داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو
 
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
من و قلک

 

بابا پول تو جیبی ام رو که می داد ، مامان می گفت : بنداز تو قلک

هرروز شکم قلک از پول سر و صدا می کرد و شکم من از بی پولی .


 
شنبه 11 اسفند ماه سال 1386
انتظار

 از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .

لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .

شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !

زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .

مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ،
و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .

و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد .


 
پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386
همراه

 

با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ،


 بوق سوم  گوشی را برداشت :

       * سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم

       *** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم .

       * ممنونم و گوشی را قطع کردم

  شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق

 درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم .


 
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
ایست آخر

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود 


 برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،


 برای همیشه


 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
روباه

 

پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ،
روباهی می گذشت ، گفت : پنیرت پنیر پیتزاست ؟
کلاغ سرش را به علامت نه بالا انداخت روباه بی اعتنا گذشت .
کلاغ در دل گفت : روباه هم روباه های قدیمی !!


 
سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : 


                شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم
…… 
                دانشجوی ممتاز که شده بودم…… 
                روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……


 و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم ٬ همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زندگی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .


 
چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386
ازوداج به سبک............

 

۱۰ روز پیش همدیگه رو توی دانشگاه دیدن

۹ روز پیش عاشق شدن

۸ روز پیش با خانوادش رفت خواستگاری

۷ روز پیش نامزد کردن

۶ روز پیش رفتن واسه خرید عقد

۵ روز پیش رفتن محضر و عقد کردن

۴ روز پیش رفتن ماه عسل

۳ روز پیش .....

۲ روز پیش .....

دیروز ............

و امروز تو دادگاه خانواده منتظره حکم طلاق !


 
سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386
تولد

 

 

تولد وبلاگم مبارک

 همیشه سبز باشید!


 
دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
خواستگاری

(چشم تو چشم عشقق بود)

(اصلا حواسش نبود پدر دختره چی داره بهش میگه !)

ببین پسر جان ٬ این باره نوزدهمه که داری سرتو میندازی پائین و همینطوری بعنوان خواستگار میای تو خونه من ! اونم تک و تنها ! بدون بزرگتر !

خب برای اینه که تک و تنها میخوام با دخترتون زندگی کنم نه با بزرگتر

درضمن خونه و ماشین و که از خودت نداری ٬ کار درست حسابی هم نداری ٬ پولی هم پس انداز نکردی ! میخوای بشی داماد سرخونه ؟

نه ! دفعه قبل هم گفتم ٬ کارمو عوض میکنم و یه خونه کرایه میکنم و میریم سره زندگیمون !

منو مسخره کردی ؟ بازهم مثل دفعه قبل داره حرف خودشو میزنه ! برو بیرون

(گلوش پر بغض و چشم هاش آماده گریه کردن بود ٬ ولی میخواست تا همون لحظه آخر که از خونه میره بیرون عشقشو نگاه کنه !)

------------------------------------------------

نتیجه های اخلاقی ٬ مثبت :

۱- همیشه با جیب پر پول برین خواستگاری ٬ چون این دوره زمونه ازدواج شده خرید و فروش !!

۲- برای دید زدن دختر مردم راه های دیگه ام هست .

۳-حداقل هیچ هنری نداری یه خورده پاچه خواری کن شاید بتونی جا باز کنی واسه خودت !

۴-دخترها زیاد به دلشون صابون نزنن ٬ بیخودی هم فکر نکنین ما پسرها وقتی میایم خواستگاری نیت خیر داریم ٬ اومدیم فقط یه میوه و شیرینی مفتی بخوریم ٬ اون وسط اگرم خیلی اصرار کردن ٬ اونم شاید ٬ بعد از یه مدت ٬ اگه خواستیم ٬ تازه آشپزیتون هم خوب باشه ٬ جوراب هم خوب بلد باشین وصله کنین ٬ میزه شام هم همیشه آماده باشه ٬ ماساژ دادن هم خوب بلد باشن ٬ بهش فکر میکنیم که زن بگیریم یا نه !

