معرفی میر حسن علوی


میر حسن علوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 17 شهريور 1340
کشور: ايران شهر: ............
عاشق نوشتنم همین .........................................


آخرین داستان ها ارسالی

موش

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی که احساسش را روی دیوارِ بلند با ( تقه – خراش-مشت) نقاشی می کرد یارانش آنسوی دیوار به تصورِ اینکه دیوارش موش دارد برایش تله موش فرستادند .

خورهِ ی سیاه

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی دنیایِ زنده بودنِ شان مُرده بود ؛ رویاء هایِ شان زنده خوار شدند ........

تار مو

نمایش مشخصات میر حسن علوی sترا دید ؛ موهایِت را شانه میکردی ؛ عاشقت شد. امروز ؛ حلق آویزِ همان تارِ مویِ قشنگِ تو شده میبینی پاهایش را چه عاشقانه میخندند . رحمی کن ؛ برایش احمقانه نخند ................

زاده ی همین دنیا

نمایش مشخصات میر حسن علوی وقتی راهم را گم کردم تو پیدا شدی ، راهم شدی و من پیدا شدم . اما ؛ چه زود گفتی: پیاده شو رسیدیم . رسیدیم پیاده شو آخ ؛ چه زود گفتی: همین جاست منزلت ؛ منزلت اینجاست پیاده شو ولی ؛ آخه اینجا !؟ اینجا ؟؟!! توی این سراب ؟؟!! بدون فرودگاه ؟؟! گفتی : آری اینجا ... پیاده شو . از خیالم پیاده شو و تو رفتی

عادت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sچشم هایی که به دیدنِ تو عادت کرده با مُردنِ من ترکِ عادت نمیکنند . چشمم را تو ببند ؛ شاید نمُردم .....

قیامت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sایست ایست ایست : ایستادم دستها رو دیوار ؛ پاها باز ، باز باز باز : پشتم به او بود شیلیک : افتادم عشقم گفت : میبینمت گفتم: کجا ؟ کجا ؟؟ گفت : قیامت رفت یادش نبود من شماره ی موبایلش در قیامت را ندارم

رویا

نمایش مشخصات میر حسن علوی sروزی که پایان و مرگِ رویایش بود ؛ درست در همان روز ؛ همان روزی که به انتهایش نرسید ؛ رویایِ دیگر و زیباتری خلق شد . و تو زاده شدی ..................

آرش خوابی ، خوابی ؟.....

نمایش مشخصات میر حسن علوی گوشی تلفن را به گوشش چسبانده بود و گوش میداد ، گاه گاهی به در ودیوارو سقف و سایه ی رخت آویز که روی دیوارِ اطاق افتاده بود ، خیره میشد . نور کم سویی از کوچه ی بن بست ، در فضای اطاق سرک میکشید . با اینکه نیمه های شب او را از خواب پرانده بود ولی دلش نمی آمد توی این حال روز، تنهایش بگذارد

پری و سری برای پرواز

نمایش مشخصات میر حسن علوی sروزی که سرِ پرواز داشت و پرِ پرواز ، فکرِ پروازش را قیچی کردند امروز نه سری دارد و نه پری برای پرواز ........ بگذارید لااقل روحش ؛ روحش هر کجا خواست پرواز کند .

جاده و نور و پیر مرد

نمایش مشخصات میر حسن علوی پیر مرد زیرلب میگفت ؛ دیگه حتماً این جاده منو به یه شهر میرسونه . با خودش میگفت ؛ اگه ردِ اون نور رو بگیرم حتماً به یه آبادی میرسم . حتماً رویایم را پیدا میکنم . حتماً.......حتماً .... اما ؛ چقدر دیر فهمید . چه دیر فهمید که این جاده هم مثل همه ی جاده های زندگیش به دور برگردان