معرفی عارفه حیدری پور


عارفه حیدری پور
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 8 آبان 1379
کشور: ايران شهر: یزد
سلام من عارفه هستم 18 سالمه وچپ دستم. دوست دارم نویسنده بزرگی بشم هنوز کتابی چاپ نشده بنامم چون وقتتشو نداشتم.
نظرات مهمه واسم تا بدونم در چه حدم که ادامه بدم یا نه اینجا می تونم خودمو ازمایش کنم


آخرین داستان ها ارسالی

مرگ زنده است

به نام الله مرگ ارزو هایم را به چشمانم دیدم. حال خودم را دیگر نمی فهمم،در اولین دود احساسم رفت؛ شدم یک مجسمه بی روح. در دومین دود خانواده ام و اموالم؛. زهرا کوچولو دیگر به من نمی گوید بابا؛ می گوید شرمش می شود از من. در سومین دود خود را در دادگاه دیدم، زنم طلاق گرفت از من در دادگاه قضایی

واقعیت تلخ

به نام تک ستاره قلبم : نظر فراموش نشه.مرسی نمی دونم دقیقا از کجا شروع کنم.خوابیده بودم یا شاید هم نشسته بودم. ناگهان زمین لرزیدهمه وسایل خانه تکان خوردندو نهایتا شکستند،همه چیز گنگ شد همه جا تیرو تار شد مثل دامن شب؛ باید برم ولی نه پایی برای رفتن است و نه توانی برای حرکت. فقط توانستم بگم خددددددددددااااااااااااااا

عشق ناتمام

به نام خدا" نظر فراموش نشه. قصه ها برایمان حرف می زنند،گاهی گریان و گاهی خندانندقصه امروز قصه درد است آری. عاشقش شدم ؛عاشقم شد دل دادم،مهر دادم،محبت هایم را خریدار بود؛هر روز گل بوسه ای نرم بر دستانم می کاشت،زیبا بود اخم هایش،لبخند هایش،شاید جذاب ترین نبود،اما برای من همه دنیا بودو دیگر هیچ

اولین و اخرین سفر

یادم می اید چند سال پیش در روستای کوچک ما پیرزنی به نام خانم گل، زندگی می کرد که هر روز صبح خروس خوان از خانه اش بیرون می امدو جلوی خانه اش را اب و جارو می کرد. تنها بود،خیلی تنها هر وقت بهش می گفتم بی بی بیام ازتنهایی بیرونت بیارم می گفت همین که خدارو دارم واسم بسه. گویا بچه ای نداشت تا این اخر عمری بشه عصای دستش

عاشقانه

به نام خدا: لطفا نظر فراموش نشه چون برام خیلی ارزشمنده. گاهی حال ما ادم هارا حتی خودمان هم نمی فهمیم. عشق واژه ی غریبیست"اما هر واژه اش گویی هزاران حرف را به دوش می کشد. ناگهان خود را میبینی که در میان صد ها هزار نفر،دلت را به دست اویی می دهی،که روزی دنیایت نبود اما امروز او همه دنیایت است

اقا بزرگ

انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع. اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم. صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می شکند .به گل های شمدانی لب پنجره نگاهی می اندازم و پر می کنم ریه هایم را از عطر بهاری این هوای دلپذیر. انگار صدای تلفن از طبقه ی پایین می اید

اسکناس پنج تومانی

به نام خدا: عشق را چشیدم با شاخه گلی که در نبود شبنم بیداد ها می کرد. سلام من تکه کاغذی ام که از نظر خویش بی ارزشم"به من می گویند اسکناس پنج هزار تومانی. روزی از روز ها در دست دخترکی قرار گرفتم"او مرا مدام از کیف خود بیرون می اوردو برای هدف های خاصی تصمیم می گرفت تا مرا خرج کند. اما انگار وسط کار پشیمان می شد