معرفی میر حسن علوی


میر حسن علوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 17 شهريور 1340
کشور: ايران شهر: ............
عاشق نوشتنم همین .........................................


آخرین داستان ها ارسالی

مترجم

نمایش مشخصات میر حسن علوی sاحساس خود را در کتابی برایش نوشت اما نمی دانست شهرش مترجم احساس ندارد ...........

دوئل

نمایش مشخصات میر حسن علوی sمی دانی زندگی من و تو فقط بازیِ زمانه نبود . یک دوئل بود . یک دوئلِ مرگبار بینِ من و تو و شانس ... در یک سحرگاه " نسیم " صبح گاهی نصیب تو شد ..........

موش

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی که احساسش را روی دیوارِ بلند با ( تقه – خراش-مشت) نقاشی می کرد یارانش آنسوی دیوار به تصورِ اینکه دیوارش موش دارد برایش تله موش فرستادند .

خورهِ ی سیاه

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی دنیایِ زنده بودنِ شان مُرده بود ؛ رویاء هایِ شان زنده خوار شدند ........

تار مو

نمایش مشخصات میر حسن علوی sترا دید ؛ موهایِت را شانه میکردی ؛ عاشقت شد. امروز ؛ حلق آویزِ همان تارِ مویِ قشنگِ تو شده میبینی پاهایش را چه عاشقانه میخندند . رحمی کن ؛ برایش احمقانه نخند ................

زاده ی همین دنیا

نمایش مشخصات میر حسن علوی وقتی راهم را گم کردم تو پیدا شدی ، راهم شدی و من پیدا شدم . اما ؛ چه زود گفتی: پیاده شو رسیدیم . رسیدیم پیاده شو آخ ؛ چه زود گفتی: همین جاست منزلت ؛ منزلت اینجاست پیاده شو ولی ؛ آخه اینجا !؟ اینجا ؟؟!! توی این سراب ؟؟!! بدون فرودگاه ؟؟! گفتی : آری اینجا ... پیاده شو . از خیالم پیاده شو و تو رفتی

عادت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sچشم هایی که به دیدنِ تو عادت کرده با مُردنِ من ترکِ عادت نمیکنند . چشمم را تو ببند ؛ شاید نمُردم .....

قیامت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sایست ایست ایست : ایستادم دستها رو دیوار ؛ پاها باز ، باز باز باز : پشتم به او بود شیلیک : افتادم عشقم گفت : میبینمت گفتم: کجا ؟ کجا ؟؟ گفت : قیامت رفت یادش نبود من شماره ی موبایلش در قیامت را ندارم

رویا

نمایش مشخصات میر حسن علوی sروزی که پایان و مرگِ رویایش بود ؛ درست در همان روز ؛ همان روزی که به انتهایش نرسید ؛ رویایِ دیگر و زیباتری خلق شد . و تو زاده شدی ..................

آرش خوابی ، خوابی ؟.....

نمایش مشخصات میر حسن علوی گوشی تلفن را به گوشش چسبانده بود و گوش میداد ، گاه گاهی به در ودیوارو سقف و سایه ی رخت آویز که روی دیوارِ اطاق افتاده بود ، خیره میشد . نور کم سویی از کوچه ی بن بست ، در فضای اطاق سرک میکشید . با اینکه نیمه های شب او را از خواب پرانده بود ولی دلش نمی آمد توی این حال روز، تنهایش بگذارد