معرفی محمد طحانی سعدی


محمد طحانی سعدی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 ارديبهشت 1374
کشور: ايران شهر: شیراز




آخرین داستان ها ارسالی

توت تلخ

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه

بهانه ای برای شاد بودن نیست

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی {-حالا حتما باید برم؟ - خیلی دوره، اینهمه راهو باید دوباره برم -کلی گرد و غبار و کثیف شدن داره -اگه نرم چی میشه؟ برای کسی فرقی داره؟ اصن حضور من جایی حس میشه؟ تاثیری داره؟ ب کسی کمکی میکنه؟ واقعا رفتن من اهمیتی داره؟ - جایی ک هسمو دوس دارم، برای رسیدن ب اینجا ،واسه به دس آوردن این

وقتی که گریه فایده ای ندارد

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی درک کردن یک هنره، هر کسی توانایی یادگیریشو داره کافیه بخواد،یاد بگیره چه موقعی سکوت کنه، حرف بزنه و چه چیزایی بگه. سخت ترین قسمت درک کردن یه نفر، بیرون آوردن پروانه زیبای درونش از پیله غم هاست. در این مدتی که باهاش آشنا شدم، فهمیده بود که خوندن خاطراتش منو از دنیای غم جدا میکنه:

زندگی

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی { مرد در حالی که با انگشتان دست، موهای خود را با خشونت حالت می داد گفت: -"وقتی مادرمو بغل می کنم، یه مرده رو بغل می کنم؛ وقتی با برادرم حرف می زنم، با یه مرده حرف می زنم؛ وقتی دختری رو می بوسم، مرده ای رو بوسیدم." به او خیره شد و پرسید: -"هی رفیق، چرا مرگ؟" دیگری با آرامش پاسخ داد: -"شاید

یک رابطه، یک حقیقت

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی ناراحت بود، به آرامی آب هویج بستنی اش را می خورد. حرفی نمیزد، آرش گفت: " ساکت و ناراحت بودن به توی وروجک نمیاد" نرگس سعی کرد جلوی لبخندش را بگیرد. آرش :"وقتی اخم میکنی، ابروهای پاچه بُزیت جالب میشه " نرگس: "گمشو دیوونه....خیلیم ابروهام قشنگه...فقط..." آرش: "بگو ببینم باز چی شده؟" نرگس با خجالت و عشوه پرسید:"میگم

وسواس

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی دیوانه ای از باغی می گذشت ، شخصی را دید که در زیر درختی چاله های کوچکِ بسیار حفر کرده و کیک تولدی بزرگ و زیبایی در کنارش بود .قاشقی از آن برداشته در چاله گذارده و خاک بر آن می ریخت . بدو گفت :"ای دوست، چه میکنی؟”. شخص گفت :"دیشب تولدم بود . کیکی خریده و مهمانی ای ترتیب دادم . دوستان آمدند و شادی و سرور فراوان کردیم

شیطنت خدا(اخطار!داستان دارای اصطلاحات پسرانه است)

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی یادم میاد سوم دبیرستان ،اولین امتحان نهاییم دین و زندگی بود.خیلی خوندم اما تا شب امتحان تموم نشد ؛ مجبور شدم همون شب تاصبح بیدار بمونم تا لااقل یه دور بزنم .از نیمه شب گذشته بود و داشتم مثه چی میخوندم . یه مگسی از جلوی چشمای با کبریت باز موندم رد شد و لامصب نه گذاشت و نه برداشت ،نشست روی دماغم

فاجعه تلخ دلم

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی "مهم این نیست چجوری باهم آشنا شدیم و چه پایانی در انتظارمونه، مهم اینه که باهم هستیم" نمیدونم این جمله رو یادشه یانه؟ جمله ای که وقتی بحث جدایی رو میکرد میگفتم. آره مهم نیست از کجا شروع شد و کی و چجوری . وقتی باهاش آشنا شدم یه دختر خوب و پاک و ساده بود مثل الانش. دنیایی داشت مشابه من و ویژگی هایی که منو جذب خودش میکرد

پسر همسایه

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پسر همسایه دختری درس فیزیک را به خوبی یاد نمیگرفت و اغلب در این درس به مشکل بر میخورد.در طول سال تحصیلی خیلی درس میخواند اما تاثیر چندانی نداشت. ماه امتحانات پایانی نزدیک بود و او از این درس می ترسید به همین دلیل از دوستش که همسایه او نیز بود، کمک خواست تا در این درس یاری اش کند

اشتباه

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی دختر و پسری مدت نسبتا طولانی ای با هم دوست بودند و علاقه زیادی به هم داشتند. یک روز که در پارکی قدم میزدند،پسر متوجه ناراحتی ای در رفتار و چهره دختر شد؛علت را پرسید، اما دختر در پاسخش :چنین گفت"چرا با من دوس شدی؟چرا کسه دیگه ای رو انتخاب نکردی؟" پسر از روی شوخ طبعی پاسخ داد:"اوووم