معرفی حسن ایمانی


حسن ایمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1353
کشور: ايران شهر: تهران
hasanimani
من حسن ایمانی هستم. نویسنده و عضو اهل قلم ایران. اولین داستان بلند خود را درباره جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق در سال 2003 ميلادي نوشتم به نام "جنگ و عشق" که یک روایت مستند اجتماعی است و می توانید از طریق سایت کتاب دات آی آر با آن آشنا شوید.
دیگر آثار بنده:
فقط سه دقیقه! _ پازل _ عزم و رزم _ کلینیک مدیریت _ کلینیک توانمندی _ قیف _ الم و قلم



آخرین داستان ها ارسالی

نمی خوام خاطره بفروشم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی "نمی خوام خاطره بفروشم!"        خورشید تا آنجا که جا داشت پشت ساختمان های کوچه پنهان شد. با سرعت جت خود را به خانه رساند. یک ربع دیر تر از ساعت مشخص! درست مثل سه روز پیش! کلاسورش را پرت کرد کنار پشتی قرمزی که رنگ پریده تر از جلد کلاسور بود. یک متر آن ورتر از کرسی. آدامسش را فرستاد ته

ملاقات در هفتادمین روز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات در هفتادمين روز هنوز مهر عقدنامه اش خشك نشده بود كه هوايي شد زد توي كار ديپلم گرفتن! شنيده بود كه مي گفتن: _ بي سوادي خوب نيست. حتي اگه نو عروس خونه باشي. بعد دو سال دوندگي و اين ور آن ور رفتن ، ديپلمش را گرفت و قاب كرد گذاشت روي تاخچه تا مرادعلي گور به گور شده حال كند! يك سر

قرباني

نمایش مشخصات حسن ایمانی " قرباني " خيلي وقت ها پيش توي هر چيزي همه را خبر مي كرد. آن وقت ها كه خيلي كوچك تر بود. حتي توي لاك زدن ناخن هايش هم همه را خبردار مي كرد. چه رسد به خريدهاي شب عيدش! چند بار بايد خاله زهرا گوشش را مي پيچاند كه ... به هر كسي هر چيزي را نگو. همه چيز رو كه به همه نمي گن! اصلا چه معني داره

قرض عمدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ۸_ قرض عمدي! آقاي شلخته آدمي نبود كه همه بتونن باهاش ارتباط برقرار كنن. اصلا يه موجود عجيبي بود. از زيرآبي رفتن گرفته تا غيبت اينو اون! از بدقولي هاش گرفته تا زبون نفهميش! بچه ها خدا خدا مي كردن يه روز نياد سر كار! آخه چرا بايد يه آدم اينقدر مشمئز كننده باشه؟ از سر و وضعش بگم! فكر كنم

كنكور جون! مجيد جون!

نمایش مشخصات حسن ایمانی " كنكور جون! مجيد جون! " با نگاه اول چیزی از سوال بيست و شش نفهمید. _در دنباله مثلثي ، مجموع هر دو جمله متوالي ، كدام دنباله را تشكيل مي دهند؟ مربعي ، حسابي ، هندسي ، فيبوناتچي بیشتر از قبل روي سوال زوم شد. مخش مثل لباس های توی لباسشویی مچاله شد! برای بار شصتم ته مداد را جوید!

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

اونی که همش باهامه ، پاهامه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اونی که همش باهامه ، پاهامه ... علی تا دید میوه فروشی آقا ماشالله پرنده پر نمی زند ، فوری نیسانش را گوشه ای _که به قول خودش فحش خور نباشد _ پارک کرد و چپید توو!... چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از درد پیری گفت و یکی هم از درد جوانی! آقا ماشالله عینک ته استکانی اش را روی چشم ها بالا پایین کرد و خیره شد به نوشته روی دیوار

استخر و دندان!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه داستان شماره بیست و یک «استخر و دندان!!» _آی دندونم... آی دندونم!... نمی دونم چرا نصف شبا میاد سراغ آدم... آی... آی... از اتاق زدم بیرون. تحمل یک دقیقه نشستن را هم نداشتم ، چه رسد به خوابیدن... _آی دندونم... آی دندونم... پدر با شنیدن ناله های من زیر پتو وول خورد. این بار درد زد وسط مخم!

یلدای بی بی رعنا

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه «داستان شماره بیست و هشت» (یلدای بی بی رعنا) این شب یلدا با شب یلدای سال پیش فرق داشت. با شب یلدای سال های قبل تر هم. قرار بود خواهرها و برادرها ، نوه ها و نتیجه ها ، توی خانه بی بی رعنا دور هم جمع شوند. دکتر ساسان مثل چند سال پیش ، حافظ بخواند و فال بگیرد. سوسن و شوهرش با پسرهای دوقلویشان آمدند