معرفی محمد مهدی کریمی


محمد مهدی کریمی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 6 اسفند 1373
کشور: ايران شهر: تهران
mmk1395@yahoo.com
من آفريدگار دنيايي پيچ در پيچ و تاريكم...
بي حضور روشن تو اين شهر رامجال خودنمايي نيست


آخرین داستان ها ارسالی

كنار در ايستاده بودي...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی كنار در ايستاده بودي و چشمانت، طنابي بر گردن قلبم انداخته بود و آن را به سمت خود مي كشيد. اما همچنان زورش نمي رسيد و قدم از قدم بر نمي داشتم. كنار در ايستاده بودي و جنگي از روي روي اجبار را نظاره ميكردي. درحالي كه چشمانمان به هم قفل بود و دستان مشت شده مان آغوش دستان يكديگر را طلب مي كرد، ميانمان ديوار برلين را ذره ذره بالا مي بردند

پيش درآمد

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی در پشت پيچ حادثه ي روي ريل، كمي آنطرف تر كه كوه ها جلوي ديدش را گرفته بودند، انتهاي داستان بود و قطار همينطور مي راند. تا اينكه خودش را به لحظه ي جداييش از ريل رساند و همه چيز متوقف شد. زمان، احساس، افكار... وقتي كه ايستاد سرتاسر وجودش برف باران شد و ديگر چيزي حس نكرد. از پشت شيشه هاي مات و يخ زده اش، جهان برايش سفيد معنا مي شد

پیمان، سوگند، میثاق

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی هوای سرد زمستان به هیچ کس رحم نمی کرد.برف قطع شده بود اما هنوز هم پرندگان جرات خروج از آشیانه را نداشتند به جز کلاغ ها که روی شاخه ها بی امان درحال خواندن ترانه ی مرگ برای قربانیان خود بودند.تمامی درختان تپه ی سرخ و ویلای کوچک روی آن,سپید گشته بودند.خورشید که رو به غروب بود از لابه لای ابر های پاره پاره با پرتو های سرخ رنگش خودنمایی می کرد

به خاطر...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی باورم نمی شد که بالاخره به تو رسیدم. اشک در چشمانم سرازیر بود. دستانت را اینبار سفت گرفتم تا دوباره ما را از هم جدا نکنند. به من لبخند می زدی. صورتم را نزدیک صورت ماهت بردم و بوسه ای بر غنچه ی لبانت گذاردم. باز هم به من لبخند میزدی. چه قدر زیبا...گویی خداوند هنرش را بر چهره ی تو و عشقش را بر قلب من تمام کرده بود

خاطرات یخ زده

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی بازگشتیم...به جایی بازگشتیم که خاطراتمان در آنجا مدفون گردیده بود.دستانت را سخت فشردم.دستان گرمت کمکم می کرد کمی از دلهره هایم کاسته شود.انگار ذهنم را خوانده بودی.رو به من کردی و گفتی:«درسته که هوا دیگه هوای گرم تابستون نیست و زمستونه اما گرمی خاطراتمون یخ ها رو آب می کنه.»من هم لبخندی زدم و به راه افتادیم

زخم سپید

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی بیابان مثل همیشه آرام و ساکت در تاریکی شبی ابری به خواب فرو رفته بود و تنها صدای خروپفش توسط جیرجیرک ها نواخته می شد.مهتاب از میان ابرها سرکی کشید و نور خود را به مردی تنها در کویر که لنگان لنگان حرکت می کرد تاباند.مرد به سختی خود را به جاده رساند.تمام بدنش درد می کرد.زخم های عمیقی برداشته بود

فال های خیس

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی قدم زنان با پاهای کوچک خود از این سر مترو تا آن سر مترو حرکت می کرد و به هر مسافر یک فال حافظ می داد. وقتی به انتها می رسید باز می گشت و فال های افتاده بر زمین و لگدمال را جمع می کرد.در این میان عده ای فال را می خریدند و عده ای دیگر به خاطر نداشتن پول خرد از خریداری منصرف می شدند.خیلی