معرفی حسن ایمانی


حسن ایمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1353
کشور: ايران شهر: تهران
hasanimani
من حسن ایمانی هستم. نویسنده و عضو اهل قلم ایران. اولین داستان بلند خود را درباره جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق در سال 2003 ميلادي نوشتم به نام "جنگ و عشق" که یک روایت مستند اجتماعی است و می توانید از طریق سایت کتاب دات آی آر با آن آشنا شوید.
دیگر آثار بنده:
فقط سه دقیقه! _ پازل _ عزم و رزم _ کلینیک مدیریت _عبور - جنگ و عشق



آخرین داستان ها ارسالی

تنبيه كارمند

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتنبيه كارمند آقاي بطحايي كارمند ساده يك اداره در جشنواره بزرگ كشوري "نويسنده برتر" شد. يك روز پس از بازگشت از جشنواره ، دستنويسي از رئيس اداره به دستش رسيد: "آقاي بتايي شما زياد غيبت داريد. دو روز كسر حقوغ مي شويد تا تنبيح شويد"!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

سه پيرمرد - سه كودك

نمایش مشخصات حسن ایمانی سه پيرمرد _ سه كودك روي نيمكت پاركي سه پيرمرد نشسته بودند. سه كودك هم روبروي آن ها مشغول بازي. پيرمرد اول مي گفت و مي خنديد ، پيرمرد دوم از گذشته مي ناليد و پيرمرد سوم چيزي يادش نمي آمد!... كودك اول مي دويد و مي خنديد ، كودك دوم نِق مي زد و كودك سوم پيِ دعوا!! كتاب "سه خط قصه!"

مراسم تجليل

نمایش مشخصات حسن ایمانی مراسم تجليل يك شركت توليدي براي تجليل از كارگرهايش مراسم باشكوهي ترتيب داد. در اين مراسم ، سخنران مشهوري رفت روی سن و شروع كرد به نطق هاي آتشين! در پایان فرياد زد: _ آدم باید با صداي بلند خواسته هاشو بگه! ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند: _حقوق ما سرِ وقت ، پرداخت باید گردد!

راي

نمایش مشخصات حسن ایمانی راي پدر و پسری نامزد انتخابات ایالتی شدند. پدر با رای بالا نماینده شد ولی پسر با راي پايين شكست خورد. یک هفته بعد ، پسر به پدر گفت: _ حدود بیست هزار رای آوردم به علاوه یک رای به خودم! پدر گفت: _ حدود صد هزار رای آوردم منهاي رایِ خودم که به تو دادم! كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی اعتراض ماشین وزیر میان توده ای از معترضان جلیقه نارنجی ایستاد. گوجه و تخم مرغ بود که به سمت ماشین پرتاب شد! زرد و قرمز لولیدند به هم. وزیر از ماشین پیاده شد و پشتِ سر بادیگاردها ایستاد و گفت: _اول از همه جلوی واردات بی رویه گوجه و تخم مرغ رو مي گيرم! كتاب "سه خط قصه!" حسن

سوال

نمایش مشخصات حسن ایمانی سوال از استاد يك سوال پرسید اما تا استاد شروع كرد به جواب ، وسط حرفش پرید و گفت: _ استاد جان ، راستش این سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده. از هر کی می پرسم جواب درستی نمی ده. واسه همین پیش شما اومدم. تعریف شمارو زیاد شنیدم!. راستش استاد... استاد با خشم گفت: _ تو چیزی درباره من نشنیدی!

پُرچونه گي

نمایش مشخصات حسن ایمانی پُرچونه گي مثل نابغه ها نظر مي داد! توي هر چيزي كه فكرش را كنيد ، علامه دهر بود! توي هر شهر و كشوري هم دوست و فاميل داشت! كافي بود يكي ذهنش درگير باشد. فوري گره ذهني اش را شناسايي و نسخه اش را مي پيچاند! همكار چندين ساله اش گفت: _اين پُرچونه گي تقصير خودش نيست ، تقصير رفقاي بيكارشه!

فوت

نمایش مشخصات حسن ایمانی فوت دو تا شمع به شكل عدد روي كيك روشن شد. بابابزرگ سرش را خم كرد تا شمع هاي هشتاد و دو ساله گي اش را فوت كند. او هر چه كرد شمع ها خاموش نشد. حس و حال فوت بود ، ناي فوت نبود! كارِ فوت را سپردند به نوه سيزدهم. نوه دو ساله هر چه فوت كرد نشد! حس و حال فوت بود ، ناي فوت هم بود... انگار چيزي اين جا كم بود

ناهید

نمایش مشخصات حسن ایمانی ناهيد     شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.      یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت