داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو
 
شنبه 17 تیر ماه سال 1385
مجدداْ بدون شرح !

 

 

* هی پسر ٬ اونجا رو باش !

-- کجا ؟

* اه اه اه ٬ تو که اینقدر خنگ نبودی ٬ اون دختره رو می گم ٬ داره گل می فروشه !

-- اوه اوه ٬ این گل فروشه یا جنیفرلوپز ؟

* عجب تیکه ایه ! بریم مخشو بزنیم ؟

>> سلام ٬ میشه یه گل ازم بخرین ؟

-- چنده ؟

>> ۵۰۰ تومن

* همه گل هاتو با هم چند می دی ؟

>> ۳۰۰۰ تومن

-- گل خودت چنده ؟

>> گل خودم ؟ من که از خودم گل ندارم !

* چرا عزیزم ! داری ٬ خوبشم داری ٬ می خوای بدونی چه شکلیه ؟

>> آره

-- بیا سوار شو !

* همه گل هاتو با هم می خرم ٬ هم ۱۰.۰۰۰ تومن هم واسه گل خودت بهت می دم .

>> آخه نمیشه ٬ باید این گل هارو بفروشم .....

* تو بیا سوار شو ! هم همه گل هاتو با هم می خرم دیگه ٬ هم اینکه ۱ ساعت دیگه برمی گردیم .

>> باشه ٬ خب کجا داریم می ریم ؟؟!

...............................

..............................

..............................


 
چهارشنبه 7 دی ماه سال 1384
جنون عشق

 

ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت !

الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن ، فقط گوش کن ، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم ، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم ،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود .

حرکت کرد !

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و .... 

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد !  ولی کسی نبود که جواب بده !

(پیغام گیر گوشی فعال شد) 

--- الو ، سلام نازنینم ، چرا جواب نمیدی ؟

از دستم ناراحتی ؟ می دونم که تند رفتم ، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم !

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ...


 
سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384
سر درگمی

 

از ساعت ۴ صبح دم در بیمارستان همراه مادر پیرش صف واستاده بود تا نفر اول باشه !

البته باید اینکار رو می کرد ، ناراحتی قلب مادرش رو باید درمان می کرد ...

ساعت ۸ صبح شده بود و صدای داد و بیداد مردم ...

تازه فهمید خیلی ها هم مثل خودش تو صف هستن !

وقتی در باز شد آدم هایی رفتن تو که اصلا تو صف نبودن ، با یه یادداشت و ....

طفلک جایی رو نداشت که مادرش رو ببره ، همون جا خوابید تا فردا دوباره اول صف باشه ! 


 
دوشنبه 6 تیر ماه سال 1384
عشق بچگی !


از همون بچگی علی و میترا با هم بودن
نگاهشون رو وقتی می دیدی که از شوق هم چشم هاشون برق می زد می فهمیدی
راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی حسودیمون می شد به علی
آخه همه ما از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم
من و سعید و علی و ... و میترا
ولی علی و میترا ....
وقتی همه ی اهل محل رفتن خونه ی میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو می دونستن
الان بعد از ۵ سال ، روم نمیشه تو صورت میترا نگاه کنم
چون باید به عنوان شاهد سند طلاق رو امضا کنم
کی فکر می کرد علی تو زندگی اینجوری باشه !

 
جمعه 20 خرداد ماه سال 1384
مهریه



دوشیزه مکرمه
خانم .......
آیا حاضرید به عقد دایم
آقای ....... با مهریه :

--1384 سکه طلا

--14 کیلوگرم شمش طلا به نیت 14 معصوم

-- 7 بار سفرمکه به نیت 7 تَن

-- به مقدار وزن عروس خانم سکه نقره درآورم ؟

عروس :  


