معرفی مسلم نوری


مسلم نوری
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 31 فروردين 1367
کشور: ايران شهر:
بنام خالق هنر
عاشق هنرم.بیشتر عمری که خدا لطف کرده بهم داده تو هنر زیبای تئاتر از بازیگری و نویسندگی و کارگردانی گذشته است.
امیدوارم با نظراتی که میدید و راهنمایی هایی که می کنید کمک کنید.
من کوچیک و برادر کوچیک شماها هستم.هیچ ادعایی هم ندارم.انتقاد پذیرم بشدت هستم..


آخرین داستان ها ارسالی

پَر

نمایش مشخصات مسلم نوری sکوچک که بودیم کلاغ :پر گنجشک: پرر مرغ : پر ...اِ نخیرم مرغ که نمی پره ماشین: پرر..ماشین نمی پره بزرگ که شدیم خونه: پرررر مرغ :پرررر ماشین :پررررر کار : پرررررررررر بیشتر از این هم بگیم خودمونم میشیم پَر پَر

صدا بی سیما

نمایش مشخصات مسلم نوری ﺩﯾﺸﺐ ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ ؟ ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ؟ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ ... ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ

آدم باش

نمایش مشخصات مسلم نوری باسلام. میخوام کوتاه ترین داستانمو بذارم. ولی نمیدونم تایید بشه یانه.. ولی اگه تایید شد. دوست دارم هرچی ازش برداشت کردید بگید.. ممنون بسم الله الرحمن الرحيم یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. خدا مارا آفرید تا آدم باشیم. قصه ما به سر رسید خدا به خواسته اش نرسید..

عشق خونی

نمایش مشخصات مسلم نوری پسرک چشم در چشمان دخترک دوخته بود..مات و مبهوت اورا نگاه میکرد.بغض گلویش را همچون طناب دار میفشرد....اشک در چشمانش همچون موجی به ساحل پلکش میخورد...با صدای لرزان و گرفته در حالی که توان ایستادن نداشت به دخترک گفت: واقعا یعنی این حرف آخرت بود..من به خاطره تو 5 سال به انتظارت نشستم و همیه هستم را نیست کردم این است جواب خوبی های من

زندگی و صبر مادرم (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات مسلم نوری بعد این همه خواستگاری رفتن و نه شنید! خانواده ای معرفی شد ، که برای امیر خواستگاری بروند.منکه خیلی خوشحال بودم.پیش خودم گفتم حتما دکتر یه چیزی میدونسته که گفته باید براش زن بگیرید که حالش بهتر بشه. خواستگاری صورت گرفت.پدر و مادر خوشحال بودن.جواب بله بود.اسم عروس خانم هم کبری بود

خدا به خدا شرمندام

نمایش مشخصات مسلم نوری مهمونی سلام/خوبی هستید دوستان؟اسم من عذاب وجدانه. می خوام یک داستان واقعی رو براتون تعریف کنم که همه ی شما ممکنه تو زندگی و حتی برای خودتون اتفاق افتاده باشه.پس تا آخر بخونید. به یک مهمونی دعوت بود از چند روز قبل یا چند ساعت قبل فکرش مشغول بود که چی بپوشه !!خوب براش برنامه ریزی کرده بود

دوست دختر من

نمایش مشخصات مسلم نوری ساعت چهار بعدظهر.چمن های پارک میزبان خانواده ها در پارک هستن. حمید و محسن برای گردش به پارک آمده اند.محسن تقریبا موهای قهوه ای دارد و چهره شاد و بشاش و هیکل متوسط.حمید نسبت به محسن قد بلند تری دارد و چهره جذاب و موهای بلند مشکی که از یک طرف به صورتش ریخته وابروهای کشیده.محسن در راه در مورد دختر و دوستی با آنها صحبت می کرد

زندگی وصبر مادرم (قسمت سوم)

نمایش مشخصات مسلم نوری (سلام دوستان. این داستان از قسمت اول تا الان به زبان محاوره ای و فلکور و بر اساس واقعیت نوشته شده و اسم شهر هایی که ذکر شده از روی جسارت نیست.امیدوارم تا آخرش بخونید و دنبال کنید.با تشکر) قسمت سوم باز شدن گلها مژده بهار رو میداد.پدرم مشغول آب دادن باغچه بود.به خصوص هوای دوتا درخت خرمالویی که تو باغچه بودن خیلی زیاد داشت

فریاد + نان

نمایش مشخصات مسلم نوری ظهر و گرمای تابستان به شدت کلافش کرده بود.وعرق از سر و گردنش سرازیر شده بود.و با لنگی که در دست داشت دائم عرقش را پاک میکرد.سر چهار راه با پیکان مدل 68 خود ایستاده بود و فریاد میزد.فریاد های مکرر باعث کلفتی صدایش شده بود.همه ی راننده تاکسی ها هریک مسیری را فریاد میزد.از ولیعصر تا میدان امام و

زندگی وصبر مادرم(قسمت دوم)

نمایش مشخصات مسلم نوری مادرم از اون روزی که محمد رفت پر از غم شد پر از سکوت ،همش اشک میریخت...شب و روز دیگه خواب نداشت.چشماش قر مز شده بود.زیر چشماش گود رفته بود.ثمره 20سال باغ بونی کردنش که باهاش خاطرهایی زیادی داشت از آغوش خودش یک شبه به آغوش آسمان پر کشید،آن شب هیچ وقت یادم نمیره..شبی که محمد تمام کرد..بردنش داخل مسجده کناره خونمون