش میگذره !
مادربزرگم با اونکه نابیناسبا همه حواسش منو زیر نظرداره تا اتفاقی واسم نیفته وقتی هم صدام در نمیاد منو هی صدا می زنه تا مطمئن بشه سالمم،آخه همش بهم می گه: یکی یه دونه ، پسرگلم،خدا تو رو بعداز16 سال به مامانو بابات داده مواظب خودت باش..
با اونکه توخونه ی عموم دوروبرم خیلی شلوغه و کلی ، هم بازی دارم ولی زودی واسه خون ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
خاطرات یک مرده ۴ نویسنده: فرامک سلیمانی دشتکی

از دهات رفته بودم پیش عموم برا کار هرچی باشه عموم بوده و بزرگترین شرکت تولیدی رو داشت .حتی سلامم رو هم جواب نداد .فقط گفت پسرجان ما کارگر نمیخوایم، خودمون هم زیادی هستیم و رفت.خندم گرفت، آخه فارسی گفت، ولی لهجه اصلی ما فارسی نبود. البته منم برا کارگری نرفته بودم .گفتم برم اونجا یه انبارداری ، کارپردازی ، نگهبانی چیزی بشم. خیلی به من برخورد.یه راست اومدم ترمینال و برگشتم ده.عهد کردم با خودم بشینم درسم رو بخونم.و تا حدودی هم موفق شدم .دانشگاه قبو ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
... نویسنده: امین حبیبی

این داستان رو یکی از دوستان برام پیج گذاشته بود سال 75 بودمن بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم
بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.
یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش به روستا بر ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
قرآن زیپی زیر تخت نویسنده: شیما بخشی

بابا میگه "تو منو یاد عمو منصورت میندازی. اون خدا بیامرز با همین کاراش رفت سینه قبرستون" میگه "وقتی تو آینه به خودت نگاه میکنی اخم نکن. پیشونیت خط میفته زشت میشی. عموتم میکرد"
عموم زشت نبود. زهرا داره ادای عمو رو درمیاره. جلوی آینه اخم میکنه و موهاشو شونه میکنه. شایدم به خیال خودش داره ادای منو درمیاره. مامانمم با بابام هم عقیدس "تو هم از تیر و طایفه همون باباتی، مث همون عموی گور به گور شدت. خدا بیامرز کار نکرده تو این دنیا نذاشت و رفت. آخرشم ماه ر ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
کاریه که از دستمون برمیاد؟!!! نویسنده: نورا آزادواری

اون شب خونه ی ما غوغایی بود. هممون دور هم نشسته بودیم. همه بودن. عموم ، زن عموم، دختر عموم، پسر عموم، داییم ، زن داییم ، دختر داییم ، پسر داییم، خالم، زن خالم...اِه ببخشید، شوهر خالم، دختر خالم، پسر خایم، عمم، شوهر عمم ، پسر عمم و دختر عمم. بله! می بینید که چه غوغایی بوده! البته من و بابام ومامانم جا نمونیم.عموم ، داییم، شوهر عمّم و شوهرخالم کنار هم نشسته بودند و خالم و عمم و زن عموم و زن داییم هم کنار هم نشسته بودند. مامان و بابام هم بودند. بله! الب ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
ساعت موهوم... نویسنده: رضا احمدی وند

11و49 دقیقه صبح . چشام عقربه های ساعت رو دنبال می کرد. 11و49 دقیقه . اینقدر به ساعت نگاه کرده بودم که داشت خوابم می گرفت .
مادرم مشغول آشپزی بود ... آخه امروز قراره عموی ناتنیم که توی فرنگ زندگی می کنه بیاد... مدتی بود که توی خونه صحبتشو می کردن ...
چشام تازه گرم شده بود که یه دفعه صدای مادرم اومد : برو ببین کیه داره در می زنه !؟ آروم ، آروم رفتم و در رو وا کردم . یه مرد با یه عینک سیاه جلوی در ایستاده بود قیافش مثل قصابا می موند ، اول نشناختمش ! آهسته عینکشو ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
گنج مرده + قسمت اول نویسنده: نعیم بلوچی

خلاصه ی داستان :
قصه ی یک پسر و پدری می باشد که وقت و زندگی خود را با عیاشی گری و کلاه گذاشتن بر سر مردم آن روستای بزرگ می گذرانند و نکته ی جالبی که در این داستان وجود دارد این است که پدر این پسر نقشه ی یک گنجی بزرگ را بدست می آورد و در تمام روستاه این خبر را می پیچاند و بالاخره این نقشه نصیبش نخواهد شد و همچنین به خاطر یک تکه کاغذ جنایاتی وحشتناک و غیرقابل توجیه پیش خواهد آمد.
شروع
در خانه
هنگام غروب ساعت پنج و نیم بود مردی قد کوتاه داشت از راهر ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
عشق در سایت همسریابی نویسنده: تولدکشاورز

تابستون بود.دقیقا قبل شب قدر بود و توی ماه رمضون که توی سایت همسرابی با هم آشنا شدیم.به خاطر اون شبای عزیز به فال نیک گرفته بودم و با چند بار ملاقات حضوری اطمینان داشتم نیتش ازدواجه.خواب و خوراک نداشتم. چشم باز کردم دیدم محرم رسید.یه هفته قبل عاشورا تاسوعا بود. از این رابطه خسته شده بودم. با خانوادم حرف زدم و از علاقه مون گفتم.باهاش تماس گرفتم که باخانوادش بیاد و تکلیف زندگیمون روشن بشه. اما هر چی تلاش کردم پیداش نکردم.نه تلفنش رو جواب میداد نه ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
شهر خیالی من 1 نویسنده: پرنیان شمسی

مداد را تو دستم غلت می دادم و به ادامه ی داستانم فکر میکردم چه طور ادامه اش
را بنویسم؟ اسم داستانم شهر خیالی ما انسان ها بود اما گیر کرده بودم. آسمان
شهرم بنفش بود و در شهر خیالیم پرواز میکردم راه نمیرفتم و با مردمی خوب و دلسوز زندگی می کردم که یکدفعه .......
پرنیان بیا دختر عموت آمده
ای بابا ببینم می ذارید یک داستانی بنویسم یا نه؟
خب از یک طرف از آمدن دختر عموم خوشحال و از طرفی دیگر ناراحت بودم
خوشحال بودم چون استعداد نویسنده گی اون عالی بود ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >