| |
| پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1383 |
| آخرین گشت |
|
روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ، جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .
زندگی چقدر با شکوه بود یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ، ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ، دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .
مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود .
|
|
| |
| یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1383 |
| نوعی دیگر |
|
زندگی برایم تیره و تار شده بود ! حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم . درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند . به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود . سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید . تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم
|
|
| |
| دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| تصمیم |
تصمیم را گرفتم ، احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم می خواستم به او بگویم از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پرنور و گرم بوده .
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد . سرم را پائین انداختم . دفترچه خاطراتش روی میز بود ……
همان دفتری که عکس قلب سرخ رنگ داشت
همان دفتری که لای به لای برگ هایش را پر از یاس کرده بودم .
همان دفتری که روز تولد ۱۸ سالگی برایش خریده بودم ،
همان دفتری که وسط آن قلب سرخ ، اسم کس دیگری را نوشته بود ……………… |
|
| |
| جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| خوش بینی |
تنها قرص نانی را که داشتم به دو نیم کردم و نیمی را به همسفرم دادم ولی او هنوز هم به آن نیمه دیگر نان که در دست من هست نگاه می کند .
نیمه دیگر را نیز به او می دهم
ولی بازهم ……
به او میگویم گرسنه نیستم
ولی بازهم …
آه ، او به دستان من نگاه میکرد نه به نیمه قرص نان
عجب اشتباهی ! |
|
| |
| یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| ای کاش |
از آشنایی مان خیلی نگذشته بود که :: تو :: شدم شاد بودم از اینکه تفاوتی است میان من و دیگران … اکنون اما آرزو میکنم که ای کاش :: شما :: مانده بودم …
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| یک قصه عاشقانه |
مرد سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد . زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت : یک قصه عاشقانه . روی زمین ، دور و بر مرد پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود |
|
| |
| سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| رویا |
۴ تا دیگه مونده اولیش رو در آورد و آتش زد ، به شعله زرد رنگ خیره شد و …… شعله از هیبت آمدن مردی سرفرو داد و خاموش شد .
مرد : پاشو پاشو ، این مسخره بازی ها مال کارتون هاست !!
دخترک هراسان به مرد خیره شد
مرد : هرکی از راه می رسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه ( با حالت پرخاش ) بهت می گم پاشو .
دخترک برخواست و بی رمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویا باقی مانده گشت . |
|
| |
| یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| روح |
|
مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .
|
|
| |
| شنبه 29 فروردین ماه سال 1383 |
| توجه |
آقا ، آقا تروبه خدا … (بی اهمیت رد می شود )
خانم جونم ، منم جای دخترت ، یه کمک بکن ! ( یک ناسزا )
دختر خانم ، هم آدامس دارم هم فال کدومش رو … ( شیشه بالا رفته اتومبیل )
آقا ، جون این خانم خوشگل که همراته ( 50 تومان به طرف دخترک پرت می شود )
دشت نکردم ، یه چیز بخر ، اصلا این آدامس مال تو (صدای خنده و استهزا )
خانم… ، آقا خواهش می کنم … ، دختر خانم … . |
|
| |
| دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1383 |
| بچه های خوب |
|
آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم . اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ، می گفتیم : کارداریم . می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ، می گفتیم اونا هم درس دارن .
آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .
اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم . اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم . بچه هامون رو هم با خودمون می بریم . حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم . |
|