معرفی بنیامین سیران


بنیامین سیران
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 20 آبان 1368
کشور: ايران شهر: مشهد
شاعر و نویسنده
مدرس کارگاه داستان نویسی (فارسی و انگلیسی)
مدرس هنر، عکاس و گرافیست
مدرس زبان انگلیسی/مترجم


آخرین داستان ها ارسالی

ساعت پنج عصر

نمایش مشخصات بنیامین سیران هم میزد، لیوانی که نیمه ی پر را مرکّب بود.در ترکیبات سفیدی که حل می شدند... آرام در گردش گردابی که فرو می برد حجم تصاویر مصوّر روزگاری زرد و خاکستری را در انتظار عدم. هم می خورد، درون خط خطی لاینحل بی انتهایی که عدم را خانه بود به زمانی. در گرداب یادگاری ها از تعدادی معدود که اضافه می کردند، خطّی به انتهای دیوار دلش

دستفروش خیابان یازدهم

نمایش مشخصات بنیامین سیران با عبورهر عابر بخار می آمد از دهانش و صدایی خفیف با اشاره به شال های رنگی اش... .با ته ریشی سفیدرنگ و دهان بی دندانی که به زحمت از پشت شال گردن ضمخت و رنگ و رو رفته اش نمایان بود. آرام خیره به روبرو می نشست با چشمان درشتی محصور در هجوم چین و چروک ها و پلک های افتاده اش. چشمانی خاکستری،

نیمه شب شنبه ی پنجم

نمایش مشخصات بنیامین سیران قدم نهاد بر سطحی تیره و نمناک،در ظلمت عجیب و عظیم آن لحظه مبهوت بود ماهیت حضور هر آنچه بر سطح آن نمناک موجود. به درازا کشید ،قامت افقی مبهمی که روشن تر از غلظت سیاه اطرافش می نمود و بی هیچ حرکت و نشانی از حیات، وجودش را در موجودیت غلیظی حل می کرد. قدم نهاد در مرکزیت آن عجیب ظلمت عظیم

کاغذ مربّعی

نمایش مشخصات بنیامین سیران تاریک بود.نور های رنگی روی هر سطحی رو می پوشوندن و غیب می شدن.گاهی هم از یه گوشه دود مصنوعی بیرون می زد.فلشر هم که هی روشن خاموش می شد.یه عده وسط اتاق دایره ای شکل ایستاده بالا و پایین می پریدن...شایدم می رقصیدن.... مطمئن نبودم... راجع به هیچیه اون شب مطمئن نبودم...فلشر و نورهای رنگی که از روت رد می شدن و می رفتن وارد تاریکی می شدی

آسانسور دلم

نمایش مشخصات بنیامین سیران هر پنجشنبه اینطوری می شد.اینقدر شلــوغ می شد که نمی تونستی به راحتی حتّی راه بری و متاسفانه بیشترشون نوجوونای 15 ،16 ساله بودن با تیپ و قیافه های عجـیب و متناسب با مد روز.هنوز سر شب بود.بعضی وقتا بجای اینکه با تاکسی برم ،قدم زنان از پشت راسته خیابون سجّاد به سمت خونه راه می افتادم.از

اجبار معاشرت

نمایش مشخصات بنیامین سیران نمی شد کاریش کرد.روبروم نشسته بود.دیگه عمرا بتونم از دستش خلاص شم. کت شلوار تنگ و رنگ و رو رفتش رو پوشیده بود.البته قدّش هم واقعا بلند بود و بطرز وحشتناکی لاغر و استخونی بود. با عینک بیضی شکل کوچیکی که نوک بینیش بود بهم خیره شده بود.نیشش باز بود. دندوناش مثل رنگین کمون هر کدوم رنگ مخصوص خودش رو داشت

"موج سواران سپید"

نمایش مشخصات بنیامین سیران صداي چند پرنده ي پنهان ! پس و پيش مي روند موج سواران ماهر ، در دلش ، گيج مي خورد در ايستادگي تحمل پاهايش ، دست به ديوار مي نگرد خيرگي ابرها را در پيوستن به درياي زمين موّاج گونه از اشك هاي پنهان ماهي هاي دو پا ، در انتظار تبسّم خورشيد ، آِب مي نوشد و مدام خيال پس زدن دلش ! موج مي زند در

"عبور"

نمایش مشخصات بنیامین سیران این بار بیشتر طول کشید ، بالاخره بلند شدم، به آرامی... خارج شدم. تنها سقف را می دیدم که به من نزدیک تر می شد.سرم را برگرداندم به ترسناکی بار اول نبود. آرام خوابیده بودم. دست هایم روی بدنم قلّاب شده بودند. احساس سرما و ضعف می کردم اما بیش از همه حس آزادی و معلّق بودنم بود که باعث می شد این کار را تکرار کنم

"سالگرد ازدواج"

نمایش مشخصات بنیامین سیران کم کم داشت اعصابم بهم می ریخت....پشت سرهم به در می کوبید و زنگ می زد ! نباید در و بار می کردم می دونستم چیکار داره ، می دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاره ! با این حال دوست داشتم درو باز کنم ،شاید اصلا نخواد بهم آسیب بزنه ! شاید واقعا عوض شده باشه...شاید دیگه بی خیال اون کارای احمقانش شده باشه

"آقای خارجی"

نمایش مشخصات بنیامین سیران از متروی چهارراه ولیعصر بیرون اومد. اطراف رو نگاهی کرد.شلوغی بعد از ظهر گرم اول خرداد.تی شرت مشکی آستین بلندی پوشیده بود.با شلوار قهوه ای چهارخونه ی تیره ای که وارد چکمه هاش شده بود. موهای قهوه ای روشنش بهم ریخته بود با ریش و سبیل پرپشتی که کمی غیرعادی بنظر می رسید. کیف روی شونه ی راستش رو با دست تنظیم کرد و به سمت تاتر شهر راه افتاد