معرفی بهزاد ساوانا


بهزاد ساوانا
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 15 ارديبهشت 1361
کشور: ايران شهر: بانه


آخرین داستان ها ارسالی

موجودات نیمه شب

- : پدر الان وقتشه ؟ -: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته ! -: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پل تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست . -: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

بخواب لئو با آرامش

چشم ها باید نیمه باز باشند هر لحظه ممکنه یکی سر برسه ؛ به خاطر نرده ها از پنجره نمیتونن بیان داخل ، باید از پنجره ها به هر حال دور باشم پنجره ها آشیانه تک تیراندازها هستند . جلوی در ورودی با فاصله کنار دیوار روبه رویی طوری می نشینم که هر لحظه آمادگی مقابله را داشته باشم ؛ همیشه اینطور

خانه خونین عنکبوت

عنکبوت آرام آرام به من نزدیک شد پاهایم را دید که بی حرکت در راستای هم قرار گرفته بودند عنکبوت فکر کرد چه جای خوبی برای خانه ساختن شروع کرد و هنوز تمام نشده بود دستهایم خانه اش را ویران کرد روی دستهایم که حالا بی حرکت بودند قرار گرفت کمی در فکر فرو رفت و مشغول خانه ساختن شد تااینکه

جای خالی او کنار پنجره

sخانه متروکه ات ویران شده بود ، اما پشت پنجره به جای گیاهان هرز بوته گل سرخی روئیده بود که لبخند می زد به من

از کی احمد از خواب می پرید ؟

قبل از اینکه احمد به مدرسه برود از خواب می پرید ببه خاطر دیدن گربه ای سیاه در تاریکی یا توپ فوتبال باد آورده ای که یهو تو کوچه جلو پاش سبز میشد . (بخواب ... احمد کوچولو .... چیزی نیست عزیزم ) وقتی کلاس اول را تمام کرد هم از خواب می پرید برای اینکه بابا آب .... داد یا نداد را فراموش کرد بنویسد

تاثیر دوست داشتن

sاقیانوس را دوست داشت اما از پرواز متنفر بود. سوار هواپیما که شد پروازش را به خاطر سپردم آتش هواپیما را بلعید ودر اقیانوس جسدش تجزیه شد .

خواب نقاش

sدر شهر خاکستری نقاش کشته شد به جرم اینکه خوابی آبی برای شهر دیده بود .

درختی به نام هوس

باد در علفزار به آرامی می وزید وگیسوان علف های تر وتازه را نوازش می کرد .آفتاب ملایم بر زمین می تابید ونظاره گر مردمی بود که دسته دسته به سوی درخت بزرگ می شتافتند ، درختی که بر بلندای تپه بزرگ مشرف به ورودی شهر سیاه قرار داشت و شاخه هایش را چون زلف دلبران افشان کرده بود وبا شکوه در میان علفزار به نظر می رسید

شهر سوخته

صدای سکوت شهر را در برگرفته بود از دور توی شهر دود بلند میشد معلوم بود که شهر آرومی نیست در کنار مرز کنار دروازه اصلی شهر سنگر کوچکی به چشم میخورد و دو نگهبان که از شدت عصبانیت تفنگ هایشان را به طرف شهر نشانه گرفته بودند وبا هم حرف میزدند . همه شون رو میکشم کثافتهای رذل نه جاناتان