معرفی بهروزعامری


بهروزعامری
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 2 فروردين 1332
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

گیسو (8)

نمایش مشخصات بهروزعامری هنوز خنکای نوشابه تو وجودمه و سنگینی کِیک هم که هنوز دستمه دوباره کمرم کمی خم میشه همون که جلو خانوم عین تیربرق راست شده بود خیلی درست وایساده بودم حتی صدام نمی لرزید سعی میکردم تو دماغی نشه حالا دوباره قدمهای مرددم داشت بطرف انتهای کوچه سرعت می گرفت که صدای نعلین زنی از پشت سر

گیسو (9)

نمایش مشخصات بهروزعامری سعی میکنم اول خودمو خوب خیس کنم انگار آب به بدنم نمی چسبه باید زیاد زیر آب گرم بایستم وقتی مدتی میگذره تازه بوهای بدنم رو یواش یواش حس میکنم قبلا نمی دونستم بو چیه انگار حِسّام داره بکار میفته می خوام شروع کنم به شستن بدنم انگار شستن یادم رفته از یه جایی شروع میکنم روشورو مالیدم

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

گیسو 7

نمایش مشخصات بهروزعامری اما باید برم گاهی استخونام تیر می کشه بیتابی بسراغم میاد کسی جز حاج نعمت تو ذهنم نمیمونه یا دستش که داره یه بسته رو بهم میده نه اون دستش که پولو می گیره اما گاهی آقا نعمت خودش کلا مواده، کتش ،صورتش ،پاهاش همه ی وجودش با دورو بریاش ؛ اگه بهش برسم فقط یک تیکه کوچیک از دیوار خونَشَم

گیسو (6)

نمایش مشخصات بهروزعامری حالا دیگه میرم که حاج نعمتو ببینم انگار دیگه این سکه آخرین سنگرمه اگه ازدستش بدم دوباره سیخ و خماری ، زیر پل و شرشر قدمها و بازم کرختی اما میرم اینطوری بهتره شاید سکه دومم پیدا کردم اما نه آدم وقتی سکه پیدا میکنه که بفکر پیدا کردنش نیست اما وقتی بفکر پیدا کردنش باشم عمرا دیگه سر

گیسو(5)

نمایش مشخصات بهروزعامری چرا فاصلمو اینقدر دور کردم منکه دیگه طاقت ادامه ی این راه طولانی رو ندارم کاش حواسمو جمع می کردم از همون راه همیشگی میرفتم اما مگه میشه چیزی که برات نمیمونه حسه چه برسه به حواس اونم حواس جمع ما کجا حواس جمع کجا ، آه چه دخترکی !چقدر قشنگه پا برهنه نشسته جلو در خونه داره کیک می خوره

گیسو(4)

نمایش مشخصات بهروزعامری وقتی کلمه ی خونواده رو شنیدم چیزی مثل یک زخم سر بازنکرده یک آن به ذهنم اومد و فوری هم رفت همیشه همینطور بوده، دیگه از خانواده چیزی غیر ازین زخم سربسته برام نیست که سعی میکنم اونو با دنیای تهوع که تو روحم لونه داره و گاهی بسراغم میاد باهم علاجش کنم علاج که نمیشه ولی یک گوشه قایمش کنم

گیسو(3)

نمایش مشخصات بهروزعامری اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش که این دوروبرا نیست برم اونور خیابون بنظرم چندتا

گیسو(2)

نمایش مشخصات بهروزعامری ای بابا بخشکی شانس مردمم شیر ریخته رو نذر امامزاده میکنن بیچاره اوناییکه این پولارو نوش جان می کنن چقدر بهشون سخت می گذره عیبی نداره هرچند کسی اونو برام عوض نمی کنه حتی بانک ،اصلا راه نمیدن بمحض دیدنم خود رییس میاد بیرونم میکنه ،دمشون گرم یکبار یکیشون یه هزاری بهم داد و بیرونم