معرفی بهمن نوروززاده


بهمن نوروززاده
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 بهمن 1361
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

روزهای خاکستری (قسمت اول)

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده کسی نبود که بی بی طاهره را نشناسد.هیکل تقریبا چاق و صورت گرد و سفید با اون چارقد سفید که سر می کرد و غبغش می زد بیرون برای همه اهالی روستا جذاب بود.چند سالی می شد که شوهرش به رحمت خدا رفته بود.پنجشنبه ای ندیده بودم که بی بی طاهر سر خاک شوهرش نرفته باشد.با او حرف میزد ، گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد

جشن یک نفر؛تند باد (قسمت دوم )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - آقای مهندس خواهش می کنم موافقت کنید چون من بدجور به این پول نیازمندم همسرم طاقت یک شب موندن تو بازداشتگاه رو نداره. + آقای عزیز ، برادر من ، چطوری من الان 100 میلیون پول برات جور کنم ، همه مشتریا هشتشون گرو نهشون هست چند ماه حقوق کارمندا عقب افتاده ! خودت که شاهدی .... نه دوباره داشت

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

جشن یک نفره؛تندباد ( قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند ماهی می شد که در دفتر مهندس کار می کرد و حسابی از شغلش راضی بود بارها خودش را تحسین کرده بود ولی هیچ وقت مغرور نشده بود، آبدارچی دفتر را مثل حودش می دید و هرگز به او دستور نمی داد هرچند که مهندس بارها گفته بود که یه کم پرستیژ داشته باش تا پرسنل از تو حساب ببرن! ولی نه نمی تونست گه گاهی حس می کرد که مهندس می خواد اونو امتحان کنه ولی نه

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

عشق زخم عمیقیه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - ببین من تو رو خیلی دوست دارم ، اما خوب پدرم ... اون به گردنم خیلی حق داره اون پدرمه بالاخره هر چی بگه ... صلاح منه + یعنی چی ؟ یعنی جوابت منفیه؟ سمانه !! من همیشه به فکر خوشبختیت بودم حالا هم هستم و تا آخر عمر خواهم بود !! - ممنون !! من ... من .. .. چادرش رو جمع و جور کرد و رفت به سمت ماشین باباش

بستنی یخی

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده نسیم خنکی موهای فرفری اش را تکان می داد.چند ساعتی بود که تو بالکن نشسته بود تا ببینه کی انتظارش به سر میاد.آخه مامانش گفته بود اگه خورشید بره خونه شون و غروب بشه با هم میریم بیرون! ... عروسک قشنگم اینقدر گریه نکن دیگه یه ذره دیگه بخوابی خورشید خانم میره خونه شون ! الان مامان خورشید

جایزه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند روزی می شد که کارنامه ش رو گرفته بود ! همون طور که حدس می زد ! شاگرد اول کلاس کسی نبود جز خودش ! مادر ، پدر و بقیه اعضای خانواده از خوشحالی اش خوشحال بودن ! یه چیزایی شنیده بود از زبان برادرش که دو سال ازش بزرگتر بود! اینکه جایزه ای که مادر براش خریده بود تا سر صف مدرسه بهش بدن ! جایزه