| |
| چهارشنبه 13 اسفند ماه سال 1382 |
| من و قلک |
بابا پول تو جیبی ام رو که می داد ، مامان می گفت : بنداز تو قلک
هرروز شکم قلک از پول سر و صدا می کرد و شکم من از بی پولی . |
|
| |
| شنبه 9 اسفند ماه سال 1382 |
| شادی |
با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم . |
|
| |
| چهارشنبه 6 اسفند ماه سال 1382 |
| پاسخ نگاه |
صبح پنج شنبه بود ، بدون اینکه او را بیدار کند ، عاشقانه نگاهش کرد و رفت و او آنقدر غرق خواب بود که حتی نتوانست بگویدخداحافظ……
صبح که شد مثل همیشه یک نامه روی در چسبانده شده بود : مادر خوبم ، من رفتم به امید روزهای با تو بودن ، و اکنون روزهاست که برای لحظه ای در کنار او بودن ، خواب را فراموش کرده است و همچنان منتظر است . در انتظار پاسخی برای آخرین نگاه عاشقانه اش …
او دانشجوی بم بود … |
|
| |
| شنبه 2 اسفند ماه سال 1382 |
| مونتاژ |
|
مردی که پیتزا و ساندویچ و از این چیزا می خورد ، هوس یک غذای اصیل ایرانی کرد . به یک رستوران رفت و سفارش یک پرس چلوکباب داد که برنجش آمریکایی ، گوشتش نیوزلندی و کره اش هلندی بود . آخر هم با یک کوکاکولای آمریکایی غذایش را تمام کرد .
|
|
| |
| سه شنبه 14 بهمن ماه سال 1382 |
| اجنه |
از ماه های قبل خرید روزنامه را برای خود ممنوع کرده بود ، رادیو هم روشن نمی کرد ؛ پنجره ها را بسته و پرده ها را کیپ کرده بود .
کنج اتاق قوز کرده و چشم هایش را به در قفل شده اتاق کوچکش دوخته بود و تنها دلخوشی اش این بود که : اجنه از دستگیره های فلزی می ترسند . |
|
| |
| یکشنبه 12 بهمن ماه سال 1382 |
| انتظار |
از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .
لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .
شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !
زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .
مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ، و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .
و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد . |
|
| |
| چهارشنبه 10 دی ماه سال 1382 |
| همراه |
با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ، بوق سوم گوشی را برداشت :
* سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم
*** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم .
* ممنونم و گوشی را قطع کردم
شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم . |
|
| |
| دوشنبه 8 دی ماه سال 1382 |
| ایست آخر |
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت . همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .
در یک لحظه اتفاق افتاد...
با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………
صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ، اما کاری از دست کسی برنمی آمد .
چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ، برای همیشه … |
|
| |
| یکشنبه 7 دی ماه سال 1382 |
| روباه |
|
پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ، روباهی می گذشت ، گفت : پنیرت پنیر پیتزاست ؟ کلاغ سرش را به علامت نه بالا انداخت روباه بی اعتنا گذشت . کلاغ در دل گفت : روباه هم روباه های قدیمی !!
|
|
| |
| چهارشنبه 3 دی ماه سال 1382 |
| همکلاسی |
همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم …… دانشجوی ممتاز که شده بودم…… روز جشن فارغ التحصیلی بود که …… و رئیس اداره ما ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زندگی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .
|
|