نتیجه های اخلاقی منفی :

۱-آدم عاشق همیشه باید ضایع بشه ٬ شب و روزش رو با گریه تموم کنه

۲- این دوره زمونه به عشق و زندگی و معرفت کار ندارن

۳-کسی که بی کس و بی کار باشه تا آخر عمرش بدبخته

------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

دختران گرامی ٬ اگه تمایل به ازدواج دارین سعی کنین به پدر مادرتون بفهمونین ۷ خوان ماله زمان رستمه ! سعی کنن الان شوهر دادن دخترشونو منوط به داشتن گواهینامه و یا مدرک فوق لیسانس و یا امثالهم بکنن که راحت تره !

اگرم نتونستین والدین خودتونو راضی کنین ٬ حداقل رگ خواب پدرتونو به آقای داماد بگین تا بتونه از پسش بر بیاد

 

در صورت هرگونه اعتراض میتوانید به دفتر امور بین المللی شوهریابی مستقر در سازمان با دود پیغام ارسال کنید

 

خدا آخر و عاقبت منو بخیر کنه ٬ حالا من یه چیزی گفتم ٬ زیاد جدی نگیرین ٬ شانس که ندارم ! الان یه دختر میاد اینو میخونه از بدبختی من یا آبجی بروسلی در میاد میزنه شل و پلم میکنه ! یا خدای هک از آب در میاد میزنه کامپیوتره بد بخت میپکه ! من نمیدونم این جور مواقع ظرافت های دخترانه و طبع لطیف و حساس دخترها در عرض ۱ سوت در اعماق گودال ماریان غرق میشه و ییهوووووووووو اخلاقشون عینه باد اسپنسر ( پاگنده ) میشه 

اگه منو ندیدین مطمئن باشین توسط گروهک تروریستی دختران خشن به درجه رفیع شهادت نایل شدم ! خدا کنه عملیات انتحاری باشه یعنی قبلش یکی اون دخترهای خوشگلشون بپره بغلم بگه  .......................... 


 
یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386
دروغ یا راست ؟

این یه داستانیه که توی روزنامه خوندم !

------------------------------------------------------------------------------

وقتی پدر وارد پزشکی قانونی شد ٬ راهنمائیش کردن به قست سرد خونه

یه برانکار رو کشیدن بیرون و روش رو زدن کنار ! صدای فریاد مرد و ...........

سرانجام دوستی اینترنتی ٬ جنازه نیمه سوخته دخترش بود !

-----------------------------------------------------------------------------

البته تو یه همچین مایه هایی بود ٬ دقیقا عینه جملاتشو یادم نیست ولی داستان همین بود توی قسمت حوادث زورنامه جام جم - چهارشنبه - اون ضمیمه روزنامه

حالا سوال من اینه !