 
جمعه 23 اردیبهشت ماه سال 1384
بی خیالی

ماشین حسابش رو روشن کرد
کرایه خونه + قبض آب و برق و تلفن + قسط ماشین + .....
همین طور که جمع می  کرد سرش بیشتر سوت می کشید !
یه نگاه به فیش حقوقش
یه نگاه به رقمی که ماشین حساب نشون می داد
باید چی کار می کرد ؟

 
جمعه 16 اردیبهشت ماه سال 1384
پینوکیو


دیگه از میز و صندلی ساختن خسته شده بود
رفت تو انبار و یه تیکه چوب درست حسابی پیدا کرد
شروع کرد به تراشیدن ، پیرمرد بیچاره خیلی ظریف و با دقت کار می کرد
وقتی کارش تموم شد از خستگی سرشو گذاشت رو میز و خوابید !
یهو احساس کرد که یکی داره صداش می کنه !!
پدر ژپتو ....     پدر ژپتو .....

 
یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1384
فردا ؟

ماشین رو روشن کرد ، سیگارش رو هم آتیش زد
صدای سیستم آخرین مدلش رو هم برد بالا
با یه تیک آف راه افتاد
توی خیابون و اتوبان با سرعت رانندگی می کرد
کسی حریفش نبود
بعد از ۴ ساعت برگشت دمه در خونه
سیگارش رو خاموش کرد
ماشین رو برد توی پارکینگ
فردا .....

 
چهارشنبه 28 بهمن ماه سال 1383
فرار



  پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای 
  تحقیقاتش  ندادن .
  تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
  رفت دم در .....
  یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک  
  پاکت رو به دستش داد و رفت !!
  طاقت نداشت که برسه توی اطاقش ، همون جا پاکت رو باز کرد !!
  یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ... 
  یه نامه هم بود ؟!
  شروع کرد به خوندن نامه :
                       بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
  درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
 دسته گل رو برداشت و رفت ... 



 
چهارشنبه 30 دی ماه سال 1383
نابرده رنج ... گنج میسر نمی شود

 نفس عمیقی کشید و یه نگاه به آسمان و ......
 فردا هم همین طور یه نفس عمیق و ......
 روز بعدش هم همین بود .....
 دیگه یواش یواش پیری رو توی استخوان هاش حس میکرد .
 مثل جوونی هاش نمی تونست تو مزرعه کوچکش کار کنه .
 دیگه تصمیم گرفته بود که کار نکنه ! ولی چطوری بدون پول زندگی خودش
 و زن مهربونشو میگذروند !!
 حواسش رو جمع کرد . باید کار میکرد
 بیل رو با تمام نیرو توی خاک فرو برد و احساس کرد بیل به چیزی گیر کرده !
 خاک رو زد کنار و یه صندوق .......

