معرفی مائده رجائی فر


مائده رجائی فر
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 6 فروردين 1371
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

كوك

نمایش مشخصات مائده رجائی فر خب اگه بخوام تمام اون چه که دیروزاتفاق افتاد رو با جزئیات شرح بدم باید از اونجا شروع کنم که موهای نیکلا رو شونه کردم و بعد توی رختخواب خوابوندمش.خیلی راحت خوابش برد.برخلاف همیشه که در برابر خوابیدن مقاومت می کرد.جیغ نزد.حتی پتو رو هم از روی بدنش کنار ننداخت.بعد به سمت اتاق خودم رفتم

خیالی که جا ماند

نمایش مشخصات مائده رجائی فر دستت را بگیرم.بگویم من ازاین عصر خسته شدم.برویم بگردیم توی تاریخ. توی راه هی غر بزنی ، غر بزنی که آخر مگر یک نفر چقدر می تواند خیال پردازی کند؟ و من بگویم تازه کجایش را دیده ای؟! رفتنی ، اوائل دهه ی شصت باشیم که پدرم سر برسد :های کجا؟ کجا؟ شما دوتا کی به دنیا آمدید که یک دفعه این قدر

خرده جنایت های من و تویی

نمایش مشخصات مائده رجائی فر بنشینم توی ایستگاه بی آر تی.منتظر.همین طور چشم بدوانم بین آدم هایی که می روند ومی آیند.با چتر های رنگ و وارنگشان.سفید،زرد،آبی،قرمز،سبز،بنفش،صورتی،مشکی،نارنجی،قهوه ای،هفت رنگ،...چی؟قهوه ای؟کی؟کجا بود؟چشمم بدود دنبال یک دستِ چتر قهوه ای به دست و توی جمعیت گم بشود.بلند شوم دنبال چشمم بگردم که یک باره کسی در دهانم را بگیرد

شهرزاد

نمایش مشخصات مائده رجائی فر همه اش زیر سر شهرزاد است.قسم می خورم.دخترک عقل درست و حسابی نداشت.یک دفعه زد به سرش.خودم با چشم های خودم دیدم که یک بار سر چهار راه می خواست یک نفر را زیر بگیرد.از آن نگاه های شیطنت آمیز ،‌از آن برق های خطرآفرین افتاده بود توی تخم چشمش.تخم چشم های میشی رنگش که هر بیننده ای را مجذوب خود می کرد

صلی

نمایش مشخصات مائده رجائی فر بچه ی تخسی بود.فرمانده می گفت.این بار دعوایی شده بود که بیا و ببین.غوغا به پا کرده بود که چه؟ من هم باید بروم عملیات.قرار گذاشتند استخاره کند.قرآن جلد سبز جیبی اش را در آورد.برق شیطنت توی چشمانش می درخشید.توی دلش گفت نوکرتم این بار هم آقایی کن و روی ما رو زمین نزن.بعد دست گذاشت عدل همان جایی که همیشه می گذاشت

کولی

نمایش مشخصات مائده رجائی فر نمی دانم چند سالش بود.آخر زن ها روی گفتن سنشان حساس اند.فقط می دانستیم شوهرش یک روزی ولش کرده رفته.رفته پی خوش خوشانش.رفته که هرروز بنشیند بغل یک دسته چشم و ابرومشکی عشوه پران و دولپی مرغ و چلو نوش جان کند و از یادش برود که اینجا کسی منتظراست تا مرگ بیاید و ببردش پیش او.نه که منتظرباشد ها

پس زمینه ی سیاه

نمایش مشخصات مائده رجائی فر بالاخره چراغ سبز شد و ماشین ها به راه افتادند.با دنده ی یک و سرعتی که به زور به 30 کیلومتر بر ساعت می رسید.آن وقت پاندورا پرید وسط خیابان.جلوی یک پورشه ی سفید رنگ با راننده ای سربه هوا.... *** این صدای جیمی بود که او را نوازش می کرد.پاندورا چشم هایش را باز کرد و درد عمیقی را در ناحیه زیرقوزک پایش احساس کرد

خنده ی کفتارها

نمایش مشخصات مائده رجائی فر بیهوده فرزندانش را پشت چند تخته سنگ سیاه پنهان کرد.بار دیگر نقشه اش را در ذهن مرور کرد.اول باید به او می فهماند که بیدار است.بیدار و مراقب!چند نعره ی کوتاه کشید تا ترسی که هرلحظه ممکن بود مغلوبش شود را از خود دور کند.آهسته به راه افتاد.بی اراده دمش را در هوا می چرخاند.از این سو به آن سو می رفت

غرق در پروانه

نمایش مشخصات مائده رجائی فر زمین، این نوعروس خورشید ، اکنون دیگر کم کمک لباس زیبای سپیدش را از تن به در می کرد.روزهایی که سپری می شد، آن دورا به همدیگر نزدیک و نزدیک تر می ساخت.پرتوان خورشید لحظه به لحظه بیشتر زمین را در آغوش می کشیدند،آری...خبری در راه بود...زمین آبستن بهار بود ! این طفل لجوجی که دوست داشت هرچه زودتر بطن مادر را پاره کند و زیبایی خود را به رخ بکشد

بارش پیامبران

نمایش مشخصات مائده رجائی فر خداوند دیگر امیدی به هدایت انسان ها نداشت.انسان ها توجهی به پیامبران نمی کردند.انسان ها پیامبران را نمی دیدند.دغل را می دیدند و دروغ و ریا را ، جنس نگاه هاشان سیاهی بود ، نور از چشم هاشان رد نمی شد ، نورها پشت قرنیه ها در انتظار روزنه ای به ابیراهی رفتند.حتی زلالیه ی چشم هاشان هم دیگر زلال نبود، به خون آغشته بود