معرفی حسن ایمانی


حسن ایمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1353
کشور: ايران شهر: تهران
hasanimani
من حسن ایمانی هستم. نویسنده و عضو اهل قلم ایران. اولین داستان بلند خود را درباره جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق در سال 2003 ميلادي نوشتم به نام "جنگ و عشق" که یک روایت مستند اجتماعی است و می توانید از طریق سایت کتاب دات آی آر با آن آشنا شوید.
دیگر آثار بنده:
فقط سه دقیقه! _ سه خط قصه! - پازل _ عزم و رزم _ کلینیک مدیریت _عبور - جنگ و عشق -تق تق تق... كرونا هستم- 150 سال درخشش



آخرین داستان ها ارسالی

ماجراي شوهر بيمار

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي شوهر بيمار بسكتباليست مشهور با رفقايش توي كافه نشسته بود كه زن فقيري وارد شد و براي مداواي شوهر بيمارش طلب پول كرد. بسكتباليست فوري يك چك با مبلغ بالا به زن داد! دو روز بعد يكي از رفقا به بسكتباليست گفت كه آن زن كلاهبردار بوده است!... بسكتباليست با خنده جواب مي دهد: _ چه خوب!!

يك عدد درشت بر باد رفته

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك عدد درشت بر باد رفته بعد از هفت سال به طور ناگهاني طلبكارش را توي خيابان ديد! دست و پايش را گم كرد و بريده بريده گفت:_...چهار هزار لير بهت بدهكارم. مي خوام هفتاد لير ديگه امروز بهم قرض بدي و سي لير هم فردا! اون هفتاد لير رو سه روز ديگه و اون سي لير رو ده روز ديگه بر مي گردونم. روي هم چقدر ميشه؟

مستاجر و جنس هايش

نمایش مشخصات حسن ایمانی مستاجر و جنس هايش مستاجر همكف واحدش را انبار كرده بود! به حدي هم جنس هايش زياد بود كه توي حياط تلنبار مي شد! چند بار به او تذكر دادم اما افاقه نكرد تا اينكه به سرايدار ساختمان شكايت بردم. دو روز بعد با كمال تعجب جنسي توي حياط نديدم! وقتي تحقيق كردم فهميدم سرايدار توي آن دو روز با

دعواي خانوادگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی دعواي خانوادگي روز و شب به كيسه بوكس مشت مي زد. به سر و صورت مربي مشت مي زد. توي رقابت هاي قهرماني كشور صد و سي و دو تا مشت خورد، دويست و پانزده تا مشت زد! هيچ مشت زني توان مقابله با او را نداشت. يك ماه بعد، توي دعواي خانوادگي تا نامزدش گفت: _بابام، كل هيكل تو رو مي خره مي فروشه!!...

خشم و مرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی خشم و مرد بدجور با رئيس اداره زد و خورد كرد! شبيه فيلم هاي اكشنِ هاليوودي! وقتي با دخالت همكارها قائله خوابيد يكي از كارمندها نامه اخراج را به دستش رساند و يواشكي بيخ گوشش گفت: _آفرين!... عليه زور وايسادي و نشون دادي مردي! سر و رويش را مرتب كرد و با ناراحتي گفت: _اگه خشمم رو كنترل

ثروت بي مشقت!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ثروت بي مشقت! ميلياردر بعد از صحبت درباره مشقتهايي كه كشيده بود از حضار پرسيد:_ كي ميخواد ثروت منو داشته باشه؟... همه حضار دست بلند كردند! ميلياردر اين بار پرسيد:_كي دوست داره سختي هايي كه به جون خريدم رو به جون بخره؟... همه حضار سكوت كردند! ميلياردر گفت:_من براي افرادي كه بي مشقت دنبال ثروت هستند حرفي ندارم

ماجراي گلِ سر

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي گلِ سر تا گلِ سر را توي ماشين ديد قاطي كرد! فحش بود كه از زير زبانش بيرون مي جهيد. اصلا نگذاشت شوهر چيزي بگويد. هنوز ساك و چمدانش را نبسته بود كه تلفن خانه به صدا درآمد. دويد و گوشي را برداشت. صداي نرمي از پشت گوشي شنيده شد: _سلام زن دايي جان... خواستم از دايي تشكر كنم منو از دانشگاه

هست ولي نيست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی هست ولي نيست! پسر ماسك را روي صورت چسباند و فرياد زد:_من سوپرمنم!... مادر گفت:_منم مرد عنكبوتي!... دختر كوچولو گره شنلش را سفت كرد و گفت:_منم بَتمَن!... پسر دويد گوشي تلفن را برداشت و به پدر زنگ زد: _من سوپرمنم، مامان مرد عنكبوتي، آبجي بَتمن!... تو كي هستي؟ پدر فوري گفت:_اوني كه هست ولي

بي اجازه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی بي اجازه! مهندس فرزان يك دفتر خصوصي توي مجتمع اداري صدف اجاره كرد. يك روز كه با يك تاجر آلماني براي عقد قرارداد جلسه گذاشته بود، ناگهان مالك دفتر بدون هماهنگي وارد جلسه شد و مثل طلبكارها روي صندلي نشست. مهندس فرزان با تعجب گفت: _شما عادت داريد بي اجازه وارد جلسه خصوصي بشيد؟ خدارو

نبرد پادشاهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی نبرد پادشاهان سه لشگر از سه پادشاهيِ مختلف به جنگ با هم پرداختند. اولين لشگرِ شكست خورده متعلق به شاه پيري بود كه با آغاز جنگ پا به فرار گذاشت! دومين لشگر شكست خورده متعلق به جنگجوي جواني بود كه بر اثر جراحت كشته شد. لشگر سوم يا همان لشگر پيروز، متعلق به شاهزاده نوجواني بود كه دوشادوش سربازها مي جنگيد