معرفی علیرضا زرگوشیان


علیرضا زرگوشیان
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 16 بهمن 1352
کشور: ايران شهر: تهران
alirezazargooshian
بازیگر نویسنده و کارگردان تئاتر هستم
www.alirezazargooshian.blogfa.com


آخرین داستان ها ارسالی

دل لرزه

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان داستان کوتاه ... دل لرزه .... هر طور بود به زحمت یه سکه پیدا کردم و چند تا خیابون رو طی کردم پیاده تا اینکه از دور هیبت زرد و قشنگش نمایان شد دل تو دلم نبود تپش قلبم داشت همینطور بالا می رفت بذاق دهنم تقریبا خشک شده بود هر طور بود حرکت کردم رفتم سمتش این تنها کیوسک دور تو دور و اطراف

جلاد (طنز)

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان حاکم : بيرون چه خبر است اين سر و صداها چيست؟؟ وزير : قربان مردم خوشحال هستند گرد کاخ حلقه زده و شادي مي کنند. حاکم : شادي؟؟ براي چه؟؟ وزير : براي جلاد. حاکم : جلاد؟؟ درست سخن بگوي بدانم مردک. وزير : قربان مگر يادتان نيست که شما جلاد قديم را که پير و فرتوت شده بود برداشتيد و جلاد

خستگی

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان دختر از وضعيت خانه ناراحت بود و پيش خود تصميم گرفت هر خواستگاري امد انرا قبول کند و از خانه ي شلوغ فرار کند ، جايي ديگر پسري هم تصميم گرفت هر دختري را که ديد علي رغم ميلش براي زندگي برگزيند و از تنهايي درايد ، زد و اين دو بهم رسيدن عشقي در کار نبود فقط شب را روز کردن و روز را به

خر بازي (طنز)

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان دکتر : باز که تو پيدات شد؟ خر : اقاي دکتر اخه نسخه ي قبلي کار ساز نبود. دکتر : بي خود نيست مي گن خري و نفهم ، بهت گفتم برو پيش دامپزشک من نمي تونم دردت رو تشخيص بدم. خر : اقاي دکتر درد من که معلومه گفتم که من عاشق شدم يه دارويي بده تا بتونم مهارش کنم چون عشقم سرانجامي نداره. دکتر : کاري از دستم بر نمياد اون دفعه هم کلي قرص دادم بهت

تهوع

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان sکنار چهارراه غم محبت گدایی می کرد، نوازش از کنارش رد شد کلاهي از سر احترام بر داشت ، وفا با عصايي سفيد وارد شد ناخواسته تنش خورد به احترام و هر دو افتادند روی زمين، چاپلوسي وارد شد دست انها را گرفت تهوع از دور می خندید.

خیلی زود دیر می شه

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان مردی کنار خيابان گردنبند هاي فانتزي با نماد قلب مي فروخت که روي انها نوشته شده بود "عشق مني دوست دارم" دختر پسر جواني رد شده مي ايستند و دو نماد قلب يکي مدل دخترانه و يکي مدل پسرانه مي خرند و همانجا در خيابان گردن يکديگر مي بندند و پولش را داده و دست در دست هم خوشحال دور مي شوند

عاشقانه ای ارام

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان خیلی یکدیگر را دوست داشتن عاشق یکدیگر بودند زد و وصلت سر گرفت و همسران خوبی برای یکدیگر بودند مرد سر کار می رفت زن هم خانه دار بود چون در زندگی عشق واقعی حکم فرما بود مشکلات زیادی نداشتند و اگرم بود با کمک هم و عشق قوی خود موانع را از سر راه بر می داشتند فقط زن از یک مسئله ناراحت

عشق هاي ساده

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان ياد روزهاي کودکي و ان عشق هاي ساده و دوست داشتني بخير روزهايي که عروسک هايت را به من نشان مي دادي موهاي انها را شانه مي زدي من مي شدم نقش مرد تو مي شدي نقش زن تو غذا مي پختي من سرکار مي رفتم وقتي مي امدم از کار تو چاي برايم مي ريختي و بعد عروسک هايت را مي اوردي و مي گفتي اين

تنهایی

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان ادم : نمي خواي دست از سرم بر داري؟؟ تنهايي : نه.. ادم : چرا؟؟؟ تنهايي : چونکه دوست دارم... ادم : دوست داشتن بايد دو طرفه باشه... تنهايي : براي من مهم نيست ، تو دوسم نداشته باش... ادم : دوستي يه طرفه خطرناکه.... تنهايي : من خطري برات ندارم قول مي دم... ادم : تا کي يه طرفه دوست باشيم؟؟؟ تنهايي : تا هر وقت من بخوام

حاجی

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان از حج برگشت ، خيلي خوشحال بود چون هفتمين بار بود که رفته بود مکه وقتي سر کوچه رسيد ديد براش پرچم زدند چشمش به يه حجله خورد که سر کوچه بود ولی از بس شور و شوق امدن بود و اسفند دود کردن و این حرفا فرصت نشد ببینه عکس کیه روی حجله. بعد از اينکه مراسم رو براش بجا اوردند همه غذا خوردند