شما باور میکنید ؟


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 107767


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام
-سلام
اسمت چیه ؟
-هپلی
چند سالته ؟
-۲۶
نام مستعار ؟
-هپل
جرمت چیه ؟
-داستانک نویسی
انگیزت چی بود از اینکه داستانک نویس شدی ؟
-رفیق نا باب
چند وقته تو کاره داستانکی ؟
-خیلی وقته ٬ ولی از موقعی که یه پایگاه پیدا کردم ٬ کارم رو گسترش دادم
پایگاه ؟
-آره
پس شریک جرمم داری؟ کیه ؟
-آره ٬ دارم اسمش Blogsky هستش
واسه هم سن و سالات چه توصیه ای داری ؟
-منو ببینن و درس عبرت بگیرن ٬ بچسبین به درس و مشقشون و .....
کجا دنیا اومدی ؟
- یه گوشه ای تو همین دنیای بزرگ ٬ بهش میگن تهران
کی بدنیا آومدی ؟
- ۱۲ ظهر ٬ گشنم شده بود خواستم ناهار بخورم که دعوتم کردن به شیره خشک
نه نه ٬ منظورم چه تاریخی بود !
-آهان ٬ ۲۲ خرداد ۱۳۶۲
کجا زندگی می کتی ؟
-تو خونمون
مثله اینکه منظورمو نمی فهمی !
منظورم این بود که کجای تهران ؟
-اگه منظورتون آدرس خونمونه که کور خوندی ! سوال یعد
رنگ مورد علاقت چیه ؟
-اومدی از من گزارش بگیری یا تست روانشناسی ؟ سبز کمرنگ
هردوش ٬ میخوام با روحیات خلافکارها آشنا بشم
اوقات بیکاری چیکار میکنی ؟
-من اوقات بیکاری ندارم ٬ همیشه سرم شلوغه
یعنی اصلا وقت بیکاری  نداری که بذاری برای کتاب خوندن و موزیک گوش دادن ؟
-چرا ٬ همه این کارارو میکنم ولی سر موقع خودش ٬ واسه همینم وقت بیکاری ندارم
اگه کل ثروت دنیا رو بهت میدادن چیکار میکردی ؟
-یه زندان درست میکردم و می رفتم توش قایم میشدم تا کسی از من ندزده ! آحه اینم سواله می پرسی ؟
غذای مورد علاقه ؟
-خوب مسلما از هر ایرانی بپرسی میگه قورمه سبزی ! اینیکی سوالت هم تابلو بود
از چه چیزایی بدت میاد ؟
-خیانت ٬ اعتیاد ٬ دروغ ٬ دزدی ٬ کله پاچه ٬ بنزین کارتی ٬ فقر ٬ بی اعتمادی ٬ فحشا ٬ رفتن سربازی
از چه چیزائی خوشت میاد ؟
-میگم IQ نداری واسه همینه ٬ خوب اونا رو برعکس کن خوشم میاد
سیگار می کشی ؟
-تا دلت بخواد
نوشیدنی ؟
-نواشابه رژیمی
آره جونه خودت
-حالا.... ٬ میخوای همه چیو بزارم کفه دستت بری لوم بدی ؟ عمرا
خب یه خورده از خودت بگو !
-پس اینا که پرسیدی از عمه ام بود ؟
تو چرا اینقدر بی ادبی ؟
- من بی ادب نیستم ٬ خیلی هم با ادبم تا چشت دربیاد ٬ این همه سوال کردی راجع به من نبود مگه ؟
چرا !
-خوب بگو بازم سوال دارم و جواب بده به جای اینکه با کلمات منو خر کنی !
باشه ! درس خوندی یا همینطوری خیابون متر میکنی ؟
- نه خیرم ! درسم تموم شده
آفرین ٬ مجرم تحصیل کرده خیلی جالبه ! چی خوندی ؟ سرقت در ۶۰ ثانیه ؟ تو دانشکده سارقین بالفطره ؟
-نوچ ٬ خیره سرم نرم افزار کامپیوتر ٬ توی دانشکده کامپیوتر
کجا و کدوم دانشگاه ؟
-تهران ٬ یه دانشگاه دولتی ٬ اسمشم نمیبرم چون ازش متنفرم
وقتی داستانک مینویسی چه احساسی داری ؟
- احساس میکنم عینه یه مرغ عشق تو آشمونه آبی با یه خورده بارون ٬ یه خورده هم غبار محلی و در برخی نواحی همراه با بارش برف و در دیگر مناطق آفتابی پرواز میکنم
منو سرکار گذاشتی ؟
-از همون اول که سوال پرسیدی سرکار بودی دیگه ٬ خب آخه آدم حسابی وقتی آدم داره یه داستانک مینویسه چه احساسی میتونه داشته باشه ؟ تو وقتی میخوای بری WC چه احساسی داری ؟
خب ........
- آهان ! دیدی .
بگذریم
خب بگو ببینم چرا انقدر دیر به دیر آپ میکنی ؟
-واسه اینکه باید واسم یه موضوعی پیش بیاد ٬ همینطوری هم که خواب نما میشم بعضی وقتا آپ میکنم ولی اکثرا باید موضوعی پیش بیاد




(منتظر ادامه مصاحبه باشید )
شناسنامه کامل من...