معرفی علیرضا جداخانی


علیرضا جداخانی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 4 آبان 1370
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

اسمش و تو بزار

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی زیر پوشش دولایی پتو،چسبیده به بخاری با چهره ی گرفته از درد ،دراز کشیده بودم و نمی خواستم به هیچ سوالی جواب بدهم. - نگفتی چی شده؟ پدرم بود که با نگاه های جستوجو گرانش سرتا پایم را برنداز می کرد و با چهره ی عبوس منتظر جوابی بود که من سوالش را نشنیده گرفته بودم. - نشنیدی؟ اسراش آزارم

هبوط

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی همه پشت سرم داد میزنند که برو،به ما دستو داده بودند که برویم، کجا باید می رفتم؟نمدانستیم،یا حدافل من نمی دانستم. همه جا پر شده بود از ابر و دود و مه، رفتیم یا بهتر بگویم، پریدیم، باد زوزه میکشید و ما را به این سو آن سو می برد، مدام میرفتیم و سقوط میکردیم،مدام سقوط می کردیم و می رفتیم،

فقط یک هفته

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی داخل اتاقک کوچک ،نگهبانی مجتمع مسکونی، روی رادیو کوچک توسی رنگش خم شده بود و متمرکز روی صدای خش دار رادیو،مدام فرکانسش را تغییر می داد،تا اینکه با صدای موسیقی بی حرکت ایستاد. آرام به صندلیش تکیه داد و یک نخ سیگار،مچاله شده از جیب پیراهنش بیرون کشید.با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت و سیگارش را روشن کرد

ولی من هنوزم ...

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی چند دقیقه ای است در راهرو،تکیه به دیوار،میان پله ها چند قدم مانده به واحد چهارم ایستاده ام. دلهره و ترس از اینکه چه اتفاقی در واحد چهارم برایم پیش خواهد آمد،پاهایم را سست می کند،و مدام مقابل آن، حس کنجکاوی دیدن چهره ی زیبا و تازه که به شهوت آمیخته،به من جرات می دهد تا چند پله ی دیگر را هم بالا بروم

چرا می نویسی؟

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی چرا می نویسی؟ سوال سختی که، مدام ذهنم رو درگیر یک علامت سوال بزرگ می کرد،نمی دونم چی شد که فکر نوشتن افتاد تو سرم؟ کیی بود که برای اولین بار نوشتم؟ نویسندگی رو دوست داری؟ دوست دارم! نمی دونم،کار خیلی سختیه،وقتی می خوای تصویر های ذهنتو، شکل یه سری کلماتی که مثل قطار به دنبال هم

بغض علقمه

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی بازی نور،میان رقص شاخ و برگهای درختی تنومند و پیر،روی بالهای کبوتری سفید رنگ،زیبایی بی همتای به او بخشیده است.کبوتر به آرامی از روی تخم هایش بلند شده، و به کمک نوکش تخمها را جا به جا کرده و بعد از مطمئن شدن،از سلامت آنها به آرامی چند قدمی روی شاخه ی درخت برداشته و بالهایش را باز می کند،و به سمت کنجی از بهشت پرواز میکند

راز کوبیده (فیلنامه کوتاه)

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی شب.داخلی.رستوران رستوران نسبتا بزرگی است،که با چیدمان ضعیف، فضایی پذیرایی از مشتریان را کوچک کرده است. یک یخچال اغذیه خالی،میزی بزرگ که میانش یک آکواریوم تعبیه شده است به همراه میز صندوق میان آشپزخانه و سالن پذیرایی چیده شده اند. چهار میز به همراه صندلی هایشان با فاصله زیادی،در قسمتی از رستوران به طور نامنظمی قرار گرفته اند

رفقای بد

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی سپند راد،دانشجوی رشته ی پزشکی،که پیراهن مرسوم زندانی ها را بر تن دارد،با موهای ژولیده و محاسنی نتراشیده که آشفتگی چهره اش را بیشتر نمایان می کند،از پشت محافظی شیشه ای به چشمان بی فروغ پدرش زل زده است.ارسلان راد پیر مردی پنجاه ساله که بیشتر از سنش پیر شده است با چهره ای مغموم و تنی

باز هم دلتنگی

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی مثال کودکی که برای اولین بار وسیلۀ نقلیه را دیده و سوار آن می شود،با همان دلهره و ترس کودکانه سوار اتوبوس شدم.سابق نیز با این وسیلۀ نقلیه عمومی مسافرت کرده بودم،ولی این بار،نیتم با دفعادت قبل فرق داشت. از روی غریزه و تعلیمات و تربیت پدرومادرم دقیق شده بودم روی کفشهای مسافران،الخصوص مارک ها و نوع بستن بندهایشان که قسمت مورد علاقه ام بود

سوال

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی به گمانم چند ساعتی است به انتظار خواب چشمانم را بسته ام و در سکوتی مطلق، دراز کشیده ام.باز فکر و رویای آینده ام را،چون کلافی در هم پیچیده از سر میگیرم تا که جایی از این رویایی فردا خوابم ببرد. بعد از تمام شدن قصد وام خانه،باید فکری به حال بچه کنم،همین طور پیش برود،مادر زهره محکومم