معرفی لعیا زارعی


لعیا زارعی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 12 فروردين 1370
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

باید به دیدن علی بروم

نمایش مشخصات لعیا زارعی پیام مشاور را می خوانم . حرفهایش برایم مسخره است . اصلا کدام مشاوری برای بیمارش پیام می فرستد؟چرا دست از سرم برنمی دارد؟چندجلسه ای که برایم حرف زد هیچ کدام از حرفهایش را باور نداشتم.چگونه می تواند دردی را که روحم را می آزارد بفهمد؟تصمیم گرفته ام دیگر پیشش نروم . تصمیم گرفته ام .. چه قدر خوابم می آید

شعور یک احمق

نمایش مشخصات لعیا زارعی تا دلت بخواهد احمق بود.اما در نگاه اول نمی شد فهمید .آنقدر لباسهای اتو کشیده و مارکدار می پوشید که حماقتش دیده نمی شد. می نشست تو صندلی نرم و دستانش را طوری روی میز بزرگ روبرویش قرار می داد که آدم فکر می کرد دنیا را فتح کرده و باخیال راحت نشسته است.اما کافی بود فقط یک سوال بپرسی .آن وقت بود که به عمق حماقتش پی می بردی

چشمهایش

نمایش مشخصات لعیا زارعی شعرت را خواندم.این چه اسمی بود برای شعرت گذاشته بودی دختر ؟'ترس هایت را هم دوست دارم'.از اسمش خنده ام گرفت اما با شناختی که از تو دارم تعجب نکردم.شعرت عالی بود.اما شعر قبلی ات خیلی به دلم نشست.'برای کشتن من لازم نیست خنجرت را در قلبم فرو کنی یا گلوله ای در مغزم خالی همین که نگاهت را از من بگیری من می میرم

با قلبم بازی کن.

نمایش مشخصات لعیا زارعی سوالم را می پرسم اما با چه مشقتی. آب دهانم خشک شده, دستانم آشکارا می لرزد و قلبم . آه ... تو نمی دانی در قلبم چه غوغایی است .دستانم را زیر میز پنهان می کنم . سعی می کنم سوالم را طولانی نکنم اما با قلبم چه کنم ؟ " می شه لطفا انتگرال این معادله رو توضیح بدین؟" خودکار را از دستم می گیری و از

خدا را دوست نداشتم!

نمایش مشخصات لعیا زارعی آن روز قرار گذاشتیم تا دوتایی به پارک برویم و راز زندگی یمان را که سالها در دل نگه داشته بودیم به هم بگوییم . گفت : تو اول شروع کن . سرم را پایین انداختم . خجالت می کشیدم رازم را بگویم . با دستهای مهربانش دستهایم را گرفت و گفت : به من اعتماد کن رازت هر چه قدر هم خطرناک باشه به کسی نمی گم

لیلا

نمایش مشخصات لعیا زارعی گفتی دوستم داری . قلبم تند زد . خواستی دستانم را بگیری . دستانم را عقب کشیدم . در چشمانت زل زدم . دیدم که دلت هری ریخت . برق شادی در چشمانت پیدا شد . دلم به حالت سوخت . گفتم نمی توانم . با گامهای تند تو را پشت سر جا گذاشتم و رفتم . فریادهایت چون تیرهایی زهر آگین از پشت سر می بارید . اما من دستم هایم را در گوشهایم گذاشتم

من ... اینجا ... بی تو

نمایش مشخصات لعیا زارعی "من. اینجا.بی تو." لبخند تلخی زد. "خیلی بد جنسی . تو اصلا می دونستی من چی می کشم.با شکوه و مغرور از کنارم می گذشتی . یه آدم معمولی بودم برات اما تو دلم غوغایی به پا بود . اگه دلم رو می دیدی هیچ وقت با من این کار رو نمی کردی. راستی می دونی چرا خدا قلبهامون رو تو سینه مخفی کرده ؟ باشه ... باشه

اعتراف

نمایش مشخصات لعیا زارعی - اعتراف کن لعنتی زود باش اعتراف کن چه غلطی می کردی ؟داشتی خرابکاری می کردی ؟فکر می کنی می تونی از دست من جون سالم بدر ببری؟ با شلاق هر چه توان داشت ضربه ی محکمی به پاهای زن زد . صدای فریاد زن در میان فریادهای دیگر گم شد. - حرف نمی زنی هان ؟ دوستاتو لو نمی دی ؟ به حرفت می یارم . عرق از سر و روی مرد جاری بود

گل سرخ لای کتاب

نمایش مشخصات لعیا زارعی دختر گل رز سرخش را لای کتاب گذاشت و از پنجره به ماه که در آسمان نشسته بود نگاه کرد و گفت : تو برخواهی گشت من این را به خوبی می دانم که برمی گردی. باد سرگردانی از پنجره وارد اتاق شد و نامه های نوشته شده و ارسال نشده را روی زمین پخش کرد.دختر کنار پنجره ایستاد و به درختان باغ که شاخه های خود را در هم فرو برده بودند چشم دوخت