معرفی حسن ایمانی


حسن ایمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1353
کشور: ايران شهر: تهران
hasanimani
من حسن ایمانی هستم، ساکن تهران، نویسنده و عضو اهل قلم ایران. اولین داستان بلند خود را درباره جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق نوشتم با نام "جنگ و عشق" که مستند است و میتوانید از طریق سایت کتاب دات آی آر با آن آشنا شوید.

موفق باشید.


آخرین داستان ها ارسالی

اونی که همش باهامه ، پاهامه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اونی که همش باهامه ، پاهامه ... علی تا دید میوه فروشی آقا ماشالله پرنده پر نمی زند ، فوری نیسانش را گوشه ای _که به قول خودش فحش خور نباشد _ پارک کرد و چپید توو!... چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از درد پیری گفت و یکی هم از درد جوانی! آقا ماشالله عینک ته استکانی اش را روی چشم ها بالا پایین کرد و خیره شد به نوشته روی دیوار

استخر و دندان!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه داستان شماره بیست و یک «استخر و دندان!!» _آی دندونم... آی دندونم!... نمی دونم چرا نصف شبا میاد سراغ آدم... آی... آی... از اتاق زدم بیرون. تحمل یک دقیقه نشستن را هم نداشتم ، چه رسد به خوابیدن... _آی دندونم... آی دندونم... پدر با شنیدن ناله های من زیر پتو وول خورد. این بار درد زد وسط مخم!

یلدای بی بی رعنا

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه «داستان شماره بیست و هشت» (یلدای بی بی رعنا) این شب یلدا با شب یلدای سال پیش فرق داشت. با شب یلدای سال های قبل تر هم. قرار بود خواهرها و برادرها ، نوه ها و نتیجه ها ، توی خانه بی بی رعنا دور هم جمع شوند. دکتر ساسان مثل چند سال پیش ، حافظ بخواند و فال بگیرد. سوسن و شوهرش با پسرهای دوقلویشان آمدند

با شعوری ، بی شعوری!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی «داستان شماره بیست و چهار» (باشعوری _ بی شعوری) ...« پدر ژپتو صدا زد: _پینوکیو... کجایی؟ پینوکیو همانطور که شعر می خواند وارد اتاق شد: _...پینوکیوی خوبم ، از تخته میخ و چوبم. پینوکیوی خوبم... پدر ژپتو گفت: _بس کن. من چیکار کنم تو پسر باشعوری بشی؟ پینوکیو جواب داد: _روباه مکار هم

پس گردنی!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه «داستان شماره بیست و پنج» (پس گردنی!!) مادر با کاروان محل ، رفت سفر زیارتی قم. من ماندم و پدر. نزدیک های غروب ، پدر از اداره برگشت و هنوز کتش را در نیاورده ، یک پس گردنی نرم پشت کله م خواباند و گفت: _هیچ وقت مرد نمیشی! پرسیدم: _واسه چی آخه؟ پدر کتش را درآورد و گفت:

چه کشیدید شما!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه... «داستان شماره سی و چهار» «چه کشیدید شما!» پدرم داشت در می آمد. بخاطر قهرمان داستان. قهرمانی که زندگی و سرنوشتش را سپرده بود به من. یعنی در واقع من باید برای حیات و مماتش تصمیم می گرفتم. خب تا فصل سوم خوب پیش رفته بودم. زندگی خوبی برایش فراهم کردم و یک جورایی خوشبخت بود

عزیز و برادرها

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام... (داستان کوتاه) داستان شماره سیزده «عزیز و برادرها» عزیزجون را روی تشک خواباندند. احمد بالشت گلداری زیر سرش گذاشت. محمود گفت: _سر آقاجونو عزیز از این بالشت جدا نمیشد. مراد خندید. محمد گفت: _عزیز عشق آقاجون بود. مصطفی پتو را تا سینه عزیز بالا کشید و گفت: _بیچاره رو ببین چطور بازیچه عروس هاش شده! از این خونه به اون خونه

نکبت

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام... (داستان کوتاه) داستان شماره ده « نکبت » هرطوری بود باید از خانه بیرون می زد. تحمل یک ساعت صحبت با عیال ، حوصله یک ساعت محبت به بچه ها! ای بابا... بیچاره مهری کار همیشگی اش شده بود حالی کردن حاجی که: _ باباجون زندگی یعنی خونواده. زندگی یعنی من. زندگی یعنی پسرت بهزاد. زندگی یعنی دخترت مهناز

مسابقه ده کلمه ای

نمایش مشخصات حسن ایمانی مسابقه داستان کوتاه ده کلمه ای "آخرین انار دنیا" ارسال شده به مسابقه: 1- بابابزرگ ، قبل رفتن ، آخرین انار دنیا را چید 2_ روی تخت ، زیر نقاشی دخترش نوشت : آفرین. آخرین انار دنیا 3_ مادر مریض انارش را برایم دون کرد. آخرین انار دنیا 4_ - آخرین انار دنیا اینجاست! - برو بابا

شب های آژیری

نمایش مشخصات حسن ایمانی شب هاب آژیری "قسمت آخر ... سیم هایم که به هم گره بخورند، کوچک و بزرگ نمی شناسم. استاد لج بودم. چه برسد به کج و ماوج کردن لب و لوچه! ترس از پسرها محال بود، محال! نه آن سالهای کودکی از لشگر داداش ها می ترسیدم، نه این سال ها از این پسرهایی که حسابی قد کشیده بودند. شجاعت من شاید بخاطر