معرفی طیبه حسنی


طیبه حسنی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 3 دي 1320
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم ادامه ی داستان قسمت دوم روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود

کمک کن تا خودم را بشناسم

قصه ی« کمک کن تا خودم را بشناسم » قسمت اول روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و در کنار رودخانه ای زیبا عده ای از حیوانات خوش و خرم زندگی می کردند. کلاغ خبر چین،جغد پیر،موش با هوش،خرس مهربان ، خرگوش مادر با بچه‌های قد ونیم قدش،روباه مکار،جوجه تیغی زرنگ ولاک پشت دانا، حتی شیر بزرگ که سلطان جنگل بود

قصه ی یحیی کوچولو 2

قسمت دوم که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود. یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان. پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت

قصه ی من

هفت سالم که شدیک روز بابا من را صداکردوگفت:دخترم تو باید دکترشوی!دیگرازآن روز به بعدهمه من را خانم دکترصدا می زدند.یک روز محکم پاهایم را کوبیدم به زمین وگفتم :بابا من می خواهم شاعر بشوم من می خواهم یک نویسنده بشوم.بابا اخمی کرد وگفت:دخترک خیره سر!می خواهی یک عمر باشکم گرسنه بخوابی؟

قصه های هانی ومانی(2)

هانی گفت:"دو روز پیش که لانه را نظافت کردم سنجاق سینه به من آویزان بوداما یک مرتبه متوجه شدم که نیست واصلا نمی دانم چه بلایی سر سنجاق سینه آمد که... "یک مرتبه مانی میان حرفش پریدوگفت:"دوست من خواهش می کنم فقط تا شب صبرکن،فکر می کنم جواب سوالت را پیدا کردم!".هانی با تعجب به مانی نگاه کردوگفت:"مگر قرار است در شب چه اتفاقی بیافتد؟"

قصه ی هانی ومانی(1)

مانی مات ومبهوت به پنجره ی بسته خیره شده بودکه یک مرتبه هانی زد زیرِگریه! :"گفتم که همه جا را با دقت گشتم دیگر عقلم به جایی نمی رسد."مانی نفس عمیقی کشید وجواب داد:"باید دوباره همه جا رابادقت بگردیم."هانی مایوسانه جواب داد:"آه دوست عزیزمی دانم که بی فایده است."مانی نگاهش را از پنجره گرفت

کفشدوزکِ مهربان

خانم ملخه گوشه ی چمن روی یک تکه سنگ کوچک دراز کشیده بود.چند روزی بود که مریض بودو هیچ کس نبود تا برای او سوپی مقوی درست کند.خانم ملخه همان طور که جلوی آفتاب دراز کشیده بود یک مرتبه با سروصدای خاله کفشدوزک چشمانش را باز کرد.خاله کفشدوزک پیش خانم ملخه رفت وگفت:"سلام دوست عزیز خدا بد

توپ سرخ رنگ

ننه نرگس پیرزنی تنها بود.او در یک خانه کوچک ونقلی زندگی می کرد.ننه نرگس هر صبح که ازخواب بیدار می شد اول به گل هایِ باغچه آب می داد وبعد همان جا می نشست وبا گل ها حرف می زد.به گلِ نسترن می گفت:اگر شوهر خدا بیامرزم زنده بود حالا من این طور تنها نبودم وبعد رو می کردبه گلِ نیلوفر و ادامه می داد:اگر یک دختر زیبا داشتم حتما اسمش را نیلوفر می گذاشتم