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 107780


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام
-سلام
اسمت چیه ؟
-هپلی
چند سالته ؟
-۲۶
نام مستعار ؟
-هپل
جرمت چیه ؟
-داستانک نویسی
انگیزت چی بود از اینکه داستانک نویس شدی ؟
-رفیق نا باب
چند وقته تو کاره داستانکی ؟
-خیلی وقته ٬ ولی از موقعی که یه پایگاه پیدا کردم ٬ کارم رو گسترش دادم
پایگاه ؟
-آره
پس شریک جرمم داری؟ کیه ؟
-آره ٬ دارم اسمش Blogsky هستش
واسه هم سن و سالات چه توصیه ای داری ؟
-منو ببینن و درس عبرت بگیرن ٬ بچسبین به درس و مشقشون و .....
کجا دنیا اومدی ؟
- یه گوشه ای تو همین دنیای بزرگ ٬ بهش میگن تهران
کی بدنیا آومدی ؟
- ۱۲ ظهر ٬ گشنم شده بود خواستم ناهار بخورم که دعوتم کردن به شیره خشک
نه نه ٬ منظورم چه تاریخی بود !
-آهان ٬ ۲۲ خرداد ۱۳۶۲
کجا زندگی می کتی ؟
-تو خونمون
مثله اینکه منظورمو نمی فهمی !
منظورم این بود که کجای تهران ؟
-اگه منظورتون آدرس خونمونه که کور خوندی ! سوال یعد
رنگ مورد علاقت چیه ؟
-اومدی از من گزارش بگیری یا تست روانشناسی ؟ سبز کمرنگ
هردوش ٬ میخوام با روحیات خلافکارها آشنا بشم
اوقات بیکاری چیکار میکنی ؟
-من اوقات بیکاری ندارم ٬ همیشه سرم شلوغه
یعنی اصلا وقت بیکاری  نداری که بذاری برای کتاب خوندن و موزیک گوش دادن ؟
-چرا ٬ همه این کارارو میکنم ولی سر موقع خودش ٬ واسه همینم وقت بیکاری ندارم
اگه کل ثروت دنیا رو بهت میدادن چیکار میکردی ؟
-یه زندان درست میکردم و می رفتم توش قایم میشدم تا کسی از من ندزده ! آحه اینم سواله می پرسی ؟
غذای مورد علاقه ؟
-خوب مسلما از هر ایرانی بپرسی میگه قورمه سبزی ! اینیکی سوالت هم تابلو بود
از چه چیزایی بدت میاد ؟
-خیانت ٬ اعتیاد ٬ دروغ ٬ دزدی ٬ کله پاچه ٬ بنزین کارتی ٬ فقر ٬ بی اعتمادی ٬ فحشا ٬ رفتن سربازی
از چه چیزائی خوشت میاد ؟
-میگم IQ نداری واسه همینه ٬ خوب اونا رو برعکس کن خوشم میاد
سیگار می کشی ؟
-تا دلت بخواد
نوشیدنی ؟
-نواشابه رژیمی
آره جونه خودت
-حالا.... ٬ میخوای همه چیو بزارم کفه دستت بری لوم بدی ؟ عمرا
خب یه خورده از خودت بگو !
-پس اینا که پرسیدی از عمه ام بود ؟
تو چرا اینقدر بی ادبی ؟
- من بی ادب نیستم ٬ خیلی هم با ادبم تا چشت دربیاد ٬ این همه سوال کردی راجع به من نبود مگه ؟
چرا !
-خوب بگو بازم سوال دارم و جواب بده به جای اینکه با کلمات منو خر کنی !
باشه ! درس خوندی یا همینطوری خیابون متر میکنی ؟
- نه خیرم ! درسم تموم شده
آفرین ٬ مجرم تحصیل کرده خیلی جالبه ! چی خوندی ؟ سرقت در ۶۰ ثانیه ؟ تو دانشکده سارقین بالفطره ؟
-نوچ ٬ خیره سرم نرم افزار کامپیوتر ٬ توی دانشکده کامپیوتر
کجا و کدوم دانشگاه ؟
-تهران ٬ یه دانشگاه دولتی ٬ اسمشم نمیبرم چون ازش متنفرم
وقتی داستانک مینویسی چه احساسی داری ؟
- احساس میکنم عینه یه مرغ عشق تو آشمونه آبی با یه خورده بارون ٬ یه خورده هم غبار محلی و در برخی نواحی همراه با بارش برف و در دیگر مناطق آفتابی پرواز میکنم
منو سرکار گذاشتی ؟
-از همون اول که سوال پرسیدی سرکار بودی دیگه ٬ خب آخه آدم حسابی وقتی آدم داره یه داستانک مینویسه چه احساسی میتونه داشته باشه ؟ تو وقتی میخوای بری WC چه احساسی داری ؟
خب ........
- آهان ! دیدی .
بگذریم
خب بگو ببینم چرا انقدر دیر به دیر آپ میکنی ؟
-واسه اینکه باید واسم یه موضوعی پیش بیاد ٬ همینطوری هم که خواب نما میشم بعضی وقتا آپ میکنم ولی اکثرا باید موضوعی پیش بیاد




(منتظر ادامه مصاحبه باشید )
شناسنامه کامل من...